ناصر پلنگي، خرمشهر و مسجد جامع
اميرحسين فردي
اولين روز كار است، عصر دوشنبه، 13فروردين .86 همه همكاران نيامده اند.
تحريريه
نسبت به روزهاي عادي خلوت است. بعد از تبريك عيد و حال و احوال پرسي جاي
خودم مي نشينم. مثل هميشه آرش فهيم خبرهايش را مي آورد.
به خط لرزان آرش
كه نگاه مي كنم، خنده ام مي گيرد و مي گويم: «آرش معلوم است كه تعطيلات
دست به قلم نبرده اي. خط ات درب و داغون شده!» طبق معمول مي خندد و مي
گويد: «بله، البته هرچه شما بفرماييد!» نگاهش مي كنم و مي خندم.
براي
ديدن نخستين خبرهاي سال هيجان پنهاني دارم. دوست دارم بدانم اولين خبرهاي
ستون ادب و هنر كدامند و چه هستند. تند و تند مي خوانم. در ميان انبوه
خبرها، اين خبر را مي بينم: «ناصر پلنگي مرمت نقاشي 25ساله مسجد جامع
خرمشهر را آغاز كرد.» اين خبر برايم خيلي تازه است. نمي توانم باور كنم.
ناصر پلنگي، خرمشهر، مسجد جامع نقاشي. بي اختيار از عصر روز دوشنبه
13فروردين 86پرتاب مي شوم به زمستان سال .60 سال ها و ماه هاي اول حوزه
انديشه و هنر اسلامي و نخستين آشنايي ها. روزهاي نوشتن و نقاشي كردن و
تئاتر و فيلم، شب هاي تفنگ و نگهباني و باغ بزرگ حوزه. ناصر را همان روزها
ديدم. ساده، صميمي، پرشور و خستگي ناپذير با پرتره هاي معروفي از شهيد
چمران و رزمنده اي با چشم هايي كه خشم و اراده در آن شعله مي كشيد. ناصر،
يك پايش در مسجد جامع خرمشهر بود و يك پايش در حوزه اينجا كار، آنجا كار،
كار، شب و روز. همپاي رزمندگان و ناصر عزيز همدوش حبيب صادقي، حسين
خسروجردي، كاظم چليپا، محمد رجبي، ابوالفضل عالي و گويا مي خواستند همه
ايثارها و ارزش ها و شجاعت هاي ملتي را به تنهايي به تصوير بكشند. ناصر با
آن آرامش و اطمينان قلبش، با آن نجابت و همت بلندش، خيلي برايم دوست داشتني
بود. ساعت ها پيشش مي نشستم و او روي بوم رنگ مي گذاشت، خلق مي كرد. لبخند
مي زد. غرق در لذت مي شد و من هم همين طور. سال ها گذشت. دست روزگار هر
كداممان را به گوشه اي پرتاب كرد. كمتر همديگر را مي ديديم. يك بار در
مهماني حوزه، چشمم به چشم ناصر افتاد. حالش را پرسيدم. از زمين، شهردار آن
وقت و ساختمان گفت. ته دلم نگران شدم. ديدم اين ناصر با آن ناصر آن سال ها
يك كمي فرق كرده. گذشت، يك بار از آشنايي سراغش را گرفتم. بهشت زهرا بوديم،
در طواف مزار شهدا، به تلخي گفت: «رفت!» پرسيدم: «كجا؟» گفت: «استراليا،
ظاهرا كه براي هميشه!»
و دلم بيشتر گرفت. مثل غروب هاي دلگير بهشت زهرا.
ناصر پلنگي، ناصر آن تابلوهاي ماندگار، ناصر خرمشهر، ناصر مسجد جامع و آن
نقش هاي حماسي اش. حالا ناصر سيدني، ناصر ملبورن، ناصر استراليا، نه، نمي
توانستم باور كنم، اما بايد مي پذيرفتم كه ناصر رفت و با خودش همه آن
خاطرات و حماسه ها را برد.
ولي امروز، يعني عصر روز 13فروردين سال 86،
در خبر مي خوانم كه ناصر به ايران برگشته، ناصر به خرمشهر رفته، ناصر به
فكر نقاشي هاي مسجد جامع است. اين بار خيلي خوشحال مي شوم. دلم مي خواهد
ببينمش ، به او خوش آمد بگويم و بگويم كه خبر آمدنش به ايران، بهترين خبر
روز اول سالم بود. بگويم كه خبر رفتنش چقدر برايم دلگير بود و از آمدنش چشم
هايم روشن شد.
بسم رب النور