سرنوشت بركه
منصور ايماني
دورترها چيزي حدود بيست سي سال پيش، هركداممان در
اطراف شهري كه زندگي مي كرديم، جايي داشتيم كه تفرجگاه تابستاني ما بود و
هرگاه كه دلمان مي خواست و يا از زور گرما و فشار كار و زندگي خسته مي شديم
به آنجا پناه مي برديم و تجديد قوايي مي كرديم. جايي مثل كناره رودخانه اي
كه از سبزه و دار و درخت پر بود، يا دشت و تپه ماهورهايي كه از تن و روح
خسته ما، بدون مزد و منت پذيرايي مي كرد، يا باغ و بيشه اي كوچك و يا
لااقل، يك قواره از آن زمين هاي بزرگ و رها كه محل بازي بچه ها بود. شهر
كوچك ما هم از اين نعمت هاي خدادادي بي نصيب نمانده بود و براي خودش بركه
كوچك و دلربايي داشت كه دامنش را، پيش پاي چند تا درخت توسكا و تبريزي و
نيزاري بلند با بوته هاي وحشي تمشك وگلهايي خودرو پهن كرده بود. يك روز كه
بچه بوديم و همراه مادربزرگمان از جاده كناربركه رد مي شديم تا او را به
آبادي اش در آن نزديكي برسانيم، نگاهي به بركه انداخت و گفت: «آن وقت ها كه
من به سن و سال شما بودم و بد و خوب را تشخيص مي دادم، ظهرهاي تابستان با
مادرم مي آمدم كنار بركه و آب تني مي كردم. آن موقع ها اطراف بركه، آنقدر
بوته هاي تمشك و نيزار و درخت و علف هاي بلند داشت كه هيچ كس، آب تني كردنم
را نمي ديد. صداي قورباغه ها و لك لك ها و پرنده هاي ريز و درشت هم كه
غوغايي به راه مي انداخت. تابستان ها بس كه آب بركه سرد بود، بدنم مثل دست
هاي الانم از سرما مي لرزيد.» بعد مادربزرگ آهي كشيد و گفت: «حالا هرچه كه
ما پير و پيرتر مي شويم، انگار اين بركه هم پيرتر و ساكت تر مي شود.» مدتها
بود كه مادربزرگمان از دنيا رفت، ما هنوز سرخوشانه با بركه كوچك شهرمان
زندگي مي كرديم. شبها كه همه اهالي مي خوابيدند، آواز قورباغه ها، مثل صداي
سمفوني، تازه بلند مي شد وقتي باد به نيزار كنار بركه مي زد، دامن چين
دارش، چنان از ناله ني ها پر مي شد كه آدم خيال مي كرد همه چوپان هاي عالم
به آنجا آمده اند و دارند ني مي زنند. گاهي كه شبها عكس ماه روي بركه مي
افتاد و مي لرزيد، من به ياد حرف مادربزرگم مي افتادم و فكر مي كردم؛ دختر
ماه براي آب تني به آنجا آمده و تنش از سرماي بركه مي لرزد. همسايه هاي
بركه هم هنوز آنجا بودند. مثلا چند جفت لك لك نوك قرمز كه براي ايستادن روي
يك پا مسابقه مي گذاشتند يا انگار با خودشان لج مي كردند كه حتما بايد روي
يك پايشان بايستند. ماهي هاي كوچولو كه پولكشان، شبها مهتابي مثل نقره برق
مي زد، دم جنبانك هايي كه روي ماسه هاي كنار بركه، دنبال طعمه مي دويدند و
از بس دم دم مي زدند، خيال مي كردم كه قلبشان را روي دمشان گذاشته اند.
لاك پشت ها و سنجاقك ها و پروانه ها و پوپك ها هم كم و بيش، مهمان بركه
بودند و تا اين اواخر، بهار و تابستان كه مي شد، همه شان را آنجا مي ديديم.
مرغابي ها و چنگرهاي سياه هم بماند كه زمستان ها مي آمدند و وسط هاي بهار
مي رفتند. ولي چه فايده... چند سال كه گذشت و مردم گرفتار زندگي ماشيني و
دردسر آن شدند، همه اين همسايه ها هم پر زدند و رفتند. بركه هم همان طور كه
مادربزرگمان پيش بيني كرده بود، كوچك و كوچك و كوچكتر مي شد. مردم اين
آخرها كه دنبال جايي براي زباله هايشان مي گشتند، ديدند چه جايي بهتر از
كناره هاي بركه! خلاصه هرچه را كه اضافي و آشغال بود، همانجا ريختند. من
چند سال بعد، از شهر كوچكم بيرون آمدم و هر از گاهي كه براي ديدن اقوام به
آنجا مي رفتم، مي ديدم كه از آن همه آب زلال و خنك، چيزي به اندازه يكي دو
تشت مايع زرد و گنديده باقي نمانده. كاميونهاي حمل زباله هم ديگر با خيال
راحت هرچه آت و آشغال داشتند، آنجا مي ريختند و سرانجام آخرين قسمت هاي خاك
خيس كف بركه را هم خشك كردند. اين بود سرنوشت بركه كوچك شهر ما يا همان
تفرجگاه تابستانه اي كه روزگاري، در برابر چشم هاي ما، فروتنانه دلنوازي مي
كرد و با شكوه بود.
... حالا خدا به داد بروبچه هاي ما برسد كه نتوانستيم، بركه خدادادي را برايشان نگه داريم و در اين روزهاي گرم، تحويلشان دهيم.
بسم رب النور