سيد محمد مشکوه الممالک
هر چه در سيره شهدا مطالعه مي کنم يک ويژگي مشترک را در همه آن ها چشمگير است وآن ،اين که آسماني اند، از هر قشر و گروه با هر رده سني انگار از اول مال اين دنيا نبوده و پيوندي با آسمان دارند.
روح بزرگي که دارند سبب شده که اين دنيا را حقير شمارند ، عمروجواني خود را در طبق اخلاص گذاشته و در راه رضاي پروردگار فدا کنند.شايد به گفتن خيلي سخت نباشد اما حقيقتاً از جان شيرين گذشتن آن هم در سنين کم جهاد اکبري است، که عارفان و سالکان از عهده آن بر مي آيند.شهدا قلب تپنده هر شهري هستند هرجاي ايران که قدم بگذاري نور وجودشان آن جا را منور کرده است .به محله 22 بهمن کرمانشاه رفتم به ديدار خانواده يکي از شهداي ارتش جمهوري اسلامي شهيد محمود تيرانداز متولد 1346، پهلوان جواني که تيرماه 67در سه راهي فکه به آرزوي خود که همان مقام والاي شهادت بود رسيد هنگامي کشورش را در خطر ديد قهرماني و مدال ورزش را کنار گذاشت ،رفت تا مدالي ارزنده تر بگيرد.مدال شجاعت‌،غيرت ومردانگي،از همه بالاتر مدال رضايت پروردگار،آري او هم اکنون از سکوي افتخار نظاره گر ماست.
خانواده تيرانداز بسيار دوست داشتني ومهمان نواز بودند.پدر خانواده 83 سال دارد و 75 سال است که از پهلوانان و پيشکسوتان ورزش باستاني است.خانواده محترمي که بعد از اين همه سال هنوز مستاجر هستند،اما معتقدند که نياز به کمک بنياد شهيد نيست چرا که ما پسرمان را در راه خدا داده ايم.هرچندکه نبايد ناديده گرفت که از توجه مسئولين نيروي زميني ارتش نيز تشکر کردندو اين از بزرگواري خانواده‌ شهداست، آن ها حق زيادي بر گردن همه ما دارند و وظيفه مسئولين خدمت رساني به آن‌هاست. در ادامه گفت‌وگويي کوتاه حاصل ديدار ماست.
پدر از کودکي شهيد مي‌گويد: از همان سنين کم بسيار چالاك ، ورزيده و اهل ورزش بود .محمود با توجه به اينکه سن و سال کمي داشت، قدمي در راه ورزش پهلواني گذاشته بود و در تربيت بدني تمرين مي کرد، تا اينکه رفتن به جبهه پيش آمد ،ورزش را رها کرد و به جبهه رفت، الحمد‌لله شهيد هم شد وما سرافراز شديم. هميشه به وطن اسلامي و حضرت امام خميني(ره) عشق و علاقه زيادي داشت مي گفت که دل اين سيدِ اولاد پيغمبر، امام، رهبر و مرجع ما بايد شاد باشد و من از اينکه به خدمت مقدس رفته ام خوشحالم زيرا براي مملکتي خدمت مي کنم که امام زمان(عج) صاحب اصلي آن است و نايب برحق آن حضرت، امام خميني(ره) ما را هدايت و رهبري مي کند.
از خصوصيات اخلاقي اش مي پرسم،مي گويند: اخلاقي خوبي داشت و اين از ايمان او بود اينکه هميشه خدا را در نظر مي گرفت. مدتي كه تهران بود همه از او تعريف مي کردند،حتي فرمانده شان مي گفت محمود در آخر شهيد خواهد شد.عاشق امام حسين‌(ع) و در عزاداري ايشان هميشه ثابت قدم بود.محرم ها هميشه شالي به کمر داشت و زير علم امام حسين(ع) مي رفت.
مادر از آخرين ديدار شهيد مي گويد: دقيق به ياد دارم آخرين بار که آمده بود در حالي که به سراغ يخچال رفت وشروع به آب خوردن کرد گفت‌: مادر ان شاالله که من هم به شهادت برسم.برايم دعا کن تا شهيد شوم.
پدراز زماني مي گويد که خبر شهادت فرزندش را آوردند:آن زمان دشمنان ما زياد بودند حرف من هميشه اين بود که نبايد بي قراري کنيم چرا که از دست دادن پسرمان و بي قراري براي او ما را دشمن شاد مي کرد.مگر اين همه مردم کرمانشاه،جوانانشان شهيد شد چه کردند؟ ما که با آن ها فرقي نداريم، همه خانواده شهدا کرمانشاه سروران ما هستند.
خواهر بزرگ تر از خاطرات برادر مي گويد: تفاوت سني ما حدود 12 سال بود،در سنين کم داوطلبانه عضو بسيج بود وشب ها براي حفظ امنيت به همراه ديگر دوستانش در شهر به نگهباني مشغول بودند. زماني که قرار بود به جبهه برود هر چه تلاش کردم او را منصرف کنم بي فايده بود، مي گفت من در اين شرايط حتما بايد براي دفاع از ميهن تا پاي جان ايستادگي کنم. اگر ما به جبهه نرويم پس چه کسي برود،همه آن هايي که مي آيند فرزند خانواده اي هستند که براي آن‌ها بسيار عزيز است من که تنها نيستم،اين که مي‌گوييد نروم دلسوزي نيست شما بايد بگوييد برو و مانع من نشويد...آرزوي من شهادت است دعا کنيد به آرزويم برسم.خيلي كم به مرخصي مي‌آمد، مي‌گفت همه کساني که به جبهه مي‌آيند اجازه جبهه را از امام حسين(ع) مي گيرند و خود آقا ابوالفضل العباس آنها را به جبهه دعوت مي کند.
يك بارکه از دهلران تماس گرفت ،پرسيدم چه کار مي‌کني؟گفت آمدم آب و يخ به منطقه ببرم هوا خيلي گرم است و بچه ها تشنه اند، گفتم چرا تو آمدي؟گفت: كسي داوطلب نمي‌شد که بيايد من گفتم مي روم. ظاهراً هميشه صبح زود براي آوردن آب داوطلب بوده است چون فرمانده اش مي‌گفت در منطقه لقب سقا را به محمود داده بودند.تکيه کلام او هميشه اين بود که همه ما در اين دنيا امانت هستيم و بالأخره روزي بايد به سوي خدا برويم، چه بسا که حضرت امام(ره) مي فرمايند: در بستر مردن، مردن است و چيزي نيست، لذا دعا کنيد شهادت در راه خدا نصيبمان شود و هميشه مي گفتند بايد فرهنگ اسلام را زنده نگه داريم و همه علي وار دفاع کنيم، علي وار زندگي کنيم و زينب گونه با مشکلات کنار آئيم و مانند سرور و سالار شهيدان عمل کنيم. برادري در حق همديگر را از حضرت ابوالفضل العباس(ع) ياد بگيريم، بجاي دافعه، جاذبه داشته باشيم، تا مي توانيم دل بدست آوريم و دل کسي را نشکنيم، دل به دست آوردن هنر است.
پدر از ديدار مقام معظم رهبري مي گويد: زماني که به کرمانشاه آمده بودند طي مراسمي با ايشان ديدار داشتيم،بنده به عنوان پيشكسوت ورزش باستاني و پدر شهيد دراين مراسم حضور داشتم. وقتي افتخار نصيبم شد با ايشان روبوسي کردم خدمتشان عرض کردم: جانم به فداي شما ،يک پسرم را در راه انقلاب دادم، پسر ديگري دارم که آن را هم فداي شما مي‌کنم‌.خيلي به ايشان علاقه دارم و هميشه دعاگويشان هستم.
وي از زماني مي گويد که صدام را اعدام کردند
خيلي خوشحال شدم، حس بسيارخوبي داشتيم، لعنت بر منافقين، لعنت بر كسي كه با اين نظام دشمني مي کنند. به کوري چشم دشمنان من پسرم را براي دفاع از انقلاب و اسلام دادم و لحظه اي نيز پشيمان نيستم. حالا نيز با اينکه مستأجرم اما از هيچ ارگاني توقعي ندارم که به عنوان خانواده شهيد به من چيزي بدهند، چرا که ما پسرمان را براي دين ، انقلاب و در راه امام حسين (ع) داده ايم.
مادرشهيد مي گويد: شش ماه براي پيدا کردن محمود به تمام شهر ها رفتم. شيراز‌،اهواز‌،تهران و... فقط 25 بار به معراج شهداي تهران رفتم، وقتي وارد مي شديم ما را مي شناختند، پوتين هايي را به پا مي کرديم و پشت کانکس هايي که پيکر مطهر شهدا بود رفته و به دنبال محمود مي گشتيم تا او را پيدا کرديم.محمود ،جان دادن در راه خدا را براي خود افتخار بزرگي مي دانستند.
خواهر شهيد مي گويد: شهيد هميشه مي گفت چه بسيار لب ها که در سنگرهاي فکه خندان خفته اند و چه بسيار مرغان آغشته به خون غريبانه ذبح شده اند، خدايا شهادت را نصيبم گردان. توصيه‌ي شهيد به دوستان و همرزمان خود اين بود که مبادا خون ريخته شده شهداي گرامي ما پايمال شود.
زنان و مردان بکوشند که هميشه حجب و حيا داشته و از امام خود پيروي کنند زيرا اين‌ها چيزهايي است که امتيازي در آخرت است. به چشم سر اکتفا نکنيد بلکه به چشم دل اکتفا کنيد.
شهيد هميشه معتقد بود: چشمي که براي امام حسين (عليه السلام) گريه نکند اگر نبيند بهتر است.
در آخر گفتگو رو کردم به پدر و گفتم پس فرزند شهيد شما پهلواني بود که وي حرفم را قطع کرد و گفت نگوييد پسر من پهلوان بوده بلکه تمام شهدا پهلوان هستند.