ما از «بشار» حمايت مي كنيم ؛ حرفي هست ؟!

حسين قديانيچشمش سبز و قدش بلند است. ادوكلن هاي گران قيمت مي زند. فرانسه مي داند. سواد آكادميك دارد. شيك پوش است. همسرش بي حجاب است. آهاي! مگر نمي گوييد بشار اسد ديكتاتور است؛ پس لطف كنيد و به او هم جايزه صلح نوبل بدهيد! اسد هم مثل دالايي لاما، مثل اوباما، مثل مناخيم ولفوويچ بگين، مثل اسحاق رابين، مثل شيمون پرز، مثل جيمي كارتر، مثل خانوم خانوما شيرين شيرينا، مثل انگ سان سوچي. آهاي هيلاري كلينتون! مگر نمي گويي اسد ديكتاتور است؛ پس مثل مبارك، مراقب جان بشار هم باش! اسد هم مثل پهلوي دوم! مثل 28 مرداد! مثل يك چهارم اون گور به گوري! نظام سلطه هواي كدام ديكتاتور جلاد را نداشته است؟! اسد اما ديكتاتور نيست؛ اگر بود موبايلش را روي تلفن جين شارپ دايورت مي كرد! و به جورج سوروس پيامك هاي عاشقانه مي فرستاد! اسد در ميدان مشق دمشق، تروريست مي كشد. ديكتاتور به لاما مي گويند كه روي خون كودكان ميانماري به يوگا مشغول است. پيراهن سفيد بودا اين روزها خوني شده و چشمانش تنگ تر از آن است كه آدم سوزي هاي ميانمار را ببيند. زور اسد به نظام سلطه مي رسد، نه زنان جنوب شرق آسيا. اسد پسرخاله بودا نيست؛ برادر بلندبالاي مقاومت است. اسد از كليساهاي سوريه نمي ترسد. به جنگ انجيل نرفته. كاري با تورات ندارد. خيال تان تخت! تا موشك هاي سوريه بر سر اسرائيل آوار نشود، اسد سقوط نمي كند. شان برادر ما نسل كشي نيست؛ مقاومت در برابر تروريست هاست. جمهوري اسلامي از بشار اسد حمايت مي كند؛ حرفي هست؟! ما براي اين «اعلام رسمي» زور داريم! ما به اسد خط مي دهيم. به هر كه عليه اسرائيل باشد، ما خط مي دهيم. نظام سلطه زورش به خون عماد مغنيه نمي رسد، يقه ميدان دمشق را چسبيده. عمر سليمان مرد! تازه ديدني شده دوئل حاج قاسم و ژنرال پترائوس! سوريه زينبيه دارد؛ بين الحرمين ايران و لبنان، مثل لاما نيست كه در برابر غرب، چهارزانو دست به سينه بنشيند به سكوت و آرامش! اسد يعني شير. يعني موشك هاي حاج حسن. كشتن طفل معصوم هاي ميانمار هنر نيست. خرس گنده هاي سلفي را بايد به درك واصل كرد. علي القاعده، القاعده را! اسد ديكتاتور نيست. او تروريست مي كشد. بشار اگر ديكتاتور بود، يونيسف، كراواتش را مي پرستيد و سازمان ملل برايش كف مرتب مي زد. كوفي عنان قبلاً اين چيزها را نمي فهميد! بان كي مون بعدها خواهد فهميد كه رئيس سازمان ملل را ملل دنيا «انتخاب» نمي كنند، بلكه نظام سلطه «انتصاب» مي كند. فعلاً سر كار است بان كي مون! مرد چشم بادامي حالاحالاها بايد كارت بزند در دستگاه صهيونيست ها. از اين پست، رها شده كوفي عنان كه كمي تا قسمتي ماجرا را فهميده و زبانش باز شده. آري! كليد هر قفلي در خاورميانه دست ايران است. اسد ناخن انگشت مقاومت است. دارد خط مي اندازد صورت نظام سلطه را. اسد ترسو نيست كه علي عبدالله صالح باشد. ديوانه نيست كه قذافي باشد. اهل شرم الشيخ نيست كه مبارك باشد. به خاتمي پولي نداده كه ملك عبدالله باشد. براساس منابع غربي، اسد كه از سوريه فرار كرده، هيچ! حاج قاسم هم در انفجار اخير دمشق به شهادت رسيده است!! ما اين شهادت را هم به ساير شهادت هاي حاج قاسم اضافه مي كنيم!! ما مي خنديم به منابع غربي! براساس منابع غربي، آراي شيخ بيسواد از 24 ميليون بيشتر است! براساس منابع غربي، جمهوري اسلامي، هفته هاست سقوط كرده! ما مي خنديم به منابع غربي! به سوتي هاي بي بي سي فارسي! سوتي هاي مثبت 18! به لنگ دالايي لاما! بودا بايد در آئين خود تجديد نظر كند. با مهرباني، منافات دارد نسل كشي! چشم گفت وگوي تمدن ها از چشم انگ سان سوچي، بادامي تر است! رئيس بنياد باران، به زن ايتاليايي دست مي دهد، اما دست دختربچه ميانماري را نمي گيرد! چون اشكال شرعي دارد! مرجع تقليد بعضي ها دالايي لاماست! اين روزها به جاي اصلاحات، اين بوداست كه دارد تعريف مي شود! من از انتشار تصاوير ميانمار عاجزم، اما روزي كه موشك هاي اسد بر سر اسرائيل آوار شود، وبلاگم را با خون، آپ مي كنم و متوسليان را از خواب كهف بيدار مي كنم كه سردار! بعد از «بازي دراز»، اينك نوبت «شرق حجاز» است. اسد از سوريه نمي رود. شيخ نمر از عربستان نمي رود. التحرير از قاهره نمي رود. مسجد شيعيان از مدينه نمي رود. مقاومت از خاورميانه نمي رود. نصرالله از لبنان نمي رود. ما تخس ترين فرزندان قدس ايم. مسجد النبي(ص) اذان علي(ع) را كم دارد. محل كار حاج قاسم در لحظه انفجار، دمشق نبود! منابع غربي براي جنرال پترائوس منبع نمي شود! اسد حافظ منافع مقاومت است. بچه هاي ملك عبدالله اما از خودش پيرترند! رئيس ساواك عربستان حقوق بگير سياست. آمريكا با شلوار لي مي رود، ربع الخالي با دشداشه مي گردد! حاج قاسم لحظه انفجار فكر كنم شرق عربستان بوده! در منظومه «بيداري اسلامي»، مچ پيتر نامقدس، دست سردار سپاه خامنه اي است. ما خودمان مي دانيم كه اسد به اصلاحات نياز دارد. لازم باشد كت شلوار از تنش درمي آوريم و لباس جنگ با اسرائيل بر تنش مي كنيم. موشك هاي سوريه از حاج قاسم حرف شنوي دارند! هي ژنرال پترائوس! من، شما را قبلا كجا ديده بودم؟ چهره ات خيلي برايم آشناست. صحراي سينا يا صحراي طبس؟! هي نظام سلطه! مگر قبلا نگفته بودم حق وتو چيز خوبي نيست؟ تو بايد فكر اينجايش را هم مي كردي كه روسيه بر وزن سوريه است! از هر 4 نفر كه در جهان به دنيا مي آيند، يك نفر چيني است! آري! اسد به اصلاحات نياز دارد. چفيه از كراوات بهتر است! پوتين از كفش نوك تيز! غاصبين قدس بدانند، هزينه مرحله انتقالي در سوريه، مرحله انتقالي در تل آويو است. من چه بدانم؟! شايد حاج قاسم هوس كرده باشد در اورشليم نماز بخواند. كعبه عطر گلاب ما را مي دهد، به زودي بيشتر! هي پترائوس! اينجا مردي هست كه نامش «مهدي» است. موساي ما به نيل افتاده. بچرخ تا بچرخيم! مچ تو را مي خوابانيم، و نسل نظام سلطه را به گور مي بريم و روي سنگ قبرت مي نويسيم: سياه ترين شواليه سيا! آن روز اسد اصلاحاتش را كرده است...

دربار در بار گند زد !

حدود يك ماه پيش كله گنده دربار انگليس يعني ديويد كامرون به يك بار رفت و تا حد مستي، زد و خورد و نوشيد و رقصيد و دست آخر هم گند زد و آمد بيرون. قضيه از اين قرار است كه ديويد كامرون، همراه زن و بچه هاي شان از جمله نانسي 8 ساله، به علاوه چند خانواده اشرافي ديگر در مراسمي تحت عنوان «شام يكشنبه» وارد باري به نام «پلاگ اين» شدند، اما ديويد اينا(!) بعد از عيش و نوش، وقتي به خانه برگشتند، دست از پا درازتر ديدند دخترشان نانسي نيست!
ديويد كامرون: مگر اين نانسي گور به گوري در ماشين تو نبود؟!
سامانتا: نه!
ديويد كامرون: زن! يعني بچه را جا گذاشتي در بار، خودت آمدي دربار؟! چطور خودت را يادت نرفت كه بياوري دربار، اما بچه را جا گذاشتي در بار؟!
سامانتا: الكي براي من باربار نكن ها! خب به خيالم نانسي در ماشين توست! چه مي دانستم تو هم فكر مي كني در ماشين من است؟
و به اين ترتيب دعواي زن و شوهر بالا گرفت تا اينكه ديويد كامرون از همان دربار زنگ زد بار و ملتفت شد نانسي در دست شويي بار گير كرده! به همين مناسبت دفتر نخست وزيري انگليس بيانيه اي صادر كرد كه در قسمتي از آن مي خوانيم: «كاركنان بار، دختر دربار را در دست شويي بار پيدا كردند و نمي دانستند چه كار بايد بكنند. قطعا اينطور نيست كه شما شماره تلفن ديويد كامرون را در دفتر تلفن پيدا كنيد، زنگ بزنيد و به او بگوييد؛ شما دخترتان را در بار جا گذاشته ايد. اين خيلي ترسناك است كه نخست وزير دربار چيزي به اين مهمي را در بار جا گذاشته باشد.»
درباره اين دربار با اين بار، چند نكته به نظرم مي رسد:
يك: اگر فكر مي كنيد كه سطور بالا تراوشات ذهن راقم است، لطف كنيد و كليدواژه هاي متن را در سايت هاي جست وجوگر كليك كنيد.
دو: الحمدلله به يمن نظام مقدس جمهوري اسلامي، ما نه بار داريم و نه دربار، اما دمي درنگ! اگر در يك مراسم بعله برون، حالا بگو ختنه سوران، يكي از مديران رده مياني جمهوري اسلامي، بچه اش را در خانه طرف جا بگذارد، انصافا بي بي سي فارسي چند ماه يقه دراني مي كند؟! آيا جز اين است كه تا مرز جنون، خودشان را خفه مي كنند و آرزوهاي خام خود را به عنوان «خبر» به خورد خلايق مي دهند؟! و ناظر بر دست مالي، قيصريه اي را به آتش مي كشند؟! در عوض، رسانه هاي ما چه آسان گذشتند از جايي كه مي شد آسان نگذشت و يقه بار و دربار را با هم گرفت. من براي نوشتن اين متن، خيلي صبر كردم؛ خيلي، بلكه ببينم دوستان ديگر چه مي كنند، اما...
سه: دقت شود! نانسي يك دختر 8 ساله است. با اين ننه بابا، ببين اين مي خواد چي بشه!!
چهار: خداوكيلي چه كساني دارند بر انگليس حكومت مي كنند؟! ايام آشوب انگليس، پليس لندن، دانشجويي معترض را دستگير كرد و در زندان فهميد كه اين جوان برخلاف اغلب معترضان، پدر مادر مرفهي دارد. بازجو از وي مي پرسد: تو ديگر چرا؟ و جواب مي شنود: من با حكومت انگليس از اساس مشكل دارم. شما به شكمم چه كار داريد؟! با چنين باري و چنين درباري، انصافا حق با اين دانشجوي جوان نيست؟!
پنج: آيا لندن براي بازي هاي المپيك واقعا جاي مناسبي است؟! اين المپيك است يا پيك نيك؟! اصولا با اين كامرون مست، چه استبعادي دارد كه ديويدخان در مراسم افتتاحيه المپيك، نانسي را در مشعل بازي ها جا نگذارد؟!
شش: آيا نيروي محترم انتظامي، من باب «بني آدم اعضاي يك پيكرند»، نبايد يكي از اين واحدهاي مظلوم گشت ارشاد را روانه بارهاي انگليس كند؟! چه خوب كه بياييم و تقسيم كار كنيم مرضي رضاي سردار نقدي عزيز. دربار انگليس با گردانهاي عاشورا و الزهرا، بار انگليس با گشت ارشاد!!
هفت: باباجون! من خودم قبل از اينكه بيايم «چيزنا»، چوپان بودم در ولايت خودمان. به خدا گوسفند در چرا، بي چون و چرا، بچه اش را جا نمي گذارد. بيابون به اون بزرگي، گوسفند بچه اش را جا نمي گذارد، اون وقت بار به اين كوچكي... البته «مرگ بر انگليس» به جاي خود، اما گاهي جا دارد بگوييم: «خاك بر سر انگليس»، با اين بارش و اين دربارش!
هشت: من آخه چه طنزي بنويسم براي اين خبر؟! اينجا از اونجاهايي است كه طنز، گيرم طنز تلخ در دل سوژه مستتر است. حيف كه بزرگان بر دوش ما نامزدي در انتخابات... يعني ببخشيد؛ فحش ندادن را تكليف كرده اند و الا 2تا ليچار بار دربار و بار و شخص ديويد كامرون مي كردم. آخه آدم اينقدر الاغ؟! الهي يك روز دربار انگليس را در بار لفت و ليس جا بگذاري، هي!
نه: به قول يكي از بچه ها؛ با اين پدرومادر مست، همين كه نانسي (بخوانيد باربارا!!) به سن 8 سالگي رسيده، خودش موضوع جالبيه براي تحقيق.
¤ ¤ ¤
نه آخه! من الان دقيقا چي بايد بنويسم؟ يعني بازم بايد يه سري اسم رديف كنم و از قول تك تك شون جمله بسازم؟! اگه اينو مي خواي، بفرما.
حسين شريعتمداري: بار، براي چندمين بار است كه فحاشي عليه كيهان را براي دربار فاكتور مي كند!
علي مطهري: در اين ماجرا، نانسي، سامانتا، كامرون، مصر، ليبي، الجزاير، سوريه و روسيه به يك اندازه مقصرند!
باقري لنكراني: رويكرد جبهه پايداري به قضيه بار، گفتماني است، نه مصداقي!
خاتمي: بايد ميان بار پلاگ اين و تره بار جنبش سبز، ديوار كشيد!
داود اغلو: جنگنده تركيه اي در آب هاي بين المللي بود! (سر جدت، اظهار نظر را نيگا!!)
محمدنبي حبيبي: اگر اصولگرايان عليه دربار انگليس به اجماع نرسند، موتلفه به صورت مستقل بيانيه مي دهد!
رويانيان: با عقد يك قرارداد، باشگاه پرسپوليس سرپرستي نانسي را برعهده مي گيرد! به لج استقلال، پول سرالكس فرگوسن هم جوره!
«آرمليا- خبرنگار چيزنا»

فوايد ريزگرد !

اين روزها براي مقابله با معضل نفس گير ريزگردها آنچه انجام مي شود نه كاري درست درمان، بلكه به عبارتي بسته پيشنهادي است. تو بخوان حرف! حرف يعني چي؟ حرف يعني اينكه قرار است ستاد بحران تشكيل شود، با كشورهاي درگير موضوع، همايش منطقه اي برگزار شود، بين همسايگان غربي نوعي اجماع حاصل شود، سازمان هواشناسي و محيط زيست و نخبگان بيماري هاي ريوي و ساير نهادهاي موظف به يك هم انديشي واحد برسند، پول كلان خرج شود، چه شود و چه شود تا بلكه از آثار مخرب ريزگردها لااقل مقداري كم شود.

ادامه نوشته

آدم سياه باشه، اما روسياه نباشه يا آدم «بالوتلي» باشه، اما «مركل» نباشه

حسين قدياني
يورو 2012 هر چند براي بحران يورو نتوانست نقش سوپاپ يا به قول مرحوم گل آقا «سوفاف» را بازي كند، و هر چند ناشي از جيب خالي اغلب مردم قاره سبز، پر از صندلي هاي خالي حتي در توپ ترين مسابقات بود، اما باز هم توپ گرد به عهد نانوشته خود وفا كرد و حال اقليت ثروتمند را گرفت. كمي بخواهم شور را چاشني اين نوشته كنم، بايد ابراز خرسندي كنم از اينكه تقريباً تمام كشورهاي پنج+يك، يك به يك از عرصه رقابت ها حذف شدند. به هر حال ما از اينكه فينال يورو 2012 را ايتاليا و اسپانيا برگزار كنند، ناراحت نيستيم. همه لذت فوتبال به اين است كه گاهي يك سياه پوست، نه فقط سطح بازي هاي نه چندان بالاي جام چهاردهم را بالاتر مي برد، بلكه گل مي نشاند به صورت مغرور خانم مركل. آنچه در ادامه مي خوانيد بازتاب پيروزي تاريخي لاجوردي پوشان با 2 گل ماريو بالوتلي بر تيم آلمان است. اما قبلش، و از آنجا كه فوتبال اصلاً سياسي نيست(!) از خانم مركل مي خواهم؛ به جاي جفتك انداختن در برابر ايران اسلامي/هسته اي، فكري براي مهار بالوتلي سياه پوست كند. آدمي اصلاً بد نيست سياه باشد، آنچه بد است، اين است كه روسياه باشد. اون وقتي كه گذاشتيد سعيد جليلي را مهار كنيد، بايد صرف مديريت بحران يورو مي كرديد و البته بحران يورو 2012 كه مي بينيم ايران مدت هاست به كوري چشم امثال خانم مركل، هسته اي شده، اما هسته دفاع وسط آلمان به شدت سوراخ است! دوباره تأكيد مي كنم؛ فوتبال اصلاً سياسي نيست، اما خب! برنظام سلطه فرض است كه در زمينه فوتبال بيشتر تمرين كند تا يك سياه، وسط قاره چشم آبي ها، كاتاليزور گرفتن آه 99 درصد ملل دنيا از بعضي كشورها نباشد. فوتباله ديگه... برد و باخت داره! يه وقت فرانسه حذف مي شه، يه وقت انگليس حذف مي شه، يه وقت آلمان حذف مي شه، به لطف يزدان و بچه سياه غنايي! فوتبال گاهي عجيب ديدن دارد؛ مثل قيافه مركل كه بعضي وقتا، خيلي ديدن دارد! بله ديگه... فوتبال اصلاً سياسي نيست، اما نمي دانم چرا بعضي ها وقتي با جمهوري اسلامي درمي افتند، هم در محوطه 18 قدم اتاق بيضي با مشكل روبرو مي شن، هم در محوطه هجده قدم تيم خودشون!! خانم مركل! در حاشيه متن تميز و مسلم «ايران اسلامي/ هسته اي»، اين نام را هم اون گوشه موشه هاي ذهن تون به خاطر بسپريد؛ «ماريو بالوتلي».
بادامچيان: حتي حضرت مسيح هم نمي تواند دفاع سوراخ آلمان را ترميم كند!
حسن رحيم پور: نئونازي هاي نژادپرست 3 بار در همان هافتايم اول(!) قصد ترور مرا داشتند!
غلامرضا آقازاده: خاطرات حسن روحاني از آلمان زمان بكن بائر، مخدوش و پر از خالي بندي است!
هاشمي رفسنجاني: با قانون آفسايد مشكلي ندارم؛ با نحوه اجرايش مشكل دارم!!
عبدالله نوري: ميان دفاع آلمان و جنبش سبز از حيث سوراخ، تفاوتي وجود ندارد!
حسين شريعتمداري: كيهان قبلاً پيش بيني كرده بود كه گل آلمان در وقت اضافي از الگوي جين شارپ پيروي خواهد كرد!!
شريف زاده: جريان انحرافي، هم زمان با بازي هاي مقدماتي جام جهاني اوج مي گيرد!
سرگئي لاوروف: مواضع تهران و مسكو درباره پنالتي چيپ آندرو پيرلو برهم منطبق است!
صفار هرندي: مركل در عمرش يك تك پا كليسا نرفته كه ادعاي ارتباط با حضرت مريم مي كند!!
شيرين عبادي: اون گلي بود كه خداداد به استراليا زد؛ اولاً آفساد بود، ثانياً حقوق بشر پس چي مي شه؟!
يادش به خير: چون ماريو بالوتلي داماد غناست، پس مسعود اوزيل به مهندس رأي داده است!!!
عليخاني: مااشاءالله كم مونده عبدالله نوري درباره يورو 2012 هم نظر بده!
قاليباف: دولت پول بدهد، مترو را تا ورشو مي كشيم!
علي لاريجاني: يك عده دارند با يورو 2012 كاسبي مي كنند!
فرج الله سلحشور: گل اول بالوتلي به آلمان، متأثر از نمايش يوزارسيف در كشورهاي عربي؛ مشخصاً «سكانس زابيرا»ست كه بانو مركل (!) را زا به راه كرد!
حميد رسايي: پدربزرگ ماريو بالوتلي عمدتاً هفته نامه 9 دي مي خواند!!
شيمون پرز: يورو 2012 روي انگشتان سردار عزيز محمدي مي چرخد!
رويانيان: بالوتلي، كاسياس، ايني يستا و سوباسو فردا با پرسپوليس قرارداد امضا مي كنند، ايشي زاكي و پپ گوآرديولا و كاكرو پس فردا!!

متشكر ديار دليران !

چطور همه حسن رحيم پور ازغدي را مي بينند كه منافقين قرار بود از نواحي كردستان عراق براي ترور او اعزام شوند، آنهم 3 بار، اما هيچ كس من را نمي بيند كه اعضاي طالبان فقط در همين هفته گذشته به قصد ترور من از كوه هاي تورابورا بيشتر از 30 نفر/سفر/خطر به خاك كشور داشته اند؟! آيا حتماً بايد بميرم تا قدر ببينم؟! آيا شما مي دانيد كه ظرف ماه گذشته چند بار ببرهاي تاميل قصد داشتند مرا بخورند؟! يا همين توله شيرهاي سرگردان خيابان؟! الان 4 تا گوسفند هم يك چوپان به علاوه يك سگ محافظ دارند، اما من چي؟!
مديرعامل خبرگزاري چيزنا ضمن بيان مطلب فوق و در شرايطي كه داشت اشك مي ريخت، گفت: اخيراً مريم قجر عضدانلو ابريشمچي رجوي (لاكردار 3 بار ديگر بخواهم اسمش را تايپ كنم، همه 900 كلمه در نظر گرفته شده براي اين ستون پر مي شود!) به من زنگ زد و در شرايطي كه نمي خواست نامش فاش شود، گفت: اگر منافقين فقط يك گلوله در تفنگ شان باقي مانده باشد، اين شما هستي كه رهسپار ديار باقي خواهي شد! آقاي چيز ادامه داد: اگر به مباني معرفتي باشد، من از حسن رحيم پور خطرم براي منافقين بيشتر است،چرا كه داداش حسن(!) در بهترين حالت شاگرد حوزه است، اما من ملانصرالدين عصر اينترنتم! اما اگر به مباني بي معرفتي باشد، باز هم من از عبدالله نوري و محمد خاتمي جلوترم! رئيس عظيم ترين بنگاه خبري دنيا افزود: من خودم با منافقين در ارتباط هستم؛ اين ذليل مرده ها اگر هم بخواهند كسي را ترور كنند، اون منم، نه حسن رحيم پور! لذا وعده ما ميدان انقلاب، بدون محافظ! آقاي چيز در ادامه اين بخش از سخنان خود، حسن رحيم پور ازغدي را به مناظره با موضوع ترور دعوت كرد و گفت: اگر من و حسين شريعتمداري و حسن شايانفر و حسن رحيم پور و صفار هرندي و سعيد جليلي و حتي هاشمي رفسنجاني، يك جا جمع باشيم و ناگهان سر و كله منافقين پيدا شود، گوشت قرباني منم!
اين كارشناس برجسته مسائل ژئواستراتژيك كه در جمع رؤساي شاخه شهرستان هاي چيزنا در سه راه سلفچگان و در همايشي با عنوان طولاني «احتمال ترور چه كسي توسط منافقين بيشتر از بقيه است؛ من يار رحيم پور؟! راهكارها، پيش بيني ها و دستاوردها» سخن مي گفت، بيان داشت: اگر بزرگان، نامزدي در انتخابات رياست جمهوري را بر دوش من، آنهم وقت سحر تكليف نكنند، خودم در اين باره احساس تكليف خواهم كرد و منت احدي را نخواهم كشيد! وي پرسيد: اين چطور بزرگاني هستند كه فقط بر دوش يك عده آدم هاي تكراري، نامزدي در انتخابات را تكليف مي كنند؟! آقاي چيز مايه گذاشتن از بزرگان، بي اشاره به اسم و مشخصات ايشان را ترفند هميشگي اما نخ نما شده كانديداها خواند و تصريح كرد: چه اشكالي دارد براي يك بار هم كه شده، به جاي بزرگان، يك عده آدم كوچك، بيايند و احساس تكليف را سوار روي دوش يكي مثل من بكنند؟! ايشان با بيان اين پرسش كه «آيا نمي شود بدون احساس تكليف، نامزد انتخابات رياست جمهوري شد؟!» گفت: بنده بدون كشيدن ليف تكليف براحساس خود، بنا دارم صابون نامزدي را به تنم بمالم! آقاي چيز، خود را مرسي ايران خواند، اما در عين حال خاطرنشان كرد: از آنجا كه «مرسي» را ممكن است عده اي به غلط «م رسي» تلفظ كنند، از اصحاب رسانه مي خواهم مرا به جاي «مرسي ايران»، با عنوان «متشكر ديار دليران» صدا بزنند كه صداي حداد عادل هم درنيايد!
مديرعامل خبرگزاري چيزنا در فراز ديگري از سخنان مهم خود به حذف انگليس و فرانسه از جام ملت هاي اروپا اشاره، و پيش بيني كرد: اسپانيا با كندن پوست پرتغال، برنده بازي ايتاليا و آلمان را مثل هلو خواهد بلعيد! وي از خانم كاترين اشتون خواست كه غافل از نقش نيروگاه نطنز در حذف طنزآميز انگليس از يورو 2012 نباشد!
اين فعال سياسي در آخرين بخش اظهارات خود، بيان داشت: اگر بازيكنان 2 رگه مثل بالوتلي را از فوتبال اروپا بگيري، براي فوتبال قاره سبز ديگر چه چيز خاصي مي ماند كه هنوز عده اي چشم آبي، شعارهاي نژادپرستانه مي دهند؟ لذا از بس تيم هاي اروپايي بازيكن سياه دارند، خوب است جام ملت هاي اروپا در يكي از كشورهاي آفريقايي برگزار شود!
رياست بزرگ ترين بنگاه دروغ پراكني جهان بعد از سخنان خود به پرسش هاي خبرنگاران پاسخ گفت. وي در پاسخ به سؤال خبرنگار چيزنا شرق، كه از او درباره مرز ميان اصلاحات و جنبش سبز، و دعواي اخير عبدالله نوري و محمد خاتمي پرسيده بود، گفت: مشكل خاتمي اين است كه تكليفش با خودش مشخص نيست، اما مشكل نوري اين است كه به جاي نور، تكليفش را با ظلمات مشخص كرده است!! مع الاسف اصلاحاتي كه ما مي بينيم لياقتش همين رهبرانند! وي افزود: بعضي اصلاح طلبان نظير خاتمي يك جوري اين روزها ميان اصلاحات و جنبش سبز مرز پررنگ كشيده اند كانه اين عمه من بود كه از ملك عبدلي براي براندازي پول گرفت! آقاي چيز در جواب خبرنگار هفته نامه كيهان ورزشي گفت: كاش آقاي رويانيان همان سردار رويانيان باقي مي ماند و افزود، من نمي دانم چي شده كه حالا فوتبالي شده و از فوتبالي ها هم بيشتر براي فوتبال خرج مي كند؟! وي ادامه داد: خرج كردن پول هاي ميلياردي براي بازيكناني كه حتي در برابر قطر زپرتي چيزي براي عرضه ندارند، مثل هزينه كردن پوند براي واحد آكسفورد دانشگاه آزاد مي ماند كه آخر سر معلوم شد اصلاً وجود خارجي نداشت!! آقاي چيز پيش بيني كرد؛ سال بعد همين موقع اغلب اين بازيكنان ميلياردي، روي رويانيان بايستند، و در جمله اي قابل تأمل گفت: تو وقتي بيش از حد تيغ مي خري، خطر بريدن دست خودت را تهديد مي كند!!
آرمليا- خبرنگار چيزنا

تقديم به روح آسماني شهيد چمران جمهوري مصطفي ها

حسين قدياني
لپ تاپم خراب شده و بعد از مدتها نشستم به نوشتن با قلم، به همان شيوه كه شهدا پاي وصيت نامه هاشون مي نشستند. مي خوام بعد از مدتها از شهيد چمران تايپ نكنم، بنويسم. چه بهتر! حس مي كنم اينطوري زلال تره. فكر مي كنم به اعتبار مدرك دكتر مصطفي؛ «فيزيك هسته اي» بتونم بگم كه چمران اولين شهيد هسته اي ما بود. چه زمان خميني، چه زمان خامنه اي، جمهوري اسلامي، جمهوري بهترين و عارفانه ترين مصطفاهاست. كه بود مصطفي چمران؟ يك فرمانده نظامي كه با گل، بيشتر از گلوله عكس داشت و حتي توي اوج جنگ، يك قلب مهربان داشت، آنقدر كه گاهي مي نشست به ناز كردن گلبرگ هاي سرخ يك گل رز. جمع نظامي گري با يتيم نوازي! معجوني از جنگ و زندگي. تمرين عرفان در خط مقدم! نظام سلطه اگر دارد، چمرانش را رو كند! نظام جمهوري اسلامي اما 2 مصطفاي هسته اي دارد. چه جنگ باشد و چه نباشد، مصطفاي شهيد دارد. كه بود مصطفي چمران؟ سردار جبهه ما را ببين، فرمانده جنگي نظام سلطه را ببين! تصاويرشان را مقايسه كن! چمران، اسلحه را براي جنگ در ركاب خدا مي خواست، اما ژنرال پترائوس، حتي جنگ را هم براي اسلحه مي خواهد و كمپاني اسلحه سازي! الحق كه راست و درست فرمود مولاي عاشورايي ما. دشمن از «ايران اسلامي» مي ترسد، نه «ايران هسته اي».

ادامه نوشته

دنيايي مص ر به آمدن «عزيز» است

نگاه
دنيايي مص ر به آمدن «عزيز» است

حسين قدياني
دادگاه نمي دانم چي چيه مصر، حكم بريده براي حسني نامبارك، حبس ابد! انگار قاچاقچي مواد مخدر بوده فرعون، در خرابه هاي اطراف نيل! حامل سلاح سردي! خبطي در اين مايه ها! بيچاره «عبيد حمد» كه به خاطر مداومت در حمل شيشه و هروئين، در قاهره زنداني است و محكوم به حبس ابد، حق دارد دست به خودكشي بزند بعد از شنيدن اين حكم شرم آور. عبيد حمد، حبس عبد، مبارك هم حبس ابد؟! پس چيست فرق حامل چند گرم شيشه، با آن فرعون كه خون قبه الصخره را در شيشه كرده؟! خب همچين مي كنند كه درمي آيد صداي ملت ها. با چه رويي مي توان از ملت مصر خواست صبر پيشه كنند و بر مدار قانون حركت كنند؟! به اينجاي شان رسيده، قرن هاست. من مرده شما زنده، همين حبس ابد را هم اجرا نمي كنند. به اين بهانه كه مردك، بيمار است و محتاج تيمار، حبس ابد در زندان، جايش را مي دهد به حبس ابد در كاخ! تو ببين مبارك چه لطف بزرگي در حق آمريكا و اسرائيل كرده كه بتگرها، زماني كه تاريخ مصرف بت ها سرمي آيد، معمولا خيلي راحت، حكايت معمر قذافي، قيد طرف را مي زنند، بي هيچ عذاب وجداني! اما به مبارك كه رسيده اند، زورشان مي آيد از صدور حكم اعدام. انگار با اعدام مبارك، قبل از حسني بي حسن، اين صهيونيست ها هستند كه جان مي دهند! همچين به نظر مي رسد. اين روزها از قيافه نزار مبارك، مي توان پي به حال زار اسرائيل برد. اين نفله عليل، براي اين زنده ماندنش موضوعيت دارد، كه اگر در پس اعدام، جان دهد، تعبير به جان دادن اسرائيل مي شود. از همين رو نظام سلطه حاضر است فحش ملت مصر را به جان بخرد، اما مبارك ريق رحمت سر نكشد! مبارك به آخرين بتي مي ماند كه بتگر، بدون او، احساس بي كسي مي كند. ثانيه اي دير مردن مبارك، يك ثانيه است براي غرب. به نظر مي رسد خدمت سرهنگ سبز به غرب، خدمتي در حد تاكتيك بود، اما خدمات فرعون مصر به شياطين روزگار، لابد «خدمت استراتژيك» بوده كه سخت است براي شان مشاهده نعش بي جان مبارك. فرق مهم معمر و حسني، در همين نكته ظريف است. اهرام ثلاثه بعيد است به پست فطرتي اين فرعون آخرين، فرعوني به خود ديده باشد. مصر، «سرزمين عزيز» است. مبارك همه اين عزت را ذليلانه ريخت به پاي گوساله تلمود. هر فرعوني اگر به مصر زمان خود ستم كرد، مبارك اما به ديروز و امروز و فرداي قاهره، بي رحم بود. بگو حتي به بچه هاي در رحم مادر مصر.

ادامه نوشته

نامه اي به امام خامنه اي «آقا» را از هر طرف بخواني آقاست

حسين قدياني
سلام «آقا». مي خواهم نامه بنويسم به شما. حرف بزنم. مي خواهم مقصد نامه ام را بنويسم «فلسطين جنوبي». مي خواهم دل خوش كنم به خوشي هاي روزگار. شايد به دستت رسيد و خواندي. از «ماه» كه چيزي كم نمي شود. شما «آقا»ي مايي. «آقا» را از هر طرف بخواني «آقا»ست. با شما نجوا نكنيم، مي پوسيم. از هر سو برويم، آخر به شما مي رسيم. رود اگر چه جاري است، ليكن مسير دريا را بلد است. مي پيچد و مي خمد تا دست به دريا دهد. آه! چه لذتي دارد شما را داشتن. قلب به دليلي بايد بزند. «ولايت فقيه» دليل زندگي ماست. من اصلاً مراقب نيستم غلو نكنم. مشكلم قصور زبان در مدح شماست. مشكلم چيز ديگري است. فرض كن يك منتظر مي خواهد به نائب امام زمان، نامه بنويسد. خب سخت است. ننويسد هم سخت است! خوش به حال شهدا. دم رفتن، راحت بود نوشتن. اي خوشا صفحه، خاك باشد و جوهر قلم، خون. لحظه اي است لحظه عاشقي. ما اما فاصله ها داريم با ديدار. زندگي شده حجاب شهادت. غرور شده آفت بصيرت. نمي فهميم شما را. ماهي، همه دريا را چگونه بفهمد؟! پروانه، همه آسمان را چگونه تصوير كند؟! مايي كه نمي فهميم شما را، چه بيم از غلو؟! كلمات ما كجا و كمالات شما كجا؟! ببخش كه اين نوشته در شأن شما نيست، هر چند قدر مرا بالاتر مي برد. من اينجا روزنامه نگار نيستم؛ فرزند شهيدم. دوست دارم اين سمت را. فرزند شهيد كه باشي، جور ديگري به «خامنه اي»، مي گويي «آقا». چفيه شما، چفيه شهداست. با شهدا باشد، هنوز هم براي ولي فقيه جان مي دهند. شنيده ام شهدا رجعت مي كنند. رجعت كنند، باز هم به عشق ولي فقيه شهيد مي شوند. در رگ ما خوني است بي قرار در سينه ما دردي است كه دوايش شهادت است. شهادت، زيباترين نسخه اي است كه خدا براي عاشق مي پيچد. ما عاشق خداييم. عاشق «دست خدا». دست خدا مجروح نيست. روح «كف العباس» دارد. جراحت از نگاه ماست كه نمي فهميم شما را، اما بدان دوستت داريم «آقا»، همچنان كه پدران مان «خميني» را دوست داشتند. حتي ما بيشتر. فرزندان ما از خودمان بيشتر. مي داني «آقا»! آنجا كه شما نباشي، جبهه ما نيست. ما اردو در سرزمين ولايت زده ايم. خميني يعني خيمه. خامنه اي يعني جبهه. مكتب ما «اسلام» هم كه باشد، جز با قرائت ولي فقيه، قبولش نداريم. كربلا به پا كني، با خون مان راحت تر سخن مي گوييم تا با كلمات. دارم حساب مي كنم از 68 به اين طرف، چند سال مي شود؟! سرباز چشم بر هم مي زند، جنگ تمام مي شود، اما در عوض، فرمانده پير مي شود. «آقا»! معايب ما، محاسن شما را سپيد كرد. شايد هم معايب سياست، محاسن ولايت را. چه بسيار حادثه كه شما نگذاشتي فتنه شود، و ما نفهميديم. چه بسيار فتنه تلخ كه پايانش 23 تير و 9 دي شد، شيرين تمام شد، و ما نفهميديم. به خود گفتيم «عمار»، اما بي خود گفتيم. باد مي برد پروانه را، اگر كه آسمان قرار نداشته باشد. قرارگاه ما شمايي «آقا». «قرارگاه عمار»، «بيت رهبري» است. «علي» در هر عصري، «عمار» دارد و «ميثم تمار». اگر «عمار» يعني يار «علي»، آنكه امروز بر صورت اغيار سيلي مي زند، «سفير نهج البلاغه» است. «سيدعلي» بودن، كار سختي است. بعد از «محمد»، «ولي» بودن، كار دشواري است. فتنه را مديري چون شما بايد، كه دست آخر، سران فتنه هم بيايند و رأي بدهند. شما مظلومي «آقا»، مثل «انقلاب اسلامي» اما اقتدارتان بسيار بيشتر است. ما به اقتدار شما افتخار مي كنيم، آنجا كه در صف رأي مان، اصحاب قليل فتنه را مي بينيم. روزهايي هست كه مي ايستيم به نوبت تا در انتخابات جمهوري اسلامي رأي دهيم. روزهايي هست «آقا» كه با شناسنامه مي آييم. جز اين، روزهاي ديگري نيز هست. روزهايي كه وصيت نامه، هويت ما مي شود. ايام بيعت. بيعت فرق دارد با رأي. رأي مي آيد و مي رود، آنچه اما هيچ طوفاني ياراي خم كردن قامتش را ندارد، بيعت ما با شماست. خون بر خلاف رأي، نمي آيد و نمي رود، بلكه فقط به عشق محبوب جاري مي شود. كاش بداني «آقا» چه لذتي دارد امامي چون خامنه اي داشتن. شما بگو چيست راز گريه هاي ما؟ مگر مي توان شما را ديد و اشك نريخت؟ چيست راز اين گريه ها؟ ولايت چه مي كند با قلوب عشاق؟ شما بگو! پدرم در وصيت نامه اش نوشته: «خدايا! خدايا! تا انقلاب مهدي(عج)، خميني را نگهدار». امام كه رفت، غصه ها خوردم. شما كه رهبر شدي، ديدم خدا روي هيچ شهيدي را زمين نمي اندازد. تا انقلاب مهدي(عج) خميني شده خامنه اي. خميني زنده است. عاشق اين شعارم: «دست خدا بر سر ماست، خامنه اي رهبر ماست».
¤¤¤
اي سيد و مولاي ما! سالها بعد از فتن 78 و 88 دارم با شما سخن مي گويم. با همه معايب مان، عهد كرده بوديم اينجا كوفه نباشد. اينجا كوفه نيست. تا انقلاب آفتاب، ستاره هر روز، عشقش به ولي فقيه فزوني مي گيرد. ما نه فقط منتظر خورشيديم، بلكه انتظار يك لحظه ناب را نيز مي كشيم. نگاه ما به دست كف العباسي شماست. آري! در علقمه بايد ريشه داشته باشد آن دست، كه دست در دست يوسف زهرا(س) بگذارد. با اين همه آرزو، بگذار پروانه بد تفسير كند آسمان را. در اقيانوس ظهور، تصوير ماه مي بينم. امن تر از ولايت، ما را چه ساحلي است «آقا» جان؟! دل به دريا مي زنيم، امر كني طوفان مي كنيم، بخواهي سر مي بازيم، اما از ما نخواه با شما نجوا نكنيم. نوشتن از پرواز، كمترين سهم پروانه زخمي است! گفت: «اي نامه كه مي روي به سوي حسين، از جانب من ببوس روي حسين».
¤¤¤
راستي «آقا»! دوست دارم در اين نامه، خطاب به شما با كلماتي بغض آلود بنويسم: پيشاپيش روز پدر مبارك! اين را اما خوب مي داني؛ «خوني كه در رگ ماست، هديه به رهبر ماست».

ياري «يورو»

حسين قدياني
قاره سبز، قهوه اي شده رفته! در اتحاديه اروپا - كدام اتحاديه؟ صد رحمت به اتحاديه صنف كله پزها! - دو دستگي افتاده كه چگونه از بحران اقتصادي خارج شوند. سران بعضي كشورها معتقد به سياست رياضت اقتصادي اند، يك عده هم مثل فرانسه و يونان، خواهان چيز هستند؛ افزايش ماليات بر معاملات تجار. يكي مي گويد: «منطقه يورو از بحران خارج نمي شود الا اينكه با رياضت اقتصادي، فشار بياوريم روي اقشار آسيب پذير». ديگري اما جواب مي دهد: «چرا فشار بياوريم روي مردم؟! مسبب اصلي اين اوضاع، طبقه اشراف است، لذا راه برون رفت از بحران، گرفتن ماليات بيشتر از معاملات تجاري است». من واقعا نمي دانم در اروپا چه دارد مي گذرد كه خودي هاي شان چندي است از گروه «G8» تعبير به گروهك «G0» مي كنند. از قرار اروپا آمد با راه اندازي يورو، زرنگي كند و خودش را از «كوچك ترين قاره» تبديل به «بزرگ ترين كشور» كند، ليكن جنبه اش را نداشت ظاهرا. از ياد نبرده ايم كه تا همين چند وقت پيش چگونه در لندن بر سر يك بطري آب معدني و يك گاز بستني، چگونه شيشه سوپرماركت ها را مي شكستند قحطي زده ها. اتفاقي كه حتي در سومالي هم نمي افتد! علي اي حال نظر به اينكه «بني آدم اعضاي يك پيكرند»، اين اروپاي فلك زده و اين هم بسته پيشنهادي ما براي خارج شدن قاره سبز از بحران اقتصادي.
يك: از آنجا كه آمريكا و اسرائيل در بحث انرژي هسته اي، از خوردن جگر جمهوري اسلامي عاجزند، نيز براي تامين حداقلي نظر آن دسته از دلسوزاني كه مذاكره با پنج+يك را بي خود و غير لازم مي دانند، پيشنهاد مي شود محور مذاكرات مسكو، به جاي اورانيوم 20 درصد و انرژي هسته اي ايران، بررسي اوضاع اقتصادي اروپا باشد. خرجش تهيه يك مداليته اقتصادي است! مداليته را بنويسند، براساس آن بنشينند به مذاكره. اين سعيد جليلي كه من مي بينم، شونصد دور مي تواند بر سر اوضاع شلم شورباي يورو با كاترين خانم مذاكره كند، آيا به يك توافق مقدماتي برسند يا نه! ولي از شوخي گذشته، يعني گور باباي اقتصاد اروپا، عجب خانومي شده اين كاترين!
دو: كلا سبزها در همه جاي دنيا گند زده اند، قاره سبز هم روش، اي بسا گند، كه اگر باهاش ور نروي، خود به خود جذب طبيعت شود.گاهي زمان، همه چيز را حل مي كند.
سه: سران غرب تا همين چند وقت پيش، با رفتار و گفتارشان، بر نظريه «خدا مرده است» صحه مي گذاشتند. اينك آيا بهتر نيست كه از بت بزرگ اومانيسم بخواهند مشكل شان را حل كند؟! به قول «ابراهيم خليل» گفتني؛ كار بت بزرگ تان بوده!!
چهار: اروپا مي تواند 2 قسمت شود. بعضي كشورها رياضت پيشه كنند، بعضي ديگر ماليات را بيشتر كنند. از هر گروه، 2 تيم مي تواند صعود كند دور بعد، و بعد نيمه نهايي و دست آخر مسابقه فينال! اين دعوا دارد؟!
پنج: بر سران اروپا فرض است با دامن زدن به كنايه هايي نظير «ساكت رياضت»، «مردود ماليات»، «كاسب يورو» و ... ضمن انقلاب در ادبيات كلاسيك اروپا، هر روز، جبهه جديدي تشكيل دهند!! در اين باره از توضيحات بيشتر خودداري مي شود.
شش: با شناختي كه من از حاج حسين شريعتمداري دارم، اين يكي را خودم قلم بگيرم، سنگين تر است!!
هفت: يكي از مهمترين مشكلات اين روزهاي كشور هاي اروپايي، بدهي هاي سرسام آورشان به فلان نهاد و بهمان موسسه است. اين موسسات را مي توان وقف پطروس فداكار كرد و خيلي راحت، منكر بدهي ها شد!! سران اتحاديه اروپا مي توانند با بيان آخرين ناگفته هاي خود به شكل سرگشاده، تاكيد كنند؛ قبل از انقلاب كبير فرانسه هم چيزي به نام شان نبود!!
هشت: اولاند مي تواند وزير اقتصاد فرانسه را در حين شمارش اسكناس يورو، از كار بركنار كند! آقاجون! اين اقتصاد كه من دارم مي بينم، فقط با شوك درمان مي شود! شوك بده، حالش رو ببر!
نه: مي دانيم «چيزي كه عوض داره، گله نداره». خوب است كشور هند، انگليس را با شعار «رياضت اقتصادي زيباست، اما مرحوم گاندي از آن هم زيباتر است»، استعمار كند، الحمدلله در هند، چيزي كه زياد است، مرتاض اهل رياضت!
ده: اصلا به من چه؟! يكي نيست بگه، آخه اروپا! تو كه اين همه مشكل داري، غلط كردي سرباز مي فرستي افغانستان!

بازتاب قتل خوزه توسط تاج طلا

حسين قدياني
نمي دانم چه لذتي مي برد آدمي زاد از اينكه دعوا بيندازد ميان 2 خروس؟! بر مي دارد خون و فلفل مي دهد به جماعتي از خروس ها و تيغ به پايشان مي بندد و دعواي 2 قوقولي قوقو را مي نشيند به تماشا. با اين همه دمش گرم! در كاليفرنيا يك خروس جنگي به نام «تاج طلا» به جاي جنگ با ديگر خروس ها، رفت به مصاف يكي از دست اندركاران اين مسابقه غيرقانوني، غيرشرعي و غيراخلاقي و طرف را كشت! اين حادثه كه بازتاب بسياري در رسانه هاي جهان داشت، باشد آدميزاد را متنبه كند كه ديگر ميان آفريده هاي خوب خدا جنگ و مرافعه راه نيندازد. وانگهي! آدمي كه با يك خروس بخواهد كشته شود، همان بهتر كشته شود! گروهبان مارتين كينگ كه بيش از 2 دهه در بخش كلانتري بيكرس فيلد ايالت كاليفرنيا سابقه خدمت دارد، با اشاره به درگذشت خوزه لوئيس چائو گفت: «در طول خدمتم همه جوره مرگ و مير ديده بودم، الا اين مورد». پزشكي قانوني، علت مرگ خوزه را برخورد تيغ بسته شده به پاي تاج طلا با شاهرگ مقتول عنوان كرد. بنازم بازي روزگار را! خوزه لوئيس، تيغ را به پاي تاج طلا بسته بود تا شاهد جنگ خروس ها باشد، اما نمي دانست جانش دست بر قضا بند همين تيغ است. آنچه در ادامه مي خوانيد، مروري است به برخي واكنش هاي اين رخداد محيرالعقول.

ادامه نوشته

فوايد بگو مگو

حسين قدياني
چند وقتي است بعضي مسئولين با بهانه كردن هر موضوعي، كلي براي هم شاخ و شانه كشيده، بي هيچ ملاحظه اي، پاي اين دعوا را به گليم رسانه ها باز مي كنند. اين مسئله حتي منجر به بگومگوي گاه و بي گاه سران قوا شده. من اما برخلاف خيلي از دلسوزان، معتقدم هرچه مسئولين بيشتر با هم دعوا كنند، اين منازعه باعث گذر آسان تر از پيچ تاريخي مي شود. يعني شدت و اندازه دعواي آقايان، با عبور از پيچ حساس، نه فقط رابطه معكوس ندارد، بلكه رابطه مستقيم دارد. دلايل زير را بخوانيد، قضاوت با خودتان.
حساب كار دشمن، دستش مي آيد/ مهم ترين سود دعواي دست اندركاران، اين است كه دشمن با خود مي گويد؛ وقتي مسئولين نظام در انتقاد از همديگر، كار را به مرز دعوا مي كشانند، ببين در روز مبادا، دهان ما به عنوان نظام سلطه را چگونه مسواك خواهند كرد! بديهي است منازعات اخير قواي مقننه و مجريه در برخي سطوح، اينگونه در ذهن دشمن تحليل مي شود؛ اينها كه به خودشان رحم نمي كنند، حكما در نبرد با ما، مي زنند پدر صاحب بچه كاخ سفيد را درمي آورند!

ادامه نوشته

پيش بيني... حالا بگو پيش گويي اخبار روز 22 فروردين 1392

حسين قدياني: نمي دانم چرا، اما اخبار ماه فروردين هر سال، به خصوص از بعد سيزده به در تا روز 25 فروردين، به شكل طنزآميزي شبيه هم است. به حدي كه مي شود، اخبار سال پيش يا حتي 10 سال پيش را عينا براي اخبار سال نو بازخواني كرد. اين حس را كه سالهاست دارم، اما ديروز براي اطمينان بيشتر، رفتم و نيم نگاهي انداختم به آرشيو جرايد موجودم و ديدم در مقطع زماني فوق الذكر اخبار امسال، عينا همان اخبار سال گذشته است و اخبار سال گذشته، دقيقا همان اخبار سال 89 و اخبار فروردين ماه سال 89 تحقيقا تكرار اخبار سال قبلش يعني سال 88! فلذا آنچه در اين نوشته مي خوانيد، پيش بيني اخبار روز 22 فروردين سال 1392 است. با ما باشيد، همين مي شود ديگر! لااقل يك سال جلوتر از روزگاريد. به هر حال، «خبرگزاري چيزنا» كم غولي نيست براي خودش!

ادامه نوشته

نافرماني نفتي !

حسين قدياني
چند تن از عناصر تشكيل دهنده نفت خام با نوشتن يك نامه سرگشاده به باراك اوباما، خطاب به رئيس جمهور آمريكا آورده اند: وقتي نظام سلطه، زورش به رهبر انقلاب اسلامي و ملت شريف ايران نمي رسد، پس غلط مي كند با سرنوشت خانواده بزرگ هيدروكربن بازي مي كند!! مشروح اين نامه بدين شرح است:
خدمت رئيس جمهور آمريكا
اينجانبان به نمايندگي از قشر كثير خانواده بزرگ هيدروكربن هاي آلكان، بدون هيچ حاشيه روي نكاتي را به استحضار مي رسانيم.

ادامه نوشته

تعبير «تغيير» با كمي تاخير به روايت تقدير، همراه با تكبير!!

حسين قدياني
اغلب شهروندان آمريكا، بلكه مردم دنيا، اوباما را شيادي مي دانند كه با شعار «تغيير» سركار آمد، اما چيز خاصي را تغيير نداد. همين جماعت، با استناد به شرايط امروز كاخ سفيد در عرصه هاي اقتصادي داخلي و سياست خارجي، معتقدند؛ اگر حركت از «بد» به سمت «بدتر» تغيير است، البته كه اوباما، در شعار «تغيير» پردروغ نمي گفت! نگارنده نيز مثل 99 درصد جهانيان، اعتقاد دارم اوباما، نتوانست - و اصولا نمي تواند! - سياست هاي نظام سلطه را تغيير بدهد، اما در عين حال، بر اين گمانم كه اوباما حداقل در مواجهه با ايران، دست به تغييرش عالي بود و هرچه بود، در برابر ملت ما، خوب تغيير كرد و در سر دادن شعار تغيير، اصلا دروغ نگفت! قضاوت با خودتان...

ادامه نوشته

گفت وگوي تاريخي آرمليا با يك پيشي !!

حسين قدياني: آي دلم! واي دلم! يكي بياد منو بگيره! يعني هنوز ننوشته، خودم خنده ام گرفته! خداوكيلي از شدت خنده، نمي توانم درست تايپ كنم! لاكردار، خود خبر، خنده دارتر از آن چيزي است كه من مي خواهم براي تان بنويسم! حالا چرا دارم مي خندم؟! از شما چه پنهان، گربه اي روشنفكر، كرواتي اما جذاب و ملوس به نام «هانك» از شهر اسپيرنگفيلد، واقع در ايالت ويرجينياي آمريكا، براي انتخابات مجلس سناي نظام سلطه، نامزد شده، كه براساس آخرين نظرسنجي ها از 2 نامزد مثلاً آدم احزاب جمهوري خواه و دموكرات، يعني آقايان «جرج آلن» و «تيم كين» محبوب تر است!! هانك، گربه زيبايي است با سبيل هاي مرتب و بسيار خوش برخورد. اين گربه فقط 9 سال دارد و آنطور كه «ماتئو اوليري» مدير تبليغات اين پيشي(!) مي گويد؛ در صورت ورود هانك به مجلس سنا، فرصت هاي شغلي جديدي براي خيل عظيم بيكاران آمريكا ايجاد خواهد كرد و در صورتي كه همه به او رأي دهند و آرا پراكنده نشود، پيشي قادر است همه ظرف ها را پر از شير كند!! آنچه در ادامه مي خوانيد، گفت وگوي «آرمليا- خبرنگار چيزنا» است با اين گربه! جا دارد از «گربه نره» كه زحمت ترجمه را برعهده داشتند، تشكر كنيم.
آرمليا: جناب هانك! كمي از خودتان، سوابق تان و برنامه هاي تان براي ما بگوييد.
گربه نره: ميو هانك! ميستر آرمليا، ميو ميو سابقه ميو، برنامه ميو!!
هانك: ميو! ميو! نميام ميووو، جرج اورول مياو!!
گربه نره: ايشان ضمن تشكر از «خبرگزاري چيزنا» كه اين فرصت را در اختيارشان قرار داده، مي گويد؛ من از يك گربه ولگرد به دنيا آمدم و مدت هاست به كار سياسي مشغولم و هدفم از ورود به انتخابات مجلس سناي آمريكا، مبارزه با سياست هاي غلط كاخ سفيد در زمينه هاي اقتصادي، سياست خارجي و مسائل ژئوپلتيك است. هانك مي گويد؛ اگر نتيجه آرا، هماني باشد كه مردم آمريكا و پابرهنه هاي جنبش تسخير وال استريت، درون صندوق انداخته اند، من حتماً جرج آلن و تيم كين را شكست مي دهم و پرچم «قلعه حيوانات» را بر فراز مجلس سنا نصب مي كنم!!
آرمليا: جناب گربه نره! از شما مي خواهيم بالاغيرتاً همان صحبت هاي هانك را براي ما ترجمه كنيد و دقيقاً به همان حرف هاي هانك، وفادار باشيد! اين پيشي كلاً 4 كلمه حرف زد، شما چند خط داري براي ما ترجمه مي كني!! از ايشان بپرسيد؛ چقدر به پيروزي در اين عرصه اميدوارند؟!
گربه نره: ميو هانك! مايو ميو؟!
هانك: ميو ميو! مي يووو مايو RQ ميووو!! اسپيرميو!!
گربه نره: هانك مي گويد؛ من به جاي فكر كردن به برگرداندن RQ170 و لاف جنگ با ايران، به همين اوضاع داخلي آمريكا فكر مي كنم! من با شعار تغيير آمده ام، اما نه آن تغييري كه مد نظر اوباما بود!! و اگر به پيروزي خودم، نااميد بودم، اصلاً وارد منطقه ورود ممنوع، نمي شدم!! اتفاقاً هفته پيش، در مناظره با آقايان آلن و كين، به همين چيزها اشاره كردم، اما آنها به جاي پاسخ مستدل به سؤالات من، مرا پيش(!) دادند و پيش ده پيش ده كردند!! شايد براي شما عجيب باشد، اما برنامه هاي من آنقدر شفاف است كه حتي شماري از موش هاي كور نيز به «ائتلاف ميو ميو، بنگ بنگ» پيوسته اند!! هر چند هنوز خيلي مانده كه اين ائتلاف، در عالم سياست آكادميك، تبديل به يك «جبهه فراگير» شود!! بگذار براي تان يك خاطره بگويم: وقتي كه من بچه بودم، يك روز، گربه ولگرد، مرا برد دهات اطراف اسپيرنگفيلد و خواست به من شير خر بدهد، كه من نخوردم!!!
آرمليا: ظاهراً تعدادي از گربه سانان، شركت در انتخابات را تحريم كرده اند. از جناب هانك به عنوان آخرين سؤال بپرسيد؛ اين تحريم، براساس چه فرمولي بوده؟! جين شارپ؟! مايكل لدين؟!
گربه نره: ميو هانك! ميو مايو جين شارپ؟!
هانك: يس! آف كورس!! ميو ميو!!! مايو عبدلي مايو!!! ميو بوش!!!
گربه نره: ايشان با تشكر از اين سؤال قشنگ شما، مي خندد و مي گويد؛ اگر مثل ما گربه ها، ميو ميو كني، بهتر از آن است كه دست گدايي جلوي ملك عبدالله دراز كني!! و بعد بروي در استخر الجنادريه، با مايو شنا كني!! من از دولت و ملت ايران مي خواهم كه اشتلم هاي اين اوباما و هارت و پورت اپوزيسيون اجنبي پرست را به حساب همه مردم آمريكا نگذارند، چرا كه در آمريكا، حتي گربه ها هم الان بيدار شده اند!! علي اي حال! ما گربه هستيم، ايران، شير و احترامش براي همه واجب! اوباما، موش! مرگ بر بوش!!
آرمليا: در نهايت، اگر جناب هانك، حرف ناگفته اي دارند، ما در خدمتيم!
گربه نره: ميو مايا هانك؟!
هانك: تنكس ميو! ميوووآآ!! ميوو مي آيو تسخيري ميو مردودي ميو!!
گربه نره: ايشان مي گويد؛ از همه مردم آمريكا، احزاب سياسي و جوانان مي خواهم كه با پيوستن به «ائتلاف ميو ميو، بنگ بنگ»، از تشتت آرا و احياناً كشيده شدن انتخابات به دور دوم جلوگيري كنند! چرا كه با اين حاكمان فعلي كاخ سفيد، حتي اتحاد موش و گربه تام و جري هم ضرورت دارد!! هر چند كتمان نمي كنم كه نبايد با مردود 11 سپتامبر و ساكت جنبش تسخير وال استريت و كاسب واترگيت، وحدت داشت!! اين را هم بگويم؛ عده اي مي گويند كه نقشه ايران، ظاهرش شبيه گربه است!! نمي دانم تا چه حد صحت دارد اين موضوع، اما اگر واقعاً همين طور باشد، هر گربه اي حق دارد، به خصوص جلوي جرج آلن و تيم كين، نامزدهاي نامزد احزاب جمهوري خواه و دموكرات، احساس شير بودن كند!!
آرمليا: اما گربه نره! اين آخري را هانك، نگفت ها!! حكايت مترجم بلاژويچ، گمانم از خودت، انداختي دهن اين پيشي!!
«آرمليا- خبرنگار چيزنا»

گفت وگوي «آرمليا» با مديرمسئول كيهان

آقاي چيز: شما را به خدا، مي بينيد؟!... آرمليا، خبرنگار نمك به حرام «چيزنا» را فرستادم برود با مديرمسئول كيهان، گفت و گوي چالشي كند، بلكه حال اين حسين شريعتمداري را بگيرد، دست از چيز درازتر، ببين چي آورده تحويل ما داده؟! رفته زيرآب خود ما را زده! آخر سال، عيدي مي خواهد ديگر!! خير سرم، فرستادمش برود «توپخانه» كه شليك كند روي مواضع «كيهان»، همچين درب و داغان كند «حسين بازجو» را كه مچ دست راستش، هم حكايت مچ دست چپش، مچ بند ببندد!! حيف كه وزارت كار، گير مي دهد، و الا پرتش مي كردم بيرون از «چيزنا»، اين آرملياي دربه در را!! بخوانيد آخر اين اباطيل را...
- جناب آقاي شريعتمداري! قبل از اينكه مصاحبه را شروع كنيم، بفرماييد اين مچ بندي كه توي دست تان بسته ايد، مي خواستيم ببينيم براساس شواهد و قرائن موجود، يا حالا غيرموجود، اسنادش هست ديگر؟!
¤ اسنادش در داروخانه موجود است!! اصلاً چيز پنهاني نيست!! ببينيد؛ براساس اسنادي كه خود اطبا منتشر كرده اند و براي همه قابل دسترس است و اصلاً چيز پنهاني نيست، اين مچ بند از فرمول شفاي ابوعلي سينا پيروي مي كند!! خدا رحمت كند «احسان» را. دوست مشتركي داشتيم كه مي گفت: مچ بند آدم از فرمول دكتر علفي پيروي كند، بهتر است تا كل هيكل آدم از فرمول جين شارپ!!
- اين همان دوستي بود كه به شما مي گفت «حسين شريعت»؟!
¤ نه! اون «عزت شاهي» بود!!
- اين مال كدوم مقطعه؟!
¤ كدوم، مال كدوم مقطعه؟!
- بالاخره براي اظهار فضل، يك سؤالي بايد بپرسيم ديگه!! حالا مهم نيست... يك مقدار مي آييد نزديك تر!!... راستش، اين مديرعامل خبرگزاري ما، «اجلاس الجنادريه» رفته بودها، اين عكسش، اين هم سندش!!
¤ بده ببينم... به به! خوراك «گفت و شنود» امروز ما را جور كردي! گير كرده بودم توي جوك آخرش!!
- 6 ماه پيش هم، رفته بود خانه جرج سوروس!! اين سي دي را شما بعداً ببينيد، ملتفت مي شويد!!
¤ اين را خودم مي دانستم!!
- چه جوري؟!
¤ آمار اين را، هفته پيش، يكي ديگر از خبرنگاران چيزنا به من داد!! گمانم اسمش «كارمليا» بود!!
- اينكه ماه پيش، رفته بودند ديدار ديك چني چي؟!
¤ آمار اين را، پيش پاي شما، بچه هايش به من دادند!! چيز كوچولو و چيزه كوچولو!!
- نوشيدن چيزهاي زهرماري در ديدار با بچه هفتم از زن چهارم برلوسكوني؟!
¤ دارمش!!
- توي همون سفر، ملاقات با سخنگوي قبلي وزير خارجه آمريكا، كه اليور استون هم بود!!
¤ سند اين را «علي استون» 2 دقيقه بعد از اسلام آوردنش داد!!!!
- حركات موزونش در همان ديدار؟!
¤ اين را داش علي(!!) چند دقيقه قبل از اسلام آوردنش برايم بلوتوث كرد!!
- ديدار محرمانه با سفير آمريكا در بحرين، همين 3 روز پيش؟!
¤ اين را خودمان از قبل، پيش بيني كرده بوديم!!!
- براساس اسناد موجود، پيش بيني كرده بوديد، يا همين طور قضاقورتكي؟!
¤ نه! براساس شواهد موجود بود!!
- پول گرفتنش از ملك عبدلي؟!
¤ اين را براساس اسناد موجود، پيش بيني كرده بوديم!! شواهد، يك سري چيزها را پيش بيني مي كنيم، اسناد يك سري چيزهاي ديگر را!!!
- ويلايي كه اخيراً با پول همين تخلف بزرگ مالي، در شمال خريده؟!
¤ چي دستت داري؟!
- هم سند، هم عكس، هم سي دي! الان مي دهم خدمت تان... بفرماييد!
¤ سند و عكس را مدير روابط عمومي چيزنا ديروز آمد اينجا و به من داد؛ اينها را بردار، سي دي را بگذار بماند!!
- بلوتوث تان را روشن كنيد!
اين هم يك سند ديگر، خدمت حاج حسين آقاي خودمان!!
¤ ممنون. آمد!
- قلابي بودن مدرك دكترا؟!
¤ آمار اين را قرار است 2 تا از نمايندگان مجلس، فردا بيايند و بدهند!!
- 1276+شيفت+ اينتر و يك اسپس+CHEEZ!!
¤ اين ديگه چيه؟!
- رمز عبور سايت خبرگزاريه!!! گفتم تا پيش بيني نكردينش، خودم بهتون داده باشم!!! سنگين و رنگين!... خب، جناب آقاي شريعتمداري! به عنوان اولين سؤال بفرماييد... آهان! اين الان يادم آمد؛ ديدار اخير آقاي چيز با يكي از اجنه هاي مرتبط با جريان انحرافي؟!
¤ چي ازش داري؟!
- بلوتوث!!
¤ اين را ولش كن! نيمه پنهان جن مذكور را بررسي كرديم؛ بو داده بود!! بوي انگليس مي داد!!
«آرمليا- خبرنگار چيزنا»

گوشت قرباني، «اصولگرايي» است!

حسين قدياني
صحنه هاي بديعي دارد اين نظام مقدس جمهوري اسلامي كه حتماً واژه «دموكراسي» از دركش عاجز است. شايد بايد مدد از تركيب قشنگ «مردمسالاري ديني» بگيريم، كه دنياي امروز، دموكراسي را بيشتر با بمب و دروغ و ترور و تزوير مي شناسد تا مثلاً راي مردم. از اين صحنه هاي بديع، يكي هم آنجاست كه نظام ما، انتخابات برگزار مي كند و تو مي بيني هنوز 2 ساعت مانده به آغاز راي گيري، پيرزنان و پيرمرداني كه مادر شهيد و پدر شهيدند، دقايقي بعد از نماز صبح، آرام آرام مي روند و صف تشكيل مي دهند جلوي در مساجد يا مدارس.
خرداد 88 رفتم سراغ شان جلوي در مسجد بزرگ ميدان هفت حوض، عجبا! كه زودتر از آفتاب، آفتابي شده بودند! چندتايي شان اما با عكس جگرگوشه هاي شان آمده بودند. مردان والفجر 8 و كربلاي 5 و بازي دراز و ارتفاعات قشنگ الله اكبر. همان جا به من گفت مادر شهيدي كه؛ مگر ممكن است بدون اينها زندگي كنيم. نفس ما بسته به نفس بچه هاي شهيدمان است!

ادامه نوشته

مسابقه فوتبال تيم حق و تيم باطل

حسين قدياني
وامانده ها براي خودشان راهكار ارائه داده اند! آنهم چي؟ راهكارهايي براي «نافرماني مدني» كه اصلاً معلوم نيست چيست! نه به آن منيتش و نه به آن نافرماني اش! تركيب به اين متناقضي، بايد مرده شويش را ببرند!! مي روي مي خواني راهكارهاي شان را، شك مي كني در عقل اپوزيسيون! آنقدر كه مردد مي شوي نكند سپاه دارد مي چرخاند اين نقله ها را! از يك طرف مي بيني، هيچ دشمني اندازه دشمنان جمهوري اسلامي، دست به دشمني و شانتاژ و دروغ و تهمت، آن هم در ابعاد به اين بزرگي نزده، اما از طرف ديگر مي بيني، هيچ دشمني اندازه دشمنان جمهوري اسلامي، اين همه به نفع دشمنش يعني جمهوري اسلامي، بازي نكرده! گاهي فكر مي كنم نكند نظام، خريده باشد اينها را! راهكار ارائه داده اند به ملت ايران كه در مقابله با جمهوري اسلامي، يك هفته در خانه، سكوت كامل برقرار كنيد!! خب گيرم برقرار كرديم؛ اين چه ربطي دارد به مقابله با جمهوري اسلامي؟! جان من! آخر تو بگو؛ اين چه راهكاري است كه ارائه داده اند؟! يا راهكارهاي ديگرشان در زمينه نافرماني مدني! شير خرش را كه قبلاً خودشان اعتراف كرده بودند، اما گمانم به جز شيرخر، مغز خر هم بايد خورده باشد اپوزيسيون بامزه جمهوري اسلامي كه خداييش خيلي بامزه است! واقعاً مانده ام اينها راهكار ارائه مي دهند، يا في الواقع، اين راهكار است كه باطن اينها را دارد ارائه مي دهد!! شايد هم بودجه دولت را خوب نگاه كني، يعني خوب كه بگردي، ملتفت شوي دولت در رديف بودجه خود، مبالغي اختصاص داده باشد به حضرات اپوزيسيون!

ادامه نوشته

محل قرار: شايد تقاطع 16 آذر و بلوار كشاورز

تقديم به خطيب نماز جمعه فرداي ام القراي اسلام محل قرار: شايد تقاطع 16 آذر و بلوار كشاورز

حسين قدياني
نخبه هسته اي بود و كارش طوري بود كه براي سركشي از آخرين پيشرفت ها و بازبيني جديدترين موفقيت ها، زياد مأموريت مي رفت. محل كارش اما در آن مأموريت ويژه، چند ساعتي با تهران فاصله داشت. 2 هفته يك بار، 3 هفته يك بار، بعضاً ماهي يك بار، مي آمد و به خانه و خانواده اش سركي مي زد و مي رفت. القصه! روزها از پس هم مي گذشت تا اينكه در مبارك سحري، بعد از وضو گرفتن با آب سرد كه خواب را از چشمان خسته و به خون بسته اش جدا كند، جانماز را پهن كرد و ايستاد به نماز صبح روز جمعه. همين كه با كمك بند انگشتان 2 دست 34 بار الله اكبر و 33 بار الحمدلله و 33 بار سبحان الله گفت، رفت كه بخوابد. خيلي خسته بود. شب قبلش تا آخراي وقت، توي اتاق كارش نشسته بود به حسابرسي اوراق و بررسي پرونده ها كه لاكردار يكي دو تا هم نبودند. از آن لحظه اي كه خوابش گرفت تا آن دم كه براي نماز صبح آدينه بلند شد، كلاً شده بود 4 ساعت، يك ربع كم! اين را همكارانش شاهد بودند. همكاراني كه حالا بعد از نماز صبح، خيلي زود خواب شان برده بود، و وقتي از خواب بلند شدند، مصطفي را نديدند. تخت مصطفي بود، پتوي تا شده هم بود، متكاي مرتب شده هم بود، اما مصطفي نبود. يعني كجا مي توانست رفته باشد؟! به موبايلش زنگ زدند. گوشي را جواب داد و گفت كه در راه تهران است. گفت كه بعد از ظهر، همين كه كارش را انجام دهد، خيلي زود برمي گردد... و بعد از ظهر، همين كه كارش را انجام داد، خيلي زود برگشت. توي راه، همه اش داشت به همسرش و عليرضا فكر مي كرد كه در تقاطع 16 آذر و بلوار كشاورز، بعد از نماز، با هم قرار گذاشته بودند كه بعد از 10 روز، دقايقي همديگر را ببينند، و ديدند! داشت به اين فكر مي كرد كه توي اين 10 روز، كه فقط توي همين 10 روز، چقدر بزرگ شده عليرضا. داشت به سؤال همسرش فكر مي كرد؛ مصطفي! براي چي آمدي اين همه راه؟!... و داشت به جواب خودش فكر مي كرد؛ حيفم آمد نماز جمعه اي را كه «آقا» مي خواند، نباشم. اصلاً خدا را چه ديدي؟! شايد ديگر فرصت چنين سعادتي نصيبم نشد! يعني مي داني! راستش، صبح، بعد از نماز صبح، ديدم توان ماندن ندارم! دلم پيش «آقا» بود. پيش نماز جمعه. پيش صفوف يك رنگ. پيش دعاي وحدت. پيش خطبه ها. پيش قرائت سوره جمعه با ترتيل بي بديل «آقا». پيش شعارهاي قبل از خطبه. پيش شور و شعور و شعار ملت، در اولين لحظه اي كه خامنه اي را در تريبون نماز جمعه مي بينند و انگار خميني را مي بينند. اصلاً از تو چه پنهان، دلم نگذاشت بمانم. بايد مي آمدم. نمي شد بمانم. گفتم كه؛ شايد ديگر فرصت چنين سعادتي نصيبم نشد!

ادامه نوشته

بيني شما مرا ياد دماغ نمرود مي اندازد ...

نامه اي به رئيس جمهور آمريكا آقاي اوباما !

                                         بینی شما مراياد دماغ نمرود مي اندازد ...

حسين قدياني
سلام آقاي اوباما! چه سلامي چه عليكي؟! چه كشكي چه پشمي؟! ما با تو قطع رابطه ايم! اين ما هستيم كه اندازه عمر جمهوري اسلامي، تو را تحريم كرده ايم؛ تو داري فيلم بازي مي كني در هاليوود! و خيال مي كني ما را تحريم كرده اي! و فكر مي كني هفته بعد، جمهوري اسلامي سقوط مي كند! تو بازيگر نقش اول زرسالاران صهيونيسمي. خداحافظ پرزيدنت! روسياه ترين رئيس جمهور آمريكا! ما هم چند هفته بعد، بعد از اينكه در يوم الله 22بهمن، توي دهنت مي زنيم، يكي هم توي اسفند، برايت كنار گذاشته ايم! ملت ما، يك راي درون صندوق مي اندازد و يك تير به قلب كاخ سفيد. كمي صبر كني، امسال هم يادگاري مي شود! ما با تو زياد عكس داريم...

ادامه نوشته

تقديم به ارواح مطهر شهداي دهه بصيرت قم، قمقمه، قيام

حسين قدياني
«بهمن» ماه فتح است و «دي» ماه بصيرت. اگر بهمن، «دهه فجر» دارد، از 9 دي تا 19 دي چيزي جز «دهه بصيرت» نيست. نام با خود حامل مرام است و نمادزايي مي كند و اجازه نمي دهد آنچه نبايد فراموش شود، دچار نسيان شود. 19 دي را به 2 يوم الله پر از سوز و گداز مي شناسيم؛ 19 دي سال 56 قم و 19 دي سال 65 شلمچه. در قم، از صدقه سر بصيرت ذاتي حوزه و مراجع و طلاب، شتاب انقلاب، چند برابر شد و به «قيام اربعيني» ساير بلاد منتهي شد و دست آخر منجر به پيروزي انقلاب اسلامي شد. واقعيت اين است كه 22بهمن 57 به شدت مديون 2 روز حماسي است؛ يكي 15 خرداد 42 و ديگري 19 دي 56 كه دست برقضا اين هر 2 برگ زرين ملت ايران در شهر خون و قيام، اتفاق افتاد تا مهر باطلي باشد بر همه آن ياوه سرايي هاي كه؛ «علما ميانه اي با مبارزه ندارند و فقط به درس و بحث و مناظره مشغول اند». مهمترين دليل براي اثبات پيشتازي حوزه در مقوله بصيرت، يوم الله 15 خرداد و 19 دي است. حوزه در زمينه اقدام درست در وقت درست، البته در روزگار جنگ هم خوش درخشيد و آنقدر «روحاني شهيد» تقديم اسلام كرد كه به زبان آمار، بايد اعتراف كنيم و افتخار كنيم كه حوزه هاي علميه به نسبت جمعيت شان، بيشترين شهيد را در جريان جنگ تحميلي داده اند. در اين باب، رتبه بعدي از آن دانشگاه است. طرفه حكايت اينجاست كه حوزه و بعد هم دانشگاه، در 2 عمليات كربلاي 4 و كربلاي 5 به نسبت ساير اقشار، نيز به نسبت ساير عمليات ها، حضور چشمگيرتري داشتند و تو اگر به شهداي اين 2 عمليات نگاه كني، مي بيني كه اغلب يا طلبه بودند، يا دانشجو. ذكر اين نكته، خالي از لطف نيست كه جنگيدن در سال هاي آخر جنگ، صبر و ثبات و بصيرت بيشتري مي طلبيد. آنچه اما 19 دي قم را تبديل به يوم الله كرد، دقيقا مثل قيام 9 دي، اقدام درست بود در وقت درست. همچنانكه 9 دي، منبعث از عاشورا بود، قيام 19 دي نيز، مثل تظاهرات سراسري سال 57 رنگ و بوي حسيني داشت. شنبه 17 دي 56 سالروز كشف حجاب به دستور رضاخان، زخم عميقي بر جان ملت مسلمان ايران نشانده بود، اما روزنامه اطلاعات، با چاپ مقاله اي به قلم داريوش همايون كه البته جرئت نكرد با اسم اصلي اش مقاله را امضا كند، دست به 3 اهانت بزرگ زد؛ اولا، حجاب را كهنه پرستي و ارتجاع سياه خواند. ثانيا، نسبت ناروايي به امام خميني داد. ثالثا، در مقام تخطئه قيام 15 خرداد 42 و در يك تحليل خارج از منطق و هتاكانه، آن يوم الله بزرگ را محصول زد و بند استعمار سرخ و سياه دانست. القصه! آنچه عاشوراي 88 نيز سبب خشم مردم شد و صبر ملت را لبريز كرد، اهانت چند ماهه به اسلام بود و توهين به جمهوري اسلامي و هتك حرمت امام عاشورا و ولايت فقيه و تحليل غلط از راي و راه مردم. روزي، با بصيرت به صحنه آمدند تا روند انقلاب اسلامي، سير صعودي بگيرد و دگر روز، باز هم با بصيرت، به ميدان آمدند تا كور كنند چشم فتنه عليه همين انقلاب را. لذا با يك انگيزه و هدف مشترك، 19 دي 56 و 9 دي 88 «نماد بصيرت» شد. قيام 19 دي اگرچه در شهر قم به وجود آمد، اما محدود به قم نشد و اربعين به اربعين، در هر كوي و برزني مي گشت. بعد از آشوب عاشوراي 88 نيز، اولين جا كه به پا خاست، حوزه عزيز، مراجع معظم و طلاب گرانقدر بودند و قم، از جمله شهرهايي بود كه روزي قبل و بعد از 9 دي، حماسه آفرين شدند.

ادامه نوشته

تلفن روي پيغامگير

ديشب بي خوابي به سرم زده بود اساسي. چي كار كنم، چي كار نكنم، گفتم يك تماسي با «اوباما» برقرار كنم، اما از شانس چيز ما، گوشي اين نفله، روي پيغامگير بود؛
- به صندوق پيام هاي صوتي من بدبخت بيچاره قرو مساخ خوش آمديد. از اينكه فعلا دستم بند است، متاسفم؛ عجالتا براي ركب خوردن از جمهوري اسلامي، متاثر از بيداري اسلامي، عدد يك، براي فرو كردن گاز فلفل در چشم معترضين نظام سلطه، عدد دو، براي شنيدن آهنگ پيشواز «من هواپيمامو مي خوام»، عدد سه، براي عزاداري به مناسبت سالگرد 9 دي، عدد چهار و براي گند زدن به ابرقدرتي آمريكا با ذكر «صد رحمت به بوش»، عدد پنج را فشار دهيد.
وقتي ديدم همچين است، گفتم؛ گور باباي اوباما! بعد در دلم گفتم؛ چيز در كوزه و ما تشنه لبان مي گرديم! القصه! به ذهنم رسيد يك حال و احوالي از «ممد تمدن» بگيرم؛
- با عرض پوزش در حال حاضر براي جواب دادن به زنگ شما، پيش شرط هايي دارم! براي دست دادن به نااهلان و نامحرمان در ايتاليا، عدد وان، براي تكذيب پول گرفتن از ملك عبدالله، همان عدد وان، براي ترديد داشتن درباره همه چيز، عدد توو، براي علاقه به شركت در انتخابات، اما در عين حال تحريم انتخابات، عدد تيري يا ايلون يا هم اينكه تونل، براي رابطه زيرزيركي با جريان انحرافي، عدد فر، براي ادا و اطوار درآوردن براي نظام، عدد فايو، و براي شنيدن صداي دشمن از اردوگاه اصلاح طلبان، عدد سيكس را فشار دهيد. در غير اين صورت، با فشار دادن كليد مربع، منتظر تصميم من براي رفع ترديد در زمينه برداشتن گوشي باشيد.
ما را مي گويي! شاكي از اين اوضاع، گفتيم زنگ بزنيم به بعضي ها، ببينيم آخه اين چه وضعشه؟!
- به سيستم پيغامگير ما (دامت بركاته!) خوش آمديد. براي عبور از بحران، عدد يك، مطلع شدن از كمك هاي امام به من در جريان فتح خرمشهر، عدد دو، براي شنيدن همان مواضعي كه قبلا در نمازجمعه گرفته بودم، عدد سه، براي بلوتوث خواب ديشبم، عدد چهار، پي بردن به بي بصيرتي خودتان، عدد پنج، وقف دانشگاه آزاد، عدد شش، اينكه من قبلا گفته بودم اين چيزها رو، عدد هفت، پيدا كردن چيزي در اين دنيا به نام خانواده ما، عدد هشت، به نام شما زدن آن، توسط خودم، عدد نه، نگراني از خطر تفرقه نيروهاي انقلاب، عدد ده، تكرار همان مواضعي كه قبلا در نمازجمعه گرفتم، عدد يازده، آپ كردن دوباره نامه سرگشاده در سايت، عدد دوازده، خوردن ساندويچ، همراه با «ف.ه» در خيابان انقلاب، عدد سيزده و....
از اونجا رونده، از اينجا مونده، گفتيم يك تماسي با همين مديرمسئول كيهان بگيريم، ببينيم ايشون در جريان هست يا نه؟!
- به سيستم پيامگير صوتي من خوش آمديد. براي باخبر شدن از جزئيات اوضاع دنيا در 150 سال آينده، عدد پنج، براي پيش بيني نتايج هر انتخاباتي، كلا(!) عدد چهار، براي دادن اطلاعات به خبرنگاران كيهان، عدد سه، براي شنيدن جوك آخر «گفت وشنود» روزنامه فردا، عدد دو، براي ديدن نيمه پنهان دشمنان، عدد يك، براي توبه و بازگشت به دامن نظام، عدد صفر، براي تأسف خوردن به خاطر عدم درج ثواب بازجويي در نظام مقدس جمهوري اسلامي، عدد منفي يك، براي...
¤¤¤
همون نصف شبي از خانه زدم بيرون و با اولين توله شيري كه سر راه ديدم، نشستم درد دل. به اين شير نوجوان گفتم: چي شده كه راه به راه، ما داريم شير مي بينيم؟! نه به اونكه داشت چيزتون منقرض مي شد، نه به اينكه حالا دارين گله به گله جلوي چشم مون مانور مي دين؟! اين بچه شير به من گفت: اگه آمريكا به مخيله اش هم حمله به ايران خطور كند، ما گربه ها هم براي دشمن، شير مي شويم!! من به او گفتم: «آن يكي شيري است اندر باديه، اين يكي شيري است اندر باديه؛ آن يكي شيري است كه آدم مي خورد، اين يكي شيري است كه آدم، مي خورد»، حالا تو كدومشي؟! كه اين شير، از اين سوال من ناراحت شد و رفت! من هم برگشتم خانه و دوباره شماره اوباما رو گرفتم:
اوباما: بفرمايين!
من: سلام. من RQ170 هستم!
اوباما: تو الان كجايي بي معرفت؟!
من: پيش شهاب 3 هستم. جاي شما خالي!
اوباما: تو چرا قبل از اينكه به دام ايراني ها بيفتي، خودكشي نكردي؟!
من: آخه در اسلام و جمهوري اسلامي، خودكشي حرامه! فعلا ديگه حال ندارم؛ به «زنبيل»، سلام برسون، بگو؛ پشت چيزش رو ديد، منو هم مي بينه!! راستي! شهاب 3 باهات يه كار واجب داره...
¤¤¤
نالوطي، قطع كرد!
حسين قدياني

گيري بر الگوگيري!؟

باز هم فصل انتخابات «جمهوري اسلامي» نزديك شد و بعله ديگه! همان طور كه پيش بيني مي شد، زبان رفوزه هاي امتحانات «انقلاب اسلامي» باز شد. مي بيني «ف.ه»- منظور از «ف.ه» در اينجا «فريدالدين هندبال كازروني» است!- برداشته گفته: «الگوي ملل مسلمان منطقه، جنبش سبز است». از آنجايي كه پدر محترم ما يعني «آقاي چيز» هم همچين فكر مي كند، چيزكي در زير مي نويسيم:

ادامه نوشته

خيابان انقلاب، سر «وصال»

                                      تقديم به روح مطهر شهيد علي مرزبان

                                              خيابان انقلاب، سر «وصال»

حسين قدياني
22 بهمن اولين سال جنگ تحميلي، «علي آقا» همراه همسر و كودك هنوز شيرخواره اش «نرگس» از مبدأ ميدان امام حسين(ع) آمده بودند راهپيمايي. نرسيده به ميدان انقلاب، سر «وصال»، تراكم جمعيت، خيلي زياد شده بود. نرگس كوچك، كه تازه پا به 2 سالگي گذاشته بود، بنا مي كند گريه كردن. علي آقا، بچه را از مادر مي گيرد. دمي نگاهش مي كند، كمي برايش شكلك درمي آورد و دست آخر، نرگس را مي گذارد روي شانه هايش. حالا نرگس شده بود بلندقدترين آدم راهپيمايي. همه جا را مي ديد و با چشمانش مي خنديد و گاهي با دستان كوچكش، مي گرفت چشمان بابا را. انگار كه دوست داشت شيطنت كند. داد مي زد و مي خنديد و جيغ مي كشيد و مدام اين طرف و آن طرف مي گرداند سرش را. نرگس، روي شانه هاي بابا، داشت عشق دنيا را مي كرد. در همين حين، ناگهان فاطمه خانم به علي آقا مي گويد؛ خوب گوش كن! بچه داره بابا بابا مي كنه ها! راست مي گفت فاطمه خانم. اين اولين بار بود كه نرگس داشت بابا را بابا صدا مي كرد. پيرزني به فاطمه خانم گفت: ماشاءالله! چقدر هم شيرين است؛ رفتي خانه، حتماً يك اسپند برايش دود كن!
¤¤¤
22 بهمن دومين سال جنگ تحميلي، يك ماه از شهادت علي آقا در جبهه كردستان مي گذشت. خيابان انقلاب، سر «وصال»، ناگهان چشمان فاطمه خانم، باراني شد. چندتايي از قطرات اشك فاطمه خانم، از روي چادر، سر مي خورد پايين و يكي از دانه هاي اشك، مي رسد به دست نرگس. نرگس كه دست و چادر مادر را با هم گرفته بود، گفت: من كه از اين پايين، جايي رو نمي بينم. ماماني! گريه نكن، بغلم كن.
¤¤¤
چهارشنبه، يوم الله 9 دي سال 88 خيابان انقلاب، سر «وصال»، دختر شهيدي، عكس پدرش را در دست گرفته بود؛ بالاي بالا، بلند بلند. علي آقاي شهيد كه در نگاهش خنده داشت، حالا شده بود بلندقدترين مرد راهپيمايي.
¤¤¤
راستي علي آقا! عجب خنده اي دارد نگاه آخرينت...

«نظام» شرايط «نامزد پر شرط و شروط» را پذيرفت!!

به نام خدايي كه عشق را جاودانه آفريد و اساس هستي را بر پايه محبت، صلح، عطوفت،مستي و دوستي و سرمستي گذاشت. سلام خدمت نامزد بعد از اين خودم، و سلام. دو صد درود بر بنياد باران و بنيان رود و بستر دريا و آبستن نسيم و جستن برف و رستن تگرگ و بلكه، يك توده هواي پرفشار، كه مجبور به گفت وگو مي كند تمدن ها را در ساحل رنگين كمان! في الحال، هر كجا كه هستي، آسمان مال تو باد. آه كه چقدر دلم براي ديدن روي ماهت تنگ شده. نامت، تيري شده بر قلبم و نازت، يعني ناز آن چشمان شكلاتي ات، كاش بداني كه براي دلم، دارد نقش تيزي را بازي مي كند. هر چند تو ديزي آبادي خودمان را به پيتزاي ايتاليا فروختي، ليكن به قول معروف؛ اگر با من نبودت هيچ ميلي، چرا پس همچين كردي با من؟ منتهاي مراتب، ليلي داستان، اگر ظرف مجنون را شكست، تو برداشتي و قلب مرا شكستي...

ادامه نوشته

تقديم به همه پدران و مادران شهدا راز اشك هاي گرم پيرمرد

حسين قدياني
گمانم محرم 2 سال پيش بود كه شب حضرت علي اكبر، يعني روز هشتم محرم و شب نهم، رفته بودم مسجد جوادالائمه در محله 13 متري حاجيان. وسط روضه رسيدم. چراغ مسجد خاموش بود و بساط اشك، روشن. در ميان آن همه اشك، اما اشك هاي يك پيرمرد، بسي بلندبالا بود. معلوم بود كه با شانه هاي لرزان دارد گريه مي كند؛ آنهم چه گريه اي، بلند بلند! چيزي طول نكشيد كه روضه تمام شد و چراغ مسجد روشن شد، اما پيرمرد موسپيد هنوز داشت با صداي بلند اشك مي ريخت. پهناي صورتش شده بود خيس اشك. دل همه را داشت مي لرزاند، گريه هاي ناتمام پيرمرد. جماعتي رفتند آرامش كنند. دقايقي بعد، همين كه پيرمرد از جايش بلند شد و به آنجايي كه من نشسته بودم، نزديك تر شد، ديدم اي دل غافل! پيرمرد، پدر شهيد سيدابراهيم شعباني است. مي شناختمش. يعني، همه او را مي شناختند و مي دانستند كه در همين محله، يك دكان عكاسي دارد كه با خانمش مي گرداند مغازه را. خانمي كه البته بهمن ماه 2 سال پيش، رفت پيش پسر شهيدش و پيرمرد را با مغازه عكاسي و يك دنيا عكس و خاطره، تنها گذاشت. القصه! همين پدر شهيد بودن، برايم موضوعيت داشت كه بفهمم راز اشك هاي گرمش را در روضه علي اكبر امام حسين(ع). به هر حال، شايد اگر پدر شهيد باشي، كمي بيشتر از بقيه، بفهمي كه اباعبدالله چه كشيد وقتي علي اكبرش را قطعه قطعه ديد و بريده بريده. حاليا! داشت ضجه مي زد اين پيرمرد، وقت اين نجوا؛ «جوانان بني هاشم، بياييد، علي را بر در خيمه رسانيد».
¤¤¤
امسال روز هشتم محرم، رفته بودم بهشت زهرا(س). سري هم زدم به قطعه 45 كه آنجا پدران و مادران شهدا را دفن مي كنند. همين كه داشتم ميان قبور راه مي رفتم، چشمم افتاد به سنگ مزار مادر شهيد ابراهيم شعباني كه انگار يك مهمان تازه داشت. حالا با وجود سيدعلي شعباني، اين قبر 2 طبقه، همه ساكنين خود را، يعني اين زن و شوهر را، اين مادر و پدر شهيد را، كنار هم مي ديد. تازه 2 روز از پرواز اين پيرمرد مي گذشت. اين را نوشته هاي روي سنگ مزار مي گفت و با زبان بي زباني داشت مي گفت كه امشب، اين پدر شهيد، براي روضه علي اكبر، پيش از ما بهتران، پيش شهدا، پيش همسرش، پيش پسر شهيدش، اشك خواهد ريخت. گريه براي حسين، فقط كه توي اين دنيا نيست؛ تكيه اصل كاري ارباب ما بهشت است.
¤¤¤
بگذاريد با يك نكته شيرين تمام كنم اين قصه را. سيدابراهيم كه در عمليات خيبر به شهادت رسيد، لابد مي دانست كه پدر و مادرش، ساليان دور و درازي، بايد بدون او، مغازه عكاسي را اداره كنند كه هنوز هم اين عكاسي دارد با همان پاكت ها و كارت ها و كاغذها و فاكتورهايي اداره مي شود كه اين شهيد، قبل از شهادتش به شكل انبوهي براي پدر و مادرش تهيه كرده بود.
¤¤¤
با معرفت تر و با مرام تر از شهدا، خودشان اند؛ خودشان!

آستانه محرم ، آستانه شهداست

                              تقديم به همرزم هميشه شهدا، حاج قاسم سليماني
                                                آستانه محرم ، آستانه شهداست

حسين قدياني
از بس قشنگ مي گفتند:«هركه دارد هوس كرب و بلابسم الله»، كه نمي شود از محرم نوشت و يادي از شهدا نكرد. شهداي ما شهادت نامه شان را درهمين شب هاي محرم، به امضاي سيدالشهدا مي رساندند. شهادت، حاجت شهداي ما بود از امام حسين. حاج قاسم بارها حاجت روا شده و بارها شهادت نامه اش امضا شده. حسين، بعضي ها را چند بار مي برد؛ آهسته و پيوسته مي برد و طولاني تر و عاشقانه تر مي كند شهادت شان را. به هرحال، ما زمينيان هم شهيد و شاهد و شاهد شهيدان، مي خواهيم يا نه؟! حاليا! شهدا آنقدر براي خون خدا گريه مي كردند، كه اباعبدالله، ولو يك بار هم كه شده، امضا كند شهادت نامه شان را. تا اين امضاي سرخ را نمي گرفتند، نمي رفتند. همين كه عطر محرم فرا مي رسد، شهدا دل ما را مي برند به شب هاي عمليات. به اشك هاي خداحافظي. به شانه هاي لرزان همسنگران. به فصل گرم حلاليت. زمانه «يا زيارت يا شهادت». محرم، بهار خون است و مگر نه آنكه شهداي ما در موسم عاشوراي جبهه ها، دل به نسيم كربلا بسته بودند. ياد زيارت عاشورايي كه مي خواندند به خير! نمي دانم جاي آنها ميان ما خالي است، يا جاي ما ميان آنها. اصلا ببيني يادي از ما مي كنند؟ لااقل همين اندازه كه ما به يادشان ايم! نمي دانم آنجايي كه الان شهدا «عند ربهم يرزقون» اند، محرم فرا رسيده يا نه. يك شب با ما فاصله دارند، يا بيشتر. نزديك اند به ما يا دور. شايد ما به آنها دور باشيم، اما آنها به ما نزديك. شايد درعوض اينكه ما شهدا را نمي بينيم، شهدا ما را مي بينند. شايد دل شان مي سوزد براي ما، براي غم و غربت ما. خوشم مي آيد از وقت شناسي شان. به موقع پركشيدند. نمي دانم زمان براي شهدا چگونه مي گذرد. اصلا آنها بر زمان مي گذرند. يا زمان بر آنها. نمي دانم در مكان خاصي مستقرند، يا مكان، مستقر شهداست. روزگاري با ما بودند، اما اينك، به چه سؤالاتي كشيده كار ما! حق مان است؛ ما درجايي زندگي مي كنيم كه سجن مومن است، اما شهدا جمع شان جمع است دريك جاي دنج. خوش به حال شان! شب هاي جمعه لابد مي روند كربلا. اگر هم به ياد ما نباشند، حق دارند. ياد ما خراب مي كند زلال خلوت شان را. ما آلوده ايم؛ دست مان به آسمان نمي رسد. شهر ما ستاره ندارد. غبارآلود است دل ما. بايد با هواي نفس بجنگيم و دل مان خوش باشد كه اسمش «جهاد اكبر» است! حالا به ندرت باز مي شود در باغ شهادت. گه گاه! اينك در فراق روزگار جنگ، بايد با روزگار جنگيد. روزگار بدون صبحگاه دو كوهه. روزگار محرم هاي بدون شهدا. روزگار دلتنگي براي آغوش مردان خاكي. روزگار هجران برادر با برادر. برادري كه شهيد شده و برادري كه مانده. همه اش خاطره، همه اش خاطره! ببيني شهدا هم خاطرات ما را مرور مي كنند؟! نكند فراموش كرده باشند ما را. نكند ما را نشناسند. نه! نه! لااقل محرم ها به ياد ما بايد بيفتند.

ادامه نوشته

براي خامنه اي عاشورايي مي جنگيم

                            تقديم به مادر مرحومه شهيد سيدرضا حسيني
                                    براي خامنه اي عاشورايي مي جنگيم

حسين قدياني
نمي دانم دقيقاً چند روز تا محرم باقي مانده كه ديروز ظهر، زنگ در خانه را زدند، بچه هايي كه شال مشكي داشتند، سني نداشتند و يك سيني دست شان بود و توي سيني، يك پرچم سرخ «السلام عليك يا اباعبدالله» گذاشته بودند و اين مختصر، يعني كه «كمك به هيئت». كمك به مخلصانه ترين تكيه هاي عزا كه گرداننده اش بچه ها هستند. بچه هاي هم سن سكينه و رقيه و كلاً همه آن بچه هايي كه در فراق عباس مي گفتند؛ عمو جونم! تا تو بودي، سر و ساموني داشتيم...

ادامه نوشته

دلايلي كه نشان مي دهد فعاليت هاي هسته اي ايران ، نظامي است !

چند وقت پيش، يوكيا آمانو، دبيركل آژانس شيشه اي... يعني ببخشيد! دبيركل آژانس بين المللي انرژي هسته اي، ادعا كرد كه فعاليت هاي هسته اي ايران، «احتمالاً نظامي» است. نامبرده يا همان ذليل مرده، البته براي اين ادعاي خود، حكايت «يا سند من لاسندله» شيخ اصلاحات، دليلي ارائه نكرد. آنچه در زير مي خوانيد، كمك ماست به آمانوي چشم بادامي در زمينه ارائه دليل. هر چند كه استفاده بمب آميز از انرژي هسته اي توسط جمهوري اسلامي، از آن مقولاتي است كه از فرط وضوح، به دليل، نياز ندارد. با اين همه، مطلب زير به خوبي نشان مي دهد كه فعاليت هاي هسته اي ايران، احتمالاً نظامي نيست، بلكه صددرصد، نظامي است و بايد جلوي آن گرفته شود.
ادامه نوشته

شروط خاتمي رسما اعلام شد !

آقاي خاتمي با ارسال نامه اي به رسانه ها كه نسخه اي از آن در اختيار «خبرگزاري چيزنا» قرار گرفت، شروط خود براي شركت در انتخابات آتي مجلس را به صورت رسمي اعلام كرد. وي در اين نامه، تقريبا براي همه، يك شرطي، پيش شرطي، چيزي داشته. خودتان بخوانيد و لذت ببريد.
يك/ نظام بايد شرايطي را فراهم كند كه فتنه گران به صورت عادلانه و آزاد، بتوانند ضمن دريافت پول از ملك عبدالله، مذاكراتي هم با جرج سوروس صهيونيست، البته در چهارچوب قانون اساسي(!) داشته باشند.
دو/ نظام بايد قول بدهد كه به هيچ وجه فتنه گران، از 4 نفر، پنجم نشوند! بديهي است اگر آراي باطله در انتخابات شركت كند، ما نيستيم!
سه/ اين البته به نظام ربطي ندارد، بلكه به آقاي هاشمي ربط دارد. ايشان بايد به ما قول بدهد كه تا مقطع انتخابات حرفي نزنند، چرا كه مردم، چندان روي خوشي به مواضع ايشان نشان نمي دهند!
چهار/ «كيهان» بايد قول بدهد كه اگر اوباما خواست از بيت المال ملت بي نواي آمريكا، به ما كمك كند، اسناد اين كمك را قبلا پيش بيني نكند؛ لااقل بعدش بكند!
پنج/ شوراي نگهبان بايد صلاحيت فتنه گران، آشوب طلبان عاشورا، منافقين و بي تربيت ها را همين طور قضاقورتكي تاييد كند و اصل را بر اصلاح طلب بودن فتنه گران بگذارد!
شش/ مردم بايد قول بدهند كه فقط به فتنه گران راي بدهند. اگر وظيفه ما شركت در انتخابات است، وظيفه مردم هم راي دادن به ماست!
هفت/ در محلات مركزي شهرها به پايين، در روستاها، در مناطق صعب العبور، در شهرهاي كوچك و كلا در مراكز استان ها و نقاط حاشيه اي، از حضور مردم پابرهنه در انتخابات بايد جلوگيري شود!! شرط ما براي شركت در انتخابات اين است كه فقط صندوق آرا در مناطق اعيان نشين شمال شهر، -اون هم، نه همه جاي شمال شهر!- برده شود.
هشت/ وزارت كشور بايد تمهيداتي بيانديشد كه مرفهين بي درد، راي شان 3بار خوانده شود. اهل فسق و فجور 5بار. شيرين عبادي 12بار. خاندان اشراف، خيلي!!
نه/ نظام بايد اين حق را براي فتنه گران، محفوظ بگذارد كه فرداي انتخابات، بتوانند از منافقين دعوت به آشوب و هرج و مرج كنند.
ده/ منافقين جزء هم بايد اين حق را براي فتنه گران پشت پرده محفوظ بگذارند كه ما بتوانيم بعد از سيلي خوردن از ملت، دبه در بياوريم كه از همان اول هم با كارهاي افراطي شما مخالف بوديم! خودمم مي دونم كه اين ديگه خيلي نامرديه، اما سياست، اين جور چيزها سرش نمي شه!
يازده/ اصلاح طلبان هم بايد فقط حول محور من جمع شوند. هرگونه تمركز روي ديگران، منجر به عدم شركت بنده در انتخابات خواهد شد.
دوازده/ عكاسان رسانه هاي خبري، بايد هنگامي كه مثلا من دارم اعلام حضور مي كنم، جوري از من عكس بگيرند كه گريه در چشمانم، بك گراند خنده جاري بر لبم باشد!!!
سيزده/ آن دسته از مردمي كه در روز 9 دي عليه ما شعار دادند، راي شان بايد برعكس خوانده شود تا ديگر مراقب حرف زدن خودشان باشند!!
چهارده/سران اسرائيل بايد ضمن حمايت يواشكي از ما، نيم نگاهي هم به اوضاع منطقه داشته باشند و از ليبرال هاي هر قبرستاني، به شكل يواشكي حمايت كنند!
پانزده/ علي عبدالله صالح عجالتا اين بار نبايد از ما حمايت كند!! اين گور به گوري مايه آبروريزي است، همين طوري!!
آرمليا-خبرنگارچيزنا

تاج و باج و ساحل عاج و منصور الحاج

حسين قدياني
مدينه منوره/ سال 1389
مرد سياه پوست مثل من آمده تمتع. قد بلند است و لاغر و پوست تنش مو نمي زند با شب. هتل كناري ما در يك مسافرخانه تنگ و نمور، ساكن اند؛ كم هزينه ترين حجاج! اهل ساحل عاج است و مثل بلبل فارسي صحبت مي كند. طلبه حوزه علميه قم بوده، چند سالي.يعني كه دانشجوي فيضيه. روي كارت ترددش نوشته «منصور الحاج» گرم مي گيرم با او. از بدبختي ها و آوارگي ها و بي غذايي ها و كمبود دارو و قحطي و سيل و بي خانماني در آفريقا مي گويد. مي گويد؛ «براي ما در آفريقا هنوز شعب ابوطالب است». مي پرسم؛ چه كسي مقصر است؟ مي گويد؛ «هم غرب و هم حاكمان خودمان. به خاطر زد و بند، از جيب ما مي زنند و مي دهند به سران غرب. ما بايد گرسنه باشيم تا بلكه فلان نامرد، پول نامزدي اش در انتخابات فرانسه دربيايد». مي گويم؛ چطور همچين چيزي ممكن است؟ جواب مي دهد؛ «در عمده كشورهاي آفريقايي، سران حكومت، براي اينكه ادامه داشته باشد حكومت شان، به استعمارگران هنوز كه هنوز است باج مي دهند. بيشتر هم به فرانسوي ها. اينجا فقط شكل استعمار عوض شده، محتوايش همان است». به او گفتم؛ مدركي هم داري؟ گفت: «مدرك نمي خواهد كه! همه اين را مي دانند. مدركش شكم گرسنه ساكنين آفريقا ا زساحل عاج گرفته تا سومالي است. ما كم معدن گنج و طلا و الماس نداريم، اما اينها همه مي رود در جيب غربي ها. باج مي دهند و باج مي گيرند، تا دو روز بيشتر حكومت كنند. برادر من الان در پاريس است. تو فكر مي كني چرا دو رگه هاي فرانسه، مطمئن هستند كه بايد ارث پدري شان را از حاكمان فرانسه بگيرند؟! به شكوه كاخ اليزه كه نگاه كني، راز شكم گرسنه آفريقايي جماعت را مي فهمي.»

ادامه نوشته

با «شهيدان» كارها دشوار نيست

تقديم به مادر شهيدان جهان آرا
 با «شهيدان» كارها دشوار نيست

حسين قدياني
ما مانده ايم اين سوي هستي، اما تو بگو كه قصه چيست آن سوي هستي؟! دل چادر نماز برايت تنگ شده است كه گل هايش همه لاله بود. دل مسجد جامع، دل خونين شهر، دل «خرمشهر را خدا آزاد كرد»، دل «اين شهر به خون شهدا آغشته است؛ لطفا با وضو وارد شويد»، دل شاعر، دل «ممد نبودي ببيني»... دل همه ما، حتي دل «دا». حالا كه رفته اي آن سوي هستي، بگو ببينم مادرم، ديدي محمد را يا نه؟! چه سوالي مي كنم! حتما ديده اي جهان آرا را. جهان آراها را. خوش به حالت مادرم. مادر مقاومت. مادر شهادت. مادر 3 شهيد. مادر سوم خرداد. حالا كه رفته اي از قاب چشمان ما، بايد مزارت را با اشك ديده بشوييم. باز هم جدايي شد سهم ما، اما عادت نكن به زندگي در كنار از ما بهتران. درياب ما را، شده با يك گوشه چشمي. به محمد بگو، باز هم با همان لباس خاكي براي ما دعا كند. بگو بدهد سهم ما را. ما توقع داريم از شما. از شهداي شما. مبادا ما را فراموش كني. مايي كه حالا دست مان فقط به خاطرات بند است و به تورق يك دل زخم خورد. يادت هست سوم خرداد يكي از همين سال ها، گفتي؛ در فراق بچه هايم زياد اشك ريخته ام، اما فقط سر سجاده؟! آه كشيدي و گفتي؛ خيلي دلم هواي بچه ها را كرده، ولي نمي گذارم يكي از اين قطرات را، فقط يك قطره را دشمن ببيند؟! آه كشيدي و گفتي؛ ما كه كاري نكرده ايم براي اين انقلاب. حتي گفتي؛ اين بچه ها حالا كه به شهادت رسيده اند، مال من نيستند؛ صاحب اين خون، ولي فقيه است. يادم هست كه گفتي؛ مگر اينها به امر من رفتند جبهه؟! يه عشق ولي فقيه بود كه رفتند... و باز هم تاكيد كردي كه ما اصلا حقي نداريم؛ شهداي ما در اصل، شهداي راه ولي فقيه اند. مدام مي گفتي؛ ما فقط شرمنده ايم كه بيش از اين نتوانستيم چيزي تقديم انقلاب اسلامي كنيم. حرف هايت خيلي شعاري بود، اما به هر شعاري كه دادي، عمل كردي. زنده باد تو، كه دشمن نديد اشك چشمت را. همه اش مي گفتي؛ ما نبايد دشمن شاد شويم. عجب جمله اي گفتي؛ خنده دشمن، خط قرمز ملت ماست. بعد هم گفتي؛ حالا مگر چند صباحي نبينم محمد را چه مي شود؟! آن چند صباح تمام شد و تو از امتحان صبر، از آزمون جدايي، سربلند بيرون آمدي. باري از تو پرسيدم؛ وقت پخش سرود «ممد نبودي...» دلت كجا پر مي كشد؟! تو اما اشاره كردي به ساعت روي ديوار، و گفتي؛ الان وقت صلاه ظهر است. نمازم را كه بخوانم، به سوالت جواب مي دهم. درس بود همه رفتارت براي ما. عبرت بود لحظه لحظه زندگي ات. نمازت را خواندي و برگشتي و گفتي؛ محمد فتح خرمشهر را ديد. زنده است شهيد. محمد الان دارد من و شما را نگاه مي كند. حس مي كنم حضورش را. مادر نيستيد شما كه بفهميد دارم چه مي گويم. بعد هم زدي زير گريه، و من مانده بودم كه چگونه گريه هاي قشنگت را بنويسم. يادت هست كه با گوشه چادر، خيلي زود پاك كردي، قطرات اشكت را؟! گفتي؛ اين گريه ها همان به كه سر سجاده.
¤¤¤
مادرم! اگر مي بيني ما را، اگر خبر داري از دل ما، مي شود لطف كني و سلام ما را به شهدا برساني؟! قول مي دهيم و از خدا مي خواهيم خنده دشمن، خط قرمزمان باشد. قول مي دهيم نبيند دشمن اشك هاي مان را. قول مي دهيم مرزبندي كنيم با كساني كه دشمن را شاد مي كنند، اما تو هم يادت هست كه در همان گفت وگو، قول دادي اگر رفتي آن سوي هستي، برساني سلام ما را به شهدا. الوعده وفا!آرزو داريم لااقل سلام ما را جوابي دهند مردان بي ادعا. خوش به حالت مادرم! خوشا به حال تان شهدا! لابد بايد قشنگ باشد ديدار يك مادر، با شهدايش. براي ما كه تصورش هم قشنگ است. ما جاماندگان. ما دورافتادگان از كاروان عشق. ما زخم خوردگان. دوست دارم درد دل كنم با تو مادرم! مادر تابوت هاي باراني. مادر مردان آسماني. مادري كه حالا كنار بچه هاي شهيدش، ماوي گرفته. دنيا سجن ماست مادرم! هر كنج دنجي كه نشسته اي، كه نشسته ايد، ما را هم به ياد داشته باشيد. ما سهم داريم از شما... ولو در حد يك «عليكم السلام» از آن سوي هستي! هر چه از دوست رسد، نيكوست. مادرم! راستش را بخواهي دل ما براي شهدا خيلي تنگ شده. اگر بگوييم به تو حسادت مي كنيم، راست گفته ايم. كار ما از غبطه خوردن گذشته است. اي شهدا! اي مادران به وصال رسيده! اي مادر روزهاي مقاومت! ام البنين بسيجيان! حال كه در قطعه اي از بهشت، سفره پهن كرده ايد، حالا كه سفر كرده ايد از ديار ما، گاه گاهي، نيم نگاهي به پايين دست، راه دوري نمي رود. اگر ما بديم، دو كوهه كه جاي خوبي بود. به دو كوهه و فكه و شلمچه و طلائيه بنگريد، شايد كه دل تان براي ما هم سوخت. ما هنوز ساكن معراج شماييم. مهربان تر باشيد با ما. باور كنيد داريم گدايي مي كنيم... باور كن مادر جنوب!
¤¤ من كه باور كردم، وقتي آن روز بعد از نماز، به ما گفتي؛ «با شهيدان، كارها دشوار نيست».

مرخصي در بهشت !

حسين قدياني
رفته بودم آبادي خاني آباد، حد فاصل تهران و ري، كه كوتاه كنم مويم را. در يك سلماني كه نيم قرن سابقه دارد. يعني 50 سال اصلاحات، اما نه مثل آن اصلاحاتي كه اصلاح طلبان آخرش هم براي ما تعريف نكردند كه دقيقاً ملتفت شويم چي هست!! گاهي از آن مرد بايد نوشت كه اصلاح مي كند موي آدمي را. از «علي سلموني» كه چون براي داخل شدن در مغازه اش بايد چند پله را بالا بروي، بعضي از خاني آبادي ها مثل حسن آقا قصاب سرنبش، هنوز هم «علي پله مي خوره» صدا مي زنند «علي سلموني» را. آرايشگري كه پدرش در همين مغازه از اصلاح با قيمت يك قران- شايد هم كمتر- شروع كرد. اصلاً با ماشين كار نمي كند. فقط با قيچي. فقط با شانه. يعني كه هنر دست. بگذريم كه در دست چپش جاي 2 انگشت شست و اشاره خالي است و اين كار را براي علي سلموني سخت مي كند؛ خيلي سخت، اما چرا دست چپ علي سلموني 2 انگشت ندارد؟! آيا مادرزادي است؟! آيا علي سلموني، در بچگي شيطنت كرده بود و انگشتانش در فراق 125 رفته بودند داخل چرخ گوشت؟! پس چي؟!

ادامه نوشته

توفان تاريخي، «ايران» است نه «آيرين»

اگر شيطان سابق بر اين بزرگ، در سياست بين الملل، از جمهوري اسلامي ايران دارد مي كشد، در طبيعت بين القلل(!) هم از دست اين توافين (جمع مكسر توفان!) كاترينا و آيرين، شكار است. همچين شكار است كه نگو! مي بيني كاخ سفيد هنوز از دست زلزله راحت نشده، حكايت قوز بالاي قوز، بايد با توفان تاريخي آيرين دست و پنجه نرم كند. آيا بهتر نيست يانكي ها به جاي اينكه براي توفان هاي شان نام بگذارند، مهار كنند اين توفان ها را؟! مردم آمريكا گير نام توفان هستند، يا سيل و ويراني و آب گرفتگي و رفتن برق و خرابي و در به دري؟! من واقعاً نمي دانم دولت مردان آمريكايي دارند چه غلطي مي كنند و در آن خراب شده، كه نمي توانند از پس بلاياي تكراري بربيايند. خب تو كه مي بيني كشورت راه به راه توفان و گردباد مي آيد، مجبوري بيت المال ملت بدبخت آمريكا را خرج جنبش سبز كني؟! چراغي كه به توفان زده هاي آمريكا رواست، به مسجد ضرار، حرام است!! نمي تواني توفان را مهار كني، زنگ بزن 125 آتش نشاني جمهوري اسلامي! ستاد مبارزه با توفان تشكيل بده. در سياست يك جور كم مي آوري، در طبيعت يك جور كم مي آوري، در منطقه يك جور كم مي آوري، در اقتصاد يك جور كم مي آوري. اين بود اون ابرقدرتي كه مي گفتي؟! تيمم و تيمم و تيمم و تيمم، اين بود تيمت؟! تو ديپلماتيك داري؟! اون از انگليس كه به خاطر يك گاز بستني، طرف را 16 ماه زنداني مي كنند، اين هم از آمريكا با اين كار كردنش! گند زد به هر چي مديريت بحران بود، رفت! اما در جمهوري اسلامي، طرف رسماً در ويلاي جرج سوروس با اين پدرسگ صهيونيست، فالوده خورد، كاري كه با او ندارند، بماند، طرف براي شركت در انتخابات، شرط هم مي گذارد! ببين 2 نوع حكومت، در برابر يك گاز بستني و يك پيت فالوده، چگونه يكي با سعه صدر برخورد مي كند و ديگري با سم اسب!! آمريكا، آمريكا! گذشت آن دوره اي كه خون جوانان ما از چنگ تو مي چكيد؛ جمهوري اسلامي هنوز گردان هاي الزهرا و عاشورا را به منطقه اعزام نكرده، مي بيني رسماً روي ابرقدرتي تو سيفون كشيده است! آيرين را ول كن، سيفون را بچسب! توفان ايران از توفان آيرين، تاريخي تر است. تو از هر كي دفاع مي كني، نمي دانم چه صيغه اي است كه زرت يارو، ظرف 3 سوت قمصور مي شود. از مبارك دفاع كردي، زرتش قمصور شد. از علي عبدالله صالح دفاع كردي، زرتش قمصور شد. از قذافي دفاع كردي، زرتش قمصور شد. از ملك عبدلي دفاع كردي، زرتش امروز و فرداست كه قمصور بشود. اين چه ديپلماتيكي است كه تو داري؟! تو 5+1 هستي؟! تو حق وتو داري؟! تو با واتوواتو چه فرقي داري؟! قبل از انقلاب خود ما، تو برداشتي از رژيم پهلوي دفاع كردي، زرت ارواح عمه اش 2500 ساله قمصور شد. از سران فتنه و نفاق هم كه دفاع كردي، زرت شان قمصور شد. تو به جز قمصور كردن زرت طرفدارانت طرح ديپلماتيك ديگري هم داري؟! جمهوري اسلامي در «قمصر» گلاب مي گيرد، تو فقط «قمصور» كن!! ديپلماسي براساس زرت و پرت و هارت و پوت همين مي شود ديگر. تو به جاي آنكه باعث كيفور شدن متحدانت شوي، باعث قمصور شدن زرت شان مي شوي. اين كار است كه تو مي كني؟! تو شعور داري؟! تو مي فهمي؟! تو در عرصه سياست، جمهوري اسلامي را تهديد مي كني، آخرش اين مي شود كه اخوان المسلمين به خامنه اي ما مي گويد امام خامنه اي. ملت ها هم دارند همان شعارهاي انقلاب ما را سر مي دهند. تو آدمي؟! آمريكا! آمريكا! واي اگر خامنه اي حكم جهادمان دهد؛ انتقام كودكان فلسطيني را از تو و اسرائيل، يك جا مي گيريم. رسماً قمصور مي كنيم زرتت را. يك زرت قمصور كردني، به تو نشان دهيم كه توفان آيرين بايد لنگ بياندازد پيشش. تو مي فهمي كه داري چي كار مي كني؟! تو و آن اسرائيل با 200 كلاهك اتمي، به علاوه انگليس و يك مشت اهل لفت و ليس، اگر راست مي گوييد به جاي كودكان غزه، بياييد با ما جنگ كنيد. همچين مي زنيم، خلاف ادب است ها، اما مثل سگ هاي نجس ديويد كامرون، صدا دهيد. ترس شما در طبيعت از توفان آيرين، تمرين هراس شماست در سياست از جمهوري اسلامي ايران. اگر آيرين، برق شما را مي برد، اما ايران، برق 3 فاز از كله تان مي برد. توفان تاريخي، نه جانم! «آيرين» نيست؛ «ايران» است كه مهد دليران است. زلزله، اين چند ريشتري نيست كه به جان شما افتاد. زلزله بزرگ تر جمهوري اسلامي ايران است كه لرزه هايش ترك انداخته بر اندام كاخ سفيد. در طبيعت و سياست، حالا مي گوييم هيچي، در اقتصاد، ما را تحريم كرديد، باعث ديكتاتوري دلار شد. در طبيعت و سياست و اقتصاد، حالا مي گوييم هيچي، در فرهنگ عليه نسل جوان ما تهاجم كرديد، اما الان در ليالي قدر، حضور انبوه جوانان ما را مي بينيد. جوانان غرب، قحطي زدگان يك بطري آب معدني هستند، كه بدبختي تربيت اسلامي فاخر قحطي زدگان سومالي را هم ندارند و براي يك بطري آب معدني، شيشه سوپرماركت را مي شكنند. شب قدر داشتم فكر مي كردم ما كه وسط ابوحمزه ثمالي، داريم به قحطي زدگان سومالي كمك مي كنيم، يك كمكي هم به توفان زدگان آمريكا بكنيم، راه دوري نمي رود. اگر هر ايراني، يك مقدار كمتر برق مصرف كند، ما اين توانايي را داريم كه برق مازادمان را بفرستيم آمريكا، بلكه مشكل روشنايي ايالات مختلف ايالات متحده حل بشود! اگر هر ايراني، روزي يك بطري آب معدني بدهد انگليس، خيلي از مشكلات جوانان قحطي زده غرب حل مي شود. ما چرا ماشين هاي از رده خارج شده مان را اسقاط كنيم؟! بفرستيم برلين، براي قشر مرفه ننه مرده اي كه در برلين و هامبورگ ماشين هايشان را آتش مي زنند. توفان هم حكايت «منچستر، منچستر، ما داريم مي آئيم»، تقسيم بر 2 مي كنيم؛ كاروليناي شرقي را مي دهيم بچه هاي گردان عاشورا، ويرجينيا را دست گردان الزهرا!! كاري ندارد كه! يك گوني بلد نيستند خاك كنند، بگذارند جلوي آب كه مردم آمريكا را نبرد! مردم آمريكا چه گناهي كرده اند كه گير همچين كاخ سفيدي افتاده اند كه به خاك سياه نشانده ايشان را. خب شما كشورتان توفان خيز است، چرا يك فكر اساسي نمي كنيد براي حل بحران توفان؟! يا همين زلزله. قبل از آمدن زلزله، اين مؤسسات ژئوفيزيك شما مي توانم بپرسم دارند چه غلطي مي كنند كه همه اش 5 ريشتر زلزله، اين همه كشته مي گذارد روي دست آمريكا؟! يعني مي خواهم ببينم توفان و زلزله هم كار القاعده است؟! علي القاعده كار بي عرضه بودن شما در مديريت بحران است. خب مسئولين آمريكا وقتي جلوي چشمان تيزتر از عقاب جمهوري اسلامي، سر هر چيزي با هم دعوا مي كنند، همين مي شود ديگر!! القصه! قبل از توفان و زلزله، حيوانات از خودشان صداهايي درمي آورند كه لااقل مي توانيد از عرعر انكرالاصوات، متوجه عمق ماجرا بشويد و يك چاره اي بينديشيد. حالا نمي انديشيد، عيبي ندارد، بازتاب بلاياي طبيعي كه دامن گير كاخ سفيد شده را در زير بخوانيد:
باهنر: وزير ارشاد گفت درباره آيرين، زور آمريكا به ايران نمي رسد!
موسوي خوئيني ها: كارنابلدي آمريكا در حل توفان آيرين، محصول يك سوء تفاهم بود!
هاشمي رفسنجاني: پيروزي انقلابيون ليبي بر قذافي، محصول نامه نگاري هاي من در دهه 60 است!!
محتشمي پور: سرعت بالاي گردباد در ويرجينيا، واكنش طبيعي به خس وخاشاك تگزاس است!
قذافي: تا ساعاتي ديگر، هواداران من وارد تحريريه كيهان مي شوند!
«آرمليا - خبرنگار چيزنا»

راه «وحدت» از مسير «خدمت» مي گذرد

حسين قدياني
با اينكه خود روزنامه نگارم و سر و كارم با روزنامه است و كمي هم تا قسمتي اصول گرا هستم و اخبار اين جريان را به نسبت ساير جريانات، با دقت بيشتري دنبال مي كنم، اما ديشب بعد از افطار در جواب يكي از اقوام كه از من درباره كميته 7+8 پرسيده بود و ايضا كميته 3 نفره، و سرنوشت وحدت اصول گرايان، بسنده كردم به اين يك كلام كه «خيلي چيزها مي دانم، اما هيچ چيز نمي دانم». اين فاميل ما از چهره اش خواندم كه ناراحت شد از جواب من. خيال كرده بود بنده خدا كه قصد دارم او را از سرم باز كنم و حال و حوصله بحث با او را ندارم و دارم برايش كلاس مي گذارم و از اين حرف ها.

ادامه نوشته

انگليس «WEDNESDAY» دارد اما «9دي» ندارد ! !

حسين قدياني
علي عبدالله صالح با اگزوز موتور، حسني مبارك با دم شتر، ديويد كامرون با سم اسب، پليس لندن با شيهه شلاق، زوزه روباه پير، با قلاده، با چند راس اسب، با هينده، پتيكو پتيكو پتيكو بر سينه دانشجويان انگليسي! با وحشت! با ماشين آب پاش! با تفنگ گلوله پاش! پليس ضدشورش با سگ هار، اوباما با سيلي بدون پشتوانه، قابيل با بيل، زنبيل با شنود، ملك عبدالله با نفت، گوساله سامري با تلمود، بزغاله هاي اسرائيل با تحريف، نمرود با آتش، ساركوزي با سانسور، آل خليفه با آلت قتاله، قذافي با قتل، بن علي با تانك، و نتانياهو با صحنه جرم، ساكت مي كنند مردمان شان را. اين همه كه گفتم، «ببرهاي قابيل»اند. فرزندان ناخلف آدم. مخالفان حوا. شيرمادر بزرگ، حرام شد بر حراميان. آه آدم گرفت دامن نابرادران يوسف را. عزيز مصر، فرزند يعقوب است و فراعنه مصر، حواريون ابليس. آه از اصحاب تثليث. ارباب لفت و ليس. چكمه پوشان انگليس. شياطين سرخ! تهمت زنندگان به مريم. به مردم. به شكم هاي بي غذا. به قحطي زدگان بور. به شهروندان نمودار خودكشي. همان آزاردهندگان عيسي. اذيت كنندگان موسي. اپوزيسيون نانجيب نوح. بت هاي زمان ابراهيم. ابوسفيان هاي آخر الزمان. طعنه زنندگان با زبان. خوارج از راه عدل. خرس گنده هاي «قطب جنون». كركس هاي ناكس. شاهين هاي بي ترازو... دم شتر و سم اسب و شيهه شلاق و داغ دروغ...

ادامه نوشته

تا «9 دي» هست، مشروطه تكرار نمي شود

حسين قدياني
صداقت، سيادت دارد بر سياست. حتي صريح بودن هم كافي نيست، اگر كه صادق نباشي. صدق، مقدمه صفاست. مردم خوب مي فهمند چه كساني صفا ندارند. وفا ندارند. اهل كوفه اند. اهل تكرار مشروطه اند. مردم بيش از زبان بعضي ها، نگاه به زمان شان مي كنند. اينكه چگونه است حال فعلي شان. مردم براساس ملاك، عمل مي كنند. مي بينند كه خواص در كدام جبهه ايستاده اند. موضع شان چه مي كند با دل دوست. با دل دشمن. چه محكم محك مي زنند مردم، آنان را كه بايد. با اين مردم، اول بايد اهل ذكر بود. تذكر دادن كار راحتي است. شامه نفوس، به خوبي مي سنجد درجه خلوص را. اخلاص بايد داشت حتي در سياست ورزي. به خصوص در سياست ورزي. اصراري اگر بر كار حزبي هست، «خلوص جمعي» مي طلبد.

ادامه نوشته

تحليل مبسوط «آقاي چيز» از «تابستان عبري»

تحليل مبسوط «آقاي چيز» از «تابستان عبري»

آن دسته از ساكنين اسرائيل كه اين روزها تل آويو را روي سرشان گذاشته اند، كلي سند مند(!) داريم كه جمهوري اسلامي ايران اين ننه مرده ها را با اتوبوس از كوير لوت به سرزمين هاي اشغالي آورده، و بد نيست با فتوشاپ، جوري در تصاوير، دست كاري شود، كه انگار جمهوري اسلامي دارد به معترضين سياست هاي كشكي كتره اي تل آويو، سانديس مي دهد؛ نكتار 7 ميوه، الهام بخش آب زرشك!!
ادامه نوشته

يك «ماه» مي نويسم يك «ماه» مي خواني...


حسين قدياني
دل توي دلم نيست؛ پس كي مي رسد ماه خدا. دارم مهياي سفر مي شوم تا به سحر برسم. سفر عجيبي است، اين سفر. نه از يك مكان به مكان ديگر، بلكه از يك زمان به زمان ديگر. خدا هم هست. بيشتر از هميشه. انگار بيشتر از هميشه. خدا ميزبان اين مهماني است. دارد پهن مي كند سفره را، آرام آرام، چه مهماني اي بشود آن مهماني كه خدا از آدم پذيرايي كند. به قول بچگي هايم: «جانمي جان، ماه رمضان». ماهي كه شب قدر دارد، به قشنگي شب عاشورا، اما از بس كه خدا «حسين» را دوست دارد، دلم نمي آيد بگويم بلندمرتبه تر از شب عاشورا. شب قدر بلندمرتبه تر از هزار شب است، ولي براي عشاق، قدر شب قدر، در شب عاشورا معين مي شود. اگر در ماه رمضان، خدا ميزبان جسم ماست، در ماه محرم، خدا ميزبان جان ماست. ميزبان خون ما كه ان شاء الله شعبه اي از خون حسين باشد. به اذن خداي خون حسين مي خواهم بگويم: «مي كشي مرا حسين.» مگر مي توان با زبان روزه ياد ارباب نبود؟! تشنگي را سيدالشهدا تحمل كرد. ما در ماه رمضان، تمرين مي كنيم كه به حسين برسيم. اي خوشا روزه اي كه به جاي آب، با «سلام بر ارباب» باز شود. خوش به حال كساني كه وقتي روزه هستند، با زبان روزه، با همان كام خشك، روضه علقمه مي خوانند. اتفاقاً «عباس» هم به آب رسيد، اما سقاي ادب شد. بياييم اولين بار كه چشم مان به جمال ماه رمضان روشن شد، سلام كنيم به ماه بني هاشم. دوستان! بايد آماده شويم. وقت سفر است. سفر به زماني ديگر. به زماني كه در آن، دست و پاي ابليس بسته است. در اين مسافرت رباني، لازم نيست از جايي به جاي ديگر نقل مكان كنيم. زمان مان را بايد عوض كنيم. حال مان را. زبان مان را. قيل و قال مان را. رمضان، نوروز زمين نيست. نوروز زمان است. رمضان، بهار طينت است، نه طبيعت. در ماه خدا، پرستويي كه بايد برگردد و بيشتر آشتي باشد با خدا، خود ماييم. خدايي كه از ما به ما نزديك تر است، گاهي چه بي رحمانه از دل مان بيرون مي كنيم. قلب ما بخشي از خيمه خداست. ضربان قلب ما، اگر آهنگ پروردگار نيست، پس صداي كيست؟ اين چشم را چه كسي به ما داده، دل، امانت كيست دست ما؟ ما را جز خدا چه كسي آفريده؟ چه كسي ما را اندازه خدا دوست دارد؟ اين همه گناه مي كنيم، بازهم نازمان را مي خرد. بازهم مي گويد بيا. حتي براي مان سفره مي اندازد، و مشتاقانه دعوت مان مي كند كه بياييم. انگار خدا دوست دارد همه ما را دور خودش جمع كند. دوست ندارد اين در و آن در بزنيم. اين ور و آن ور برويم. ما وقتي گناه مي كنيم، به غيرت خدا برمي خورد. دوست دارد زود توبه كنيم. «شهرالله» راه ميان بري است براي بازگشت به سوي خدا. اگر بفهميم، خدا دارد به ما حال مي دهد. امتيازي مي دهد كه اصلاً لياقتش را نداريم. خدا در اين مهماني، هم ما را دعوت كرده است و هم امام زمان را. كاش بدانيم در اين سفر، چه كسي همسفر ماست. اين سفر، مسافرت به زمان خوبي هاست؛ زماني كه «امام» دارد. امامي كه «نائب» دارد. خورشيدي كه «ماه» دارد. اين ماه، تمرين عاشقي است. لحظه اي كه ماه مبارك رويت شود، يعني لحظه اي هم هست كه يوسف زهرا رويت مي شود. بايد كمي صبر كرد. انتظار كشيد. چشم آلوده را بايد با اشك توبه از گناه شست. ديدن مهدي كه خدا در فرجش تعجيل كند، خرج دارد. اگر هزينه نشستن پاي سفره خدا اين است كه «اندرون از طعام خالي دار»، اما هزينه ظهور، بيش از اين حرف هاست، كه امام زمان، امام ماه رمضان هم هست. هم چنان كه حسين، امام حج بود. رمضان هم مثل ذيحجه. روزه هم مثل كعبه. كعبه، سنگ نشان است، و روزه، سنگ زمان، كه ره گم نشود. راه را نبايد گم كرد.

ادامه نوشته

اول ديزي ، بعدا تيزي !

نظام اگر قول بدهد كه مردم هر نامي در آراي شان نوشتند، فقط اسامي ما را بخواند، در آن صورت در انتخابات شركت مي كنيم و الا باز هم ادعاي تقلب را مطرح خواهيم كرد؛ تقلب، الهام بخش فتنه!
به گزارش «خبرگزاري چيزنا»، آقاي چيز با بيان مطلب فوق، گفت: دليل استفاده اراذل و اوباش از سلاح سرد، گرماي بيش از اندازه هواست، وقتي خر تب مي كند و سگ، سينه پهلو، نمي توان از اراذل و اوباش توقع داشت كه قوي ترين مرد جهان را با تانك بكشند!! وي كه داشت پرت و پلا سخن مي گفت، در فراز ديگري از سخنانش، ضمن اشاره به فضيلت استفاده از سلاح سرد در فصول گرم سال، تصريح كرد: فرمول اصلاح طلبان براي رسيدن به يك ليست مشترك (8+فتنه 8 8 كتانژانت جريان انحرافي) است!!
ادامه مطلب را بخوانید

ادامه نوشته

مزاح با چيزنامه ها

به نظر شما مردم از خواندن هر چيزنامه اي چه هدف خاصي را دنبال مي كنند؟! يعني مردم همين چيزنامه «كيهان» را مي خوانند كه چه بشود؟! با ذكر اين نكته كه به جز «كيهان» ساير اسامي به صورت تصادفي انتخاب شده اند، متن زير را بخوانيد، همه چيز دست گيرتان مي شود:
چيزنامه اطلاعات/ مردم اين چيزنامه را مي خوانند تا ملتفت شوند روزنامه درآوردن خيلي هم كار سختي نيست، آن طور كه عده اي در بوق كرده اند!
چيزنامه همشهري/ مردم اين چيزنامه را مي خوانند تا اگر «آگاهي» گيرشان نيامد، «آگهي» گيرشان بيايد!
چيزنامه جمهوري اسلامي/ مردم اين چيزنامه را مي خوانند تا بفهمند آقاي هاشمي بالاخره كي ناگفته ها را مي گويند!
چيزنامه شرق/ مردم اين چيزنامه را مي خوانند تا از مواضع «غرب» باخبر شوند!
چيزنامه كيهان/ مردم اين چيزنامه را مي خوانند تا ملتفت شوند كه 200 سال بعد در چنين روزي، دقيقا قرار است چه اتفاقي بيافتد؛ آن هم براساس پيش بيني، نه پيشگويي!
چيزنامه فرهنگ آشتي/ مردم اين چيزنامه را مي خوانند تا بدانند فلاني قبلا چه چيزهايي گفته بود كه ما نمي دانستيم!
چيزنامه وطن امروز/ مردم اين چيزنامه را مي خوانند تا بدانند ملت اين بار قرار است به چه كسي جواب دندان شكن بدهند!
چيزنامه اعتماد/ مردم اين چيزنامه را مي خوانند تا مطمئن شوند كه بايد اعتماد سران فتنه بي گناه را جلب كنند!
چيزنامه روزگار/ مردم اين چيزنامه را مي خوانند تا پي ببرند كه سران فتنه چگونه روزگار قبل از انتخابات مي خواهند به نظام برگردند، اما بعد از انتخابات، ادعاي تقلب مي كنند!
چيزنامه ايران/ مردم اين چيزنامه را مي خوانند تا از جديدترين نقطه نظرات آقاي جوانفكر، در ادامه مطلب همين صفحه، يك كمي گشادتر از ستون بالايي اش، مطلع شوند؛ باشد كه از ظلالت رهايي يابند!
چيزنامه جوان/ مردم اين چيزنامه را مي خوانند تا آگاه شوند كه دستگاه قضايي با هيچ كس شوخي ندارد؛ بيشتر با افسر جنگ نرم!
«بچه هاي آقاي چيز»

اصلاح طلبان يا فتنه گران؟! ... كدام يك مي خواهند به نظام برگردند؟!

حسين قدياني
نخستين روزهايي كه سنم آرام آرام داشت به سياست قد مي داد، بالا گرفته بود دعواي «راست» و «چپ». آن زمان عده اي خود را «چپ» مي خواندند و رقيب خود را «راست» و چنان بر طبل منازعه «چپ» و «راست» مي كوفتند كه تو گويي اين نزاع، همان دعواي موعود «حق» و «باطل» است! كتمان نمي كنم آن زمان، يعني حدود 15 سال پيش، اشتياقم به «چپ روي» بيش از «راست روي» بود، چرا كه «چپ» را در مختصر مطالعات سياسي كه داشتم، نماد مبارزه با آمريكا و برنتافتن نظام سرمايه داري غرب مي ديدم، ليكن متحير بودم؛ چرا حضراتي كه «چپ» خوانده مي شدند، اندك التزامي به «آئين چپ» نداشتند؟! حتي احساس مي كردم كه «جماعت راست» بيشتر به «آئين چپ» شباهت برده اند تا خود «چپ ها»! با اين همه دعواي ميان اين 2 گروه آنقدر جدي و مكرر و واقعي بود -يا مي نمود!- كه خيلي ها برخلاف خيلي واقعيت هاي آشكار، باور كرده بودند اين جاروجنجال را، و خواسته يا ناخواسته، خود را يا «چپي» و يا «راستي» مي خواندند! آن زمان خوب يادم هستم به سبب صغر سن، و ايضا كمي هم صداقت خاص مخصوص دوران نوجواني، -كه هنوز هم با افتخار دارمش!- چيزي تا هنگ كردن كامل مخم فاصله نداشتم كه گمانم همين «كيهان» و باز هم گمان مي كنم همين «حاج حسين آقاي شريعتمداري» برداشت يك «يادداشت روز» نوشت با اين عنوان كه «راست و چپ چيست؟!... داستان ديگري در ميان است».آن روز اصلا نيازي نديدم كه به جز «تيتر»، مابقي نوشته را بخوانم؛ فقط با خودم تكرار مي كردم كه «راست و چپ چيست؟!... داستان ديگري در ميان است». راستش اين «تيتر» به خيلي شبهات ذهنم پاسخ داد. يعني هم «مختصر» بود و هم «مفيد» و هم اينكه داشت مي گفت: دعواي «راست» و «چپ» فاتحه خواندن بر سر قبري است كه اصلا مرده اي داخلش نيست و از ميت تهي است! يعني كه نشاني غلط دادن است اين تقسيم بندي «چپ» و «راست»، و با هيچ چيز من جمله ابتدايي ترين و بديهي ترين آداب علم سياست نمي خواند. فرداي آن روز اما «يادداشت روز» را تا انتها خواندم و فهميدم كه؛ آري! الحق و الانصاف، داستان ديگري در ميان است.

ادامه نوشته

تاسوعاي ولادت - عاشوراي ولايت

تقديم به خانم ام البنين

                                             تاسوعاي ولادت - عاشوراي ولايت

حسين قدياني
چه اعياد قشنگي، و چه زيباست كه اين همه عيد، پشت سر هم آمده است تا شعبان را بدل به ماه معظم خدا كند. ماه رسول الله(ص). يك روز ميلاد سالار شهيدان است و بايد براي خون خدا جشن گرفت تولد شهادت را. «حسين»، عزيز «زهرا»ست كه سلام و درود خدا بر بي بي دو عالم باد. سلام و درود خدا بر «علي». اين روزها بهترين روزهاي فاطمه و علي است. حالا «حسن» با «حسين» شده اند «حسنين». شده اند سيد جوانان اهل بهشت. امروز اما ميلاد سيدالساجدين است. «امام بيدار» ما كه تا ابد براي هر خفته بيماري «نسخه صحيفه» تجويز كرد تا نشان دهد كه «دعا» نيز اسلحه مؤمن است. چند روز ديگر هم ميلاد علي اكبر حسين است. محرم يادش به خير! «جوانان بني هاشم بياييد، علي را بر در خيمه رسانيد». چند روز ديگر اشبه الناس به سيماي باطني و ظاهري رسول خدا ديده به جهان مي گشايد تا علي اكبر امام حسين باشد. منتقم خون حسين هم در راه است. لحظه شماري دارم مي كنم تا نيمه شعبان. تا روزي كه كامل شود ماه، چيزي نمانده. انتظار روزي به سر خواهد رسيد. دير نيست. دير نيست كه «مهدي» بيايد. دنيا معترض است به اين وضعيت. «انتظار»، حالا ديگر كارش به «اعتراض» كشيده است و اين همه قيام، خبر از نزديكي موعد انتقام مي دهد. خبر از شبي متصل به سحر. خبر از تبسم ماه. وه كه چه زيباست پيوند ماه و خورشيد. اين «ماه و خورشيد» ذكرش هم يك سر آدمي را مي برد به كربلا. آنجا كه دو برادر، دوشادوش هم جنگيدند. اين دو برادر، ميان شهادت شان و ميان ولادت شان، آنقدر فاصله اي نيست...

ادامه مطلب را بخوانید

ادامه نوشته

مصاحبه يك پارچه آقا با يك پارچه آقا

اشاره: يكي از خواص جامعه ما كه زمان فتنه 88 همچين بفهمي نفهمي از ناحيه بصيرت يك خورده -يه كوچولو!- لنگ مي زد، ولي قبلش خيلي سوابق خوبي داشت، اين روزها رفتار و گفتارش زبانزد خام و عاص ... يعني ببخشيد؛ خاص و عام شده است؛ از فرط گلي! از فرط ماهي! يعني از بس كه ايشان خوب شده، آدم در قدرت خدا مي ماند. حرف نمي زند، الا در دفاع از ولايت فقيه. سخن نمي گويد، الا در مدح عدالت. موضع گيري نمي كند، الا شفاف. اظهارنظر نمي كند، الا در ترويج اصول و ارزشها. راه نمي رود، الا با نگاه به جاي پاي ماه. تكليف روي دوش خود سوار نمي كند، الا به توصيه بزرگان. عمل نمي كند، الا به نفع اقشار آسيب پذير. با «دو، دو»، «سه، پنج، دو» و «چهار، چهار، دو» مخالفت نمي كند، الا در جهت وحدت. تذكر نمي دهد الا براي آرام كردن فضا. مصاحبه نمي كند، الا در جهت افزايش بصيرت. با مسئولين ديگر دعوا نمي كند، الا براي خدمت بيشتر. عليه اين و آنان صحبت نمي كند؛ الا دشمنان اصل كاري، و در راس همه آنها آمريكاي بي تربيت. مرزبندي خود را پررنگ نمي كند، الا با سران فتنه. قانون تصويب نمي كند، الا براي رفاه حال ملت. نقد نمي كند، الا جريان انحرافي. كار نمي كند، الا براي جنوب شهري ها. جايي را افتتاح نمي كند، الا با نام و ياد شهدا. احترام نمي گذارد، الا به مقام شامخ روحانيت. هيچ كجا نمي رود، الا مساجد فعال. با هيچ گروه و دسته اي ديدار نمي كند، الا بسيجيان. با كسي هم نشيني نمي كند، الا خانواده ايثارگران. به فكر هيچ كجا نيست، الا توسعه خدمات شهري براي جوانان. با هيچ كس عهد اخوت نمي بندد، الا آرمانهاي ملت... گفت: «كور از خدا چي مي خواد، دو چشم بينا»، اما نه ديگر پروژكتور!!! يه بارگي بگو مي خواي رئيس جمهور بشي ديگه!! ديگه اين كارها چيه كه تو مي كني؟! ما از خدا مي خواستيم به خواص جامعه بصيرت بيشتري بدهد، اما ديگر نه اينقدر! چه خبر است؟! مگر BRT چپ كرده؟! آيا مي خواهم ببينم خوب بودن حدي ندارد؟! ما كه از 20 بيشتر نمره نداريم؛ داريم، كه شما همچين مي كني؟! دوست داري ما را بي آبرو كني؟! دوست داري ما عرق شرم بريزيم؟! خواهشا شورش را در نياوري، ممنونت مي شويم! از گراني تاكسي ها گله نمي كني، كه مي كني! به فكر تهي دستان نيستي، كه هستي! عدالت و ولايت را با هم نمي خواهي، كه مي خواهي! آن عهد كه با شهدا بستي، فراموشي مي كني، كه نمي كني! همه خيابانها و ميادين شهر را به نام لاله هاي درخون خفته نمي كني، كه مي كني! قانون خوب تصويب نمي كني، كه مي كني! از انرژي هسته اي دفاع نمي كني، كه مي كني! بابا جان! اين كارهايي كه تو داري مي كني، آدم بايد براي شما جان بدهد، راي كم است!! يعني شما از بس شدي يك پارچه آقا كه جان من رياست بر قوه مجريه، دون شأن شماست. ديگه داري ما رو اذيت مي كني ها! ديگه داري يه كاري مي كني، ما به تو بگيم مالك اشتر علي! ديگه داري جلوتر از عمار حركت مي كني! ديگه داري از اين طرف پرت مي شي پايين! ديگه داري زياده روي مي كني! ديگه داري همه القاب و عناوين رو درو مي كني! ديگه داري مي شي چهره ماندگار! ديگه داري مردم رو شرمنده مي كني! بسه ديگه! يك كمي هم استراحت كن! يه ذره هم بد باش! يه ذره هم اجازه بده ديگران خوب باشن! بي بصيرتي آنقدر هم حالا بد نيست كه عده اي چو انداخته اند! يعني تو از بس خوب شدي، از بس داري بصيرت افزايي مي كني، آدم لال مي شه زبونش!!
¤ به عنوان اولين سؤال بفرماييد كه چي شد شما همچين شدي؟! يعني قبلا هم به نسبت خوب بودي ها، اما الان ديگه داري تخت گاز مي ري؟!
- به نام يزدان بخشاينده و با سلام و درود نثار ارواح طيبه امام راحل و شهداي انقلاب اسلامي و عرض ارادت به ساحت ولايت معظم و ملت شريف و هميشه در صحنه ايران و همه گلگون كفنان از صدر اسلام به اين طرف و آرزوي توفيق روزافزون براي نونهالان عرصه كار و تلاش، اين ظفرمندان جبهه حق عليه سران فتنه و جريان انحرافي كه مي رود...
¤ ميان چيز، يعني كلام تان، شكر! مي بخشين كه پشت ميكروفونم به شماست!!
- تمنا مي كنم؛ بلبل روي گل مي شينه!!
¤ خيلي شما خوب شدي به جان خودم!! يعني من اين ميكروفون را مي گذارم جلوي شما، هر چي مي خواهي بگويي، بگو!
- كجا داري مي ري؟!
¤ دارم مي رم سجده شكر به جا بيارم!
- چرا؟
¤ از بس كه شما گلي! از بس بصيرت داري! از بس جلو زدي از عمار!
- پس مصاحبه چي مي شه؟!
¤ خودت بگو. من قبولت دارم.
- ولي آخه يه سؤالي، چيزي بايد بپرسي كه من جواب بدم يا نه؟
¤ خودت بپرس، خودت هم جواب بده.
- يعني چي؟!
- باباجان! من قبولت دارم، دارم مي گم!
¤ يعني اين مصاحبه تنظيم نمي خواد؟!
- تنظيم چيه ديگه! مهم خودتي كه تنظيمي! وجودت براي من مهمه!
¤ آخه اينطوري كه نمي شه؟!
- خواهش مي كنم سر به سر من نگذار!
¤ يعني چي؟
- يعني همين كه شنيدي!
¤ يعني خودم با خودم مصاحبه كنم؟!

- من قبولت دارم! به قول خودتون بلبل روي گل مي شينه!!!
¤ اون وقت گفت وگو رو چي كار كنم؟!
- بده همون بولتن خودتون.
¤ پس «چيزنا» چي مي شه؟!
- گور باباي «چيزنا»! ما به نقل از همون بولتن خودتون مي زنيم!! من ديگه رفتم براي شما راي جمع كنم؛ فعلا!!!
(چند دقيقه بعد)
يك پارچه آقا: به عنوان سؤال ششم؛ بفرماييد آيا عدالت بدون ولايت مي شود؟!
يك پارچه آقا: زبانت را گاز بگير بچه! معلوم است كه نمي شود؛ حرف مفت داري مي زني ها!
يك پارچه آقا: سؤال هفتم؛ آيا شما براي انتخابات رياست جمهوري دوره بعد برنامه اي داري؟!
يك پارچه آقا: من خودم را سرباز انقلاب اسلامي مي دانم و هركجا كه لازم باشد و مفيد باشم، همان جا كار مي كنم! من به فكر صندلي نيستم.
يك پارچه آقا: ميز چي؟! به فكر ميز هم نيستي؟!
يك پارچه آقا: نه صندلي، نه ميز، نه هيچي!
يك پارچه آقا: گفتي «هيچي»، ياد اين مثل افتادم؛ آفتابه لگن 7 دست، شام و ناهار هيچي!
يك پارچه آقا: هيچي هيچي! }خودمانيم؛ خبرنگار بدي نمي شدم ها!{
يك پارچه آقا: حالا كه كسي اينجا نيست؛ مثل اينكه بدت نمي آيد بشي رئيس جمهور، ناقلا؟!
يك پارچه آقا: شما نگاه كنيد؛ زمان جنگ در عمليات خيبر...
«آرمليا- خبرنگار چيزنا»

دوش من آماده است بزرگان تكليف كنند !

بزرگان بايد هر چه زودتر نامزدي در انتخابات مجلس را بر دوش من تكليف كنند، و الا براساس وظيفه قانوني خود عمل خواهم كرد؛ گفته باشم، نگين يارو نگفت!!
«آقاي چيز» ضمن بيان مطلب فوق، افزود: اگر به مجلس بروم، روزي يك وزير را با خود يا بي خود، استيضاح خواهم كرد و اين چيزها به هيچ كس ربطي ندارد! وي كه از همان اول انگار با خودش هم دعوا داشت، تصريح كرد: هر كسي در مجلس نطق كند و من با اين نطق مخالف باشم، اول «دو، دو» مي كنم، اما بعد معلوم نيست چه بلايي سر طرف بياورم! وانگهي، چرا بزرگان به دوش ما كه مي رسد، تكليف كردن يادشان مي رود؟! آيا دوش ديگران، دوش است، ولي دوش ما دوش حمام است؟! اين چه بزرگاني هستند كه هميشه به دوش بعضي افراد خاص تكليف مي كنند؟! آيا ميان بزرگان، امر تكليف و دوش اين افراد رابطه اي خاص برقرار است يا كه چي؟! خوب است بعضي ها كه هي مي گويند بزرگان بر دوش ما تكليف كرده اند، دقيقاً بگويند ببينيم اين بزرگان كي هستند، ما هم شايد شناختيم شان!
ادامه مطلب را بخوانید

ادامه نوشته

از سال جهاد اقتصادي چند روز باقي مانده ؟!

حسين قدياني
دفاع ولي فقيه از قواي سه گانه، نه فقط چيز عجيب و تازه اي نيست، كه به سابقه 30 سال انقلاب اسلامي مسبوق است. اصولا مسئولين اگر حمايت رهبر را نداشته باشند، گذشته از اينكه مشروعيت ندارند، كار را هم نمي توانند جلو ببرند. تا آنجا كه شده، هم خميني و هم خامنه اي دفاع كرده اند از مسئولين. شاخص اين مسئولين، اما سران قوا هستند و بار اصلي كشور روي دوش ايشان است. از اين بدتر چيزي نيست كه قواي 3گانه به جاي كار و همدلي و هم زباني، عمر را به دعواي با هم بگذرانند. يك وقت من نويسنده از بخش كوچكي از يك قوه بزرگ، به انصاف يا غيرمنصفانه انتقاد مي كنم؛ حد و حدود را مراعات نكنم و اختلاف افكني كنم، كار ناصوابي است، اما يك وقت هست كه خود قوا با همه امكانات و تجهيزات به سر و كله هم مي پرند. اين عليه آن و آن عليه اين. همه هم الحمدالله از همديگر چيزي كه زياد دارند، «پرونده» است! اين مي خواهد آبروي آن را رسانه اي كند، و آن هم به تلافي بلند مي شود. دعوايي كه براي خداست، گمانم طعم خودستايي و مزه حال گيري نداشته باشد. در ماه خرداد اما دعواي قواي 3گانه، به ويژه مجلس و دولت همه را آزار داد. انگار كه نمايندگان مجلس را مردم يك سرزمين به بهارستان فرستاده اند و رئيس قوه مجريه را مردم دياري ديگر!! انگار كه مجلس اگر با دولت سر هر موضوعي يك چالش درست و حسابي نداشته باشد، حتما «وكيل الدوله» شده اند نمايندگان!! و انگار نه انگار كه آمريكا دشمن همه ماست!! از قضا مهمترين و اساسي ترين فرق رهبر انقلاب با مسئولين ديگر در اين است كه مثلا اگر براي فلان نماينده بهارستان، مجلس اهميت مضاعف دارد، و اگر براي فلان دولتمرد، دولت مهم است، ليكن براي «آقا» اصل «جمهوري اسلامي» و دفاع از نظام، «موضوعيت ويژه» دارد. همان كه امام گفت: «حفظ نظام اوجب واجبات است»، نه حفظ هر كدام از قواي زيرمجموعه نظام به تنهايي! بايد جامع نگاه كرد سخنان رهبر را. مع الاسف عده اي پاي سياسي كاري را حتي به تحليل سخنان عمود خيمه نظام هم مي رسانند و آن بخش از سخنان «آقا» را برجسته مي كنند كه به نفع شان است. مردم اما مثل رهبرشان قواي 3گانه را زيرمجموعه نظام مقدس جمهوري اسلامي مي دانند. از نظر مردم، تضعيف يك قوه و بدتر از آن، تمسخر كارهاي يك قوه از قواي 3گانه، براي قواي ديگر سود ندارد، بلكه سرتاسر ضرر است براي اصل نظام. فرق دارد آنكه نقدي را منصفانه به قصد اصلاح بيان مي كند، با آنكه «دو، دو» مي كند تا يقه بگيرد. اينجا نكته ظريفي وجود دارد. مردم اگر از اشتباه فلان بخش دولت، انتقاد مي كنند، نقدشان به قصد اصلاح و از سر دلسوزي است، نه اينكه مثل بعضي خواص بي بصيرت خوشحال باشند كه مثلا دولت با فلان اشتباه به دست شان بهانه داد تا حالا نكوب، كي بكوب! اين 2 خيلي با هم فرق دارد. ما كه حتي از سقوط سران فتنه هم خوشحال نشديم، آيا بايد شاد شويم به ديدن ضعف يكديگر؟! و از اين بدتر، آيا بايد وارونه كنيم خوبي و بدي را و يك طوري سخن بگوييم كه انگار فلان قوه هيچ حسني نداشته؟! ما از اشتباه فلان مسئول، اگر هم نقد مي كنيم، غصه مي خوريم، اما ظاهرا عده اي با ديدن برخي چيزها، سوژه پيدا مي كنند و مسرورند كه براي پرونده سازي، اسنادشان دارد جفت و جور مي شود. دعواي قوا با هم، گمانم خودش يك پا جريان انحرافي است كه مي توان از آن با اين عنوان سخن گفت: «جريان انحرافي تفرقه». اين وسط اما مرز ميان روشنگري لازم و ضروري با حفظ وحدت چيست؟ هرچه هست، اين مرز بسي باريك است. اينكه تو هم بخواهي بصيرت افزايي كني و هم مراقب وحدت باشي، البته كار سختي است، ولي شدني است. هم مي توان انواع و اقسام جريانات منحرف را نقد كرد و هم مي توان از خدمات قواي 3گانه در طول هم زبان به تمجيد گشود. بخواهيم يا نخواهيم، خدمت، بيشتر در حوزه كاري قوه مجريه است و اگر نقد ما به اين قوه، بي رحمانه باشد، و از اين بدتر، اگر ما مثلا از موضع يك نماينده مجلس، غيرمنصفانه از دولت انتقاد كنيم، قطعا مخالف فرامين ولي امر قدم برداشته ايم. كمك به دولت در راه خدمت به ملت، بارها گفته ام كه بهترين و زيركانه ترين حمله عليه فرق مختلف انحراف است. آن تير كه چشم سران فتنه را كور مي كند، اين است كه ببينند مردم از عملكرد قواي 3گانه ابراز رضايت دارند، نه حتي جشن سوم تير. حتي باورم هست بالا بردن كارآمدي نظام، مهمترين نقطه ضعف جريان انحرافي است. بر كارايي نظام اما نمي توان افزود، مگر اينكه قواي 3گانه با هم وحدت داشته باشند. خودشان حق همديگر را ضايع نكنند كه بستر براي حق كشي ديگران فراهم شود. اگر كمي افق ديدمان را بلندتر كنيم، خواهيم ديد كه تضعيف مجلس، يعني تضعيف دولت، يعني تضعيف قوه قضاييه، يعني تضعيف جمهوري اسلامي.
ادامه مطلب را بخوانید

ادامه نوشته

«كيان» قبلاً خبرنگار «كيهان» بود !

مراسم سومين شب شهادت كيسان ابوعمره، با حضور امير مختار، بن مالك، مهران، ابراهيم مالك، آقاي دوربيني، بن شميط، بن وهب، دلدل و تني چند از نمايندگان قبايل مختلف ايراني، بعد از ظهر ديروز در مسجد كوفه برگزار شد.
در اين مراسم بن مالك با اشاره به خدمات كيان در طول دوره انتقام و نقش وي در وحدت ميان سربازان سپاه حق از شوراي عالي انقلاب فرهنگي خواست كه روز شهادت كيسان ابوعمره را به عنوان روز وحدت عرب و عجم در لشكر مختار نام گذاري كنند. وي گفت: به پرونده بن وهب در موضوع شهادت كيان خارج از نوبت رسيدگي مي شود و ما با هيچ كس شوخي موخي(!) نداريم. بن كامل با انتقاد از انعكاس خبر شهادت كيسان ابوعمره در مطبوعات، از جارچي ها خواست فضا را آلوده نكنند و اجازه دهند امور طبق روال قانوني پيگيري شود. وي تصريح كرد: هرگونه برخورد خودسرانه با بن وهب و بن شميط مصداق بارز تندروي است و از طرفداران مختار خواست خشم خود را كنترل كنند.
ادامه مطلب را بخوانید

ادامه نوشته

«ادغام» شفاف سازي شد

اين روزها خيلي ها بدتر از من گيج زده اند كه بالاخره ادغام كدام وزارتخانه ها كان لم يكن تلقي شد و كدام شان قرار است با هم ادغام شوند. من امروز اين موضوع را در ذهن خودم شرطي كردم و الان مثل بلبل براي شما توضيح مي دهم كه چي به چي است. من ياد گرفتم، شما هم ياد بگيريد. علي ايحال خوب نگاه كنيد؛ وزارت ارتباطات و فن آوري اطلاعات كلاً ادغامش با هر وزارتخانه ديگري منتفي شد، چرا كه اين وزارتخانه همين طوري اش هم ادغام هست! يعني وزارت ارتباطات و فن آوري اطلاعات، لاكردار اسمش از فرط درازي، خود به خود بوي ادغام مي دهد. اگر با من بود، اين وزارتخانه را تقسيم بر 3 مي كردم و از دلش 3 تا وزارتخانه جديد درمي آوردم به نام هاي «وزارت ارتباطات خالي و اين طرف و آن طرف»، «وزارت فن آوري خالي، وبگردي و آي،تي اسلامي»، «وزارت اطلاعات خالي غير از وزارت اطلاعات و روزنامه اطلاعات و اطلاعات دم در وزارتخانه هاي اسلامي»! اولي و سومي را مي دادم مشايي، دومي را با سرپرست اداره مي كردم. يعني اين وزارتخانه ارتباطات و فن آوري اطلاعات را با هر وزارتخانه ديگري كه ادغام مي كردند، اولين مشكل، اسم اين وزارتخانه بود كه 2 كيلومتر مي شد. لحظه اي فرض كنيد كه مثلاً مي خواستند اين وزارتخانه را ادغام كنند با وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي اسمش را چي بايد مي گذاشتند؟ وزارت ارتباطات و فن آوري فرهنگ و اطلاعات اسلامي؟! يا وزارت فرهنگ و ارشاد ارتباطات و فن آوري اسلامي؟! بيچاره آن خبرنگاري كه مي خواست اخبار اين وزارتخانه كذايي را رد كند! خب! اين از اين. پس وزارت ارتباطات و فن آوري اطلاعات را ياد گرفتيد. حالا برويم سراغ وزارت رفاه و تأمين اجتماعي. عرض مي كنم به خدمت تان كه ادغام اين وزارتخانه هم به دليل طرح هدفمندي يارانه ها منتفي شده. يعني بعد از هدفمندي ما شاهد اين هستيم كه اجتماع به اندازه كافي «تأمين» و در «رفاه» هست كه لااقل در اين مورد، نيازي به ادغام نيست. اين هم از اين. تا اينجا را حفظ كنيد تا برويم سراغ مابقي وزارتخانه ها. خيلي راحته ها! ببينيد؛ وزارت كار قرار است ادغام شود در وزارت تعاون. يعني زور ادغام فقط و فقط به وزارتخانه هايي رسيده كه اسم شان مختصر بوده و اين عقلاني هم هست، كارشناسانه هم هست، خوب هم هست! اما وزارت بازرگاني. بخش هايي از اين وزارتخانه چرب و چيل(!) كه مرتبط با موضوع جهاد و كشاورزي است، قرار است در وزارت جهاد و كشاورزي ادغام شود؛ مثل بخش واردات و صادرات، ليكن بخش هايي از وزارت بازرگاني قرار است ادغام شود در وزارت صنايع و معادن، بخش هايي در مسكن و راه سازي، بخش هايي در ورزش و جوانان، بخش هايي در وزارت نفت، و اگر چيزي ته آن ماند، در وزارت آموزش و پرورش! اما وزارت نفت و نيرو با اينكه اسم شان مختصر است، در هم ادغام نخواهند شد تا خرده گيران، نكته گيري نكنند كه فقط وزارتخانه هايي ادغام شدند كه اسم شان مختصر بوده!! و اين هوش و ذكاوت قواي مقننه و مجريه، بلكه قضائيه را مي رساند. در ثاني مگر ما يك همچين شعري داريم كه «ز نيرو بود نفت را راستي»؟! ديديد چقدر راحت بود؟! يعني الان شما در تاكسي وقتي يكي ازتان پرسيد كه چي قرار است در چي ادغام شود، مي توانيد مثل بلبل حرف بزنيد. حالا براي اينكه ببينيم چقدر خوب ياد گرفته ايد، امتحان!
سؤال اول/ چرا مسئولان دولتي براي از بين بردن ريزگردها و حل مشكل آلودگي هوا مالچ نمي پاشند؟!
الف) چون دارند وزارتخانه ها را ادغام مي كنند!
ب) چون پاشيدن مالچ مانع كار كردن مسئولان براي مردم است.
ج) چون وزارتخانه مالچ و امور پاشش اسلامي نداريم.
د) چون مسئولان بيكار نيستند!
سؤال دوم/ در دعواي ميان قوه مجريه و قوه مقننه بر سر ادغام وزارتخانه ها حق با كدام شان است؟
الف) با قوه قضائيه!
ب) با هيچ كدام.
ج) با جفت شان.
د) همه موارد
سؤال سوم/ چرا مسئولين جلوي چشم مردم با هم دعوا مي كنند؟
الف) چون مردم را محرم اسرار خودشان مي دانند!!
ب) چون ما وزارت امور دعواي زيربنايي و شاخ به شاخ و ترابري نداريم.
ج) چون كه چيز.
د) پس جلوي چشم دشمن دعوا كنند؟!
سؤال چهارم/ چرا هيچ كس به فكر وزارت آموزش و پرورش نيست؟
الف) چون نفت، سود دارد، اما دانش آموز سرتا پا ضرر است!
ب) چون هيچ كس به فكر پاشيدن مالچ نيست.
ج) چون 3 ماه تعطيلي است!
د) چون ابوعلي سينا سختي كشيد كه به اينجا رسيد.
سؤال پنجم/ كلاً چرا همچين شده است؟
الف) تقصير حرفهاي فلاني بود در مناظره!
ب) تقصير چيز يعني دست ما بود كه نمك داشت.
ج بايد زيرساخت ها اصلاح شود!!!!
د) خيلي هم خوب است؛ كجا همچين شده؟!
«آقاي چيز»

توبه نامه شيخ اصلاحات منتشر شد!

شيخ اصلاحات با نوشتن يك توبه نامه از كارهاي گذشته، حال و آينده خود توبه كرد. متن اين توبه نامه كه اختصاصي «خبرگزاري چيزنا» مي باشد، بدين شرح است:
من شيخ بيسوادم. دانا و خوش زبانم. گويم سخن فراوان، با آنكه بي سوادم. يادش به خير! فتنه 88 چقدر دل ها به هم نزديك بود!! من بودم و شما بوديد و آراي باطله بود و مناظره بود و نامرد، اين ممد تمدن، با من قرار مي گذاشت، خودش نمي آمد سر قرار! كتكش را من خوردم، شرطش را براي بازگشت خاتمي مي گذارد! اينقدر كه به خاطر اين خاتمي، سال 88 رفتم «سر كار»، هيچ سالي اينقدر كار نكردم!

ادامه مطلب را بخوانید  

ادامه نوشته

گفت وگوي تلفني با بيل و زنبيل

ديشب شوهرت رو ديدم زنبيل!
زنبيل: كاخ سفيد بفرمايين.
چيزه كوچولو: من با هيلاري كار داشتم؛ هيلاري كلينتون.
زنبيل: خودم هستم؛ شما؟
چيزه كوچولو: به قول بابام جخت بلا منم خودم هستم!
زنبيل: شماره مستقيم منو از كجا پيدا كردي؟
چيزه كوچولو: از «مدحي» گرفتم؛ «محمدرضا»!
زنبيل: بي معرفت شماره منو داد، شماره اين اوباما رو نداد؟!
چيزه كوچولو: اتفاقاً شماره باراك رو هم دارم؛ جورج سوروس، مايكل لدين، ديك چني، جان دالتون... حتي اسرائيل سل مئير داگان با آهنگ پيشواز!! ببينم تو منشي نداري كه خودت گوشي رو برمي داري؟!
زنبيل: زنگ زدي مستقيم، دختر بچه!
چيزه كوچولو: گذشت دوره اي كه نونهال انقلاب بودم؛ الان واسه خودم شدم يك درخت! تو هنوز هم فكر مي كني «ما نو گل بهاريم»؟!
زنبيل: ما بايد چي كار كنيم كه اين جمهوري اسلامي سقوط كند؛ تو بلدي خواهر؟!
چيزه كوچولو: من اتفاقاً براي شما يك برنامه دارم؛ از همين الان از مردم بخواهيد نيمه شعبان در حمايت از آمريكا و اسرائيل معابر را چراغاني كنند، شيريني و شربت بدهند، بعد اسب تروا را زين كنيد؛ هينده! پتيكو پتيكو پتيكو!!
زنبيل: كاش مي شد مي توانستيم از مردم ايران دعوت كنيم كه جمعه ها در مخالفت با نظام بروند نماز جمعه و «مرگ بر آمريكا» بگويند؛ اين ديگر خيلي تابلوست!! نمي شود، اما اگه مي شد، چي مي شد! اي خواهر! مانده ايم چي كار كنيم؟! الان ذي حسابي وزارت خارجه پر شده از فاكتورهايي كه ما از شكم مردم آمريكا زديم، خرج فتنه 88 كرديم، اما آخرش چي؟! هيچي! بر و بچ اداري مالي وزارت خارجه را دشمن خودمان كرديم با اين گندكاري ها!
چيزه كوچولو: اتفاقاً اداري مالي وزارت خارجه ما هم داشت چيز مي شد، اما جلويش گرفته شد! ببينم اين اسرائيل براي چي مئير داگان را ممنوع الخروج كرده؟! مگر بدبخت چي گفته بود حالا؟!
زنبيل: هيچي بابا! گفته بود اگر اسرائيل به ايران حمله كند، نابود خواهد شد!
چيزه كوچولو: خلاف ادب است ها، اما پدرسگ يك بار در عمرش حرف حساب زد، همچين اسرائيل از دماغش درآورد كه! حالا خوب است اين مئير داگان قبلاً رئيس موساد بوده ها! اسرائيل به نيروهاي اصلي خودش رحم نمي كند، واي به حال كودكان فلسطيني! به اين شيرين شيرينا بگو لااقل از حقوق بشر مئير داگان دفاع كند، از فلسطيني ها نخواستيم! شما هم به كي داديد نوبل را!
زنبيل: چه بگويم جان تو! خوب شد زنگ زدي، داشتم مي مردم از غصه! پيش پاي تو اين «كاندوليزا» زنگ زده بود، داشت هر چي از دهانش مي آمد بيرون، به من مي گفت! زبانش مثل نيش عقرب مي ماند!
چيزه كوچولو: گفتي «رايس»، ياد «آلبرايت» افتادم! همه شان هفته بعد مي خواستند جمهوري اسلامي را سرنگون كنند! ببينم تو از بيل راضي هستي؟! شوهر خوبي هست؟!
زنبيل: ايش! دست روي چيز، يعني دلم نگذار كه خون است! مرتيكه چشم چران، برايش 2 تا خرس گنده درست كردم، راه به راه هوو مي آورد برايم؛ الهي جز و جگر بزني مونيكا!
چيزه كوچولو: هنوز هم با مونيكا ارتباط دارد؟! صد رحمت به قابيل، عجب قرومساخيه اين بيل ديگه! حكايت «ديشب باباتو ديدم آيدا»، هر شب مثل اينكه يه جا پلاسه!! گوشي موبايلش رو چك كن!
زنبيل: نمي دونم از دست اين هيزبازي هاش چي كار كنم؟!
چيزه كوچولو: كتاب «مردان مريخي، زنان ونوسي» رو بخون!
زنبيل: ايش! نظام خانواده توي اين قبرستون از اساس پاشيده! الان در آمريكا زن جدا زندگي مي كند، مرد جدا، سگ جدا، اين خرس گنده ها هم جدا!!
چيزه كوچولو: گفتي «پاشيده» من ياد «پاشيدن مالچ» افتادم! جخت بلا شما در عراق نبوديد، ما مشكل ريزگرد نداشتيم ها!
زنبيل: دلم يك خورده باز شد با تو حرف زدم... (ديلينگ ديلينگ) ... چند لحظه گوشي، ببينم كيه؟... بله!
بيل: سلام زنبيل!
زنبيل: سلام بيل!
بيل: امشب يك خورده دير ميام خونه! توي سر كار، شيفتمه!
زنبيل: ايش! اصلاً مي خوام صد سال سياه بر نگردي! دختري كه به حرف مادرش گوش نكنه، حقشه! گفته بود تو هيزي ها، گوش نكردم؛ خودم كردم كه لعنت بر خودم باد!
بيل: حالا يه شب ما خواستيم دير بيايم خونه ها!... (ديلينگ ديلينگ) ... چند لحظه گوشي، پشت خطي دارم؛ بله؟
چيز كوچولو: من موبايل بيل رو گرفتم يا اينكه اشتباهي زنگ زدم به خاك انداز؟!
بيل: بفرمايين، شما؟
چيز كوچولو: من بچه مديرعامل خبرگزاري چيزنا هستم. شما واقعاً بيل هستي؟!
بيل: خودم هستم!
چيز كوچولو: امشب كجا مي خواي بري ناقلا؟!
بيل: تو از كجا فهميدي؟! اصلاً شماره من رو از كجا گير آوردي؟!
چيز كوچولو: از «مدحي» گرفتم؛ «محمدرضا»!
«بچه هاي آقاي چيز»

بازار «آيا» گرم است !

يادمان هست كه نصف وقت دولت نهم صرف دعواي دانشگاه آزاد شد با دولت، اما دست راست رئيس همين دانشگاه پري شب، يك شب قبلش، با دستور رئيس قوه مجريه، شد معاون امور مالي اداري دستگاه ديپلماسي دولت. بنشينيم بررسي كنيم چطور همچين چيزي ممكن است:
آيا مواضع دانشگاه آزاد به دولت نزديك شده، آيا دولت به دانشگاه آزاد نزديك شده، آيا اجنه واسطه اين نزديكي بوده اند، آيا جاسبي به احمدي نژاد، آيا احمدي نژاد به جاسبي، آيا اكبر به محمود، آيا محمود به اكبر، آيا آقازاده ها حالا شدند خوب؟! آيا دانشگاه آزاد به جريان انحرافي نزديك شده، آيا جريان منحرف به دانشگاه آزاد، آيا احمدي نژاد در اين مورد قانع شده، جاسبي كوتاه آمده، آيا به توافق رسيده اند، آيا دولت حق را به دانشگاه آزاد داده، دانشگاه آزاد عدالت محور شده، دانشگاه آزاد قرار است در دولت ادغام شود، دولت قرار است در دانشگاه ايرانيان ادغام شود، دانشگاه آزاد قرار است با دانشگاه ايرانيان يكي شود، ايرانيان قرار است از شر بد بودن دانشگاه آزاد، آزاد شوند، ذي حسابي وزارت خارجه قرار است آزاد شود، پول شهريه را قرار است به سفرا بدهند، در تمام پايتخت هاي دنيا قرار است دانشگاه آزاد شعبه جديد بزند، سفارتخانه ها قرار است بيايند در دانشگاه، آقاي جاسبي قرار است وزير خارجه شود، صالحي قرار است رئيس دانشگاه آزاد شود، دانشگاه ايرانيان هنوز تأسيس نشده، از 7 دولت آزاد شده، دولت آزاد شده، آزاد، دولتي شده، دولتي، آزاد شده، آزادي، دولتي شده، دولت واگذار شده به بخش خصوصي، معاون امور مالي دستگاه ديپلماسي به طور خصوصي عوض شده، يواشكي عوض شده، كلاً دنيا عوض شده، دانشگاه آزاد خوب شده، ما بد شديم، ما نمي فهميم، ما عقل مان به اين جور چيزها قد نمي دهد، هيچ كس نمي فهمد، فقط جريان انحرافي مي فهمد؟! آيا همه بد، جريان انحرافي خوب؟!
¤¤¤
من كه جان شما مانده ام مثل چي؟! حكما عدالت محوري و گرفتن ژست هاي رابين هودي و چي و چي، فقط مصرف تبليغاتي دارد. ندارد؟! آيا دولت، ما را سر كار گذاشته ؟! آيا ملت، سركار هستند؟! آيا آمار بيكاري كه مي گويند كم شده، اين را هم حساب كرده اند؟! آيا «كار مضاعف» يعني به شكل دوبل، ملت را سر كار بگذاريم؟! آيا جريان انحرافي در حاشيه دولت است؟! آيا دولت در حاشيه جريان انحرافي است؟! آيا دو تا يكي هستند؟! آيا با احتساب دانشگاه آزاد، دو تا دو تا هستند؟! آيا 2 ضرب در 2 عشقي است؟! آيا يك روز 4 مي شود و يك روز كه دلش نخواست، يك عدد ديگر مي شود؟! آيا دانشگاه آزاد ايام انتخابات بد بود، حالا شد خوب؟! حالا شهريه بي اشكال شد؟! حالا كه به جريان انحرافي رسيد، همه چيز شد گل و بلبل؟!
«چيز كوچولو»

پيشگويي قسمت بعدي مختارنامه !

خبرنگار چيزنا در امور صدر اسلام توانسته با كمك رمل و اسطرلاب، قسمت بعدي سريال مختارنامه را پيشگويي كند كه عيناً در زير مي آيد:
بن كامل: جناب مختار! بعد از آن بي بصيرتي كه فتنه 88 از كيان سر زد، ماشاءالله هزار ماشاءالله بزنم به تخته، آدم خوبي شده. كانه 7 كيلومتر جلوتر از عمار! غروبي، نبودي ببيني در لشكر چقدر خوب به دعواي عرب و عجم خاتمه داد. حالا مي فهمم كه چرا شما كيان را نگه داشتيد. الساعه نگران ابراهيم مالك هستم.
كيسان ابو عمره: من كيان، در ايام فتنه وقتي ديدم كه بنگاه دروغ پراكني وابسته به آل زبير دارد از ندانم كاري من سوء استفاده مي كند، پي به اشتباه خود بردم! الان هم دوركاري ابراهيم مالك، همه اش زير سر «بن منحرف» است! چند وقت پيش در گوشش ورد مي خواند و مي گفت: تو پسر مالك هستي، رأي بچه هاي لشكر را هم كه داري، ديگر چرا گوش مي دهي به حرف مختار؟! نالوطي داشت به ابراهيم مي گفت: الان دوره «انتقام كبري» تمام شده، دوره «قيام صغري» است، تا يك پست و مقامي داريم بيا فلنگ را ببنديم!
بن شميت: ياد «هشدار براي كبري 11» افتادم!
بن منحرف: اما بن كامل زورش به ابراهيم مالك نمي رسد، همه اش گير مي دهد به من!
بن شميت: تو اينجا چه كار مي كني بنت پسته؟
بنت پسته: آمده ام براي خريد!
كيسان ابو عمره: ولي دكاكين كوفه جملگي فريب دشمن را خورده، بدتر از زالوصفتان اقتصادي، كركره ها را پايين كشيده اند! نكند آمده اي كمافي السابق به دشمن كمك كني در اغتشاشات؟
بنت پسته: آمده ام ساندويچ بخرم؛ هات داگ!
بن كامل: يعني در همان محله خودتان كه اعيان نشين كوفه است، يك اغذيه فروشي پيدا نمي شود كه عدل آمده اي وسط معركه، هات داگ بخوري! كوفت بخوري هي!
بن خودسر: من دارم زبانم را كنترل مي كنم كه خلاف ادب حرفي نزنم!
مختار: از بس گلي تو! جخت بلا اين بنت پسته سر كوچه شان «بوف كور» شعبه دارد؛ پيتزا مي دهد باقلوا!
بن كامل: بنت پسته را بازداشت كنيد!
بن خودسر: اي به روي چشم!
بن كامل: تو را نگفتم كه! اين جور كارها وظيفه ناجاي كوفه است!
بن رادان: چشم!
بن كامل: نمي خواهد بازداشتش كنيد؛ پرونده برايش تشكيل دهيد، خودش را آزاد كنيد!
بن رادان: جناب بن كامل! ناجاي كوفه مراقب همه نوع بي بند و باري هست. چند وقت است مد شده برخي جوانان روي گردن قاطر، زنگوله هاي روان گردان نصب مي كنند كه باعث مي شود اين زبان بسته ها عرعرشان آلودگي صوتي - تصويري ايجاد كند. دفعه اول تذكر مي دهيم، گوش نكردند، الاغ هاي شان را به دستور اماكن ضبط مي كنيم تا خلافي بگيرند! الان اغلب يابوها معاينه فني ندارند!
دلدل: ايييععع!
بن مدحي: سلام عليكم و رحمه الله و بركاته!
كيسان ابوعمره: شما؟
بن كامل: ايشان «بن مدحي» است. از تجار الماس است كه تا همين چند وقت پيش با آل زبير همكاري مي كرد و يكي دو بار هم ظاهراً با عبدالله بن زبير و مصعب و ملك عبدالله و هيلاري كلينتون ديدار داشته، كه بچه هاي وزارت با يك عمليات ژانگولر جذبش مي كنند! خودشان هم البته زمينه جذب داشتند!
كيسان ابوعمره: چه خوب! حكما بر و بچ سمعي بصري بايد يك مستند از «بن مدحي» بسازند و آنرا در جنگ رواني مكتب علي عليه زبيريان به كار بگيرند.
بن منحرف: اما مكتب ما مكتب كوفه است!
بن بقا: اتفاقاً به ميراث گردشگري گفته ام كاخ هاي هزار و يك شب بغداد را از نو بازسازي كنند؛ نيروهاي عجم سپاه، تخت جمشيد را علم كنند، اعراب كوفه، هم هزار و يك شب را. با هم دعوا كنند و ما بخنديم؛ صفا سيتي زنگوله!
دلدل: هينده، پتيكو پتيكو پتيكو!
بن كامل: اين حرفها چيست كه مي زنيد؟ آرام باش حيوان!
مختار: اين جماعت قصد تفرقه ميان عرب و عجم لشكر دارند؛ ما شمر را نكشتيم كه اينها به ما يك مشت شعر تحويل دهند!
بن نگهبان: با اين همه خبط و خطا عمراً صلاحيت اين افراد را براي شركت در انتخابات تأييد كنم.
بن منحرف: ولي جناب مختار! شما امر كنيد من حاضرم عيال را طلاق دهم!
كيسان ابو عمره: اگر با عيال مشكل داري، چرا مي خواهي جناب فخر شيعه را هزينه طلاق خودت كني؟!
مختار: نبايد اجازه دهيم معيشت مردم دستخوش اين مسائل شود. به امروز اقتصادي مردم بيشتر رسيدگي كنيد.
بن شميت: بايد كوچك سازي كرد؛ وزارت امور «دام و طيور» بايد ادغام شود در وزارتخانه هاي «مسكن و پست و ترابري» و وزارتخانه «چاپار و دارايي و ارشاد اسلامي»! ما بايد سوبسيد را از روي پستان گاو برداريم. الان الاغ هاي BRT به خوبي دارد شرق و غرب كوفه را پوشش مي دهد. دوگانه سوز هم كه هستند. حكما بهتر است الاغ هاي فرسوده را از رده خارج كنيم. جخت بلا پهن شان 8 برابر پهن قاطر و يابو توليد بو مي كند؛ پيف پيف پيف!
دلدل: ايييععع!
بن كامل: با كمك سلول هاي بنيادي بايد خط توليد گاوي را راه اندازي كنيم كه در آن واحد هم شير بدهد، هم شير هويج!
بن منحرف: اما بايد وزارتخانه امور جن، سنجاق قفلي و آب جوش اضافه شود به تركيب كابينه. الان هيئت دولت بالانس نيست. انس دارد، اما جن ندارد!
بن مجلس: اصلاً نخواستيم! گور باباي ادغام!
مختار: اين تجار براي چه دكان هاي خود را بسته اند؟ امروز كه جمعه نيست.
بن كامل: آل زبير يك سري افراد را مأمور كرده اند كه با خريد فله اي، پول ملي را زمين بزنند و قيمت ارز را 2 نرخي كنند!! اينها بنا دارند از همان حاشيه دولت، هدفمندي را زمين بزنند!! جبهه دشمن هم قصدش اين بود كه «كوفه در تبعيد» تشكيل دهد، كه با هوشياري بچه هاي وزارت و «بن مدحي» تيرشان به سنگ خورد! الساعه جارچيان آل زبير اينطور چو انداخته اند كه اين جمعه كساني كه در مسجد كوفه پشت سر شما نماز مي خوانند، در حمايت از عبدالله بن زبير قبل از نماز، وضو بگيرند!!!
مختار: چي گفتي؟
بن شميت: منظورش اين بود كه ما بايد ابراهيم مالك اشتر را از نقشه دشمن با خبر كنيم.
كيسان ابو عمره: ولي جناب مختار! بن كامل داشت درباره يك چيز ديگر صحبت مي كرد!
مختار: جناب بن كامل! بگو ببينم اين اطلاعات را از كجا آوردي؟!
بن مدحي: من به ايشان گفتم!
بن كامل: خوشم مي آيد كه جناب مختار اطلاعاتي عمل مي كنند؛ يعني من مي دانم، شما نمي داني؟! امير! ما رو ديگه رنگ نكن قربونت برم!
دلدل: هينده، پتيكو پتيكو پتيكو!
«بن آرمل- خبرنگار چيزنا در امور صدر اسلام»

تحليل جريانات سياسي از «الماس فريب»

از وقتي با اين «آرمليا» ميانه مان شكر آب شد، ديگر دل و دماغ اداره خبرگزاري را نداشتم، به خصوص كه اين «كارمليا» هم صد بار گيج مي زند تا بخواهد يك خبر را رد كند. الغرض ديروز پيامك دادم به آرمليا كه برگردد. قول دادم بيمه و اين جور چيزها را هم برايش درست كنم. در معرفتم همين بس كه تا به حال هزار بار اين قول را داده ام به آرمليا! مثل ترك سيگار كه كار راحتي است. جخت بلا بارها اين كار را كرده ام! بگذريم؛ الان در خبرگزاري يك تفكيك كار انجام دادم. مسائل اقتصادي و ريزگردها و پاشيدن مانچ و دود و دم و حوادث و اين جور چيزها حوزه كاري كارمليا است و مسائل ديگر حيطه فعاليت آرمليا خدا را چه ديدي؟ شايد در راستاي كوچك سازي، آرمليا را ادغام كردم در كارمليا، يا بالعكس! حالا تا آن روز اين شما و اين هم تحليل جريانات سياسي از «الماس فريب».
جريان اتاق بيضي/ اگر مي دانستيم همچين گندي قرار است بالا بياوريم، بن لادن را مي خوابانديم در آب نمك، بعد از اين خيطي، سوتش مي كرديم در دريا تا هواي افكار عمومي دنيا عوض شود! چند روز زود فرستاديمش دهان كوسه! قابل توجه جن هايي كه در اتاق بيضي مشورت غلط به اوباما مي دهند!! حالا بعد از شنيدن نام «محمدرضا» به جاي آنكه ياد آن پهلوي گور به گوري بيافتيم، بايد ياد بچه هاي وزارت بيافتيم!
جريان انحرافي/ پشت صحنه اين موفقيت هم مثل موفقيت ملل منطقه در بحث «بيداري بشري» (!) آمريكا است. اصولاً هر جا جبهه دوست به موفقيتي مي رسد، از نظر ما يا كار اجنه است يا كار آمريكا. پر واضح است كه در اين تقسيم بندي «شيطان بزرگ» را نوعي جن بو داده فرض كرده ايم. حالا اينكه چرا ما معمولاً پيروزي دوست را به نقشه دشمن نسبت مي دهيم، اين به خاطر ارتباط ما با عوالم بالا- خيلي بالا!- است. آدم وقتي از بالا به اين قضيه نگاه مي كند، قبل از هر چيز برق الماس اين تاجر چشمش را مي گيرد! ما حاضريم سود حاصل از فروش اين الماس را خرج مصارف انتخابات مجلس كنيم، در ازاي آن يك حالي به مدحي بدهيم. به هر حال ما لابد همين كارها رامي كنيم كه به ما مي گويند «جريان انحرافي». در آخر سخني هم با كورش... كورش! بلندشو كه گند زديم به الك!
جريان فتنه 88/ از يك طرف عوامل موساد و سيا بايد بچه هاي وزارت را عفو كنند و از طرف ديگر محمدرضا مدحي بايد به خاطر اين نامردي، از نوري زاده و اينا(!) معذرت خواهي كند. اين 2 مسئله شرط ما براي بازگشت به نظام است!
جريان خواص بي بصيرت/ اين مستند كمي كند پيش مي رفت و ساعت پخش آن هم مناسب نبود. در دكوپاژ و نور، و در مقايسه با سريال «مختار» يا «نيايش» شاهد افت كيفي صحنه ها بوديم، هر چند كه اگر فلاني در مناظره، آن حرفها را نمي زد، محمدرضا مدحي بهتر مي توانست كارش را انجام دهد.
جريان آقازاده ها/ ما موقع پخش اين مستند رفته بوديم «خريد»، اما متاسفانه بخشي از خريدمان ماند براي اغتشاشات بعدي! آنچه مسلم است مظلوميت عليرضا نوري زاده در اين مستند، ما را ياد مظلوميت «مردان آنجلس» مي اندازد!
جريان ضد انقلاب/ اولندش؛ محمدرضا مدحي هنوز هم همان فرد مورد اعتماد ماست كه حلقه اصلي تشكيل «دولت در تبعيد» بود. ما و مدحي 2 روح بوديم در يك چيز! دومندش؛ اين مستند نبود، اعتراف گيري بود! سومندش؛ به مدحي جمهوري اسلامي آمپولي تزريق كرده كه مواضع آدم را ظرف 3 سوت تغيير مي دهد. چهارمندش؛ ما فقط چند بار به صورت تصادفي مدحي را در خيابان ديده بوديم. پنجمندش؛ مدحي؟ محمدرضا؟... كي هست؟!
آقاي چيز

دلايلي كه نشان مي دهد جريان انحرافي با اجنه ارتباط ندارد !

مشغله فراوان/ مستحضر هستيد كه «اسي پاتر» فقط در يك قلم، هزار تا شغل دارد! يعني اگر كسي از ايشان بپرسد شما چه كاره اي؟ تا اسي پاتر بخواهد عناوين شغل هاي شريف را يكي يكي بشمرد، حوصله طرف سر مي رود. نكته اساسي اينجاست كه آيا چنين فردي با اين همه مشغله، اصولا وقت مي كند با اجنه هم سر و سري داشته باشد؟!
اعجاز/ اسي پاتر اگر در طول شبانه روز فقط به يك دهم مشاغلش رسيدگي كند، خودش يك پا معجزه است و كسي كه اهل اعجاز باشد، او را چه نياز است به جن و رمل و اسطرلاب؟!
كم خوابي/ آن طور كه نقل كرده اند اسي پاتر روزانه فقط 3 ساعت مي خوابد. كسي كه از 24 ساعت، 19 ساعت بيدار است، حكما وصله هايي از قبيل ارتباط با عالم خلسه كه بيشتر مال دنياي رويا و چرت است، به او نمي چسبد. بگذريم كه بعيد است جني وجود داشته باشد كه بتواند پا به پاي اسي پاتر بيدار بماند!
معاملات اقتصادي/ اسي پاتر و اعوان و انصار در بانك هاي خصوصي، شركت هاي دولتي، قراردادها و چيزهاي ديگر يا سهم دارند و يا مي رود كه سهم داشته باشند، كسي كه اين همه پول دارد، جن مي خواهد چه كار؟! كاري كه جن مي خواهد براي اين جريان بكند، شما نگران نباشيد، بهترش را پول انجام مي دهد!
ارتباط معكوس/ باز هم اگر شما از استدلال من قانع نشديد و همچنان معتقديد كه اين جريان با اجنه ارتباط دارد، به شما عارضم، شايد جن با اين جريان رابطه دارد، و نه اين جريان با جن! يعني شايد اين جريان از بس به اجنه كم محلي، بلكه بي محلي كرده، كه جن ها عقده اي شده اند تا هر جور شده خودشان را به اين جريان وصل كنند! اينجا بايد با كمك سنجاق قفلي يا سوزن ته گرد، اجنه را احضار و صحت و سقم قضيه را از ايشان جويا شويم و به اين عزيزان گوشزد كنيم كه اسي پاتر گرفتارتر از آن است كه به شما پا بدهد!
شيطان بزرگ/ خودتان بهتر از من مي دانيد كه سال 88 آمريكا ادعا مي كرد كه در انتخابات تقلب شده و دولت غيرقانوني است. حالا رسانه هاي استكبار با بهانه كردن يك چيزهايي و يك كلاغ چهل كلاغ كردن، اولا وانمود مي كنند كه ميان اين جريان چسبيده به دولت و حكومت دعواست، و ثانيادش(!) طرف اسي پاتر اينا را مي گيرند و يادشان رفته كه تا همين چند وقت پيش در نظرشان دولت غيرقانوني بود! يعني الان شيطان بزرگ طرف جريان انحرافي را گرفته. خب! من حالا چه مي خواهم بگويم؟! خيلي روشن است، كسي كه حمايت ابليس را براي خود دارد، جن را مي خواهد چه كار؟! شما هم انگار بچه شده ايد ها! گاهي در چيز، يعني عقل تان شك مي كنم!
ما يا اسي پاتر/ از قرار ما در انتخابات، روي برگه آراي مان نوشتيم «احمدي نژاد» اما چه جوري نوشتيم «احمدي نژاد» كه خوانده شد «مشايي»، احتمالا بيانگر آن است كه اين ماييم كه با جن سر و كار داريم، نه جريان انحرافي! همان زمان هم خيلي ها گفته بودند كه در نوشتن كلمه «احمدي نژاد» دقت كنيم كه يك وقت «احمدي نجات»، «احمدي مقدم»، «احمدي خالي»، «همون كه شهردار بود» و ... ننويسيم! حكما اجنه در جوهر خودكار ما بود، نه عارضه اي بر دولت!
«آقاي چيز»
پانوشت حسين قدياني: اگر بر و بچ جريان منحرف از اين نوشته كه سراسر دفاع از اسي پاتر بود، خوش شان آمد و خواستند يك حالي به ما بدهند، بگويند «شماره حساب» بدهيم، يا اين كه كارت به كارت!

از موضع ضعف ، «فاتحه» نخوانيم ! (نكته)

حسين قدياني
يكي از نمايندگان مجلس كه گاهي اوقات به خصوص ايام فتنه 88 در موضع گيري ها عمدتا به جاي حق يا باطل، جانب بي بصيرتي را مي گرفت و هنوز هم كم و بيش به هكذاست و هر چه مي شود مي گويد «تقصير حرف هاي فلاني بود در مناظره» اخيرا در يكي از جرايد دوم خردادي، سياست نظام در برخورد با جريان انحرافي نهضت آزادي را نادرست خواند و در سخناني مغاير با نظر فصل الخطاب امام راحل به تطهير نهضت آزادي پرداخت و گفت كه نظام بايد در حق اين گروهك مهر و عطوفت بيشتري خرج مي كرد. گمانم بهانه اين اظهارنظر فوت عزت الله سحابي بود. اينكه بعد از كوتاه شدن دست آدمي، حتي آدمي مثل عزت الله سحابي از دنيا، بخواهي پاي در گليم ادب و اخلاق و كرامت انساني بگذاري و حتي المقدور سخن از خوبي هاي طرف بگويي، يك چيز است، واينكه بخواهي به همين بهانه، واقعيت را تحريف كني، يك چيز ديگر. كار كريمانه و درست نخست را چند باري ديده ام از رهبر انقلاب يكي بعد از فوت پدر همين عزت الله سحابي، يعني يدالله سحابي، كه «آقا» در پيام شان سعي كرد اشاره كند به خوبي هاي آن مرحوم و يكي هم پيام «آقا» بود بعد از فوت منتظري كه عينا بر همين منوال بود. اصولا «با كريمان كارها دشوار نيست»، اما با افراد كم بصيرت كار كمي بيخ پيدا مي كند. اينكه بهتر بود در مناظره ها بعضي اسامي مطرح نمي شد، يك حرف است، و اينكه تو دم به ساعت ادعا كني كه كل فتنه 88 تقصير حرفهايي بود كه فلاني در مناظره زد، يك حرف ديگر. اولي را به همان روايت كه «آقا» در نمازجمعه گفت، - و نه با هر حكايتي!- همه قبول مي كنيم، اما دومي، از آن حرف هاي صدمن يك قاز است. فتنه شد كه دشمن اساس جمهوري اسلامي با 300 هزار شهيد را بزند، تو آن وقت برداري ادعا كني كه دعواي دولت بود با فلاني، و همه اش هم زير سر بهماني بود! مي بينيد؛ ظاهر مواضع به هم نزديك است، اما انسان بصير و هوشيار دقت مي كند تا سره را از ناسره تشخيص دهد. بگذاريد خاطره اي بگويم از اين نماينده محترم مجلس. روزگار اصلاحات كه مدعيان اصلاح طلبي سخن عليه خدا و عاشورا و امام و اسلام مي گفتند، من در كيهان بودم و خوب يادم هست اين نماينده در كنار مطالب خوبي كه گاه و بي گاه مي نوشت و عمدتا به كيهان- و نه رسانه هاي دوم خردادي!- مي داد، عمده سوژه هايش 2 چيز بود: يكي نقد سيزده به در و يكي هم نقد چهارشنبه سوري! خوب يادم هست كه هر سال در آستانه اين 2 روز حتما يك چيزي مي نوشت و اصرار عجيبي داشت كه حتما مطالبش كار شود. شتر را داشتند با بارش مي بردند، آن وقت اين جناب بيشتر از مقولات ديگر، نگران سيزده به در بود و چهارشنبه سوري. يعني اين 2 مسئله برايش برجسته تر بود، هر چند كه معترفم مقالات اين نماينده عزيز، آن زمان نقش موثري در بصيرت افزايي داشت. نگارنده با چهارشنبه سوري كاري ندارم، اما سيزده به در را نظام مقدس جمهوري اسلامي تدبير خوبي كرد و آن را «روز طبيعت» خواند تا به نوعي - تاكيد مي كنم به نوعي- در مقام عمل گام برداشته باشد در وادي «خدمات متقابل اسلام و ايران». به هر حال اگر مراد از روز سيزده به در نزد توده مردم- نه مسئله داران مسئله ساز!- اين باشد كه به دامن طبيعت بروند و دمي كنار جوي آب بنشينند و گيرم حتي سبزه اي هم براي با مزه بازي، گره بزنند، جمهوري اسلامي خوب از پس جمع كردنش برآمده و قطعا نيازي نيست كه عده اي به سيزده به در كه مي رسد، شاخك هاي بصيرتشان بيش از حد تكان بخورد! از بحث اصلي دور نشويم. نظر ما درباره گروهك نهضت آزادي، همان نظر امام است كه فعاليت سياسي اين گروهك را «غيرقانوني» خواند و اين مهم هيچ ارتباطي ندارد كه پيرمردهاي اين نهضت در قيد حيات باشند يا به رحمت ايزدي پيوسته باشند. با اين همه اگر من هم بخواهم در وصف عزت الله سحابي كرامت به خرج دهم، اشاره مي كنم به يك خاطره. سال گذشته همراه يكي از دوستان كه در حوزه تاريخ، بيش فعالي دارد، رفتيم تا با عزت الله سحابي گفت وگو كنيم. كش ندهم؛ آنجا عزت الله سحابي اشاره كرد به صداقتش و اينكه اگر هم اپوزيسيون نظام است، يك اپوزيسيون نجيب است. اولا نفاق ندارد و اگر مثلا با يك اصل مخالف است، آن را مي گويد و كتمان نمي كند. ثانيا مخالفتش با جمهوري اسلامي سبب همكاري با دشمن و از آن بدتر جاسوسي براي دشمن نمي شود. ثالثا وقتي مي بيند بعضي از مخالفين حرف ناراست مي زنند، ابايي ندارد كه سخن هم كيشان خود را تصحيح و نقد كند. (كاري كه انصافا در نقد سروش انجام داد و يا هميشه از نواب صفوي به نيكي ياد مي كرد) همانجا به عزت الله سحابي گفتم: اميدوارم همين طور باشد كه شما مي گويي، اما در برخي چيزهايي كه گفتيد، حق دارم شك و شبهه اساسي داشته باشم. من جمله عملكرد خود شما در هيات مثلا «حسن نيت» در كردستان زمان جنگ. آن ايام متاسفانه اسناد و مدارك نشان مي دهد نهضت آزادي بيش از دوست، حسن نيتش را به دشمن ثابت كرده است! نيز گفتم: شما اسم تان را گذاشته ايد «ملي مذهبي» اما خدا وكيلي انصاف دهيد؛ ملي مذهبي، شما بوديد يا حاج احمد متوسليان؟! البته يادم هست اين را هم به مرحوم سحابي گفتم كه از نظر من شخص شما - و نه نهضت آزادي- در مقايسه با بعضي ها مثلا بعضي احزاب دولت ساخته گمانم نفاق تان كمتر باشد، كه پيرمرد زد زير خنده و گفت: آخرش هم حرف خودت را زدي! بعد خوب يادم هست كه اين را هم گفت: نمي دانم چه رازي است كه جوانان عاشق جمهوري اسلامي اين همه مستحكم اند در عقايدشان.
¤¤¤
آري جناب نماينده! اين كه من نوشتم، خيلي فرق مي كند با آنكه شما گفتي و صدالبته غلط گفتي، چرا كه در «مكتب امام» نهضت آزادي يك گروهك غيرقانوني است و اين اصلا ربطي به اين ندارد كه من بخوام همين الان براي عزت الله سحابي فاتحه بخوانم و از خدا طلب مغفرت كنم برايش... صدالبته اشكي اگر دارم، آن را مي گذارم براي شهيد گمنام و فراموش نمي كنم كه ما مديون خون شهدا هستيم، نه كساني كه با هيئت مثلا حسن نيت، ستون پنجم حزب بعث شدند و خون به دل شهدا كردند. آري برادر! الگوي ما در «جاذبه و دافعه علي» كه شهيد مطهري دقيق و موشكافانه نوشت، سيدعلي است، كه به وقتش كريم است و به وقتش باج نمي دهد به احدي. به هر حال يك فرقي هست ميان «اصول فلسفه و روش رئاليسم» با اصول سفسطه و از اين جور حرف ها!

از «شب آرزوها» تا «روز قيامت» (نگاه)

حسين قدياني

ظهر جمعه اي، نشسته بودم و داشتم با كمك اين دكمه هاي كيبورد، كه لابد برد مقدس و باطني و ناز و عاشقانه و فطري قلم را ندارد، براي «كيهان» قصه واره اي از صبح جمعه بهشت زهراي تهران تايپ مي كردم- كاش مي شد به جاي «تايپ مي كردم» مي نوشتم: «مي نوشتم»- كه شماره خانه حاجي بخشي در كرج يعني با كد «0261» افتاد روي گوشي موبايلم. راستش را بخواهي ترسيدم، يعني يك آن ته دلم خالي شد كه نكند براي پيرمرد تنومند جبهه ها اتفاقي افتاده باشد. القصه با دلهره گوشي را برداشتم. پشت خط دختر خانم حاجي بخشي بود. بعد از سلام و احوال پرسي، خدا را شكر فهميدم حال حاجي بخشي خوب است، اما دختر ايشان خيلي زود رفت سر اصل موضوع و گفت: آقاي قدياني! شما از ما عكسي، روزنامه اي، سندي، پلاكي، قابي، وصيت نامه اي، چيزي نبرده ايد؟ گفتم: تا به حال 3 بار براي مصاحبه با حاجي بخشي به كرج آمده ام، اما خدا وكيلي هرگز چيزي از ايشان امانت نگرفته ام. بعد ادامه دادم: موضوع چيست؟ گفت: الان حاجي چند روزي است كه نشسته و دارد عكس ها و مدارك جبهه اش را مرور مي كند و در عالم خودش است، اما خيلي از تصاوير و اسناد و وصيت نامه هاي شهداي خانه و كلي چيز ديگر را اين خبرنگارها مي آيند و براي تكميل گفت و گو از ما مي گيرند، بعد يادشان مي رود امانت را پس بدهند. اينجا هم يكي دو تا خبرنگار نمي آيد كه ما بدانيم چه عكسي را به چه كسي داده ايم. اين بود كه مزاحم شما هم شديم. البته به خيلي ها كه شماره شان را داشتيم، زنگ زديم. حاجي بخشي از اين موضوع خيلي ناراحت است. بنده خدا بابا ديشب يعني در «شب آرزوها» داشت آلبوم جبهه اش را ورق مي زد كه متوجه شد خيلي از عكس ها را هم صنف هاي شما برده اند و برنگردانده اند.
¤¤¤
دوستان عزيز خبرنگار! و من جمله خودم! مايي كه هر وقت خانه حاجي بخشي در كرج مي رويم، پيرمرد «ماشاءالله حزب الله» با اين سن و سالش ما را اجازه نمي دهد ناهار نخورده برگرديم، با ما همه گونه همكاري مي كند، با اين همه مريضي و درد، تفنگ مشهورش را دست مي گيرد و كنار تويوتاي معروفش مي ايستد تا ما عكس دل خواه خود را بگيريم، زور مي زند كه در اين سن و سال خاطره ها را حتي المقدور درست و قشنگ براي ما تعريف كند، «رعايت امانت» كمترين حق امثال حاجي بخشي از ماست. اين مسئله را از آنجايي مجبور به تذكر شدم كه متأسفانه شبيه اين موارد يكي دو تا نيست. اين نقد را و البته اين گلايه را خيلي از خانواده شهدا از من و شما به عنوان خبرنگار دارند كه اسناد را از ايشان با كلي اصرار و تمنا مي گيريم و بعد كه به مقصود رسيديم، يادمان مي رود امانت را برگردانيم و چو به گشتيم، طبيب از خود آزرده خاطر مي كنيم. خوب است هر خبرنگاري در پوشه كارهاي خود بگردد و اگر امانتي از اين دست دارد، آن را برگرداند به خانواده شهيدي كه صاحب اين امانات است. باور كنيد دختر محترمه حاجي بخشي، و لابد از زبان خيلي ها داشت گله مي كرد. خوب است وقتي شما و دوستان تان اصرار مي كنيد كه عكس و وصيت نامه و... ببريد، ما ندهيم؟! پس چرا به قول تان عمل نمي كنيد؟! بابا با اين عكس ها زندگي مي كند. وقتي دلش مي گيرد، آلبومش را ورق مي زند و وقتي جاي يك عكس را خالي مي بيند، غصه دار مي شود. مثل همين ديشب كه شب آرزوها بود، حتي گاهي بنا مي كند اشك ريختن و وقتي جاي يك عكس را خالي مي بيند از خدا آرزويي دارد كه آن را به ما نمي گويد، اما معلوم است كه اين آرزو چيزي از جنس پرواز است. اينكه عكس خودش را بگذاريم جاي عكس هاي خالي آلبوم. اينكه باز هم پيش شهداي كربلاي 5 «ماشاءالله حزب الله» بگويد. ديشب بابا مي گفت: دلم لك زده براي عكس ايستگاه صلواتي شلمچه، كه معلوم نيست كدام خبرنگار شير پاك خورده اي، از من گرفت... خاطره اي داشتم با اين عكس!
¤¤¤
اينكه صبح جمعه در بهشت زهرا كدام مادر شهيدي را بالاي مزار چه شهيدي ديدم، و اينكه اين مادر شهيد چگونه داشت مثل ابر بهاري اشك مي ريخت و چه گلايه ها داشت از چه كساني، فعلاً بماند براي بعد. بايد مادر باشي، آن هم «مادر شهيد» تا بهتر درك كني كمري كه هرگز مقابل آمريكا و اسرائيل خم نشده، چگونه دلش شكسته از دست دوست. اين همه شهيد داديم، اين وضع حجاب است، آقايان هم كه پيش همديگر مي گويند و مي خندند و در گوشي در همين حرم امام، با هم حرف گل و بلبل مي زنند، دعواي شان ظاهراً فقط براي ماست. خودشان پيش هم بگو بخند دارند، دعواي شان مال ماست. خدا فقط صبر بدهد به آقا. الساعه در همين بهشت زهرا به فلان دخترك مي گويم حجابت را لااقل اينجا رعايت كن! جواب مي دهد: رئيس جمهور گفته مشكل تار موي من نيست! خب ما حرف مان را به كي بايد بزنيم؟! ديروز رفتم در فلان اداره دولتي، ديدم روي در ورودي نوشته اند: «ورود براي خانم هاي بدحجاب اكيداً ممنوع»! آن وقت مي بيني حجاب متصدي امر از حجاب بعضي از ارباب رجوع بهتر كه نيست، بدتر هم هست! آخر اين چه وضعش است؟! چرا دولت به فكر نيست؟! چرا آقايان يك جوري حرف مي زنند كه زبان اين جماعت جلوي من مادر شهيد دراز باشد؟! ماشهيد داديم كه جوانان اين همه بروند و در مساجد اعتكاف كنند يا اينكه برخي حضرات حمايت كنند از بدحجابي؟! به قرآن قسم روز قيامت يقه اينها را مي گيرم...
¤¤¤
آقايان! به قرآن قسم روز قيامت نمي توانيد جواب بدهيد؛ حالا خود دانيد!

تقواي جمعي را بايد در مكتب امام آموخت  (نكته)

حسين قدياني
حدوداً 2 هفته پيش كه رهبر انقلاب از «تقواي جمعي» سخن گفتند، جدا از اينكه اين تركيب -يعني «تقواي جمعي»- برايم بسيار زيبا و بديع مي نمود، در اين انديشه بودم كه اولا؛ مشخصات و مختصات تقواي جمعي چيست و ثانياً؛ ما چه بايد بكنيم كه گرفتار حال امروز جماعتي نشويم كه خيلي چيزها را داشتند، اما تقواي جمعي نداشتند. در اين انديشه بودم تا اينكه در حرم امام، رهبر انقلاب در تشريح «مكتب امام» به عنوان «مكتب اسلام ناب» بر اين امر مهم تأكيد كردند كه ارزش ها را بايد در طول هم ديدو نمي توان به بهانه دفاع از يك اصل، اصل ديگر را ناديده گرفت. گمانم همين تأكيد مي تواند تعريف جامع و كاملي از «تقواي جمعي» باشد كه براي ما قطعاً مكتب امام يعني آن مكتبي كه معرف و شاخص همه خوبي ها من جمله تقواي جمعي است. در اين باب چند نكته اي مي نويسم:
ادامه مطلب را بخوانید

ادامه نوشته

اشك «كربلايي زينب» روي گونه سه شنبه ها (نگاه)

حسين قدياني
بعد از ارتحال امام حالا ديگر 22 سال است كه هر سال از روستاي «حسن سرا»ي شمال مي كوبد و مي آيد بهشت زهراي تهران. مي گويد: «وظيفه است». پيرزن حالا 78 ساله است و 29 سال است كه از مادر شهيد بودنش مي گذرد. پسرش «علي» در عمليات رمضان به شهادت رسيد و تا به امروز كه پيكرش برنگشته. پيرزن مي گويد: «اگر مي خواست بيايد، تا الان آمده بود. شايد منتظر است من بروم پيشش». لابد به همين خاطر است هر سال روز 14 خرداد هرجور كه شده ولو با «چهارشنبه اتوبوسي كه ما را آورد راهپيمايي»، صبح زود خودش را مي رساند به قطعه اي از بهشت؛ قطعه شهداي گمنام بهشت زهرا و چادرش را به كمر مي بندد و بنا مي كند شستن مزار شهدايي كه آنقدر هم گمنام نيستند. شهدايي كه روي سنگ مزارشان نوشته شده: «فرزند روح الله». شهدايي كه كربلايي زينب خوب مي شناسدشان. شهدايي كه هركدام شان براي «كربلايي زينب» حكم علي را دارند. شهدايي كه مادر شهيد قصه ما، اول با دستمال خاك مزارشان را مي گيرد، بعد با آب سنگ مزارشان را شست وشو مي دهد، بعد گلاب مي پاشد روي مزارشان، بعد گندم و بعد مي نشيند و نگاه مي كند به كبوترها و همين كه با خود زمزمه كند؛ «اندك اندك جمع مستان مي رسند»، ديگر پر از ياكريم شده، قطعه شهداي گمنام. دمي صفا مي كند با شهدا و بعد بين الحرمين انقلاب اسلامي را يعني از گلزار شهدا تا مزار امام هروله مي كند و در حالي كه عكس كوچكي از «علي» در دستش است، به خبرنگار صدا و سيما مي گويد: « عكس علي را ببين! اگر باز هم برگردد، اين بار مي فرستمش تا براي سيدعلي شهيد شود. اگر هم برنگشت، مگر ما مرده ايم دشمن حرف اضافه بر سازمان بزند، مي زنيم توي دهنش». عالمي دارد براي خودش كربلايي زينب، هر هفته، سه شنبه ها در همان حسن سرا «سفره ام البنين» مي اندازد و زيارت مادر عباس مي خواند و «شمس مغربين» مي گويد و براي شادي روح همه شهدا-علي هم جزءشان - «عم جزء» مي خواند و سر آخر تكه ناني همراه با پنير و گردو نذر شهدا مي كند. كربلايي زينب عاشق سه شنبه هاست. سه شنبه بود كه تنها فرزندش علي به دنيا آمد. سه شنبه بود كه علي به شهادت رسيد. سه شنبه بود كه مادر شهيد شد. سه شنبه بود كه بعد از عمري اميد و آرزو رفت پابوس امام حسين(ع) و از آن روز به بعد همه «كربلايي زينب» صدايش مي كنند. ماهي يك بار هم سالهاي سال است كه سه شنبه ها مي رود جمكران و با آنكه ترك نيست، و هر چند كه سه شنبه، جمعه نيست، اما كربلايي زينب خيلي خوب بلد است با امام زمان سخن به زبان آدينه بگويد: «اي قلم سوز لرين د اثر يخ، آشنا دن من بير خبريخ؛ گلدي بو جمعه د، گشتي الله، فاطمه يوسفنان خبر يخ؛ ياندي پروانه لر، شمعي سندي،آيريليخ دن اورك قان دندي؛ شأن د، رتبه د بي بدل سن، هر گوزل دن آقا سن گوزل سن؛ كيم دير آيريليخ درد سال ماز، عاشقن صبر نين الدن آلماز؛ اي گوزوم، يولارا باخ، دارخما، گون هميشه بولوت آتا قالماز؛ گلدي بو جمعه د، گلمدن سن، گون سايم، جمعه ديگر اوسن؛ قلب لر غصه دن داغلي قالدي، يا امام زمان گل، امان دي؛ شأن د، رتبه د بي بدل سن، هر گوزل دن آقا سن گوزل سن».
ادامه مطلب را بخوانید

ادامه نوشته

چه کسی دارد کفاره کدام گناه را پس می دهد؟!

اهل نفاق در وادی سیاست دوست دارند با همگان وفاق داشته باشند، اما مگر می توان همه را از دوست گرفته تا دشمن برای خود حفظ کرد؟! با این حساب چه اصراری دارد خط نفاق جدید -که البته با احتساب سال ۷۶ به این طرف، کمی قدیمی شده- از آمریکا گرفته تا ملت شهیدپرور ایران، و از اسرائیل گرفته تا امت اسلامی، یعنی همگان را در دایره مهر و محبت خود قرار دهد؟! به این سوال نمی توان پاسخ داد، الا آنکه بدانی منافق دوست دارد همیشه در پرده توهم زندگی کند و با نفاق و دورویی کاری کند که محصول عملش به نفع دشمن باشد، لیکن دوست متوجه این توطئه نشود. طرفه حکایتی است؛ در طول تاریخ گاهی همین نفاق که ظاهرا باید ضامن نام و نان منافق باشد، بدل می شود به بلای جانش. یعنی نفاق و تزویر عاقبت روزی به جای سود، ضرر می رساند به منافق و کار را به آنجا می رساند که انسان دو چهره بوقلمون صفت، هم مغضوب دوست می شود و هم ناسزا می شنود از دشمن. اینجاست که طرف باید ۲ دستی بر سر بزند و با خود زمزمه کند: «نه در مسجد دهندم ره که مستی، نه در میخانه، کاین خمار خام است». مسجد را اگر بدل از «ولایت عشق» بگیری و میخانه را «ایالت عیش»، واقعیت این است که یکی از سران فتنه این روزها دارد از هر ۲ طرف می خورد و البته حق ایشان همین است. مگر تا کی می توان پشت مواضع ۲ پهلو مخفی شد و همزمان یک پا در مسجد داشت و یک پا در میخانه؟! به هر حال روزی کار می رسد به آنجا، یعنی به همین امروز که طرف مجبور است هم نقد دوست را بشنود و هم ناسزای دشمن را. من البته بنا ندارم نام این فرد از سران فتنه را در این نوشتار ببرم، اما خواننده خوب می داند چه کسی را دارم می گویم. من «ف» می گویم، خواننده تا آخر «فتنه» می رود؛ مرحبا به این خواننده. آری! این فرد همان کسی است که اخیرا دعوت به مصالحه کرد میان طرفین جنگ سال هشتاد و اشک. انگار که دعوای خانوادگی بود آشوب عاشورا. انگار که دعوای ۲ همسایه یک محل بود شعار جمهوری ایرانی. انگار که حالا یک حرفی بود و خیلی هم مهم نبود شعار علیه اصل ولایت فقیه. انگار که پول گرفتن از ملک عبدالله و دست دادن به نامحرمی چون جرج سوروس برای کاریکاتور کشیدن از نظام، یک عمل خلافی است در مایه های رد شدن از چراغ قرمز… و اما گیرم که مصالحه و صلح و صفا امر واجبی باشد -که در این باب هرگز نیست- باید از عالیجناب تزویر چند سوال پرسید؛ ۱- شما از چه جایگاهی دعوت به آشتی می کنی؟! ۲- این دعوت به آشتی را دوست که به شما توصیه نکرده. با این حساب، آیا دعوت به مهرورزی(!) ابتکار خو دتان است و یا باز پای درس معلم انقلاب مخملی نشسته ای؟! اگر دومی است، چقدر ماسیده؟! قبلا حساب شده یا بعدا می دهند؟! ۳- شما که اینقدر اهل صلح و صفا و گفت وگوی تمدن ها و بنشین لب جوی و مشکی خال و قیل و قال و فال و من بمیرم، تو بمیری هستی، روز ۲۵ خرداد ۸۸ چرا لام تا کام صدایت درنیامد، وقتی که دیدی منافقین جلوی پایگاه بسیج خیابان آزادی دست به اسلحه بردند و چند نفری را به شهادت رساندند؟! ۴- شما که اینقدر اهل گل و بلبل هستی، چرا روزگار ماضی اجازه دادی به نزدیکانت در وزارت کشور که غائله ۱۸ تیر ۷۸ را درست کنند؟! ۵- شما که اینقدر اهل آشتی هستی، آن روز که حسین غلام کبیری و امیرحسام ذوالعلی در ۸ ماه جنگ نرم به شهادت رسیدند، کجا بودی؟! ۶- ما حتی شما را به خاطر آنکه اسباب فتنه را فراهم کردید تا گاهی خشک و تر متاسفانه با هم بسوزد، مقصر هر خونی در این فتنه می دانیم؛ ایام فتنه شما کجا بودید و به چه کار مشغول بودید که از همین علی عبدالله صالح تا نتانیاهو از شما دفاع می کردند؟! اصلا خون مطهر و پاک شهدای این ملت، گیرم که به کنار، چرا فتنه آفرینی کردید که ندا آقاسلطان کشته شود؟! موقع بندبازی بی بی سی چرا به فکر آشتی نبودید؟! ۷- اگر صلح خوب است، چرا روزی که فتنه آفرینان داشتند تمثال امام را آتش می زدند، ایشان را دعوت به صلح نکردی؟!… از عدد ۷ البته فراتر هم می توانم بروم، اما برخی حرفها به قیافه بعضی آدم ها اصلا نمی خورد. وقتی چیزی بگویی که به آن ایمان نداشته باشی، وقتی پیش ملک عبدالله می روی، یک جور سخن بگویی و نزد ملت، به گونه دیگر، وقتی در ویلای جرج سوروس، از علاقه ات به ایالت عیش حرف بزنی و در خانه دوست، یک بار حرف از بازگشت به ولایت عشق بزنی و دگر بار دم از صلح و صفا، خب می شود حکایت همین امروز که هم باید نقد مرا تحمل کنی و هم باید فحش و ناسزای دشمن را. القصه؛ این روزها خارج نشینان، قهرمان منفی قصه ما را به خاطر عمری به میخ و نعل زدن، «مزدور رژیم» می خوانند و ما هم که معتقدیم سران فتنه، سران فتنه علیه جمهوری اسلامی هستند، یعنی «مزدور آمریکا» هستند و در فتنه ۸۸ خربزه براندازی خوردند و حالا حالاها باید پای لرزش بنشینند. این وسط اصلا مهم نیست که مخاطب مورد نظر، مزدور چه کسی است؛ آنچه اهمیت دارد بی فایده بودن نفاق است، و الا این چیزها و بعضی چیزهای دیگر که چیزی نیست؛ این مملکت هم بنی صدر داشته و هم رجایی و هم روسای جمهور دیگر. آنچه مهم است این است که راه رجا با وجود ولی فقیه بسته نیست، اما راه انحراف مسبوق به سابقه است!… آقای فلانی! شک نکن که این روزها اتفاقا این خود شمایی که داری کفاره گناه زشتی به اسم نفاق را پس می دهی. شما این روزها داری کفاره وزیر ارشادی چون مهاجرانی را پس می دهی. حال و روز امروز شما پس دادن کفاره گناه حمایت از قلم به دستان مزدوری بود که در عصر اصلاحات می خواستند خمینی را به موزه بفرستند. آنها که کور خواندند، لیکن شما دارید کفاره گناهانی را پس می دهید که سنگ زدن به صورت نمازگزار ظهر عاشورا در میدان جمهوری اسلامی فقط یک قلمش است. آقای فلانی! شک نکن به محض سقوط دیکتاتور مجروح و مفلوک یمن که ایام فتنه خودش را برای حمایت از شما کشت، حتما برایت به جای این وجیزه، پیام تسلیت می فرستم و آن نوشته را هم جزء کفاره گناهانت حساب خواهم کرد. این را هم بدانی بد نیست؛ احمدی نژاد چه مثل حرم امام، دشمن شکن سخن بگوید، چه خادم ملت باشد، چه گاهی اذیت مان کند، چه یک مشایی داشته باشد، چه صد مشایی داشته باشد؛ اینها هیچ ارتباطی به دست ما و گریبان سران فتنه ۸۸ ندارد. خیال تان راحت! ما از پرداخت سهم شما غفلت نمی کنیم! تا همین الان هم که گاهی می توانید یک اظهار فضلی کنید، کمی بیش از اندازه صلح و صفا و آشتی و رافت و مهر نظام شامل حال شما شده. ما اگر هم به کسی می گوییم کار بد نکن، به این خاطر است که دوست نداریم به سرنوشت امروز شما دچار شود. آقای فلانی! می دانی فرق ناسزایی که دشمن دارد این روزها به امثال من و امثال شما می دهد، چیست؟! دشمن به شما بد می گوید، چون از نظر خصم، عرضه براندازی نداشتید و پول ملک عبدلی و حمایت «ضد علی غیر عبدالله آنتی صالح»(!) را هدر دادید، اما به ما بد می گوید، چون در حرم روح الله و به عشق سیدعلی، «حماسه حضور» آفریدیم و «آقا» به ما گفت: زنده باد ملت ایران! این یعنی خامنه ای از ما سربازانش رضایت دارد. خدا را شکر!

خسته نباشي «آقا» كه علمدار انقلابي

حسين قدياني
خسته نباشي «آقا» اين همه سال كه رهبري كردي ما را. بعد از امام، شما رهبر ما بودي در طوفان فتنه ها، و با شما از پس هر انحرافي، به ساحل امن رسيديم. براي ما كه روزي جماران شده بود نماينده جمكران، حالا مامن و ماوي حسينيه امام خميني است. ما سالهاست كه «غزل انتظار» را فقط در «بيت رهبري» مي سراييم. خانه شما خيمه ماست. ما راحتيم روي اين زيلوهاي ساده. ما به نام «علي» مي نازيم. «خسته نباشيد»، كمترين چيزي است كه مي توانيم به شما بگوييم. پس، خسته نباشي «آقا». دشمن دوست داشت در چنين روزهايي فقط سالگرد عزاي ما را ببيند، اما شما نگذاشتي. شما دليل رفتن امام، با روحي شاد و ضميري اميدوار بودي. انگار خميني مطمئن بود از آينده. انگار خميني مي دانست كه خوب، خوب خوب از پس هر فتنه اي برمي آيي. انگار با وجود شما روح خدا دلش قرص بود. الحق كه خميني، روح خدا بود كه مي گفت: «من در خامنه اي لياقت رهبري مي بينم». كاش «آقا»! شما هم راضي باشي از ما و در ما لياقت سربازي ببيني. كاش از ما از صميم قلب راضي باشي، نه فقط در برابر دشمن. باورم هست اگر شما از ما راضي نباشي، نه خميني ما را خواهد بخشيد و نه شهدا. هر جا هر فتنه اي هست، هر زخم زباني هست، هر شلاق روزگاري هست، هر تازيانه ستمي هست، ما دل مان فقط به شما خوش است و آن دست جانباز شما كه بر سر ماست و بوي «كف العباس» مي دهد. آيا شما هم دلتان از ما راضي است؟ اين روزها 22 سال است كه شما رهبر مايي. اين روزها 22 سال است كه دشمن فهميده كه خامنه اي، خميني ديگر است. به شكرانه اين، به سپاس «اين هماني» كاش ما سرباز خوبي باشيم براي شما. «آقا» جان! نگاه مي كنم به نامت و مي بينم چه زيباست «خامنه اي»، سرشار از همان حروف «خميني» است، گيرم با يك «آه» بيشتر، با «اين عمار». نگاه مي كنم به مرامت و به همين «چفيه» كه همراه هميشگي شماست، تا مبادا فراموش كنيم فكه و والفجر مقدماتي را. خرمشهر و بيت المقدس را، اما مي داني! چفيه خيلي به شما مي آيد؛ شما كه علمداري، فرمانده كل قوايي. هر جا كم مي آوريم، همين كه مي بينيم شما رهبر مايي، آرام مي شويم. حكايت شما به ما، حكايت خميني است به پدران ما. فرقي نمي كند. اصلا فرقي نمي كند. دشمن مي خواست بعد از امام، خميني را در همان جماران نگه دارد و شما نگذاشتي و گفتي كه «اين انقلاب بي نام خميني در هيچ كجاي جهان شناخته شده نيست». حالا اما دشمن فهميده است كه بي نام شما هم انقلاب خميني در هيچ كجاي جهان شناخته شده نيست. در مظلوميت شما همين بس كه ما مدافع شماييم، اما در بزرگي ما همين بس كه خامنه اي رهبر ماست. با اين همه در اقتدار شما همين بس كه اين روزها سران اسرائيل وقت ندارند سرشان را از شدت درد منطقه به ديوار بكوبند. اينكه شما مي گويي، جمهوري اسلامي دارد در جهان مي درخشد، محصول 22 سال رهبري خود هم هست. شما كه علم خميني را به دوش كشيدي. سر سالم از كدام فتنه بيرون مي آورديم و كدام 9 دي را مي توانستيم «يوم الله» كنيم، اگر شما «آقا»ي ما نبودي؟... اصلا چه خوب كه به شما مي گوييم «آقا». در اين «آقا»، هم «ولي فقيه» هست و هم «امام» و هم «رهبر» و هم «مقتدا» و هم «جانشين خميني» و هم «آخرين سفير يوسف زهرا». در بزرگي ما همين بس كه شما «آقا»ي مايي. وقتي كه «خورشيد» نيست، مگر مي شود «ماه» را مدح نكرد؟ مگر مي شود ستاره نبود؟ مگر مي شود از شما سخن نگفت؟ مگر شهدا توانستند جز امام، حرفي در وصيت نامه شان بزنند؟ كدام مسئول اندازه شما به خانواده شهدا سر زده است؛ بگويد! كدام يك از اين حضرات به ديدار خانواده شهيدان جنيدي رفتند؛ بگويند! ما كه هزار دليل داريم عاشق شما باشيم، اما گفت: «به رغم مدعياني كه منع عشق كنند، جمال چهره تو حجت موجه ماست». «آقا»! گاهي براي ما از «جمال چهره حجت» بگو، اگر شما «فرمانده كل قوا» هستي، ما به اين «سربازي» پز مي دهيم. اگر شما از حماسه 40 ميليون راي ما در برابر جريان منحرف فتنه 88 دفاع كردي، ما افتخار مي كنيم حافظ جمهوريت نظام، خامنه اي است. اگر شما از راي اكثريت دفاع كردي، ما افتخار مي كنيم كه تنفيذ راي ما به دستان شما بود، و اعتراف مي كنيم و الا طاغوت بود. اگر شما از خدمات مسئولين دفاع مي كنيد، ما افتخار مي كنيم كه ملاك، كار است، نه اشخاص. اگر شما مراقب فتنه جريانات مختلف انحرافي هستيد، ما افتخار مي كنيم كه ضامن اسلاميت نظام شما هستيد. اگر محبوب ترين فرد نزد جهان عرب، دست بوس شماست، ما افتخار مي كنيم كه خامنه اي رهبر ماست. اگر دشمن در فتنه 88 اين همه هزينه كرد و هيچ غلطي هم نتوانست بكند، ما از چشم شما مي بينيم. اگر ملت هاي منطقه، حكام آمريكايي را سرنگون مي كنند، ما پز مي دهيم كه دشمن، اين همه را از چشم انقلاب اسلامي اي مي بيند، كه علمدارش شمايي. ما افتخار مي كنيم كه با رهبري شما، نه فقط خميني در جماران محصور نشد، كه منطقه دارد به همان راه مي رود كه نيمه خرداد سال 42 امام رفت. ما افتخار مي كنيم كه بعد از رفتن مبارك از مصر، گذرگاه رفح باز مي شود و افتخار مي كنيم كه شما قبلا گفته بودي كه مقاومت، حتما نتيجه مي دهد. شما براي ما ملاك راهي. مسير خوبي ها را بعد از امام، شما اجازه ندادي كه به بن بست برسد. ارزش ها را شما احيا كردي. انحراف از اصول و ارزش ها هم عارضه و زانده اي است كه محصول عمل نكردن به نسخه ولي فقيه است. زمان امام، كساني كه از خط امام فاصله گرفتند، منحرف شدند و امروز هم سران فتنه لابد جريان انحرافي اند كه معلم هر جرياني انحرافي اند! شما در پيام 8 ماده اي، به ما نشان دادي كه دفاع از جمهوري اسلامي، منافاتي با نقد اشرافي گري و ثروت اندوزي ندارد، بلكه لازمه آن است. ما بعد از شما منتقد كيسه دوزي ها شديم. نماد عدالت محوري ما شمايي. شما در برابر قانون داماتو ايستادي. اينكه تحريم و تهديد دشمن، ما را و مسئولين ما را نترساند، درسي بود كه ما از شما ياد گرفتيم. نماد استكبار ستيزي ما شمايي. اينكه مي گويم «شما»، يعني هم خميني، هم خامنه اي. يعني ولايت فقيه، نه يك كلمه كم، و نه يك كلمه زياد. لباس خوبي ها برازنده قامت ولي فقيه است. اگر احياي آرمان هاي امام در ابتداي انقلاب اسلامي، كار لازمي است، اين كار و اين ابتكار، توسط شما صورت گرفت، بعد از ارتحال امام. ما خوبي و بدي دولت ها، بلكه همه مسئولين را به اوامر شما مي سنجيم. ما از 22 سال رهبري شما سخن مي گوييم، نه چند سال دولتمردي اين و آن. ما از 32 سال رهبري ولي فقيه سخن مي گوييم و از يك كل واحد حرف مي زنيم. براي ما محسنات هر دولتي، ذيل عنوان مقدس «جمهوري اسلامي» تعريف مي شود. ما در درجه اول مدافع اصل ولايت فقيه هستيم و مسئولين را زير مجموعه حكومت مي دانيم. اگر جمهوري اسلامي متكي به رأي مردم است، ما مردم هم متكي به جمهوري اسلامي هستيم، نه دولت هاي برآمده از نظام، كه هم مي تواند بني صدر باشد و هم مي تواند رجايي. ما نه سوم تيري هستيم و نه دوم خردادي. ما به دولت ها رأي مي دهيم، اما بيعت مان با روز راي دادن مان به فلان و بهمان دولت نيست. بيعت ما با اصل حكومت است، كه ما «بهمن پنجاه و هفتي» هستيم. ما به عشق خميني، به رجايي رأي داديم، اما به عشق خميني رأي مان را از بني صدر پس گرفتيم. ما حتي شهيد رجايي را هم پرچمدار ساده زيستي و عدالت محوري و استكبار ستيزي و دفاع از قشر ضعيف و كار مضاعف نمي دانيم. پرچمدار خميني بود و ما چون اين شهيد والامقام را در اين راه استوار مي ديديم، به او راي داديم. استوار بودن يا نبودن در يك راه، فرق مي كند با علمداري و رهبري و پرچمداري. رأي ما به هر نامزدي، زير مجموعه بيعت ما با ولي فقيه است. هر رأي از آن 40 ميليون در روز 22 خرداد - تأكيد مي كنم 40 ميليون- پس انداز اصل ولايت فقيه است، نه دولت هايي كه مي آيند و مي روند. ما دولت هايي كه مي آيند و مي روند را، اگر خوب كار كنند، مي گوييم خدمت گزار، اگر عدالت محوري كنند، مي گوييم مردمي، اگر شبانه روز كار كنند، مي گوييم خادم ملت، اگر مرزبندي شان با دشمن معاند بيشتر از دوست مخالف باشد و روحيه استكبارستيزي داشته باشند، از ايشان حمايت مي كنيم، اما اين دليل نمي شود كه پرچمدار فضيلت ها بخوانيم شان. مگر با سقوط بني صدر كه به اسم عناوين مقدس از مردم رأي گرفت، ارزش هاي انقلاب اسلامي سقوط كرد؟ آن روز كه امام از منتظري تعريف مي كرد، ما گوش به فرمان امام بوديم، آن روز هم كه ايشان را نقد كرد، ما باز مطيع امر رهبر بوديم. كساني كه امروز «ديديد گفتيم» مي گويند، غلط نكرده باشم، حسودي مي كنند كه چرا ما مطيع امر رهبريم، و نه ايشان! خب هر كسي لياقت رهبري ندارد. طعنه زنندگان، رتبه اول مردودي اند، و جريان انحرافي ابتداي آن مسيري است كه ايشان در سال 88 آن را تا انتها رفتند و البته به همين دليل سيلي محكمي از ملت خوردند و با «ديديد گفتيم» هم صد البته پاك نمي شود جاي اين سيلي. القصه! مگر حتي با شهادت رجايي، علم دفاع از ارزش ها بر زمين افتاد؟ ما به خاطر بيعت مان با ولايت به احمدي نژاد رأي داديم و به خاطر همين بيعت از جريان انحرافي فتنه 88 و هر جريان انحرافي ديگري من جمله سران فتنه انتقاد مي كنيم. جاي پشيماني از چه چيزي است؟! اگر سفرهاي استاني خوب است، قبل از دولت مستقر، اين امام بود كه هميشه هواي پابرهنه ها را داشت و اين «آقا» بود كه خودشان به استان هاي ديگر مي رفتند و از نزديك پاي درد دل مردم همه جاي كشور مي نشستند. اگر كار شبانه روز خوب است، نماد اين كار ولي فقيه است كه ايام عيد سال گذشته از حال و روز صنعت كشور، از نزديك مطلع مي شوند و عيد امسال هم به عسلويه مي روند. اگر اصولگرايي خوب است، اين رهبر انقلاب است كه هميشه روي اصول تأكيد داشتند و اين تذكر را همه دولت ها داده بودند و مي دهند. اگر اصلاح طلبي خوب است، پرچمدار اصلاحات، اصل نظام جمهوري اسلامي است كه هميشه با «نو شدن» و «به روز شدن» - به معناي درست- تأكيد داشته اند. اگر سازندگي خوب است، ساختن كشور را نظام به دولت سازندگي ياد داد، نه بالعكس. اگر ايستادگي در برابر دشمن خوب است، دولت مستقر اين مهم را مديون جمهوري اسلامي است كه 32 سال در برابر دشمن محكم تر از كوه ايستاده است. اگر عدالت محوري خوب است، وقت پيام 8 ماده اي اصولاً دولت فعلي سركار نبود. روزگاري در لبنان، هم از خاتمي استقبال خوبي شد و هم از احمدي نژاد، چرا كه از نظر خوبان منطقه، اصولاً رئيس جمهور، نماينده جمهوري اسلامي و سرباز ولي فقيه است و دقيقاً از همين روست كه وقتي خاتمي نمكدان شكني مي كند و يكي از سران فتنه مي شود، باز هم حزب الله لبنان از نماينده جمهوري اسلامي به گرمي مضاعف استقبال مي كند، چرا كه در جمهوري اسلامي، پرچم ارزش ها اصولاً دست ولي فقيه است. دست اين و آن نيست كه با افتادن شان، علم و كرسي و لوح و قلم بر زمين افتاد.
¤¤¤
سخن كوتاه كنم: خسته نباشي «آقا» كه علمدار انقلابي...

تا انقلاب مهدي ، خميني هست ...

حسين قدياني
فكر كنم سومين سال دوره دبستان بود، كه قرار شد ما را ببرند جماران تا امام را ببينيم. خدايي باورمان نمي شد. نه من، و نه هيچ كدام ديگر از بچه هاي شهدا. آمدم خانه و به مادرم گفتم: مژده بده! مي خواهند ما را ببرند امام را در جماران از نزديك، نزديك نزديك ببينيم. هم الان كه ياد آن روز افتاده ام، بغض كرده ام. آخر امام خميني، همه عشق مان بود و در همان عالم بچگي وقتي كه در تلويزيون مي ديديمش، از همان جا بوسش مي كرديم. من چه بگويم و چه دارم مي گويم كه «ولايت فقيه» همه وصيت نامه پدران مان بود. سن مان خيلي به سياست قد نمي داد، اما امام كه از چيزهايي ناراحت مي شد، مي فهميديم. وقتي هم كه خوشحال بود، مي فهميديم. دل ما راه داشت به دل امام. وقتي كه مي ديديمش، خيلي زود مي فهميديم كه پير جماران، الان خوشحال است يا نه. همين كه مي فهميديم قلب نازنينش درد مي كند، قلب مان درد مي گرفت و وقتي در سخنراني هايش حال آمريكا و اسرائيل را مي گرفت، عشق مي كرديم و وقتي به دشمن كنايه مي زد، مي خنديديم. تپش قلب ما، دست خودمان نبود؛ دست امام بود. وقتي كه براي مان دست تكان مي داد، به عالم و آدم، به همه دنيا پز مي داديم. پس ما كه تاب كوچكترين ناراحتي امام را نداشتيم، ببين چه كشيديم وقتي مدير مدرسه گفت: «ديدار افتاده به هفته بعد. ظاهرا حال امام خيلي خوب نيست». يك هفته شد 2 هفته، شد 3 هفته، شد يك ماه، اما ديدار امام دست نداد، تا كه روح خدا رفت پيش خدا.
¤¤¤
اماما! ما قرار بود تو را در جماران از نزديك، نزديك نزديك ببينيم يا مصلي، از راه دور؟! تو قرار بود براي ما دست تكان بدهي، يا ما براي تو؟! تو قرار بود براي ما سخنراني كني يا ما برايت دكلمه بخوانيم؟!... اماما! چه نقشه ها كه نريخته بودم براي ديدار تو در جماران از نزديك. نزديك نزديك. بنا داشتم چفيه «بابا اكبر» را بياورم و برايت از همان پايين حسينيه، بياندازم بالا و دل توي دلم نباشد كه آيا مي رسد به دستان تو يا نه. برنامه ريخته بودم كه از همه زودتر بيايم و بنشينم آن جلوي جلو و همين كه تو را ببينم گريه كنم و داد بزنم و فرياد بزنم كه «روح مني خميني، بت شكني خميني»، اما تو رفتي و... «رفتي و صبر و قرار مرا بردي» و آرزو به دل ماندم كه يك بار از نزديك، نزديك نزديك بگويم: «روح مني خميني، بت شكني خميني».
¤¤¤
اماما! چندي بعد از اربعين تو، ما را بالاخره مدرسه آورد جماران. جايت خالي بود در حسينيه. نبودي كه براي ما دست تكان بدهي. نبودي كه چفيه پدران شهيدمان را از اينكه هست، مقدس تر كني، اما يادگارت «حاج احمد» نشست و براي ما كلي از تو تعريف كرد، حتي بدتر از خود ما زد زير گريه، آنجا كه گفت: امام وقتي خانواده شهدا را مي ديد، وقتي همين شماها را مي ديد، خيلي قلب شان آرام مي شد.
¤¤¤
اماما! هنوز اولين سالگردت از راه نرسيده بود، كه ما را بردند ديدار جانشين تو. آنجا مادر شهيدي به نمايندگي از جمع خطاب به «آقا» گفت: «بعد از ارتحال امام، تنها خبري كه خوشحال مان كرد، اين بود؛ شما شده اي رهبر!»... و بعد ادامه داد: «براي ما، شما همان خميني هستيد، اين را بدانيد».
¤¤¤
اماما! حالا ما هر وقت دل مان براي تو تنگ مي شود، نگاه مي كنيم به خامنه اي و قشنگ تو را مي بينيم. از نزديك. نزديك نزديك. ما پشتيبان ولايت فقيه هستيم؛ قول مي دهيم اين مملكت آسيبي نبيند. قول مي دهيم ملت خوبي باشيم براي خامنه اي.
¤¤¤
اماما! دلت آرام تر باشد، روحت شادتر، و ضميرت اميدوارتر و نسل دشمن ولايت فقيه، ابتر، كه تا انقلاب مهدي، وقتي كه خامنه اي هست، يعني تو هستي!

از «علم مناظره» تا «علم مبارزه»

حسين قدياني
«تي كي تاكا» باز هم جام برد و قهرمان اروپا شد، اما جوان اسپانيايي همچنان معترض است. حالا حتي يك-دوهاي ژاوي و ايني يستا هم براي جنوب شهري هاي مادريد و بارسلون كار و اشتغال نمي شود. حالا براي جوانان ايالت هاي كاتالونيا و باسك، زيباتر از «ال كلاسيكو» و طلايي تر از دريبل هاي ريز مسي، حماسه جوانان مصري است و مقاومت مردان مصراته. يكي شان مي گفت: «فوتبال، بازي است؛ بازي را ول كن، بنغازي را بچسب» حالا ديگر مسلمانان آندلس فهميده اند كه شهوت و عروسكان برهنه برايشان، نه «نان» مي شود و نه «آزادي» و نه «برابري». فهميده اند كه فريب خورده بودند. حالا ديگر عصر، عصر «بيداري اسلامي» است. حالا ديگر همه اين را فهميده اند كه اگر روزي غربي ها با بهره از علم مسلمين، براي خود آبرويي و برو بيايي كسب كرده بودند، اينك بايد از مسلمين به جاي «علم مناظره»، «علم مبارزه» ياد بگيرند و پرچم جهاد بردارند و بر دروغ و تزوير و پول و پول و پول بشورند. اگر ديروز «قال الباقر(ع)» و «قال الصادق(ع)» به غرب رفت و «ابن سينا» و «ملاصدرا» و «درس و بحث» اتوبان يك طرفه شرق به غرب بود، حالا نوبت خدمت دگربار «بيداري اسلامي» به انساني است كه در غرب زائيده شده، اما با مفاهيم غربي، احساس غريبگي مي كند. يكي شان مي گفت: «ما علم مسلمين را گرفتيم، اما چون «ايمان» نداشتيم كارمان به سكس و خشونت رسيد». حالا همين جوانان آندلس آرام آرام، اما خيلي سريع دارند «ايمان» پيدا مي كنند و ايمان پيدا مي كنند به اينكه «مبارزه» را هم بايد از اسلام آموخت و از مسلمانان كسب كرد. تا در «قلب اروپا»، «بيداري اسلامي» تپيدن آغاز كند، راه دور و نزديكي است. مهم اين است كه همه فهميده اند اين راه به خوبي دارد خودش را نشان مي دهد.
¤¤¤
و باز هم اين «اسلام» است كه جلودار است.

محمود و «ننه محمود»

حسين قدياني
خبرنگار حوزه اقتصاد نيستم، اما تشكر كه مي توانم بكنم از دولت بابت «كمال صالح» در اراك و «سيمره» در ايلام. گيرم خبرنگار حوزه اقتصادي نباشم، مخلص سربازان ولايت فقيه كه مي توانم باشم! القصه؛ سد اولي را رئيس جمهور حضوري افتتاح كرد و دومي را از همان اراك با ويدئو كنفرانس. يعني 5شنبه اي كه گذشت، در نظام مقدس جمهوري اسلامي همزمان 2 سد افتتاح شد و روح امام و شهدا و قلب نازنين خامنه اي شاد شد. وقتي در «خبر 21» شنيدم اين خبر را، خب، مثل هر ايراني ديگري خوشحال شدم و دعا كردم مديران كشور را. سر سفره ما اما مادر شهيدي مهمان بود و مي گفت: «هان! حالا شدي احمدي نژاد. ما اگر مي خواستيم به حرفهاي روشنفكرانه راي بدهيم، كه تصدقت! به تو راي نمي داديم... يادم بياندازيد 2ركعت براي اين بچه- دكتر را بدل از فرزند شهيد خود گرفته بود- نماز بخوانم.»

ادامه نوشته

از آستين ملك عبدالله ، عمار بيرون نمي آيد !

حسين قدياني
يك: كم و بيش تاريخ صدر اسلام خوانده ام. گمانم دلايل فراواني وجود داشت كه امامي چون اميرالمؤمنين مجبور مي شد به جاي دوستان همراه با چاه درد دل كند. ظاهر تاريخ خبر از سكوت 25 ساله مولا مي دهد، در عصر خانه نشيني، اما زهر آن غصه كه بيشتر كام ابوتراب را تلخ مي كرد، به نظر مي رسد مال دوره اي است كه علي به حكومت رسيده بود وگلايه ها داشت از عهدشكني ياران پيشين. از كوفه صفتي شان، كه چه زود رنگ به رنگ مي شوند. اينكه نوشتم «كوفه صفتي» نه مقصود، شهر كوفه امروز است و نه مراد، كوفه نشينان كنوني.

ادامه مطلب را بخوانید

ادامه نوشته

«اسي پاتر» بر وزن «هري پاتر» !

حسين قدياني
اين «برهه كنوني» بيش از آنكه «حساس» باشد، خنده دار است به يك معني، مي بيني طرف در برابر قرآن ناطق، به جاي قرآن، نهج البلاغه را برده روي نيزه. يعني با نام علي، مي خواهد مرام علي را بزند. اين شامورتي بازي ها مضحك تر از آن است كه ملت شهيدپرور ما را در شناخت راه از چاه گيج و منگ كند. ملت ما سرد و گرم چشيده روزگار است. خيلي سخت است كه بشود ملت 300 هزار شهيد را فريب داد. يعني اين جريان انحرافي، ملت ما را مثل خودش فرض كرده. اينكه كاتب مكتب ايراني با اين همه خبط و خطا كه حتي صداي خواص معمولا ساكت ما را هم درآورده، ادعا كند كه مطيع امر رهبرم و سرباز ولايت فقيه هستم، دقيقا مثل اين مي ماند كه...

ادامه مطلب را بخوانید

ادامه نوشته

براي نصرالله جنيدي كه پر كشيد

براي نصرالله جنيدي كه پر كشيد

منم مي خوام برم پيش خدا!


حسين قدياني
...نه! نمي دانم از كجا بايد شروع كنم؛ مدام مي نويسم و مدام پاك مي كنم. خيس اشكم. لبريز گريه. كتمان نمي كنم كه عزادارم. پشت صحنه اين نوشته، غم است و درد و حسرت و صد افسوس و آه و اين دكمه هاي لعنتي كيبورد كه تار مي بينم شان. اصلا نمي توانم فكرم را جمع و جور كنم، پس بگذار همان را بنويسم كه رخ داد. القصه؛ عصر پنج شنبه از خانه زدم بيرون به مقصد نمايشگاه تا خير سرم گشتي بزنم و چند تايي كتاب بخرم، كه هنوز به نمايشگاه نرسيده، خانم زنگ زد و بنا كرد به گريه. پرسيدم چي شده؟ گفت: آقانصرالله... و باز گريه كرد. خانم ها وقتي چنين رفتاري از خود نشان مي دهند، يعني كه طرف تمام كرده. پس بي آنكه سين جيمش كنم، برگشتم خانه. خانم آماده شده بود برويم پيشوا. هر چند كه از قبل هم قرار بود شب پنج شنبه را برويم پيشوا تا در مراسم وليمه نصرالله و مادربزرگش شركت كنيم. يك بار گمانم در همين «كيهان» از خانواده شهيدان جنيدي نوشته بودم. يك خانه با 4 پسر. با 4 شهيد. با پدر روحاني اي كه روزگاري امام جمعه رودسر بود و «آقا» از ايشان با عنوان «اولياءالله» ياد كرده بود. از شهداي اين خانواده، فقط و فقط يك يادگار باقي مانده بود؛ نصرالله پسر شهيد حميد جنيدي. مابقي شهداي خانواده جنيدي، يا اصلا ازدواج نكرده بودند و يا بچه دار نشده بودند. يعني كه تنها مرد اين خانه، در فراق حاج آقا جنيدي و پسران شهيدش، سالهاي سال است كه نصرالله است... مي خواستم بنويسم «بود» كه دلم نيامد. هنوز هم باور نمي كنم نصرالله رفته باشد. رفتنش به يك شوخي بي مزه مي ماند. تازه 2 روز بود كه از حج برگشته بود. با مادربزرگش رفته بود. مراسم وليمه را از قرار مي خواستند در همان خانه دنج شان در پيشوا بگيرند. ظهر پنج شنبه براي درست كردن كولر، نصرالله مي رود پشت بام و برق او را مي گيرد و به رحمت خدا مي رود. اين ظاهر قضيه است، اما در باطن، گمانم نصرالله دوست داشت بعد از زيارت «خانه خدا»، اين بار دعوت «خداي خانه» را لبيك بگويد... و گفت: و رفت. نصرالله در روزي كه مي خواست وليمه حجش را بدهد، غايب بزرگ مراسم بود. چه بسيار كه مهمان آمده بود تا به نصرالله «حجكم مقبول» بگويد، ولي «حاجي» اين بار رفته بود زيارت خداي خانه، آنهم در شب جمعه... اگر اشك مجال دهد مي خواهم به نصرالله بگويم؛ براي اين يكي حج هم كه به جاي آوردي، «سعيكم مشكور».

ادامه مطلب را بخوانید

ادامه نوشته

بيت اولي ها !

حسين قدياني
سالهاست با محمد دوستم. از دوره راهنمايي. سال دوم. مدرسه شهيد عليرضا قدمي كه «مدرسه شاهد» بود، اما محمد فرزند شهيد نبود. يك مقدار خودش تيزهوش بود، كمي هم پدرش پولدار. آن زمان عالمي داشتيم با اين محمد. صميمي بوديم با هم. حتي روي يك نيمكت مي نشستيم. «دوم راهنمايي» كلاس ما 29 نفر دانش آموز داشت و 10نيمكت. روي هر نيمكت 3 نفر مي نشستند، الا من و محمد كه 2 نفري روي يك نيمكت مي نشستيم. آخرين نيمكت كلاس. دم پنجره، كه به جاي پرده، روزنامه زده بوديم تا نور آفتاب اذيت مان نكند. خوب يادم هست نام كلاس ما «دوم/ ب» بود. كلاسي كه به همت محمد زودتر از همه كلاس ها صاحب پرده و چوب پرده و رخت آويز و يك كتابخانه فسقلي شده بود. حتي مي خواست يكي از 2 تلويزيون خانه شان را بياورد سر كلاس، كه ناظم مدرسه مانع شد. يعني كه مدرسه جاي اين قرتي بازي ها نيست. خدا مي داند چه الم شنگه اي در مدرسه سر اينكه براي زنگ امور تربيتي، ويدئو بخرند يا نه، به وجود آمد. هزار بار پر شور تر از مباحث مربوط به اينترنت و ماهواره در زمان فعلي. ديگر اينكه با محمد يك روزنامه ديواري درآورديم به مناسبت «هفته معلم» كه در مدرسه، دوم شديم اما حق مان اولي بود؛ نشان به آن نشان كه از هر مدرسه 3 روزنامه ديواري برتر را در مسابقات منطقه 18 آموزش و پرورش شركت مي دادند كه آنجا روزنامه ديواري ما اول شد! آن روزنامه ديواري الان هم هست. دست محمد است. او ادعا داشت چون سرمقاله اش را نوشته، بايد دست او باشد. هنوز هم دست اوست، تا اينكه پارسال يك نسخه ازش كپي گرفتيم كه كپي اش رسيد به من. اصلش را هم محمد قاب كرده و زده ديوار اتاقش در خانه اي كه 70 متر است و 2 خواب دارد. خانه اي كه از پدر براي او به ارث رسيد. نگفتم؛ 2 سال پيش پدر محمد سرطان گرفت و به رحمت خدا رفت. آنقدر هم سني نداشت. خلاصه با اين محمد ماجراها داشتيم. نمي دانم كدامش را برايتان تعريف كنم؛ آهان! اول سال اين محمد بود كه دوست داشت با من دوست شود. حتي براي اين رفاقت، دست به يك خالي بندي وحشتناك هم زد و ادعا كرد «فرزند شهيد» است كه 3 ماه بعد، سر «زنگ انشاء» چاخانش درآمد و همه كلاس تا مدتها اين قضيه را دست گرفته بودند. البته به جز اين، در تمام سالهاي رفاقت دور و درازمان، هيچ از محمد دروغ نشنيده ام. به هر حال پس فردا آدم مي خواهد برود 2 وجب جا...
ادامه مطلب را بخوانید
ادامه نوشته

مقصر «دوركاري» تو نبودي !

حسين قدياني

همين كه شنيدم تمام شد اين «دوركاري»، شكر گفتم خدا را و حيف كه پشت فرمان بودم و الا به جاي آنكه چندتايي بوق بزنم، سجده مي كردم به نشانه شكر. مثل الان كه باز هم مي خواهم بگويم؛ «خدايا! صدهزار مرتبه شكر كه برگشت». در تمام مدتي كه خيلي ها از سلامتي اش قطع اميد كرده بودند، دعا مي كردم برگردد. مي دانستم خدا رويم را زمين نمي اندازد. مثل اينكه خدا روي خيلي ها را در اين داغ و درد، زمين نيانداخت. مي دانستم خدا مهربان است و او را برمي گرداند به سر كارش. صحيح و سالم. با همان دشمن شكني. همان شور. همان نشاط. همان تيزبيني. همان دقت. همان وسواس. همان چيزهايي كه باعث شده بود دشمن حساس باشد روي نامش، و بي شرمانه دروغ بگويد درباره اش. سر همين، امروز كه فهميدم «دوركاري»اش تمام شد و همه چيز ختم به خير شده، خدا شاهد است نزديك بود از شدت خوشحالي بزنم زير گريه. كاش به بغضم مجال داده بودم باز شود...

ادامه مطلب را بخوانید

ادامه نوشته

نام شهيد يا مرام شهيد ؟!

حسين قدياني
باز هم از جنوب، از شرق دجله، «مجنون تفحص» براي ما «ليلا» آورده، با همان عطر لاله. لاله، پرپر هم كه باشد، باز لاله است و شهيد، همان به كه بي سر... از آنچه كه «اوس عبدالحسين برونسي» مريد خميني و عاشق خطبه هاي روحاني همشهري جوانش يعني خامنه اي بود، و از آنجا كه «گردن ها را باريك آفريده اند تا در مقتل كربلاي عشق آسان تر بريده شود»، در مطلع اين «دل نوشت» دستي مي برم در يك بيت معروف و از زبان رهرو به رهبر و دلدار به دلبر مي گويم: «در ره منزل رهبر كه خطرهاست در آن، شرط اول قدم آن است، كه بي سر باشي». حاليا! تا شهيد، شهيد است، و هر شهيدي، شهيد است، من كه نمي فهمم بحث بر سر نام شهيد براي چيست؟! اگر مسابقه شهدا با هم بر سر «گمنامي» بود، «مرام شهيد» از «نام شهيد» قطعا و حتما مهمتر است. اين شهدا جملگي يك مرام داشتند و وقتي خود دوست داشتند كه «گمنام» باشند، و بي نام بمانند، تفاوت نام شان چه اهميتي دارد؟! در «مكتب شهادت» هر شهيد ما يك «اوس عبدالحسين برونسي» است. ما در 8 سال دفاع مقدس، مگر يك «همت» و 2 «باكري» داشتيم؟!...

ادامه مطلب را بخوانید

ادامه نوشته

سياسي كاري عين ديانت ما نيست !

حسين قدياني
نمي دانم اين چه قصه پرغصه اي است كه هر سال در 2 مقطع شاهد حمله عليه هيئات مذهبي و هجمه بر تكاياي عزاداري هستيم؛ يكي محرم و صفر، و ديگري همين ايام فاطميه. شگرد دشمن سوءاستفاده از فلان بهانه اي است كه رندانه دست مي گيرد، اما بهانه هم اگر پيدا نكرد، حاشيه اي كوچك را بر متني بزرگ، غلبه مي دهد و از آب گل آلود ماهي خود را كه همانا تيشه زدن به خيام سوگواري است، صيد مي كند. از همه خنده دارتر اينجاست كه گاهي دشمن در لباس كارشناس و آسيب شناس وارد ماجرا مي شود؛ كدام دشمن؟ همان كه از اساس با «فرهنگ اهل بيت» عداوت دارد. آنقدر مي دانم كه دشمن از بيرق مدح و علم وعظ ضربه ها خورده و لابد از همين روست كه امام راحل همواره بر حفظ شيوه سنتي و اصيل عزاداري آحاد مردم تأكيد داشت و موكداً مي گفت؛ همين هاست كه اسلام را زنده نگه داشته است. با اين همه هرگز خود را شايسته نقد و بررسي مسائلي از اين دست نمي دانم، ليكن به عنوان فردي كه مثل اغلب ايرانيان، عمري پاي اين علم گذاشته است، و فقط از روي علاقه و دلسوزي به نكاتي اشاره مي كنم:

ادامه مطلب را بخوانید

ادامه نوشته

«جهاد اقتصادي» به روش آندرانيك

حسين قدياني
همسايه مان است؛ 2 خانه آن طرف تر. كجا؟ در محله مجيديه كه بخش جنوبي اش، اقليت نشين است. نه اينكه در «مجيديه جنوبي» همه همسايه ها ارمني باشند. ارمني هم دارد. يك كوچه كم و يك كوچه زياد... اما برويم سر وقت همسايه مان جناب آندرانيك كه 65 سالش است و تازگي ها با عصا راه مي رود. آدم خوبي است. اهل محل تصديق مي كنند كه تا به حال آزاري از خودش و خانواده اش نديده اند. انصافا همسايه بسازي اند. آرام و سر به زير و مردم دار.
ادامه مطلب را بخوانید

ادامه نوشته

بيمه ابا الفضل

حسين قدياني
مسافركش بود. از اين «خطي ها». يعني كه «قانوني». طياره اش، يك پرايد. به رنگ سفيد. خودش اما سياه چهره. نه به سياهي شب. به گندم گونگي گرگ و ميش. رنگ شب، نزديك سحر. از آن جوانان آزاده. نامش؟ عباس. اهل جنوب. شوش دانيال. كارش؟ قبل از مسافركشي، دانشجو. دانشجوي رشته جامعه شناسي دانشگاه تهران. سر تقاطع شهيد مطهري-سهروردي، سوار ماشينش شدم. جلوي متروي مصلي، مسافري را از ماشين پياده كرد. داشت بقيه پول مسافر را آماده مي كرد كه ديد مسافر- كه زن جواني بود؛ از اين سانتال مانتالي ها- تندتند دارد مي رود. بوق زد. دختر برگشت و گفت: «مال خودت!» 250تومان را اما «مال خود» نكرد، با آنكه طرف رضايت داده بود. ديدم كه انداخت در صندوق خيريه. گفتم: چرا؟ گفت: بنده خدا ديدي كه، عجله داشت، شايد از ته دل راضي نبود... و بعد ادامه داد؛ جهنم رفتن به تمام دنيا هم نمي ارزد، چه رسد به آنكه بخواهي به خاطر 250 تومان، هيزم آتش دوزخ شوي. دروغ نگفته باشم، خيلي از مرامش خوشم آمد. حرفها زدم با او. از كار و بارش گفت. از هر دري سخني گفت... و گفت: دليلم از مسافركشي، بيش از آنكه احتياج به چرك ترين كف دست مردم باشد، شناخت مردم است، در راستاي رشته تحصيلي ام. جامعه را بيش از كتب ترجمه اي دانشگاه، از همين مسافركشي شناخته ام. از او پرسيدم؛ خب حالا! نتيجه اين تحقيق ميداني چه بوده؟ گفت: ما مردم خوبي داريم كه نمي توان بر اساس يك برخورد درباره شان حكم صادر كرد. گاهي مردم ما مثلا حرفي مي زنند و با همديگر دعوا مي كنند، اما خيلي زود متوجه مي شوند كه دنيا ارزش اين حرفها را ندارد. برگشتن از موضع غلط، يكي از بهترين ويژگي هاي جامعه ايراني است. بعد هم به نكته اي كه محصول دريافتش از اين جامعه شناسي عملي بود، اشاره كرد و گفت: متاسفانه با يكي دو جوان هم كلام شدم، ديدم، بي آنكه متاهل باشند و يا مثل من دانشجو باشند، زندگي «مستقل/مجردي» دارند و اين براي آينده جامعه خيلي خطرناك است. نوعي علاقه به زندگي «مستقل/مجردي» كه بايد بررسي كرد و به دليلش رسيد كه چرا اينطور شده؟! به اينجا كه رسيد، از من پرسيد؛ چه كاره اي؟ گفتم: خبرنگار! گفت: خبرنگار كجا؟!... و تاكيد كرد: آنچه گفتم يك درد اجتماعي بود كه هنوز اپيدمي نشده. در غرب اما چرا، به شدت شايع شده. اينجا هم دردي كه گفتم، اغلب مال خانواده هايي است كه شبيه غربي ها مي خواهند زندگي كنند و الا خود من، پدر و مادرم را كه در بمباران زمان جنگ از دست دادم و در شوشتر با پدربزرگ و مادر بزرگم زندگي مي كنم؛ اگر بداني چقدر دلم براي شان تنگ شده. پرسيدم؛ چند وقت است كه نديدي شان؟ گفت: همين 5شنبه شوش دانيال بودم، اما انگار چند سال مي شود كه نديدم شان... بعد ماشين را زد كنار و گرفت به گريه. شديدتر از آسماني كه داشت روي سقف ماشين، قطرات باران مي چكاند. پرسيدم؛ راستي! گفتي اسمت چي بود؟! اشك هايش را پاك كرد و گفت: گفتم كه عباس!
¤¤¤
موقع خداحافظي، ديدم كه پشت ماشينش نوشته؛ يادگاري پدر و مادر، اما بيمه اباالفضل!

هم آه و هم مزاح جدايي محمود از اسي !

حسين قديانيخيلي زور زدم بلكه يك جوري اين نوشته را بگنجانم در قالب ستون «خبرگزاري چيزنا» اما نشد. يعني نشد كه نشد! هر چه هست، شد همين كه مي بينيد. ذكر اين نكته لازم است كه اسامي اين متن كاملا به صورت تصادفي - منتهي با كروكي افسر جنگ نرم!- انتخاب شده اند:
ادامه مطلب را بخوانید

ادامه نوشته

قصه ها و غصه ها من غلام قمرم ...

حسين قدياني
«نعيم» بيشتر از 10 سال است كه ايام فاطميه، پاركينگ خانه را با كمك خانواده تبديل كرده به يك حسينيه كوچك و براي بي بي دو عالم اقامه عزا مي كند. امسال اما پدر نعيم غايب بزرگ اين عزاداري بود. نعيم 2 شب پيش متوجه شد كه شيخ قاسم در زندان آل خليفه بعد از تحمل يك هفته شكنجه به شهادت رسيده است. نيروهاي آل خليفه اما دادن پيكر شيخ قاسم به خانواده اش را منوط به شرط و شروطي كرده اند كه معلوم نيست چقدر به آن پايبند باشند. اين خانواده مثل اغلب بحريني ها مرجع تقليدشان رهبر انقلاب است و شيخ قاسم كه درود خدا بر او باد هميشه به نعيم و سميه و زينب؛ فرزندانش مي گفت: «خامنه اي فقط مرجع تقليد ما نيست؛ رهبر، قائد، سيد و مولاي ماست»... ديشب نعيم زل زده بود به نقشه جغرافيا و در دلش لعنت مي فرستاد به خاندان پهلوي كه جدا كرد ديار اجداد شيخ قاسم را از سرزمين يار. تازه داشت مي فهميد كه پدر شهيدش چرا هميشه با خود اين شعر را به شكل فارسي زمزمه مي كرد؛ هر كه او دور ماند از اصل خويش، باز جويد روزگار وصل خويش...

ادامه مطلب را بخوانید

ادامه نوشته

عسلويه ؛ شيرين تر از عسل

حسين قدياني
مردان بزرگ كار بي حكمت نمي كنند. درس بايد گرفت از سخن شان و نكته هاي ظريف كه مي گويند بايد با چشم باز ديد. آنجا كه در حرم باصفا و دلرباي هشتمين امام، رهبر انقلاب براي مردم سخن مي گفتند، نكته ها بود؛ چه در متن و چه در حاشيه. مي ديدي كه ملت در تأييد سخن مولاي خود مدام تكبير مي فرستند و چقدر هم با شور. خيلي ها با اشك چشم حتي. حاليا كه ولي فقيه، ملتي دارد در شان خود، ملتي برتر از امت صدر اسلام. دشمن اين ملت در آغاز سال نو پيام داده بود به اين ملت كه ما دوستدار شماييم؛ يعني اوباما هوادار ماست! اوباماي آمريكايي كه فقط در گوآنتانامو و ابوغريب آدم نمي كشد.

ادامه مطلب را بخوانید

ادامه نوشته

داريوش همايون مرد كه مرد!

همانطور كه خودتان چيز هستيد، هفته گذشته نه، اون يكي هفته، احمق رشيدي معلق، يا همان داريوش همايون، داشت راه مي رفت، كه يكهو كنترلش را از دست داد و با مخ، خورد زمين، به حدي كه بعد از چند روز كما، سر از آسمان در آورد! داريوش همايون كه در فتنه 88 رسما از مهندس و شيخ بيسواد و ممد تمدن حمايت كرده بود، در حالي به درك واصل شد، كه دقايقي از مرگش مي گذشت! به همين مناسبت، مجلس ختمي... ببخشيد؛ داشتم مي گفتم كه، منافقين و سلطنت طلبان مانده بودند، اين خبر تاسف انگيزناك را چجور مجوري(!) به گوش سران فتنه برسانند. با هم مشروح اين پروسه جالب و البته دردآور را كه از طريق سرويس ماهواره اي چيزنا به ما مخابره شده، بخوانيم:
عمه متوفي: اول به كدومشون بگيم؟
خاله متوفي: به مهندس بگيم، چطوره؟
همسايه روبرويي متوفي: نه تو رو خدا! اون همين طوريشم داره مي كشه!
خاله متوفي: ولي من از شيخ بيسواد، يك شماره بيشتر ندارم، كه از قرار خاموشه!
عمه متوفي: من ايرانسلشو دارم! بزار زنگ بزنم؛ باز روحيه شيخ بيسواد، هر چي باشه، بهتر از اون 2 تاي ديگه اس! ... (چند لحظه بعد) ... الو! شيخ بيسواد؟
شيخ بيسواد: كلا به شما كه عرض مي كنم الان چه وقت زنگ زدنه؟! گرفتيم خوابيديما مثلا!
عمه متوفي: شرمنده! ساعت به وقت محلي رو حواسمون نبود!... بيا تو صحبت كن اقدس! من بغض، راه چيزمو بسته!... يعني منظورم اين بود كه چيز، راه گلومو بسته!
خاله متوفي: شيخ! بدبخت شديم رفت. ديدي چه خاكي بر سرمون شد!
شيخ بيسواد: كالا به من چي مي خواين عرض كنين؟!
خاله متوفي: بزار يه جوري خبرو بديم، سكته رو نزنه!
همسايه روبرويي متوفي: بده من اون لامصبو بينم!... ببين شيخ! كريستف كلمب كي بود؟
شيخ بيسواد: چي؟
همسايه روبرويي متوفي: كريستف كلمب؟
شيخ بيسواد: كريم پوست كلفت؟!
همسايه روبرويي متوفي: اي بابا! كريستف كلمب گفتم! ك ر ي س ت ف ... كلمب!
شيخ بيسواد: صدات قطعي داره! زنگ بزن صفر نهصدو نوزدم!
عمه متوفي: بزار من بگيرمش!... الو، شيخ!
شيخ بيسواد: بفرماييد.
عمه متوفي: اديسون كي بود؟
شيخ بيسواد: ولي قبلي داشت كلا به شما كه عرض مي كنم از يه كي ديگه مي پرسيدا ؟!
عمه متوفي: خب كريستف كلمب كي بود؟
شيخ بيسواد: چون كه «كريس»، «اف» اومده، پشت بندش، جخت بلا بايد مال روسيه باشه! مثل يلتسين!!!
عمه متوفي: اديسون كي بود؟
شيخ بيسواد: توي اون يكي جام جهاني، مربي ساحل تاج(!) بود!
عمه متوفي: اون «اريكسون» بود!
شيخ بيسواد: كلاً به شما كه عرض مي كنم؛ منم همون اريكسون رو گفتم ديگه!
عمه متوفي: ولي من از تو اديسون رو پرسيدم؛ بگو اديسون كي بود؟
شيخ بيسواد: مخترع برق بود!
عمه متوفي: دمت گرم! آخرش چي شد؟
شيخ بيسواد: آخر چي، چي شد؟!
عمه متوفي: آخر و عاقبت اريكسون؟
شيخ بيسواد: الان مربي يه تيم، توي انگليسه!
عمه متوفي: اديسون رو گفتم!
شيخ بيسواد: ولي من اريكسون شنيدم!
خاله متوفي: راست مي گه زن! اريكسون گفتي!
عمه متوفي: من كه پاك قاطي كردم؛ بيا تو گوشي رو بگير!
خاله متوفي: شيخ بيسواد! بگو آخرش اديسون چي شد؟
شيخ بيسواد: كلي تلاش كرد، آخرش برق رو اختراع كرد!
خاله متوفي: بعدش چي شد؟
شيخ بيسواد: همه جا روشن شد، اما خب، كلاً به شما كه عرض مي كنم؛ اون قديما زودزود برق مي رفت!
خاله متوفي: اديسون آخرش چي شد؟
شيخ بيسواد: آخرشو به ما نگفتن، تا همين جاش گفتن!
خاله متوفي: اصلاً اديسون رو ولش كن! همه آدما يه روز مي رن كجا؟!
شيخ بيسواد: سينه قبرستون!
خاله متوفي: اي ول! سينه قبرستون كجاس؟
شيخ بيسواد: ديار فاني!
خاله متوفي: ديار باقي!
شيخ بيسواد: «باقي» هم شكر خدا خوبه! الباقي هم سلام مي رسونن. راستي! داريوش همايون چطوره؟!
خاله متوفي: رفته ديار باقي!
شيخ بيسواد: يعني رفته ولايت باقي اينا!
خاله متوفي: نه بابا! گوربگوري، مرد!
شيخ بيسواد: كي مرد؟
خاله متوفي: داريوش همايون ديگه!
شيخ بيسواد: مرد؟!
خاله متوفي: مرد!
شيخ بيسواد: مرد كه مرد! به درك كه مرد! خواب ما رو پروندي، كلاً به شما كه عرض مي كنم اينوبگي؟!
خاله متوفي: ولي اون كه طرفدار شما بود در فتنه 88؟!
شيخ بيسواد: تو راجع به كي داري صحبت مي كني؟
خاله متوفي: داريوش همايون ديگه!
شيخ بيسواد: آهان! من فكر كردم داري مي گي كريم پوست كلفت مرد!
خاله متوفي: پس كي؟
عمه متوفي: بده من اون گوشي رو. داريوش، روزي 2 مرتبه در سبد جنبش سبز تخم مي گذاشت بي معرفت!
شيخ بيسواد: چرا 2 تا؟
عمه متوفي: پس چند تا ؟
شيخ بيسواد: 6 تا؟
خاله متوفي: چرا 6 تا؟
همسايه روبرويي متوفي: پس چند تا؟
شيخ بيسواد: بياين يه بازي ديگه! گردو؟
عمه متوفي: شكستم!
«آرمون چيزف- خبرنگار سرويس ماهواره چيزنا»

انقلاب را نقد كنيد ، نمره بگيريد !

چيز كوچولو: اين چيه دستت آبجي؟
چيزه كوچولو: برگه امتحانه. راستش يكي از اساتيد دانشگاه، يعني استاد درس «تحولات سياسي و اجتماعي بعد از انقلاب» از ما امتحان گرفته، آنهم چه امتحاني؟!... اين برگه امتحاني كلا3 سوال داره. نگاه كن!
1- آمريكاستيزي جزئي از اهداف و آرمان هاي انقلاب اسلامي ايران بود. اين نظر را نقد نماييد. (حداكثر 10 سطر)
2- آمريكايي ها نقش اصلي را در به وجود آوردن جنگ تحميلي با عراق بر عهده داشتند. اين نظر را نقد نماييد. (حداكثر 10 سطر)
3- تعارض ميان جريانات معروف به ليبرال با رهبري انقلاب اسلامي بعد از انقلاب امري اجتناب ناپذير بود. اين نظر را نقد نماييد. (حداكثر 10 سطر)
چيز كوچولو: يعني شرط نمره گرفتن از جناب استاد، اين است كه حتما آمريكاستيزي انقلاب را نقد كني؟ آمديم و يكي به اين موارد نقد نداشت؟! اين برگه يعني تا به انديشه هاي ناب جمهوري اسلامي، به اسم نقد، بد و بيراه نگويي، از نمره خبري نيست!
چيزه كوچولو: ولي من كه نقدي به آرمان هاي انقلاب ندارم. به انديشه هاي ليبرال و انحرافي نقد دارم. حداقل 10 سطر و حداكثر 100 كتاب! فكر كنم در اين امتحان بايد به زبان طنز شركت كنم. اصلا شايد استاد هم شوخي اش گرفته!
جواب سوال اول: آمريكاستيزي يكي از اهداف و آرمان هاي انقلاب اسلامي ايران «بود». چرا بود؟! من به اين نظر نقد دارم، چرا كه آمريكاستيزي يكي از اهداف انقلاب اسلامي «هست». لابد هست كه الان در مصر و تونس و لبنان و كجا و كجا، ملت ها با الگو گرفتن از انقلاب ما، خواهان برچيده شدن حكومت هاي آمريكايي هستند.
جواب سوال دوم: آمريكايي ها فقط در به وجود آوردن 8 سال جنگ تحميلي بعثي ها عليه ايران نقش اصلي را نداشتند، بلكه در به وجود آوردن 8 ماه جنگ تحليلي بعضي ها عليه جمهوري اسلامي هم، آمريكايي ها نقش اصلي را ايفا كردند. استاد خودشان، حداقل در جريان اين 2 مورد هست؛ حداكثر، موارد ديگر!
جواب سوال سوم: در اين نظر هم من به آن «بود» آخر نقد دارم. بود، نبود و به جايش «هست» بود، بهتر بود؛ شاهد تعارضات جريانات معروف به ليبرال، حداقل همين برگه امتحاني با همچين سوالاتي!
چيز كوچولو: فكر مي كني، چه نمره اي از استاد مي گيري؟
چيزه كوچولو: كمتر از 18 داد، اسير اين صحنه آرايي خطرناك نمي شوم!
بچه هاي آقاي چيز

شله زرد

براساس يك واقعيت

                                                                شله زرد

حسين قدياني
مثل «زينب»، «عمه خانم» هم خواهر شهيد بود. اهل محل عمه خانم صدايش مي كردند. 14 سالي از تنها برادرش «حسن» بزرگتر بود. براي حسن، حكم مادر داشت و نگذاشت گرد يتيمي بر چهره برادر بنشيند. حقاً كه شيرزني بود. از صبح تا غروب تا همين اواخر در يك كارگاه قالي شويي كار مي كرد و شب هم به كارهاي خانه مي رسيد كه البته تمامي نداشت. 25 ساله بود كه حسن در كانال كميل فكه، در والفجر مقدماتي به شهادت رسيده بود. از دار دنيا همين يك برادر را داشت. مادر و پدر سميه و حسن، اوايل انقلاب در يك تصادف رانندگي در جاده بوئين زهرا به لقاءالله رفتند. آن زمان حسن، طفل شيرخوار بود و او هم در ماشين بود. كار خدا را مي بيني؟!... حسن، اصلاً نامش حسن نبود. حسين بود. هنوز شناسنامه باطل شده اش هست، اما چرا «شهيد حسين كازروني» را، حسن صدا مي زدند؟ آيا از حسين، نامي هم زيباتر هست؟!... از حسين، نامي زيباتر نيست؛ قصه چيز ديگري است.
القصه؛ نزديكاي اربعين بود كه آن تصادف، روي تلخ روزگار را به سميه نشان داد. سميه كوچك، وقتي كه همه اعضاي خانواده اش را در حال مرگ مي ديد، نذر كرده بود، اگر يك نفر از آن 3 نفر، سالم به دنيا برگشتند، هر سال در روز اربعين، شله زرد درست كند و به نيت امام حسين، بدهد دست خلق الله. اولين سال اداي اين نذر، حسن 3 ساله شده بود. 3 سال و چند ماه. گفتم كه؛ آن زمان هنوز حسين صدا مي زدند حسن را.
در و همسايه كه براي هم زدن ديگ آمده بودند، يكي شان به سميه گفت: «28 صفر نزديك اربعين است، چرا اين شله زرد را نذر امام حسن نكردي؟ قربانش بروم آقا امام حسن، خيلي غريب است»، كه سميه جواب داد: اولاً اسم برادر من حسين است، نه حسن و ثانياً نسل امامان از سيدالشهدا ادامه پيدا كرد.
خسته و كوفته از اولين سال اداي نذر، به خواب مي رود سميه و در عالم خواب، مادرش را مي بيند كه نشسته كنار يك بانوي موقر و در جواب سميه كه از اين بانو مي پرسد، مي گويد؛ ايشان فاطمه بنت الحسين(ع) است. دختر امام حسين. اين مرد هم كه مي بيني كنارش ايستاده، حسن بن حسن است، فرزند امام حسن، معروف به حسن مثني. دخترم! خوبان اين عالم، جملگي از نسل ازدواج فرزند امام حسن با دخت امام حسين اند. برادرت را هم همين زوج، به تو برگرداند؛ البته به امضاي كريم اهل بيت؛ امام حسن، كه تو در اين دنيا، بدون ما غريب نماني. دخترم! نذري كه كرده اي، نيتت را برگردان به امام حسن و از اين پس برادرت را حسن خطاب كن كه رضايت سيدالشهدا در همين است.
اينگونه شد كه حسين كوچك، حسن نام گرفت و ديگر همه او را حسن صدا مي زدند. آن نذر هم تا همين اربعين سال پيش به نيت امام حسن ادامه پيدا كرد. سميه يعني «عمه خانم» اما اربعين سال گذشته هنوز پاي ديگ بود كه دچار عارضه قلبي شد و به ديار باقي شتافت. به سبب نسبت نزديكش با شهيد حسن كازروني، او را در قطعه 55 بهشت زهرا دفن كردند. قطعه اي اين طرفتر از برادر شهيدش.
امروز ظهر كه رفتم بهشت زهرا، دلم نيامد كه بسنده كنم به فاتحه اي از راه دور. سالگرد عمه خانم هم بود. رفتم بالاي مزارش. انگار كه پيش از من مراسم سالگرد گرفته بودند. قبر شسته شده بود و بوي گلاب مي داد و چقدر گل كه روي سنگ مزار عمه خانم گذاشته بودند. وسطاي فاتحه بودم و ياد غريب مدينه، كه يكي صدايم كرد؛ بفرما نذري!
شله زرد بود. رويش نام «عمه سادات» تزئين كرده بودند. پرسيدم: با عمه خانم نسبتي داري؟ گفت: نه، كي بود؟ گفتم: خواهر شهيد حسين... يعني حسن كازروني. گفت: خواهر 2 تا شهيد، چه سعادتي!

دود اختلاف مسئولين در چشم سالگرد مكانيك

حسين قدياني

ديروز صبح ماشين را براي تعمير بردم مكانيكي. دور و بر چهارراه استقلال. شرق تهران. كدام مكانيك؟ چه فرقي مي كند حالا براي شما الا اينكه من خيلي كار داشتم و از «آقاعبدالله» پرسيدم؛ چقدر طول مي كشد؟ خنديد و گفت: اين لگني كه من مي بينم، تا غروب كار دارد. سوئيچ را گذاشتم پيش شاگرد مكانيك و رفتم به كارم برسم. در ايستگاه اتوبوس «خيابان هنگام» اما هرچه منتظر اتوبوس ماندم، نيامند كه نيامد تا اينكه بعد از 20 دقيقه سر و كله يكي از همان درب و داغان هايش كه «چهارشنبه» ما را آورد راهپيمايي، پيدا شد. با اين همه سوارش نشدم به 2 دليل. يكي اينكه در ايستگاه با اينكه به آن معني صف نبود اما خيلي ها از زن بچه بغل بگير تا پيرمرد عصبا به دست، بودند كه از من زودتر آمده بودند و ديگري اينكه اتوبوس جاي سوزن انداز نداشت. هنوز هم مخم سوت مي كشد كه بنده خدا آن زن ميان سال با 2 تا بچه قد و نيم قد، با چه والذارياتي خودش را سوار اتوبوسي كرد كه تا خرخره پر بود. القصه، ديدم اگر براي اتوبوس بعدي هم همين طور بخواهم انتظار بكشم، به كارم نمي رسم. و لابد براي همين بود كه مسافر اولين مسافركشي شدم كه بوق زد برايم. خيلي زود رسيدم به ميدان رسالت. با اينكه ديرم شده بود اما به رسم عادت سركي كشيدم به روزنامه ها و مجلات انبوه دكه روزنامه فروشي و از همه بيشتر جرايدي به چشم آمد كه از كانال شهرداري تغذيه مي شدند. و با چه كيفيت كاغذي و چه تنوع رنگي و چه و چه. از همه جالب تر تيتر روزنامه اي بود بر همين سياق، كه براي بار هزارم گله داشت از «دولت» كه چرا به شهرداري براي خريد اتوبوس و ايضا توسعه مترو و از اين قبيل، پول لازم را نمي دهد و اينكه؛ مردم روي خيابان ها مانده اند و وسيله اي براي حمل و نقل شان نيست. اين وسط نكته اي به ذهنم رسيد. گيرم در اين مورد ميان شهرداري شهر تهران و دولت همه شهراي ايران، اختلاف نظري وجود داشته باشد؛ صرف نظر از كارشناسانه بودن اين اختلاف و يا سياسي بودنش و جداي از اينكه كدام طرف دعوا حرف حق مي زنند، چرا بايد دود اين دعوا و مرافعه واقعاً خسته كننده، به چشم مردم برود؟! چرا؟! مردم چه گناهي كرده اند؟!... و به اين فكر افتادم كه گيرم حق با اين همه روزنامه و مجله اي كه مستقيم و غيرمستقيم، به شهرداري وابسته اند، باشد و اينجا همان طور كه مديران شهري ادعا مي كنند، دولت، مقصر باشد؛ آيا مهمترين وظيفه شهرداري چيست؟! درآوردن اين همه روزنامه و مجله يا پر كردن چاله چوله هاي زندگي شهري، و يكي هم اينكه مردم حمل و نقلي متناسب با حقوق شهروندي داشته باشند؟! باورم هست هزينه اين همه كار فرهنگي و بعضا شبه فرهنگي كه شهرداري انجام مي دهد، اگر خرج امور شهري شود، اگر صرف همين معضل حمل و نقل شود، چه بسيار گره كه از زندگي ساكنين تهران باز مي كند.گيرم زور شهرداري به دولت نمي رسد، (كه البته همچنين هم اين آش شور نيست!) زور مديران محترم شهري به نحوه دخل و خرج خوشان كه مي رسد. وانگهي، مردم از وزارت ارشاد و صداو سيما و ديگر نهادهاي مسئول، توقع كار فرهنگي دارند يا از مديران شهرداري؟! اينكه سهم بيشتر جرايد روي دكه سراسر ايران را شهرداري تهران به خود اختصاص داده، و اينكه صبح تا شب همين جرايد به صد زبان مختلف و با هزار و يك ترفند ژورناليستي، ادعا مي كنند كه «دولت همه ايران» هواي «شهرداري شهر تهران» را ندارد، آيا اين سوال را در افكار عمومي باعث نمي شود كه؛ «اگر مديران شهري واقعاً دل شان براي مشكلات مردم تهران سوخته، چرا يك مقدار كمتر روزنامه و مجله درنمي آورند و كمي كمتر پاي خود را وارد گليم اين و آن نمي كنند و اين هزينه ها را صرف حل مشكلات شهري شهروندان نمي كنند»؟! اين همه كه گفتم نافي خدمات شهرداري نيست، نافي نكته اي بس مهم است و آن نكته، فرو رفتن دود دعواي مديران، در چشم ملت است. نافي اين دود است و الا من يكي هم از اين مسئله ناراحتم كه چرا ارگان مطبوعاتي دولت، خدمات شهرداري را به خوبي پوشش نمي دهد و چرا ارگان مطبوعاتي شهرداري، خدمات دولت را به نحو شايسته منعكس نمي كند؟! اي خوشا روزي كه افتتاح فلان پروژه شهري تيتر يك روزنامه «ايران» باشد و اي خوشا كه «همشهري» تيتر يك كند خدمات دولت را و اي دريغ كه ما بعضاً «جمهوري اسلامي» به اين بزرگي را خلاصه در همين دم و دستگاه و قوه و تشكيلاتي مي كنيم كه مديريتش با ماست... و اي دريغ كه بعضاً به جاي كار خدماتي، كار فرهنگي مي كنيم و به اسم كار فرهنگي، كار سياسي مي كنيم و به اسم اين آخري، «سياسي كاري» مي كنيم ... و لابد همين گونه است كه آن خانم محترم با يك بچه در بغل و يك بچه در دست، هنگام حركت اتوبوس از اتوبوس به زمين مي افتد و اگر خدا رحم نكرده بود، الان اتفاق ديگري رخ داده بود!
¤¤¤
ادامه اين نوشته را دوست دارم مديران محترم نظام با هر گرايش و سليقه اي، خوب بخوانند. غروب كه نه، شباهنگام كه رفتم ماشين را بگيرم، ديدم شاگرد مكانيك نشسته در ماشين من و زار زار دارد گريه مي كند. شيشه ها را هم تا آخر داده بود بالا. زدم به شيشه. متوجه نشد. محكم تر زدم، فايده نكرد. داد زدم، نفهميد تا اينكه با دست زدم روي شيشه جلوي ماشين و بنده خدا مثل فنر از جا بلند شد. پرسيدم؛ داشتي چه كار مي كردي؟ چرا گريه مي كردي؟ گفت: اين كه در ضبط ماشين گذاشتي، عجب صدايي دارد، صداي كيست؟ گفتم: صداي آويني. گفت: من تا الان فقط آن طرف آبي گوش مي دادم. اين كه گفتي «آويني» الان زنده است؟! گفتم: چطور؟ گفت: مي خواهم صورتش را گلويش را صدايش را بوس كنم. اين صدا، صداي يك آدم عادي نيست. گفتم: آويني اما پسر خوب شهيد شده! گفت: در جنگ؟ گفتم: نه، بعد از جنگ. گفت: مگر بعد از جنگ هم آدم شهيد مي شود؟!... اصلاً چرا من تا به حال صداي آويني را در صدا و سيما نديده و نشنيده ام؟! گفتم: چرا اتفاقاً كم و زياد پخش كرده! گفت: من روزي دست كم 5 ساعت تلويزيون نگاه مي كنم، من كه تا به حال نديده بودم! گفتم: تا به حال اسم «آويني» اسمي با اين عنوان «سيد شهيدان اهل قلم» به گوشت خورده بود، گفت: به قرآن، نه! و بعد ادامه داد؛ هر چي به گوش من خورده، هنرپيشه بوده و بازيگر و فوتباليست و خواننده و... گفتم: حالا چرا داشتي گريه مي كردي؟ گفت: باطري ماشينت را كه درست كردم، براي امتحان يكي هم ضبط را روشن كردم، كه صداي اين مرد آمد. مشغول كار خودم بودم كه ديدم اين صدا انگار دارد با دل من حرف مي زند. گفت: يعني تقصير من است كه تا به حال اين شهيد را نمي شناختم؟! گفت: خب، نمي شناختمش ديگر! گفت: گاهي مجله مي خوانم اما چيزي از آويني تا به حال نخوانده بودم! گفت: آويني خواننده بود؟! گفت: يعني مثل آهنگران بود؟! گفت و گفت و پرسيد و پرسيد ... و من گفتم: همين آويني جمله اي دارد كه: «در جمهوري اسلامي آزادي براي همه هست الا حزب اللهي ها.» گفت: آويني بچه حزب اللهي بود؟! گفتم: شديد! گفت: ولي مملكت كه دست شماهاست! گفتم: دير وقت است، با آن بلبرينگ كه عوض كردي، چقدر مي شود؛ حساب كن برويم ! گفت: از آويني جمله ديگري بلدي؟ گفتم: «زمان بادي است كه مي وزد؛ هم هست و هم نيست و آنان را كه ريشه در خاك استوار دارند از طوفان هراسي نيست.»

ايثار در نثار ثار

حسين قدياني
درباره «ولايت پذيري» نكته هاست اما آن دغدغه آن درد كه باعث شده در اين باب بنويسم بيم از خطري است كه هم اكنون مشاهده اش مي كنم. آن خطر اين است؛ «تلقي غلط داشتن از ولايت پذيري» و اينكه اين مهم را طوري در ذهن من و تو جا بياندازند كه دست مان را براي نوشتن، پاي مان را براي حركت، حنجره مان را براي فرياد و از همه مهم تر انگيزه مان را براي كار عاشقانه ببندد و كور كند. بخشكاند و مي بيني كه دشمن جاني و دوست جاهل و هر كدام با نيتي متفاوت اما نتيجه اي يكسان قصدشان همين است. يعني «بستن دست ما به بهانه ولايت پذيري» در شرايطي كه ولايت فقيه و ايضاً ولايت پذيري كه منظور پذيرش ولايت فقيه است، قرار است عامل شور و شعور و حركت ما باشد، همه هستي ما همه عشق ما باشد اما ارائه قرائتي تفريطي از ولايت پذيري همان قدر خطرناك است كه برداري و افراط كني در اين باب. بگذار نكته به نكته شرح دهم اين مسئله را. اينگونه راحت ترم.
1- اينكه «بايد پشت سر رهبر حركت كرد» حرف كاملا درستي است اما همان دشمن جاني و دوست جاهل ناخواسته دست به دست هم داده اند تا از اين سخن حق، اراده باطل كنند. اين 2 گروه در تعريف «حركت پشت سر رهبري جامعه اسلامي» تفسيري ارائه مي دهند كه بايد هر چه انجام مي دهي و هر كار كه مي كني و هر چه كه مي نويسي، بي اذن ولي امر نباشد. يكي مثل من و يعني «ما» كه جملگي برخاسته از يك نسل و يك فصل، فصل زيباي 9 دي هستيم نه فقط از فرط عشق و شور كه يكي هم از نهايت عقل و شعور، اعتقاد راسخ ديني و شرعي و فقهي مان است كه بي اذن امام زمان و در دوران غيبت خورشيد، بي اذن نائب ايشان، نفس كشيدن مان هم حرام است. ديگران اگر براي سكوت و فريادشان براي سكون و حركت شان خود را ملزم به اذن رهبر مي دانند ما اما قلب مان به عشق خامنه اي مي تپد. اين اذن و اين عشق نباشد ما همان مردگانيم. بسيجي اين دنيا و آن آخرت را بي خامنه اي نمي خواهد. بهشت ما لبخند خامنه اي است. اين از اين.
2- در اين باب تلقي غلط از ولايت پذيري، نه در مسائل نظري كه در عرصه عمل، اين است؛ «تو براي هر كاري بايد از ولي امر اجازه داشته باشي الا تندتر از رهبر حركت كرده اي». فرضاً يكي هم صنف من بخواهد اسير اين مغلطه شود و براي آنكه ثابت كند از دايره ولايت پذيران خارج نشده، نوشته هاي خود را تنظيم كند. در آن صورت لابد بايد براي هر كلمه اي كه مي نويسم، زنگ بزنم «بيت رهبري» و نظر مبارك «آقا» را استعلام كنم درباره آن كلمه و ايضاً جمله پيش رو و نيز كل مقاله! لحظه اي فكر كنيد؛ اگر هر كسي براي اثبات ولايت پذيري خود بخواهد چنين كند، آيا عقلاني است؟ و اصلاً چنين چيزي ممكن است؟ و آيا وقت شريف رهبر عزيز براي كل امت اسلامي است يا تك تك كارهايي كه شماي خواننده انجام مي دهي و يك به يك كلماتي كه يكي چون من مي نويسد؟
3- اينجا اذن گرفتن از رهبر را بايد درست تعريف كرد كه ما اجازه نخواهيم داد ولايت پذيري را براي مان بد تعريف كنند. اگر هم دشمن جاني و دوست جاهل چنين كنند، قطعاً ما را اعتنايي نيست. ما را اگر در اين باب شبهه اي هم پيش آيد مراجعه مان به مرجع اهل فن است كه شايستگي هاي لازم را براي چنين كار مهمي داشته باشد. از علماي حكيم كه الحمدلله زيادند، انديشمندي چون علامه مصباح يزدي و در مراجع بزرگوار كه باز هم شكر خدا زيادند و خداوند بيافزايد بر عمر عاشورايي شان، عالم دهري چون آيت الله نوري همداني كه گفته اند بي «پير» نرو تو در خرابات، نه بي منتقد و مقاله نويس و دشمن جاني و دوست جاهل. امثال من نازنينيم در حد خودمان و قطعاً ملاك نيستيم.
4- رهبر عزيز بارها گفته اند؛ حرف پنهاني ندارند. من نوعي اگر بخواهم به اذن رهبر بنويسم و در اين زمينه ولايت پذير باشم، به جاي پذيرش قرائت هاي غلط از ولايت پذيري، نگاه مي كنم به سخنان «آقا». في المثل رهبر بارها گفته اند راضي به اختلاف افكني ميان قواي 3گانه نيستند. نه حالا كه اصولگرايان حاكم اند، در عصر دولتمردي دوم خردادي ها هم همين بود سياست«آقا». قبل از شرح اين موضوع، نكته بعدي را «داخل پرانتز» و با توجه بخوانيد.
5- 2 تن از همانان كه ما سران فتنه مي خوانيم شان، روزگاري هم زمان در اين ملك روساي قواي مجريه و مقننه بودند. به عبارتي مملكت دست كساني بود كه امروز اصحاب فتنه هستند اما به عبارتي دقيق تر من اشتباه گفتم. به هر عبارتي كه مي گويي، مملكت دست جانباز خامنه اي است كه نسلش برمي گردد به كف العباس. ديگران مي آيند و مي روند اما دست خدا بر سر ماست، خامنه اي رهبر ماست. يك دوره آموزش جامع و كامل رهبري جامعه اسلامي در شرايط سخت و بحراني است، آن 8 سال عصر اصلاحات كه خامنه اي حكم به حكمت داد و همچنان همين گونه است. يادتان هست آن روزها را. مجلس نمي گذاشت دولت كار كند و دولت هم اتفاقاً دنبال همين مي گشت كه طولاني ترين جلسه هيئت دولت آن زمان به آزادي يك مجرم از زندان برمي گشت! هر آن كس كه مي خواهد جامعه اي، اعم از مملكتي بزرگ تا خانواده اي كوچك را اداره كند، لاجرم بايد مطالعه كند و درس بگيرد از زمامداري حكيمانه خامنه اي، به خصوص در دوره دوم خرداد، و بالاخص در فتنه 88 كه خامنه اي اين دست خدا بر سر ما نشان داد شيطان بزرگ پيش ما كوچك است. پولي كه صرف سوزاندن چندسطل زباله در كشور ما شد، آمريكاي احمق مي توانست با آن 2 تا قاره را سرنگون كند؛ نه، لااقل مي توانست مشكلات مردم زجرديده آمريكا را مرتفع كند. پس اگر عشق را هم بگذاريم كنار، عقل حكم مي كند كه قدر دست خدا بر سر خود را بدانيم. سجده كنيم در آستان حضرت دوست كه به ما رهبري داده از تبار حيدر كرار از تيره فاطمه. رجز مي خواهم بخوانم: تا امام مان خامنه اي است، اي فتنه هاي پيچيده! ما را دريابيد... اين را همين جا اضافه كنم: قبل از من بودند كساني كه چنين بنويسند و بعد از من هم خواهند آمد. روزي اگر از اين اعتقاد پا پس كشيدم، بي لياقتي خودم را نشان داده ام. آن روز هم دريا، درياست و آسمان، آسمان است. بدا به حال قطره اي كه دور كند خود را از دريا و اف بر ذره اي كه غير از آسمان، خانه براي خود دست و پا كند. خامنه اي شجره طوبا و طيبه اي است و چون من برگي هستم با اين دعا و ادعا كه هيچ پائيزي نمي تواند مرا از اين ريشه مبارك جدا كند. بياييم آرزوهاي قشنگ داشته باشيم. ان شاءالله همه ما سربازان مهدي فاطمه باشيم در روزگاري كه سردار سپاه بقيه الله است «حضرت ماه».
6- وقتي قواي 3گانه به جاي همدلي مشغول دعواي با هم باشند، خواه كشور دست اصلاح طلب باشد و خواه دست اصولگرا، سنگ روي سنگ بند نمي شود. از همين رو بود كه جلوي سوءاستفاده جريان انحرافي از نامه خود را گرفتم و به وسع كوچك خود تلاش كردم براي همدلي قوا. آن متن «عشق است اباالفضل» را بي هيچ مصالحه اي نوشتم. بگذريم كه براي شاد كردن دل «آقا» حاضرم با هر كه و هر كجا باشد، با افتخار مصالحه كنم. با اين همه باز هم از خواص، بي بصيرتي ببينم بر سياق همان «نه ده» خواهم نوشت و هنوز هم داغ دارم و مثل شماي خواننده خوب مي دانم كه رهبر به چه كساني «خواص بي بصيرت» گفتند و از دست چه كساني گفتند «اين عمار» اما اتفاقاً اگر بصيرت داشته باشيم و عمار باشيم، بايد بدانيم كه امور كشور بايد در آرامش، وحدت، همدلي و همت مضاعف ما مردم و حضرات مسئولين پيش برود؛ اين خواست مولاي ماست. قواي 3گانه بايد متحد باشند، اين خواست رهبر است. جهت گيري كلي ما بايد زدن دشمن اصلي باشد، اين خواست «آقا» از همه ماست. خشم عاشورايي ما در نوشته هايي كه مي نويسيم، بايد دشمن اصلي را سران كفر و سران فتنه را نشانه بگيرد، اين خواست خامنه اي است. به احدي نبايد بيش از آنچه استحقاق دارد، ظلم كنيم، اين را رهبر علوي تبارمان از ما خواسته. مطالبات عدالت طلبانه خود را شور جواني خود را بايد در مسير درست خرج كنيم، اين سخن رهبر با ماست. چه اشكالي دارد؟ اگر خشم عاشورايي ما با لطائف الحيل دشمن جاني و دوست جاهل دارد به تفرقه ميان خودي ها منجر مي شود، چون «مالك»، مالك نفس خويش مي شويم و برمي گرديم و حفظ وحدت مي كنيم با همان مختصات و مشخصاتي كه «آقا» گفتند. و اين همه را رهبر عمومي گفته اند. پنهاني نگفته اند. سخن رهبر ملاك ماست. براساس اين ملاك مي گوييم و رفتار مي كنيم و مي نويسيم.
7- از اين همه كه گفتم معلوم آمد ولايت فقيه و پذيرش اين ولايت يعني «ولايت پذيري» نقطه قوت ماست. ولايت پذيري يعني ولايت فقيه پذيري. ولايت فقيه را نپذيري، حرف مفت است كه از ولايت امام زمان دم بزني. دقيقاً حرف مفت است. «مسلم» سفير حسين را اگر در كوفه تنها نمي گذاشتند، راس الحسين را در كربلا و شام روي نيزه نمي ديدند. خامنه اي آخرين سفير يوسف زهراست و چون اينجا كوفه نيست، به دوست و دشمن مي گويم؛ امر «سيدعلي» براي ما همان امر «علي» است. ما از فرط عشق به مهدي فاطمه است كه خامنه اي را بي نهايت عاشقيم. خامنه اي براي ما سفير رسالت همه انبياست و ولايتش استمرار ولايت 12 امام معصوم ماست. دشمن اما مي خواهد اين مهمترين و اساسي ترين نقطه قوت ما را اين ولايت پذيري ما را تبديل به نقطه ضعف ما كند. تبديل فرصت به تهديد اصولا شگرد دشمن در جنگ نرم است ولي دشمن چطور اين فرصت را به تهديد تبديل مي كند؟ دشمن خائن با كمك دوست نادان قرائت هاي من درآوردي از ولايت پذيري ارائه مي دهد و يقين ما را مرتب بدل به شك مي كند؛ آيا اين كه نوشتي «آقا» راضي هست؟ اصلاً اجازه گرفتي؟ نكند رهبر از تو راضي نباشد؟ و از اين قبيل. اين شكيات البته في نفسه بد نيست، اصلاً لازم هم هست اما دشمن وقتي اين دغدغه ها را مثل خوره در ذهن من و شما فرو مي كند، قصه فرق مي كند. دشمن با اين شكيات مي خواهد ما را به انفعال بكشاند. به سكوت. به سكون. دشمن مي خواهد خودش فعال باشد و ما منفعل. اين شكيات وقتي از سوي دشمن به مغز ما هدايت مي شود، نتيجه اش اين است كه ما سرخورده شويم و لب فرو بستن و نخفتن را به گفتن و كمر همت بستن، ترجيح دهيم. نتيجه سكوت ما اما به هيچ چيز منجر نمي شود الا به تنهايي علي. به اينكه روزگاري آموزگار عدالت سر در چاه غربت فرو كند و از نبود ذوالشهادتين ناله سر دهد كه كجايي عمار؟ كجايي مقداد؟ كجايي مالك؟... كجايي خرازي؟ كجايي زين الدين؟ كجايي چمران؟ كجايي حاج احمد؟ كجايي شهيد روستايي؟ كجايي شهيد گمنام؟... و اينچنين است كه ولايت پذيري ما از فرصت بدل به تهديد مي شود و از نقطه قوت تبديل به نقطه ضعف مي شود. يك بار خامنه اي گفت «اين عمار»، ديگر تكرار نمي شود. مدت هاست كه براي ما هر روز 9 دي است و چه جالب كه دي ماه 89 هم با «چهارشنبه» شروع شد؛ 9دي سال هشتاد و اشك را به ياد آوريد كه «چهارشنبه» بود و به ياد آوريد؛ «چهارشنبه اتوبوسي كه ما را آورد راهپيمايي، همان اتوبوسي بود كه پدرم را برد جبهه». ما همان بسيجيان خميني هستيم و اين اتوبوس همان اتوبوس است.

نكاتي درباره يك نامه عشق است اباالفضل (ع)

حسين قدياني
نمي دانم حاج حسين شريعتمداري اجازه مي دهد تا از تريبون «كيهان» اين يادداشت را كه كمي تا قسمتي حديث نفس است، بنگارم يا نه. هرچه باداباد؛ مي نويسمش، تا چه باشد نظر استاد. و حيف اگر من باب تواضع يا كرامت يا هرچه، حذف كند اين شعر را... كه گفت: «بي پير نرو تو در خرابات، هرچند سكندر زماني». القصه؛ اين روزها نامه اي از من در وبلاگ «قطعه 26» كه سخني صريح و صميمي اما كمي تا قسمتي خيلي تند خطاب به رياست محترم قوه قضاييه بود، زيادتر از آنكه بايد سروصدا كرد...

ادامه مطلب را بخوانید

ادامه نوشته

دلسوزي براي عروسكان فتنه شب بازي

حسين قدياني
خوب يا بد و درست يا نادرستش را كار ندارم؛ مي گويند آقايي به خانمش گفت اگر ديدي يك سوسك كنار دمپايي ايستاده مبادا جوگير بشي و با لنگه دمپايي توي ملاجش بكوبي! بي محل از كنارش رد شو. اين بي محلي از هزار ضربه دمپايي پلاستيك كه توي ملاجش بزني برايش دردناك تر است. نه بزن نه فحش بده. حالا اينو داشته باشيد تا به بقيه قضايا برسيم.

¤ ¤ ¤

شكي نيست كه تاكنون و با هر دليلي دستگاه قضايي، برخوردي كه مورد انتظار ملت است با سران فتنه نكرده، اما آنچه نظام مقدس جمهوري اسلامي به مصلحت با اين فتنه گران كرده، چيزي از جنس همان بي اعتنايي است كه در بالا آمد. اين وسط از همه بيچاره تر مهندس است. ماههاي پيش را به سكوت گذراند، تا آنجا كه صداي خانم رهنورد هم درآمد و اين برنده جايزه «سكس و فلسفه» مدعي شد؛ «چون شوهر من حال حتي يك مصاحبه ندارد، حاضرم رهبري جنبش سبز را برعهده بگيرم!» (تا اين حد خنده در محرم اشكال ندارد!) و اما شنيده ايم اين سوي و آن سوي كه مهندس ناجور به مرض «ز- ذ» دچار است. شايد از همين روي بود كه مهندس بعد از سكوت چند ماه پيش خود، دوباره خودي نشان داده و در طول يك ماه اخير 2 بيانيه نوشته. يكي از يكي تندتر و اين وسط از همه تلخ تر براي مهندس، واكنش سرد 2 گروه به بيانيه هايش است: گروه اول؛ كساني كه در روزهاي اول بعد از انتخابات فريب دروغ و دغل اين فتنه گر را خورده بودند و گروه دوم؛نظام است كه هرچه مهندس تندتر بيانيه مي دهد، انگار نه انگار! گويي مهندس اين بيانيه ها را براي خودش مي نويسد! و باز هم اما، نگارنده اين سطور از باب دلسوزي براي اين فتنه گر متوهم، واكنشي ولو مختصر به بيانيه اش نشان مي دهم كه بيش از اين به امراض روحي- رواني دچار نگردد. به اعتقاد من مهمترين نكته بيانيه اخير موسوي، اعتراف مهندس به بي كسي خود بود و اينكه حرف هاي مفتش هيچ خريداري ندارد. يعني با عرض معذرت ايشان پذيرفته كه ديگر جز مجانين آن سوي آب و غير از آدم هايي در حد و اندازه اكبر گاف، برايش پهن بار نمي كنند. اين «پهن» را از آن رو گفتم كه پروردگار عالميان، مدعيان بي عمل را «كمثل الحمار» خوانده. از جمله اين مدعيان بي عمل، قطعا كسي است كه ادعاي خط امامي داشته باشد و در عين حال پالوده اش را با آمريكا و اسرائيل نوش جان كند. وانگهي؛ موسوي در آخرين بيانيه خود، رسما خط خود را از امام جدا كرده و ضمن پوزش از همه خوانندگان، امام را از سويي خطاكار و از ديگر سو معترف به خطاي خود دانسته اند. اين اما مهمترين نكته بيانيه اخير مهندس نيست كه به صورت خورشيد نمي توان خاك پاشيد. مهمترين نكته اين بيانيه در اين جمله آخرين بيانيه موسوي نهفته است؛ «خشم فرو خورده مردم بسيار خطرناك تر از فريادهاي تظلم خواهي آنها خواهد بود.» اصلا مهم نيست، مهندس، بي اعتنايي مردم به خود را «خشم فرو خورده» و يا هر چيز ديگري نام نهاده باشد. نكته حياتي و قابل اعتنا اين است كه مهندس پذيرفته، مردم ديگر حاضر نيستند براي فتنه گران متوهم تره خرد كنند. مهندس گرچه نوشت «خشم فرو خورده مردم» ما اما خوانديمش «بي اعتنايي اندك هواداران باقي مانده به مهندس.» چه خشمي چه كشكي چه پشمي چه جنبشي؟! خشمي اگر هست، كه قطعا خشمي عاشورايي است، از دست سران فتنه هست. جنبش زنان مردنما چه دارد، كه خشم داشته باشد؟!... و اما چرا مهندس به پذيرش اين واقعيت رسيده است؟ طبيعي است؛ هر فتنه گري هرچقدر هم كه متوهم باشد، عاقبت روزي دو ريالي اش خواهد افتاد. از 9 دي سال 88 تا امروز مهندس هر چه بيانيه داده با بي اعتنايي مطلق همگان حتي آنان كه به او راي داده بودند، مواجه شد. 16آذر امسال از نمونه هايش. مهندس خودش را كشت، مگر از ميان جنبش عزيز دانشجويي، طعمه اي براي فتنه صيد كند اما 16آذر امسال، سخت عاشورايي بود و براي آخرين رهروان عمر سعد، سودي در پي نداشت. اين بي اعتنايي ها قبول كنيد كه روي مخ مهندس دارد راه مي رود. اين است كه مهندس را بيش از پيش عصباني مي كند و او را ناچار مي كند چون ديوانگان رسما به سيم آخر بزند و آخرين بيانيه خود را در توهين به امام، اهانت به رهبري، حمايت مجدد از آشوبگران عاشوراي سال گذشته و دعوت مجدد به آشوب بنويسد. (خيلي هم كسي به حرفش گوش مي دهد!) من اصلا در اين سطور بعدي، كاري به اجراي عدالت ندارم؛ از بيم آن كه مبادا مهندس سر خود را به در و ديوار خانه بكوبد و به جاي نقاشي، دست به كشيدن چيزهايي ديگر بزند، از دستگاه قضايي، خواهش مي كنم، واكنشي ولو در حد يك تذكر به بيانيه مهندس نشان دهد و اين بينواي بيچاره را مشعوف كند كه؛ بعله، اين همه لگد انداختيم، عاقبت يكي يك چيزي بارمان كرد! اين مهندس كلا متوهم جالبي است. در بيانيه ماقبل آخرش (ببين مهندس! من دارم تحويلت مي گيرم ها!) نظام ما را با فرعون مقايسه كرد. نظام فرعوني را اما به شكنجه هاي فرعوني اش مي شناسند. لابد وقتي فلان فتنه گر از درون مثلا زندان، هنگام به روزرساني سايت خود با سرعت پايين اينترنت مواجه مي شود، از مصاديق شكنجه هاي فرعوني است. يا اينكه بعد از آن همه دروغ و آشوب و فتنه و نامه و بيانيه و تهمت، سران فتنه دارند راست راست راه مي روند، اين بي اعتنايي نظام به فتنه گران از مصاديق فرعوني گري است! من واقعا مانده ام؛ اگر نظام برآمده از خون 300 هزار شهيد كه در راس آن مولايي مقتدر و صبور و حكيم و علوي تبار، حكم به حكمت مي دهد، فرعوني است، پس تا الان چرا سران فتنه، زنده مانده اند؟ آيا اين همه سعه صدر را موساي كليم الله داشت يا فرعون؟ و اصلا گيرم كه ما فرعون! در آن صورت لابد معجزه اين موسي هاي قلابي اين بود كه چون فلاني داماد بهمان جاست، پس اهالي يك جاي ديگر به مهندس راي داده اند! موسي اين پيامبر خوب خدا معجزه مي كرد، اعجاز داشت اما ديگر اينقدر توانايي نداشت كه از 4 نفر، پنجم شود! زبانش عبري بود اما «العربيه» را مي دانست به چي برمي گردد! وانگهي، شما چگونه موسايي هستيد كه فراعنه عالم، يكي تان را انديشمند فارين پاليسي مي خواند و آن ديگري را گرم در آغوش تيتر يك روزنامه هاي صهيونيستي مي فشارد؟ موسي يا فرعون و يا بني اسرائيل، كداميك گوساله سامري مي پرستيدند؟ هم الان گوساله 3 ساله تلمود را چه كساني و با نوشتن كدام بيانيه هاي اسرائيل پسند مي پرستند؟ گوسفندي به نام ساركوزي را چه كسي مي پرستد؟ حكومت فرعوني، ديكتاتوري، ضد آزادي و دانشجوستيز لندن از چه كساني در فتنه اخير حمايت كرد؟ كدام دانشمند فارين پاليسي حتي شعار انتخاباتي خود را از روي دست اوباما تقلب كرد؟ نه جناب مهندس! نظام ما حكومت فرعون نيست. حتي حكومت موسي هم نيست. نظام مقدس ما يعني نظام جمهوري اسلامي ولايت عشق است و اين ايالت عيش بود كه براي امر فتنه از حلقوم مردم بدبخت آمريكا بريد و به حساب شما پول ريخت. جمهوري اسلامي حكومت خدا بر مردم است و اگر جز اين بود آيا باز شياطين عالم و راس شان شيطان بزرگ اين همه با ما دشمني مي كردند؟ جمهوري اسلامي يعني دست لطف و رحمت خدا بر سر ما. خامنه اي رهبر ماست، چون دست خدا بر سر ماست. ما بابت اين سلاله زهرا، از خدا ممنونيم و صبح و شب سر بر سجده داريم كه رهبرمان روزگاري خميني بود و هم الان آموزگارمان خامنه اي است. نظام ما حكومت نايب امام زمان است و شما هم اي سران فتنه! برويد دست خامنه اي را ببوسيد. اگر نبود كه هنوز مولايمان امر نكرده، الان 7 كفن پوسانده بوديد. ما را نه بيم از كشتن است و نه هراس از كشته شدن. ما از نسل عباسيم. عباس قبل از آنكه به شهادت برسد، آنقدر از لشكر عمرسعد كشت كه اگر نامردي عمود آهن بر سر مباركش فرود نياورده بود، به روايت همه مورخين، الان واقعه كربلا به گونه ديگري رقم خورده بود. چه مي كرد عباس كه خدا اراده كرده بود مولايش را برادرش را «شهيد» ببيند. و چه كنيم ما كه حريفمان آمريكا و اسرائيل است و شما در دستان شياطين، چيزي بيش از عروسكان فتنه شب بازي نيستيد.
¤ ¤ ¤
پايان دهم اين نوشته را با چند نكته:
1- سران فتنه شك نكنند به تك تك اهانت هايي كه كرده اند، به قطره قطره خوني كه از ملت ريخته اند، تودهني سخت و حيدري خواهند خورد. دستگاه قضاي نظام مقدس ما كه در راس آن دانشمندي جوان تكيه زده، به خوبي بر همه امور اشراف دارد.
2- جناب موسوي بداند؛ در 2 بيانيه اخيري كه نوشت، هم به امام بزرگوار ما و هم به رهبر ما حرف هايي زدند كه ما ناچاريم اين را بگوييم؛ اگر دستگاه قضايي به وظيفه خود به درستي عمل نكند، پاسخ ما به سران فتنه پشيمان كننده خواهد بود. اين بار قيامي چون 9 دي فقط به حضور و شعار ختم نخواهد شد.
3- و اما آن «ز- ذ» كه نوشتم؛ «عشق سالاري» حكماً از زن سالاري و مردسالاري بهتر است اما اگر مرد آدمي، يكي مثل مهندس باشد، چه خوب كه زن سالاري در آن خانه حاكم باشد. بدبختي اينجاست كه خانم رهنورد هم در بهترين حالت، يكي است چون شيرين عبادي! متوجه منظورم كه هستيد؟!

تا عاشورا ، عاشوراست ؛ ما ايستاده ايم خامنه اي !


حسين قدياني
يا حسين! اين فقط اشك نبوده كه در عزايت ريخته ايم. كربلا نديده در ركابت بوده ايم. يا حسين! زمان را ياراي اين نيست كه ميان تو و ياران نديده ات، فاصله بياندازد. تو در دهمين روز ماه عاشوراي 61 قمري به شهادت رسيدي و دهه 60 شمسي جنوب ايران عجب كربلايي بود. شب حنابندان، شب عاشوراي رزمندگان ما بود. ناديده عاشقت بوده اند. از ازل عاشقت بوده اند. عاشقان شهادت را تو عاشق شهادت كرده بودي. بچه هاي گردان حبيب را يادت هست؟ شبهاي عمليات، زيارت عاشوراي تو را مي خواندند تا تو در هنگامه وصل، در آغوش شان بگيري. لبخند هر شهيد در لحظه شهادت، براي ديدن تو بود. اگر سر شهيد بر سينه توست، درد چيست؟ زخم كدام است؟ تير كجاست؟ يا حسين! ما از قوم سلمانيم؛ كار ما از مسلماني گذشته است. ما نيز در «جزيره»، «مجنون» ليلاي كربلا بوده ايم. «طلائيه»، كربلاييه بود و خيبر و بدر و كربلاي چهار و پنج نيز. «هور» شعبه اي از علقمه عباس تو بود و كارون و بهمن شير و اروند نيز. اين بچه ها اغلب به نام نامي مادرت متوسل مي شدند؛ نشان به نشان رمز يا زهرا. سربند يا زهرا. يا زهرا. يا زهرا. يا زهرا. جنوب، جنب كربلاي تو بود. يا زهرا. دوكوهه، بخشي از خيمه تو بود. يا زهرا. خيمه تو بزرگ است؛ هر آنكس كه عاشورايي است جايي در خيمه تو دارد. يا حسين! بگذار از مادري بگويم كه به عدد پسران ام البنين، شهيد تقديم راه تو كرده است. مادر شهيدان جنيدي. مادر 4 شهيد. مادر نصرالله، رضا، محمد و عبدالحميد. اين آخري، بعد از جنگ به شهادت رسيد. جانباز عشق درصد بود. آبان سال 78 بر اثر موج گرفتگي، دچار بيماري تومور مغزي شد و 21 اسفند 79 به ديار باقي شتافت. آن 3 تاي ديگر اما در همان جنگ. رضا ارديبهشت سال 62 در روستاي غمچيان به شهادت رسيد. محمد 18 اسفند 62 در خيبر. پيكر محمد 18 سال بعد در 12تير سال 76 به ميهن بازگشت. نصرالله از همرزمان شهيد چمران بود و همان اوايل جنگ در منطقه سوسنگرد به شهادت رسيد. 18 ديماه سال .59 القصه؛ اين شهيدان را پدري بود عالم. مرحوم حاج شيخ احمد جنيدي. ايشان شب عاشوراي سال 77 و در شرايطي كه هنوز فرزند جانبازش عبدالحميد به شهادت نرسيده بود، دعوت حق را لبيك گفت. رهبر انقلاب در همان زمان رياست جمهوري باري در شهر رودسر به منزل اين شهيدان مي رود. آن زمان هنوز پدر اين شهيدان در قيد حيات بود. آنچه «آقا» از اين ديدار تعريف كرده اند، بسي خواندني است: «اين مرد را ديدم و ديدم كه يكپارچه استقامت است و من بي اختيار دست اين مرد را بوسيدم و ديدم او يك چيز ديگري است؛ پاك و روشن.» رئيس جمهور مكتبي همين مي شود؛ دست بوس پدر چند شهيد. نكته هاست در باب اين خانواده چند شهيد. اولين شهيد اين خانواده يعني نصرالله 72 روز پيكرش مفقود بود. شهيد دوم رضا 13ماه و شهيد سوم محمد 14سال. آري 14سال. پدر اين شهيدان اما، امام جمعه منصوب حضرت امام خميني در شهر رودسر شمال بود كه بعدها و در زمان رهبري حضرت «آقا» اين حكم ادامه يافت. طرفه حكايتي است داستان اين خانواده عاشورايي، يا حسين. چند شب ديگر يعني شب عاشورا دوازدهمين سالگرد درگذشت حاج آقا جنيدي است كه در روزگار حيات پدر 3 شهيد بود و اينك كه عبدالحميد هم به كاروان شهدا پيوسته است، ايشان پدر 4 شهيدند. در ورودي 2 شهر، سردري نصب شده با جمله اي از رهبر انقلاب. يكي پيشواي ورامين كه هم اينك مادر اين 4 شهيد، آنجا زندگي مي كنند و ديگري، رودسر، شهري از استان گيلان كه پدر اين شهدا آنجا امام جمعه بوده اند. سالها پيش و 3 شب مانده به درگذشت حاج آقا جنيدي، درست در همچين شبي، كه در شهر پيشوا اين اباالشهدا در بستر بيماري افتاده بودند، رهبر انقلاب براي دومين بار به منزل خانواده شهيدان جنيدي مي رود و از اين مجاهد نستوه؛ مرحوم حاج شيخ احمد جنيدي، تعبير به «اولياءالله» مي كنند و 3 شب بعد، درست در شب عاشوراي سال 77 به فرزندان شهدايش مي پيوندد اين مرد خدا اما از دامن زن، مرد به معراج مي رود.
تمثيلي از خانم ام البنين هنوز در ميان ما زندگي مي كند؛ همسر حاج شيخ احمد جنيدي و مادر 4 شهيد. سال گذشته به قصد مصاحبه اي، زيارت كردم اين مادر را. خانه اي كوچك و باصفا داشت در شهرستان پيشواي ورامين. روي ديوار خانه از همه بالاتر تصوير امام و «آقا» را مي شد ديد و شنيدم از مادر اين شهيدان كه حقا شيرزني عاشورايي بود: افسوس مي خورم جز 4 پسر، فرزندان ديگري ندارم كه براي اسلام بدهم اما هنوز جان خودم مانده. هرچند «جان چه باشد كه نثار قدم دوست شود، اين متاعي است كه هر بي سروپايي دارد.»
¤ ¤ ¤
مي خواستم از مادر اين 4 شهيد بپرسم؛ داغ سختي ديده اي، مگر نه؟ كه خود پيش دستي كرد و اين چنين جوابم داد: اگر هر 4 فرزند ام البنين، در نيم روزي به شهادت رسيده اند، من كجا سختي ديده ام؟ جاني اگر شيرين تر است، جان حسين است. مي خواستم از اين شيرزن عاشورايي بپرسم؛ كه چگونه است پيوند روحانيت و شهادت در خانواده شما؟ كه خود قبل از آنكه من سؤال كنم گفت: حاج آقا با اينكه امام جمعه بود اما بسيار جبهه مي رفت. با همان لباس روحانيت. حوزه علميه خواهران رودسر از مراكز فعال در اعزام خواهران حزب الله به مناطق جنگي بود. خاطره ها دارم از آن زمان. از صدر اسلام تا الان بيشترين شهيد را خانواده علما و روحانيون، تقديم اسلام كرده اند. هم الان به نسبت تعداد، بيشترين شهيد انقلاب اسلامي را اول طلاب داده اند و بعد، دانشجويان. مي خواستم بپرسم؛ چه مي گويي اي مادر 4 شهيد از غم و رنج روزگار؟ كه خود سؤال را از نگاهم خوانده بود: وقتي خانم زينب گفت: ما رايت الا جميلا، من چه چيز اين شهادت هاي پي درپي را زشتي ببينم؟ فرزندان مرا به بهترين وجه تشييع كردند. ابدان شان جز چند روز زير تابش آفتاب نبود. خبري از سنگ و كلوخ نبود. تازيانه نبود. زخم زبان نبود. خار مغيلان نبود. سري روي ني نبود. مردم گلاب پاشيدند بر پيكر شهيدان من. آنها را تا معراج تا گلزار شهدا بدرقه كردند. شهادت شان غريبانه نبود. مظلومانه نبود. هنوز لباس خاكي جنگ بر تن داشتند كه به شهادت رسيدند، مثل ارباب، بي كفن نبودند. چه خميني و چه خامنه اي دست نوازشي بر سر ما كشيدند و ما را شرمنده كردند. من كجا داغ ديده ام؟ داغ را زينب ديد. من كجا صبر كرده ام؟ صبر را زينب كرد؟ و بعد جمله اي گفت اين شيرزن كه سخت دلم را سوزاند: من كجا زشتي ديده ام؟ من كجا جز احترام چيز ديگري ديده ام؟ زشتي و داغ و درفش و شلاق و يتيمي و اسيري و رقيه و زينب و غريبي و غم و هجران و ماتم و عزا و شام غريبان و شام و كوفه و كاروان و كاخ سبز و راس الحسين و كف العباس و ابدان قطعه قطعه شده و علي اكبر و قاسم و عبدالله و علي اصغر و خون خورشيد و عمود آهن بر سر ماه بني هاشم و سيلي خوردن يتيمان حسين بعد از عباس و...، اين همه را زينب ديد و شنيد و چشيد و كشيد، اما گفت: ما رايت الا جميلا. جاني اگر شيرين تر است، جان حسين است. ما كاري براي اسلام نكرده ايم. ما هنوز خيلي بدهكاريم به اسلام. الان علم علمدار كربلا دست خامنه اي، اين فرزند زهراست. من وقتي مي بينم مولايمان «اين عمار» مي گويد، شرمنده مي شوم. مگر جانمان را بگيرند، ما تا جان داريم، دشمن اين را بداند، اين تحفه ناقابل از براي ولايت فقيه است. از قول من پسرم بنويس: تا عاشورا، عاشوراست؛ ما ايستاده ايم خامنه اي!

خبرگزاري چيزنا فعاليت خود را از سر گرفت

حسین قدیانی

¤ آقاي چيز

همزمان با سخنراني آقاي چيز در تالار ياسر تلفات بنگاه خبرپراكني چيزنا، دور جديدي از فعاليت اين خبرگزاري رسماً كليد زده شد. آقاي چيز دليل تعطيلي چند ساله «چيزنا» را شلوغ بودن سرش و البته پرونده آموزشي همسرش عنوان كرد و گفت: خبرگزاري ما با پول اختصاص داده شده توسط هيلاري كلينتون اداره خواهد شد و اوباما بايد از گلوي مردم آمريكا بزند و بريزد در حلقوم ما! آقاي چيز، پول گرفتن از دشمن را امري مستحب خواند و ادامه داد: به دروغ هم كه شده بايد براي جنبش سبز، هفته اي يك شهيد و چند «شهيد آن لاين» بتراشيم. مديرعامل خبرگزاري چيزنا هدف خود از نوشتن اخبار اين خبرگزاري در روزنامه كيهان را استحاله اين روزنامه خواند و ابراز اميدواري كرد: جمهوري اسلامي قبل از نيمه اول دربي سقوط خواهد كرد. آقاي چيز خواص بي بصيرت را بازوي كار چيزنا دانست و به ايشان توصيه كرد با استفاده از فتوشاپ، بي شمار بودن جنبش سبز را به رخ حكومت بكشند. وي خود را اهل كوفه، و «اسپانسر مسجد ضرار» خواند و گفت: اتفاقاً اجداد ما همسايه روبه رويي ابوموسي اشعري بودند و اجازه نمي دادند دو طفلان مسلم در كوچه توپ بازي كنند!! آقاي چيز از خبرنگاران چيزنا خواست دروغ هاي خود را طوري منعكس كنند كه باورش براي مردم آسان باشد. اين كارشناس مسائل سياسي، در بخش ديگري از سخنان خود گفت: ما هر نفسي كه بكشيم قبلش با جورج سوروس هماهنگ مي كنيم!! آقاي چيز بيان داشت: ما از كل دولت، فقط رحيم مشايي را قبول داريم، كه آنهم مشروط به ادامه كمك هايش به «هديه» است. پيشنهاد مديرعامل خبرگزاري چيزنا، چيز بود، يعني اين كه اخبار اين خبرگزاري وارونه چاپ شود. اين را بايد امري بسيار مهم تلقي كرد تا هر كسي بخواهد اخبار اين ستون را بخواند، مجبور باشد كيهان را برعكس دست بگيرد و اين خود نمادي از سقوط جمهوري اسلامي است. اما، از آقاي چيز گفتن و از مديرمسئول يكدنده كيهان نشيندن، سي سال آزگار است كه مي گويد مرغ يك پا دارد. در ادامه اين سخنراني آقاي چيز از سبزها خواست كه اگر بازي استقلال و پيروزي مساوي شد، به نفع اسرائيل شعار بدهند، اگر استقلال برد، به نفع وابستگي به استعمار شعار بدهند و اگر پيروزي برد، به نفع دماغ سوخته هاي جنبش سبز شعار بدهند و عجالتاً يك عنايتي هم به اتوبوس هاي شركت واحد داشته باشند، بد نيست! وي آتش زدن سطل هاي زباله را همراه با آشغال درون آن، امري انحرافي خواند و گفت: شايد در ميان آنهمه آشغال، يك چيز به درد بخوري وجود داشته باشد؛ كهنه بچه اي، سرنگي، چيزي!!

گزارش مراسم شب يلدا

مراسم اباحي، سياسي شب يلدا ديشب نه پري شب، در تالار ابومازن خبرگزاري چيزنا برگزار شد. به گزارش آرمليا در اين مراسم كه با حضور تني چند از آدم هاي كله گنده، دماغ سوخته و نمايندگان سكولارهاي عظام نظير گرگ دبليوزپلنگ و گوريل شارون برگزار شد، ابتدا حجت الامسال هرمنوتيك طي سخنان مبسوطي به اهميت شب يلدا اشاره كرد و ارزش اين شب را معادل شب هاي گلوبندك دانست! اوشان با انتقاد از چيزطلبان كه پنجشنبه را شب يلدا گرفتند، مراسم آن شب فرهنگسراي بهمن را بدعتي خطرناك در آيين مردم ايران خواند و گفت: اگر براي اين اتفاق شوم چاره انديشي نشود، پس فردا چهارشنبه سوري را هم با يك روز تأخير برگزار خواهند كرد! وي به فضيلت خوردن هندوانه در شب يلدا پرداخت و بيان داشت شب يلدا فرصت مغتنمي است كه چيزطلبان، حول محور هندوانه به وحدت رسيده و چيز تازه اي در رگ هاي شان دميده شود! حجت الامسال هرمنوتيك خوردن هندوانه با تخم را بلا اشكال ارزيابي كرد و تصريح نمود؛ البته قرائت ها درباره خوردن تنقلات با پوست يا بدون پوست، مختلف است كه خود همين مسئله بيانگر حقانيت پلوراليسم است! وي گفت: ما چيزطلبان در 8 سال گذشته، آنقدر خودمان را گرفتار مشكلات مردم كرده بوديم كه از وظايف اصلي مان مثل شكلات خوردن و تخمه شكستن در شب يلدا به شدت غافل شده بوديم! حجت الامسال هرمنوتيك با اشاره به نقش جوك گفتن در حل مشكلات مردم بيان داشت: متأسفانه همان طور كه ماشاءالله هزار شمس الواعظين گفته بود، مردم هنوز هم زندگي واقعي شان را با اصول گراها مي كنند و شب شعرشان را با ما!
سخنران بعدي مراسم برادر «س» بود. وي با يادآوري توليد درشكه هاي گازسوز در زمان چيزالدوله، راه حل مشكل آلودگي هوا را بازگشت به مشروطيت دانست! برادر «س» ابراز اميدواري كرد، براي كاهش آلودگي انديشه هاي از رده خارج شده، چيزطلبان به صورت زوج و فرد از منزل خارج شوند!
به گزارش خبرنگار چيزنا، مديرعامل اين غول خبري ضمن تشكر از حضار گفت: اگر دستگاه قضايي تا يكي دو قرن آينده اسامي مفسدين اقتصادي را اعلام كرد كه كرد، اگر هم نكرد كه نكرد!
«آرمليا- خبرنگار چيزنا»

تهرانگردي با ايرباس

آقاي چيز به دليل شركت در مراسم مشروطه خواهي نوين در نيواورلئان با هلي كوپتر راهي آمريكا شد تا از كاترينا خواستگاري كند (دور از چشم عيالش) به آن ترتيب مسئوليت نوشتن اين چيز را به اينجانب سپرد. جهت اطلاع بگويم كه من همان جوان قزويني هستم كه كاندوليزا را درخماري گذاشت. البته چندين بار از سوي چيزطلبان مورد تهديد واقع شده ام. چرا كه آنها تهديدهاي اخير آمريكا بر عليه ايران را از چشم من و ماجراي عشق و عاشقي ام مي بينند.
بگذريم...
يكي از روزنامه ها نوشته بود: «كليد شهر در دست خلبان». گرچه برخي چيزنامه ها چو انداخته اند كه اين مرد آمده تا راه رفتن را هم جريمه كند، اما يكي از محاسن داشتن شهردار خلبان يا خلبان شهردار كه از قضا آجان هم بوده همين چيزهاست و البته چيزهاي ديگر.
همين احمدي نژاد كه حالا قمپز رياست جمهوري در مي كند روزي كه شهردار شد تور تهرانگردي با اتوبوس راه انداخت. باور كنيد كه قاليباف تور آسمان تهران گردي با ايرباس به پا مي كند. مي گوييد نه، حالا مي بينيد. تاكسي هاي هوايي هم به راه خواهد افتاد كه البته مبلغ جريمه پارك دوبل در هوا به قيمت يك وعده غذاي ژاك شيراك و عيال پرخرجش هم نمي شود.
طبق قوانين جديد سوپورهاي شهرداري بايد لباس پلنگي بپوشند تا موش ها با ديدن آنها درجا سكته را بزنند و ماشين هاي آشغالي بايد چراغ گردان داشته باشد. ضمن اينكه شهرداران مناطق بايد يكي از چيزهاي محلي را انتخاب كرده و بپوشند. گفته مي شود شهردار يكي از مناطق براي تهيه نوعي چيز محلي سراغ «كر باس! چي» را گرفته است.
ضمناً استفاده از سنگ مرمر براي نماي ساختمان از حالا ممنوع است و بايد از قالي استفاده شود.
طبق بخشنامه جديد، موتورسيكلت ها حق آمدن به خيابان را ندارند باقي قوانين جديد بعداً به اطلاع مي رسد.
رفيق قزويني آقاي چيز

در قد و قواره دشمن نيست!

حسين قدياني
از ماهها قبل شواهدي بود كه نشان مي داد، برخي با تشويق اكبر گنجي به اعتصاب غذا عليه جان او توطئه چيده اند تا با جا خالي دادن و مقصر خواندن نظام، درست مثل قتل هاي زنجيره اي، براي دشمنان خوراك تبليغاتي فراهم نمايند. از قرار معلوم اما اين توطئه با هوشياري مسئولين امر كشف و نقشه بدخواهان نظام براي سوء قصد به جان وي و سوء استفاده هاي بعدي، نقش برآب گرديده است. با اين همه در وراي اين ماجراها توطئه اي بالاتر وجود دارد كه تاكنون اشاره اي بدان نشده، و آن انكار عظمت و صلابت نظام اسلامي از طريق به ميدان آوردن افراد كوچك و معرفي كردن آنها به عنوان دشمنان نظام است. واقعيت اين است كه امثال اكبر گنجي هرگز اين ظرفيت را ندارند كه به عنوان «دشمن نظام» تلقي شده و در اين قالب اظهار وجود كنند.
آدم هاي پياده را كه هنري جز عملي كردن نظريات ديگران ندارند، هيچ وقت نبايد در رديف دشمنان نظام قرار داد. امثال اكبر گنجي، خيلي اگر بخواهيم به آنها بها بدهيم در حكم زنگ تفريحي براي پر كردن اوقات فراغت برخي از گروههاي اپوزيسيون فراري و آواره اند، كه عرض خود مي برند و زحمت هيچكس را نمي دارند.
¤¤¤
كساني كه در درون خود از قابليت هاي لازم براي بزرگ شدن برخوردار نيستند، تنها دو راه براي رسيدن به جاه و مقام مي شناسند؛ يكي چاپلوسي بزرگان و ديگري در صورت عدم جواب اولي، گلاويز شدن با ايشان. اينگونه آدم ها هرگز در مسير اعتدال نمي پويند؛ گاه افراط و گاه تفريط مي كنند. روزي در ميدان وليعصر بر صورت زنان بدحجاب تيغ مي كشند و ديگر روز مانيفست جمهوري خواهي مي نويسند. ايشان گرچه معمولاً تلاش مي كنند جلوي ويترين و در منظر مردم قرار گيرند اما نه اهل نظر كه پياده نظام نظريه پردازان پشت صحنه هستند. هميشه نقش ديگران را بازي مي كنند، بي آنكه بخواهند براي يك بار هم كه شده نقش خود را بازي كنند. آنها مانكن هاي متحركي هستند كه با هوچي گري براي مغازه داران دكان سياست، مشتري جذب مي كنند.
¤¤¤
اتفاقات يكي دو هفته گذشته براي اكبر گنجي مي تواند سرآغاز يك زندگي ديگر باشد، تا او از اين پس نقش خود را بازي كند. در غير اين صورت تلاش هاي او باز هم بي نتيجه خواهد ماند، چرا كه؛ حتي اگر اكبر گنجي خودش را هم بكشد - و يا دوستانش او را بكشند!- باز بعيد است در حد و قواره دشمن اين نظام باشد.
¤¤¤
از ياد نبريم كه، نظام بزرگ، دشمنان بزرگ دارد.

ما يكي را بي خيال!

ديشب از خبرگزاري چيزنا برگشته بودم خانه تا كپه مرگم را بگذارم. همين كه آمدم كليد را بياندازم و در خانه را باز كنم، يك صداهاي مشكوكي شنيدم. به گمانم، خيالاتي شده باشم، اعتنايي نكردم و كليد را چرخاندم. ديدم نخير! راست راستي يكي دارد مي گويد: تا سه مي شمارم، دستها بالا! يك، يك و نيم. دو، دو ونيم، دو و هفتاد و پنج!!... برگشتم. در آن تاريكي كسي را نديدم. بدجوري ترسيده بودم. البته يك دلم مي گفت، جن زده شده اي مرد! سر همين دوباره كليد را چرخاندم. جخ باز هم همان صدا آمد! از شدت ترس، نزديك بود خودم را ... بگذريم! سرتان را چه درد بدهم پله ها را دو تا يكي كردم و رفتم بالا. چيزه كوچولو و مادرش حمام بودند. ماجرا را براي چيز كوچولو تعريف كردم. پسره چيز به حرام گفت: شك نكن. كار شيرين شيرينا بوده. گفتم: حرف دهانت را بفهم والا به جان عجوزه، همچين مي زنم، يكي از من بخوري، ده تا از ديوار! وروجك، رو كه نيست دوباره گفت: يحتمل شيرين شيرينا بعد از خبر كيهان، اكبر گنجي را بي خيال شده، قصد جان شما را كرده، تا حكايت چيزهاي زنجيره اي، بامبول در بياورد و بياندازد گردن نظام!! شما خيال مي كني آمريكا، جايزه چيز نوبل را همين طور كشكي كتره اي به شيرين شيرينا داده؟ خب، اوشان هم يك كاري بايد براي آمريكا بكند يا نه؟!
¤¤¤
ببين شيرين شيرينا! از اينجا به بعد روي سخنم با شماست. تو را به جان رايس، ما يكي را بي خيالي طي كن. جانمان را از سر راه نياورده ايم كه. ناسلامتي نان و نمك همديگر را خورده ايم. با جان ما يكي كاري نداشته باش. قول مي دهم برايت جبران كنم. به قول گفتني؛ دست، چيز را مي شورد،چيز هم برمي گردد صورت را مي شورد!! و انگهي، آمريكا چيز نوبل را داد به تو، آدم دوستي را ترويج كني يا چيز ما را بگذاري دست عزرائيل؟!
«آقاي چيز»

مروري بر نامه هاي مخاطبان

ترور آقاي چيز
آقا يا خانمي كه شما باشيد، در شماره امروز بنا داريم به چند فروند از نامه هاي پر از چيز شما بپردازيم... اولي اش را «محسن عوض بيگي» از تهران، شهرك شهيد محلاتي نوشته و از ما پرسيده، چي كار كنم، هر كاري مي كنم پيام سوم تير را درك نمي كنم؟!
پاسخ: ببين برادر! ناراحت نشوي ها، اما غلط نكنم بايد 6 ماهه به دنيا آمده باشي. آخر مرد حسابي، من كه آقاي چيز هستم، با آن همه برو بيا، هنوز بعد از 8 سال، تازه دارم مي فهمم دوم خرداد، پيامش چي بود، شما خيلي عجله داري كه هيچي نشده مي خواهي پيام سوم تير را درك كني!... اصلا ببينم، پيام دوم خرداد را درك كرده اي كه حالا براي پيام سوم تير، عزا گرفته اي؟!
برويم سروقت نامه دوم. «پروانه رازقي» از اروميه سؤال كرده، اگر ميان پوتين و احمدي نژاد در دو رشته كشتي كج و هاكي، مسابقاتي برگزار شود، كدام شان قهرمان مي شوند؟
جواب: نگاه كن دخترم! همانطور كه خودت نوشته اي، رشته ورزشي پوتين، كشتي كج و رشته ورزشي احمدي نژاد، هاكي است و لابد مي داني كه كشتي كج، ورزشي زيرمجموعه ورزش كشتي است كه در خون ملت ايران است ولي از آنجا كه هاكي، در خون مردم روسيه نيست، پس مي توان نتيجه مسابقه ميان اين دو عزيز را به راحتي پيش بيني كرد كه به نفع گرگ دبليو يوزپلنگ تمام بشود!
نوبت نامه سوم است، «كاوه ميرزاپور» از كدام قبرستان، معلوم نيست. نوشته...! تو را به خدا بخوانيد ببينيد چي نوشته، هيچي هيچي ما را فرستاد آن دنيا. پس بگو چرا نشاني اش را براي ما ننوشته...!! جان من، همچين در روز روشن، خالي بسته كه. اصلا عين نامه را مي آورم، خودتان، چيزتان را قاضي كنيد:
مديرعامل خبرگزاري چيزنا ترور شد!
به گزارش خبرگزاري آسوچيزيتدپرس، بزرگترين چيز پرداز معاصر، دقايقي پيش توسط عوامل ناشناس در دفتر كارش ترور شد! اين در حالي است كه پيكر نيمه جان آقاي چيز از ناحيه مخ، زانو، گردن، ران، سينه و چيز به شدت آسيب ديده و اين جراحات به حدي است كه پزشكان، اندك اميدي به زنده ماندن اوشان ندارند! آقاي چيز هم اكنون در بخش سي سي يو بيمارستان ميلاد (تخلص محمد خرمشاهي، شاعر طناز كشورمان كه لابد با ستون او در كيهان آشنا هستيد) مورد عمل جراحي قرار گرفت.
بر اساس همين گزارش شبكه تلويزيوني الجزيره با قطع برنامه هاي عادي خود به پخش تصاويري از اين حادثه دلخراش پرداخت اين در حالي است كه چيزنامه ديلي تلگراف ديروز، يعني يك روز قبل از حادثه، با ارائه سندي نشان داده بود كه نيروهاي القاعده به طرز مشكوكي مشغول تردد در ساختمان چيزنا و محوطه اطراف هستند!
اين گزارش مي افزايد: مديريت خبرگزاري چيزنا ثانيه هايي پيش دار فاني را وداع گفت. به همين مناسبت پيام تسليتي از جانب خانم چيز صادر شد. متن اين پيام بدين شرح است...»
¤¤¤
حيف ديگر جا نيست و الا اين خواننده عزيز تا مراسم شب هفت ما رفته بود!
«آقاي چيز»

پيام تبريك به رئيس جمهور هفتم

محضر رياست جمهور آينده، رجايي سوم، احمدي نژاد دوم، دكتر علي سعيدلو- دامت چيزاته! با سلام همان طور كه مستحضر هستيد شوراي شهر تهران، حضرتعالي را به سرپرستي شهرداري تهران منصوب نمود. بيم آن مي رود شما هم با ادامه دادن مشي سلف خود، خدمت به ملت را پيشه كرده ، از همين حالا همچين دردل مردم جا كنيد كه در 8 سال بعد رسيدن به مقام رياست جمهوري روي شاخ تان باشد! با اين حال اگر شرط بندي حرام نبود با شما سرناهار فردا شرط مي بستم كه چي؟... هيچي، كه با توجه به سير صعودي آراي رجايي ثاني، آقاي احمدي نژاد، اوشان در انتخابات دوره دهم هم رئيس جمهور ملت است؛ لذا از حضرتعالي استدعا دارم تا پايان هر دو دوره رياست جمهوري شهردار اسبق تهران دندان روي چيز گذاشته تا بلكه در يك چشم برهم زدن، نوبت رياست جمهوري آن جناب سربرسد! همچنين پيشاپيش موفقيت آتي شما را در نامزدي براي دريافت لقب «شهردار جهان» تبريك گفته، براي جنابعالي آرزوي طول چيز همراه با عزت را دارم.
با تقديم چيزات فائقه
مديرعامل خبرگزاري چيزنا

براي آن دختر جوان

حسين قدياني
در تاكسي نشسته بودم. دختر جواني كه چندان هم حجاب مرتبي نداشت با نشان دادن برگه اي به حقير و اشاره اي گذرا به محتويات آن كه معلوم بود شب نامه اي عليه رئيس جمهور منتخب ملت بود، گفت: شكر خدا با اين كارها نتوانستند از آراي دكتر احمدي نژاد كم كنند، من خودم به ايشان رأي دادم و خيلي هاي ديگر را هم مي شناسم كه مثل من به قيافه شان نمي خورد اما به ايشان رأي دادند چرا كه عاشق صداقت شهردار شده بودند. ما وقتي ديديم او براي خوشايند دل ما حرف نمي زند و جوانان را فقط به خاطر بيشتر شدن رأيش نمي خواهد، دليلي نمي ديديم كه به او رأي ندهيم. به خصوص وقتي كه مي ديديم ديگران با حمايت احزاب به ميدان آمده اند، دل مان براي مظلوميت او و برنامه هاي عدالت محورش سوخت تا جايي كه از خدا خواستيم براي دكتر احمدي نژاد هواداري جز ملت نخواهد ومردم را بر احزاب پيروز گرداند. سر همين با اينكه با او درمسائلي مانند دين داري و ولايت مداري همفكر نبوديم اما صداقتش را در رفتار و گفتارستوديم. راه دوري نروم؛ من خودم دين چنداني ندارم اما وقتي ديدم او با سادگي و اخلاص قلب مردم را به سوي خود منقلب كرده، آزادگي ام نگذاشت به او رأي ندهم. من دين ندارم اما آزاده تر از آن هستم كه به صداقت و سلامت احمدي نژاد رأي ندهم. الان هم شايد بعضي حرف هايش را قبول نداشته باشم اما مديريت او، صميميت او و مردمي بودنش دقيقاً همان چيزهايي است كه من و امثال من را شيفته احمدي نژاد كرده است. من برعكس احزاب كه به يك نامزد ديگر رأي دادند تا شهردارتهران، رئيس جمهور ايران نشود، رأيم به احمدي نژاد از سر لجبازي با هيچ كس نبود. من به احمدي نژاد رأي دادم، چون دوستش داشتم نه از اين رو كه مي خواستم با رأي به او جلوي رئيس جمهور شدن كس ديگري را بگيرم. رأي من به اين مدير با اخلاص، خالص تر از اين حرف ها بود. «نه» به ديگران نبود، «آري» به او بود. به او كه براي جذب رأي من، فريبم نداد. برخلاف عقايدش حرف نزد. دروغ نگفت. وعده هايي نداد كه من برايش كف بزنم و هورا بكشم... من به نامزدي رأي ندادم كه بعد از رئيس جمهور شدنش بالاترين افتخار من انتقاد از او باشد. به كسي رأي دادم كه قبولش دارم و مي دانم بعد از رئيس جمهور شدنش اعتقادم به او دوچندان مي شود. رئيس جمهوري كه رأيم به خاطر اعتقادم به او بود، نه انتقاد از ديگري.
¤¤¤
دختر جوان سخن از زبان ما مي گفت. دل پردردي داشت. به تحريريه كه آمدم ديدم هيچ مقاله اي بهتر از حرف هاي مردم بر دل مردم نمي نشيند. سوژه اي كه در ذهن خودم بود كنار گذاشتم و شروع كردم به نوشتن درد دل هاي آن دختر جوان. خانم آزاده اي كه اتفاقاً دين هم داشت. اين را مي دانيد از كجا فهميدم؟ از آنجا كه وقتي خواست از كيفش پول دربياورد و به راننده بدهد، برگه اي كوچك از كيفش افتاد كه رويش نوشته بود؛ زيارت عاشورا...
¤¤¤
آري، ما را با دعا انس بيشتري است تا با ادعا!

انستيتو!

دیشب از اينترنت داشتم چيزنامه واشنگتن پست را مطالعه مي كردم كه چيزم افتاد روي مقاله يكي از سناتورهاي آمريكايي. خواندم. نوشته بود؛ «ملت ايران با عدم توجه به دعوت آمريكا مبني بر تحريم انتخابات نشان داد كه همچنان به نظام جمهوري اسلامي و روحانيت عشق مي ورزد.» در دلم گفتم؛ مثل اينكه يانكي ها اين بار سر عقل آمده اند و بالاخره ملت ما را شناختند. چه خيال خامي كه يارو دو خط پايين تر، درست 180درجه برخلاف ادعاي خود نوشته بود؛ «البته همين كه مردم ايران به يك كت و شلواري رأي دادند بيانگر دلسردي شان از روحانيت است!!» دروغ كه مي گويند خناق نيست، همين است ديگر. آخر كيست كه نداند دكتر احمدي نژاد چقدر عاشق امام و اسلام و انقلاب و روحانيت است. اين تن بميرد؛ از 17ميليون رأيي كه دكتر احمدي نژاد به دست آورد، آيا يك نفر بود كه به اوشان رأي داده باشد چون كه او كت و شلواري بود و مثلا روحاني نبود؟! جخت بلا دكتر همچين از «دولت اسلامي» حرف مي زند كه انگار يك روحاني است!
¤ ¤ ¤
غلط ننوشته باشم، اين يانكي ها آخرش هم ملت ما را نخواهند شناخت... به يارو مي گويند؛ پاستور را مي شناسي؟ مي گويد؛ بله كه مي شناسم. مي پرسند؛ خب بگو ببينم اسم كوچك پاستور چي بود؟ طرف كمي فكر مي كند و مي گويد؛ انستيتو!!!
«باجناق آقاي چيز»

دلايل بد بودن رئيس جمهور منتخب!؟

با آغاز به كار دكتر احمدي نژاد در رياست جمهوري، زمان به جاي جلو رفتن به عقب برخواهد گشت و هيچ بعيدنيست عقربه هاي ساعت از اين به بعد از راست به چپ بچرخند! و يا اگر جسمي را به طرف بالا پرتاب كنيم، ديگر به زمين برنگردد!!
به گزارش خبرگزاري چيزنا، آقاي چيز با بيان مطلب فوق افزود: كسي كه در شهرداري به جوانان وام ازدواج مي دهد، حالا كه رئيس جمهور شده لابد مي خواهد وام اشتغال و مسكن بدهد تا تمام اهتمام چيزطلبان مبني بر ناكارآمد نشان دادن دولت را بر باد دهد! اوشان خاطرنشان كرد: در فاشيست بودن شهردار تهران همين بس كه به جاي حيف و ميل بيت المال، غذاي خودش را از خانه به شهرداري مي برد كانه دست پخت آشپزهاي شهرداري زهرمار است! وي گفت: احمدي نژاد به جاي پول گرفتن از شهرام جزايري فقط به فكر صرفه جويي در بودجه شهرداري بود و لامروت عوض اينكه يادآور بني صدر باشد، تداعي گر شهيد رجايي شده است! نويسنده ستون تلخند تصريح كرد: با اين رأيي كه مردم به احمدي نژاد دادند، حكماً بهتر بود رئيس جمهور را با «شير يا خط» انتخاب مي كرديم! و ادامه داد: وزارت كشور بهتر بود عقل مي كرد و انتخابات را تا اطلاع ثانوي به تعويق مي انداخت!
مديرعامل خبرگزاري چيزنا كه از فرط عصبانيت داشت با خودش حرف مي زد، در فراز ديگري از بيانات خود با اشاره به دخالت اجنه در انتخابات افزود: در كجاي قرآن آمده كه مردم بايد باسوء استفاده از دموكراسي به احمدي نژاد رأي بدهند؟! آقاي چيزگفت: در لامصب! بودن شهردار تهران يكي اينكه احمدي نژاد، «ژ» دارد در حالي كه شما حتي يك حديث هم نمي توانيد پيدا بكنيد كه در آن حرف «ژ» آمده باشد؟! اوشان با تروريست خواندن شهردار تهران گفت: ما مداركي در دست داريم كه نشان مي دهد احمدي نژاد در قتل كورش هخامنشي با مهندس چمران همدست بوده است!! وي بيان داشت: رئيس جمهور بايد اقلا از محافظان خودش خوش تيپ تر باشد نه اينكه وقتي در كنار مردم مي ايستد آدم نتواند بفهمد كه مسئول، آن ارباب رجوع است يا احمدي نژاد!!
بزرگترين چيزپرداز معاصر در ادامه با تذكار خطرات رئيس جمهورشدن احمدي نژاد گفت: مردم رئيس جمهوري مي خواهند كه خوب حرف بزند و الا كاركردن براي مردم كه نشد كار!! وي افزود: با تقلب هم شده نبايد مي گذاشتيم شهردار تهران رئيس جمهور شود چرا كه دشمنان به ناكارآمدي نظام اميدهاي فراواني بسته بودند! آقاي چيز تصريح كرد: معلوم نيست با اين همه شب نامه كه عليه احمدي نژاد چاپ شد، چرا دم به ساعت محبوبيت اين ذليل مرده بيشتر شد؟! وي گفت: برخلاف برخي شايعات، جلال طالباني طرفدار احمدي نژاد است كه همين مسئله بيانگر رسوخ تفكرات طالباني در آقاي احمدي نژاد مي باشد! اوشان در عين حال خاطرنشان كرد: اين شهردار تهران همچين به دلها نشسته كه جخ ديدي خود ما هم جو گرفتمان و چهارسال بعد به او رأي داديم!!
مديريت عظيم ترين غول خبري جهان در پايان سخنانش با يادآوري انتخابات سه سال پيش فرانسه، گفت: متاسفانه در آن انتخابات هم كه مثل انتخابات ما به دور دوم كشيده شد، فرانسويها شهردار پايتخت را به رياست جمهوري رساندند كه معلوم است دست اجنه در انتخابات فرانسه هم دركار بوده است! بنيانگذار خبرگزاري چيزنا ادامه داد: اگر شهردار تهران، مدير توانمندي بود حكماً به جاي پژو مدل 1977 خودش با ماشين ضدگلوله تردد مي كرد!
«آرمليا- خبرنگارچيزنا»

ما چه كنيم با اين ضعيفه؟!

بي همه چيز يك طور صحبت مي كند كانه سر آورده؛ مهره مار دارد، زبان افعي. سياسوخته، حكايت ديگ است كه به سه پايه مي گويد؛ روت سياه! از خدا نترسي، گوشش را ببري، زبانش را بگذاري كف دستش! خجالت هم آخر چيز خوبي است. به قول گفتني؛ آبرو را خورده، حيا را قورت داده! عدل، دوقورت و نيمش هم باقي است. خيلي خيلي مي بخشيدها، اما خر پيشش پروفسور است! با آن قيافه اش جخت بلا پشت سرهم قافيه رديف مي كند؛ آنهم چه اراجيفي! سبيل به سبيل اباطيلي است كه همين طور پشت بند هم تعريف مي كند. معلوم نيست چند تومان بدهيم، خفقان مي گيرد؟! خناق گرفته، رو هم كه نيست، ماشاءالله هزار شمس الواعظين، سنگ پاي تگزاس است! جان شما همچون مخلوقي مايه آبروريزي است! يكي اش هم زياد است. گرچه زن است اما حكم ابن زياد است! همچين است كه آدم بايد روي شست بعضي حرام زاده ها خاك بمالد! اين تن بميرد؛ اين مدلي اش را ديگر نديده بوديم؛ يعني ديده بوديم ولي نه ديگر اين مدلي اش را. اين يكي ديگر آخرش است. باز صد رحمت به آلبرايت! ننه مرده اگر بازي درمي آورد، ديگر مسخره بازي در نمي آورد. اين ولي شورش را ديگر درآورده است. همچين مي كند انگار ارث پدرش را از مسلمين طلب كار است! به قول «چيزه كوچولو» هرچي قطام كاشته، اين برداشته! مثل خروس جنگي مي ماند! خيال مي كند حالا چون شده وزيرخارجه بوش، تخم دوزرده كاشته. سياسوخته ورپريده تا كل جهان را به آشوب نكشاند، انگار آرام و قرار ندارد؛ وايستاده ينگه دنيا، مي گويد؛ لنگش كن! اگر مرد است -كه بدبختي نيست- يك تك پا بيايد ايران، تا نشانش بدهيم يك من ماست، چقدر كره دارد!؟ فكر كرده لاس وگاس هم براي خود شهري است. قديمي ها حكماً يك چيز مي دانستند كه مي گفتند؛ آب كه سر بالا مي ره، قورباغه، ابوعطا مي خواند! نه، لابد يك چيز مي دانستند كه مي گفتند؛ شهر كه شلوغ مي شه، قورباغه ها هم هفت تيركش مي شوند!... نوشتم قورباغه، ياد يك جوك افتادم؛ يارو آمريكايي بود، داشت راه مي رفت. پايش رفت روي دم يك قورباغه. قورباغه كه بدجوري مگسي شده بود، گفت: قور، قور، قور... قورومساق!!؟... يعني كه بعض اين يانكي ها صداي قورباغه ها را هم در آورده اند ديگر! اصلا من چيزي نمي نويسم؛ شما خودتان كلاهتان را قاضي كنيد. ما با اين ضعيفه چي كار بايد بكنيم كه گفته؛ «لشكركشي آمريكا براي آزادي مسلمين است»؟! به قول شما اگر ما مسلمان ها آزادي آمريكايي را نخواهيم، كي را بايد ببينيم؟ «باجناق آقاي چيز»

نوار پيروزي ها را قطع نكنيم

حسين قدياني
با رفتن به ميان مردم و شنيدن نظرات آنها به صورت مستقيم، مي توان ميان نظرسنجي هايي كه صادقانه برگزار شده، بانظرسازي هايي كه بخشي از پروژه عمليات رواني ستادهاي تبليغاتي نامزدهاست، تفاوت قائل شد و به اين حداقل نتيجه رسيد كه مجموع آراي نامزدهاي اصولگرا بالاتر از مجموع آراي جناج مقابل و نيز نامزدي است كه در برخي نظرسنجي ها نفر اول را به خود اختصاص داده است. اين مسئله گذشته از اينكه اجماع نامزدهاي اصولگرا را به يك ضرورت براي اطمينان از موفقيت در انتخابات تبديل مي كند، مؤيد پيروزي هايي چند براي جريان اصولگرا است. اول اينكه به همان ميزان كه آراي اصلاح طلبان در نظر مردم كم شده، اقبال مردم به اصولگرايان، افزايش يافته است. خيلي راحت مي توان به آراي نامزدهاي اين جريان- قبل از تشكيل- در انتخابات دوم خرداد و 18 خرداد رجوع و آن را با آراي كنوني شان مقايسه كرد تا فهميد كه سير صعودي آراي مردم نسبت به اصولگراها همچنان ادامه دارد. پيروزي ديگر جدا كردن خرج اصولگرايي از تحزب و پيوند اين جريان با تهذيب است. همين كه مديران مولود انقلاب، جرئت ابراز نظر در برابر پيران انقلاب كرده را يافته اند، خود امري مبارك است. اين اما هرگز به معناي تضاد يا تعارض ميان جوانان و پيران نيست بلكه تنها دميدن روح نشاط در كالبد مجروح مديريت اجرايي كشور است و بيانگر اين مهم كه از پيران انقلاب كرده، هدايت را بايد طلبيد و از مديران جوان محصول انقلاب، مديريت را. پيروزي سوم اما اميدوار كردن مردم است به كارآمد بودن نظام كه متأثر از اهمال دوم خردادي ها در دولت و مجلس به شدت زير سؤال رفته بود. به لطف خدا بعد از انتخابات شوراها و مجلس هفتم، اينك به نظر مي رسد با افزايش مشاركت مردم، آحاد جامعه به كار آمد بودن نظام اميدوارتر از هميشه هستند و به جريان اصولگرايي به عنوان نمادي براي كارآمدي نظام مي نگرند. چهارمين پيروزي هم چيزي نيست مگر اينكه تحت تأثير خدمات جريان اصولگرايي، مردم به اين نتيجه رسيدند كه چشم دوختن جماعتي اندك به بيرون از مرزها براي حل مشكلات كشورشان اشتباهي بزرگ و ناديده گرفتن استعداد جوانان و مديراني است كه از دل انقلاب برخاسته اند. پيروزي پنجم تحول گفتمان ها بود؛ اين روزها جناب آقاي خاتمي هم از عدالت سخن مي گويد و برخلاف آغازين روزهاي مسئوليتش به معيشت مردم و حل مشكلات اساسي آنها اهتمامي ديگر دارد.
¤¤¤
پيروزي اصولگرايان در انتخابات شوراها در حالي به دست آمد كه بي تعارف اكثر اصولگرايان، اميدي به اقبال مردم نسب به خود نداشتند؛ پيروزي در عين نااميدي اما در كنار توجه مردم، محصول عنايت خاص خداوند بود. اگر ما تقوي پيشه نكنيم و مصلحت ها را ناديده بگيريم، بعيد نيست اين عنايت از ما سلب شود و اصولگرايان در عين اميدواري، پذيراي شكست شوند. در شرايطي كه با كمي آينده نگري و گذشت مي توان رياست جمهوري را مترادف با سربازي براي جمهور كرد، حيف نيست با ندانم كاري، نوار پيروزي هاي اصولگرايان را قطع و مردم را نسبت به پيروزي بزرگ اين جريان جوان در روز 27 خرداد نااميد نماييم؟
¤¤¤
و اگر چه خيلي زود، دير مي شود اما هنوز دير نشده...

شيرخر بفروش و ديگر شيرخر!

آن زمان ها كه ميزان چيز طلب بودن آدم ها به دريافت پيام دوم خرداد توسط اوشان بستگي داشت، ماي آچمز حواسمان داشت به هوا پنالتي مي زد كه توپ به چيز دروازه خورد¤ و عدل آن زمان ملتفت پيام دوم خرداد شديم كه ديگر كار از كار گذشته بود و ميزان چيزطلب بودن آدم ها به تابعي براي متغيرهايي نظير بي نظير بوتو، چيزگارت تاچر، مادلين چيزبرايت و هكذا مايعاتي، مثل «شير»، آن هم از نوع «خري»اش تبديل شده بود.
حالا ما مانده ايم و يك عالمه پيام دوم خرداد كه پروردگار عالميان، عالم است با چه مشقتي توانستيم آن همه پيام را در وانفساي درگيري هاي مربوط به خط و خطوط و در پيچ وخم دعواهاي جناحي دريافت كنيم؛ كاش مبتكرين به جاي اينكه چيز روي چيز بگذارند يك دستگاه اختراع كنند تا با كمك آن بشود ضمن بو كردن كف دست، از بادكردن اين همه پيام دوم خرداد نزد آدم ها جلوگيري كند و هم اينكه كشور را از واردات كلي كالاي بنجل بي نياز سازد و به طريق اولي در زمينه مسائل ارزي، صرفه جويي به عمل آورد.
مع الچيز يا از همان اول نبايد ميزان چيزطلب بودن آدم ها را به زلف مؤلفه هايي نظير بي نظير بوتو و امثال ذلك گره مي زد يا هم اينكه بايد فكر اينجايش را مي كرد كه مصرف بيش از اندازه شير حمار اين عواقب را هم دارد كه جناب چيز آبادي برگردد و كيلومترها جلوتر از چريك چيز اصلاحات بنويسد:
«شارون و به ويژه معاون قدرتمندش ايهودالمرت به جد بر اين پندارند كه در بين فلسطيني ها، شريكي براي دستيابي به صلح وجود ندارد و صلح امكان پذيرنيست؛ ولي ادامه وضع موجود هم نه فقط امنيت اسرائيل را تأمين نمي كند، بلكه از دو جهت موجوديت اسرائيل را به خطر مي اندازد. جهت نخست، اين است كه فلسطيني هاي ساكن كرانه باختري و نوار غزه از درخواست خود براي تأسيس كشوري مستقل در اين سرزمين ها صرف نظر كنند و خواستار حقوق برابر شهروندي با يهوديان در چارچوب كشور اسرائيل شوند. جهت دوم هم اين است كه راديكاليسم در بين فلسطينيان بيش از پيش توسعه يابد و به منازعه جاري، ابعاد خشن تر و خونين تري دهد به طوري كه بي ثباتي و هرج و مرج بركل منطقه حاكم شود. بن مايه نقشه شارون و المرت اين است كه فلسطيني ها در آن سوي ديوار امنيتي به حال خود رها شوند تا سرنوشت شان در فقر، هرج و مرج و جنگ داخلي رقم بخورد، بدون آن كه دست شان به اسرائيل يا شهرك هاي يهودي نشين برسد!... اگر فلسطيني ها به تعهدات خود در چارچوب قطعنامه هاي شوراي امنيت سازمان ملل، پايبندي نشان دهند، شارون با ناكامي روبه رو مي شود اما اگر آنها بر اقدام مسلحانه به عنوان استراتژي مبارزه با اسرائيل اصرار ورزند و حتي ابتكارهايي چون توافقنامه صلح ژنو را نيز به عنوان راه حل سياسي بحران نپذيرند، در آن صورت شارون قادر خواهد بود كه متحدان اسرائيل را نسبت به ضرورت جدايي فيزيكي اسرائيلي ها و فلسطينيان متقاعد سازد، و متأسفانه]يك وقت اشتباهي «خوشبختانه» خوانده نشود!![ شارون نشان داده است كه از قدرت متقاعدكنندگي بالايي به ويژه در بين مقام هاي آمريكايي و بعضاً اروپايي برخوردار است.» (شرق26آذر)
¤ ¤ ¤
ملاي رومي يك بيت دارد، كه آن بيت نيز به نوبه خود يك مصرع دارد بدين مضمون؛ «گوش خر بفروش و ديگر گوش خر». حكماً بهتر بود اوشان مي گفت؛ «شير خر بفروش و ديگر شيرخر»!!
«آقاي چيز»
¤لازم به ذكر است اين بازي با نتيجه صفر بر هيچ به نفع داور خاتمه يافت.

حكايت ملاقات سعدي اسد و يعقوب قصاب!؟

در مراسم تدفين پاپ ژان پل اول، علي الظاهر در حالي كه سعدي اسد (از رؤساي جمهور اسبق سوريه و جد حافظ اسد) مي خواسته سوار ماشين بشود و برود، هارون قصاب (رئيس جمهور وقت رژيم اشغالگر و عموي موسي قصاب) جلو مي آيد و مي گويد: سلام عليكم. سعدي اسد به خيال اينكه طرف يكي از سران كشورهاي عربي است، برمي گردد و مي گويد سلام عليكم و ماچي لييكم،... كه يكهو دستش مي آيد كه بعله! يارو يعقوب قصاب بوده است. يك مرتبه اخلاقش مگسي مي شود و مي گويد: تا دل و روده ات را نريختم بيرون، برو از جلوي چيزم گم شو! طرف حالت ننه من غريبم به خود مي گيرد كه؛ اون از خاتمي¤، اون از رئيس جمهور لبنان، اين هم از تو. من خاك بر سر در كجا بايد احساس امنيت كنم؟ سعدي اسد جواب مي دهد؛ برو جزيره آدمخوارها تا كسي كاري به كارت نداشته باشد! بعد يعقوب قصاب كه بدجوري سيريش شده بود گفت: برگشتي سوريه يك سري به ما بزن! اسد هم نه گذاشت و نه برداشت، گفت: چرا وقتي رفتم سوريه؟... و بعد با كله رفت تو صورت مرتيكه قصابه! يعقوب پرسيد؛ چرا همچين مي كني؟ سعدي جواب داد: مردناحسابي، مگر نگفتي يك سري به ما بزن؟!
«باجناق آقاي چيز»
¤ اگر بعض خوانندگان از ما بپرسند كه؛ آن زمان، آقاي خاتمي آنجا چه كار مي كرد؟ ايشان شايد هنوز به دنيا هم نيامده بود. در جواب عارضيم؛ حق با شماست و اين قسمت بعدها به داستان اضافه شده است!

گاف تو گاف!؟

اينكه چرا ما يك ماه هر روز ستون مان به راه است، بعد چند روز پا در هواست، خودش يك موضوع علي حده است كه جا دارد در مورد آن دوازده جلد كتاب قطور نوشت و بدان وسيله خوانندگان را نسبت به كنه قضيه روشن كرد.
و اما برويم سروقت اصل تلخند امروز كه درباره «بحران كاغذ» است. همان طور كه ملاحظه مي كنيد كار اين بحران به جاهاي باريك، ايضاً تنگ و تاريك رسيده. يعني اينكه اگر فكر مي كنيد ستون تلخند، امروز به صورت «نگاتيو» كار شده، اشتباه مي كنيد. هيچ هم اين طور نيست. بلكه ما به دليل كمبود كاغذ مجبور شديم چيز امروز را با ماژيك سفيد روي آستر سياه كت مبارك مان بنويسيم و آستر را از كت كنده، همان طوري بدهيم براي چاپ!...]دينگ دينگ[... ظاهراً همراه مان است:
¤ بفرماييد.
- با جناب مستطاب آقاي چيز كسرالله قوزهم كار داشتم.
¤ باجناق ذليل مرده ما حال شان چطور است؟
- هي! نفسي مي رود و برمي گردد.
¤ صد سال سياه مي خواستم برنگردد!
- بله؟
¤ هيچي بابا. گفتم؛ صد سال به اين سال ها!!
- غرض از چيز؛ كيهان چند روز پيش در اعتراض به قطع برق بدون اطلاع مردم يك گزارشي نوشته بود كه شخصي در منزلش نشسته بود و يك دفعه برق قطع شد و بعد آيفون آپارتمان به صدا درآمد و مأمور برق خبر داد كه برق شان را اوشان قطع كرده...
¤ خب حالا اين وسط من بايد چه خاكي بريزم توي چيزم؟
- مي پري وسط، نمي گذاري حرفم را بزنم.
¤ بفرما.
- باجناقي كه شما باشيد؛ «چيزنامه شرق» همين را بهانه كرده، به خيال خودش از كيهان گاف گرفته.
¤ كار خوبي كرده؛ آخر اگر برق قطع شده است، آيفون خانه چطور صدا كرده؟ ديدي گزارش هاي كيهان، همين طور الابختكي است! ديدي همين طور قضا قورتكي عليه دولت الم شلنگه راه مي اندازد.
- ولي آقاي چيز! منزل اون آقا، خانه نبوده كه. آپارتمان بوده. آيفون آپارتمان هم كه برقش عمومي است و با قطع برق يك واحد، قطع نمي شود!
¤ خب حالا ديگر حال و حوصله ات را ندارم، مي خواهم چيز بنويسم؛ برادران حروفچيني منتظرند پس اين تلخند كي مي آيد!
بعله! داشتيم مي نوشتيم كه... داشتيم مي نوشتيم كه... نخير! رشته چيزمان پاره شد!
«آقاي چيز»

شب به ياد ماندني بچه هاي آقاي چيز

ديشب، نصفه هاي شب رفته بوديم مسجد ارك تا يك مقدار با خداي خودمان خلوت كنيم كه ديديم آن بنده خدايي كه جلومان نشسته و هاي هاي دارد گريه مي كند كسي نيست مگر يكي از بروبچ دانشگاه علم و صنعت. مزاحمش نشدم تا مراسم تمام شود. بعد از مراسم كه چراغ ها را روشن كردند، ديدم بعله! خودش است. زنخدانش را گرفتم و گفتم؛ دست خوش اخوي! با تعجب گفت: چي شده؟ گفتم؛ پدر صلواتي! چيزتان كم بود، آبتان كم بود كه دوباره الم شنگه به راه انداختيد. چيزطلبان خودشان دارند براي اصلاحات، فاتحه مي خوانند، اون وقت شما مي گيريد اوشان را به باد كتك، دوباره مظلوم نمايي كنند و بعد خر بيار باقالي بار كن! چي كارشان داريد؟ بگذاريد بنده خداها حالا كه به فلاكت افتاده اند راحت جون بدهند. آخر مگر...
دوستم پريد وسط حرفم و گفت: از تو بعيد است چيز كوچولو. مثل اينكه تو هم يواش يواش دارد باورت مي شود كه اگر دو نفر توي دانشگاه با هم دعوا كردند، حتماً كار، كار بسيجي هاست!
گفتم: پس لابد عمه من بود سخنراني آقاي آبراهام و چيززاده را ريخت به هم و رئيس دانشگاه را كت بسته تحويل وزارت علوم داد؟
گفت: تو فكر مي كني چند نفر براي گوش دادن به سخنان اين دوتا چيزطلب آمده بودند؟ گفتم؛ نمي دانم. گفت: دست بالا 30 نفر. خب، ما اگر مي خواستيم حال اوشان را بگيريم، 6 انگشتي نبوديم كه؛ عكسي از مراسم مي گرفتيم و مي داديم كيهان تا يك بار ديگر مشخص شود بدنه دانشجويي حضرات، ماشاءالله هزار شمس الواعظين چقدر چاق و فربه است!؟
زنخدانش را كه تا همان زمان دستم بود، رها كردم و دوباره گفتم؛ رئيس دانشگاه را چه مي گويي؟
گفت: ما گرچه از اوشان ناراحت بوديم كه چرا پاي پهلوان پنبه هاي باشگاه هاي سياسي را به دانشگاه مي كشاند و باعث به وجود آمدن برخي مسائل مي شود اما چيزمان هم تاب برنداشته بود كه با جناب رئيس، همچين كنيم.
پرسيدم؛ پس فكر مي كني اينها كه دانشگاه را به جنجال كشيدند چه كساني هستند؟ جواب داد؛ تو مگر اين چيزطلبان را نمي شناسي. لامروتها هر وقت مي بينند مردم به اوشان بي اعتنايي مي كنند، مثل فيلم هاي فارسي، چند نفر را اجير مي كنند تا بگيرندشان زير كتك، بعد همه كاسه كوزه ها را بياندازند گردن بسيج دانشجويي!! وانگهي اگر اوشان راست مي گويند و سناريويي در كار نبوده، بروند ببينند در اين چند سال چه كار كرده اند كه هر جا مي روند سخنراني، چند ده نفر مي آيند براي گوش دادن و چند صد نفر عليه اوشان موضع مي گيرند؟ دانشگاه مي روند، زايشگاه مي روند، آزمايشگاه مي روند، تهران مي روند، شيراز مي روند، چيزآباد مي روند، هر جا مي روند تعداد اعتراض كنندگان از مستمعين بيشتر است؟ خنديدم و گفتم؛ به قول تو اوشان آنقدر چيز، بالا آورده اند كه حكماً اگر براي سخنراني به قبرستان هم بروند، استبعادي ندارد مرده ها از قبر بيرون بيايند و به اوشان اعتراض كنند و هيچي هيچي فضاي قبرستان را متشنج كنند!!؟
¤¤¤
در حالي كه ديگر چيزي به اذان صبح نمانده بود از دوستم جدا شدم؛ حاج منصور هم قربانش بروم فكر نمي كند كه مردم ممكن است كار و زندگي داشته باشند! 2 نصف شب شروع مي كند، يك ريز تا 5/3، 4 مي خواند. از طرف ديگر اين باباي ما هم يك خورده خلقش تنگ است. مثلا ديشب همين كه بعد از مراسم گوله كردم بروم خانه، آمد جلوي در و درآمد كه: اينجا خانه آقاي چيز است، قهوه خانه مش قنبر نيست كه هر موقع عشقت كشيد بري، بيايي! بعد گفتم؛ حالا مي گذاريد بيايم داخل! گفت: نخير! امشب را عجالتاً در پارك بخوابي، از فردا آدم مي شوي، به جاي مسجد ارك مثل من و مادرت مي روي «كانون چيز» به موقع برمي گردي خانه. حالا زود بروگمشو، نمي خوام ريختت را ببينم؛ پسره چيز به حرام!
آقا، ما را مي گويي. مثل اين بدبخت بيچاره ها، حيرون شديم توي خيابان ها، كه يكهو ديدم يكي دارد صدايم مي كند. برگشتم... باور كردني نبود؛ چيزه كوچولو بود! گفتم غلط نكنم تو را هم خانه راهت ندادند؟ گفت: آره! رفته بودم سعيد حداديان، مسجد امام حسن، برگشتني، بابا گفت: جمعيت چقدر آمده بود؟ گفتم؛ تا دل تان بخواهد. دوباره پرسيد؛ همه، بروبچ بودند ديگر؟ گفتم؛ نه اتفاقاً از هر تيپي آمده بودند! بعد مثل اينكه عصباني شده باشد گفت: در كانون چيز كه آقا ابراهام و حجت الامسال هرمنوتيك سخنراني مي كنند، پشه هم پر نمي زند، به چه حقي همه ملت جمع مي شوند در چنين مجالسي؟ گفتم؛ حالا اين وسط تقصير من چيست؟ گفت... گفتم...¤
«چيز كوچولو»
پانوشت:
¤ با كمال تأسف، و به دليل كمبود جا اگر مي خواستيم كل ماجراي ديشب را براي شما بنويسيم، مجبور بوديم صفحه را تا بالا به «تلخند» اختصاص دهيم، كه عمراً اجازه بدهند! فقط اين را بگويم و خلاص؛ نصف شبي ديدم چيزه كوچولو بدجوري ترسيده بود، ديدم چي كار كنم، چي كار نكنم، تصميم گرفتم يك لطيفه برايش تعريف و حالشو رديف كنم: «مي گن يارو آشغال مي ره تو چشمش، ساعت 9 شب سركوچه واميسه!!» چيزه كوچولو كه ديدم غش غش خنديد، يكي ديگه تعريف كردم: «پدر ديك چني مي ميره، به بوش مي گن يك جوري به خانواده اش خبر بده كه سكته نكنند. بوش هم مي رود خانه ديك چني و به اعضاي خانه مي گويد: كريستف كلمب كي بود؟ همه مي گويند؛ كاشف آمريكا. بوش مي پرسد؛ آخرش چي شد؟ اعضاي خانواده چني مي گويند؛ مرد! خلاصه، همين طور گراهام بل و اديسون و چند تا مخترع ديگر را مي پرسد. بعد روبه اعضاي خانواده چني مي كند و مي گويد: حالا باباي شما چه پخي بود كه نميرد!؟» ... و يكي ديگر: «از همان ياروهه ستون «گفت و شنود»، دوباره مي پرسند؛ برج آزادي بلندتر است يا برج ميلاد؟ طرف اين بار مي گويد، برج ميلاد... و خلاصه، چيز ميزند به جوك!!