م. فرقاني
در احوالات يكي از اولياي خدا آورده اند كه در ابتداي كار مردي لاابالي بود و به مجلس خماران مي رفت و پيوسته در عيش و هوس سر مي كرد... تااينكه يكروز كه از بزم خماران بيرون زده بود در ميانه راه كاغذي يافت كه بر روي آن نوشته بود «بسم الله الرحمن الرحيم»... كاغذ را برداشت و در جيب كرد و از بازار كه مي گذشت شيشه اي عطر خريد و آن كاغذ را معطر كرد و به حرمت نام مبارك آفريدگار آن را بر بالاي رف خانه اش گذاشت. همان شب بزرگي خواب ديد كه برو به فلان كس بگو به حرمت آنكه نام ما را عزت نهادي و تكريم كردي نامت را در دنيا و آخرت پرآوازه سازم و عزيزت دارم. آن بزرگ خواب را انكار كرد كه او مردي فاسق است، من چگونه سراغ وي روم كه حق تعالي تو را چنين پيامي داده است؟!
اما دو بار ديگر همان رؤيا تكرار شد و او در صحت آن يقين كرد.
بامداد چون از خواب برخاست آن مرد را طلب كرد. گفتند: به مجلس خمر رفته است. نشاني را گرفت و به درب آن خانه رسيد. كسي بيرون آمد... عالم سراغ آن مرد را گرفت كه بگوئيد شخصي براي تو پيغامي آورده است. آن مرد داخل رفت و برگشت و گفت: مي گويد پيغام از طرف كيست؟! عالم گفت: به او بگوئيد كه از طرف خداي پيغام برايت آورده ام... قاصد چون سخن عالم را به مرد رساند... مرد سر برهنه و پاي برهنه بيرون دويد. يارانش فرياد زدند كجا مي روي كه تازه نشسته ايم مرد ضجه كنان ياران را وداع كرد و گفت: اي ياران مرا خوانده اند رفتم و شما را بدرود كردم كه ديگر هرگز مرا در جمع خود نخواهيد ديد.
پس چنان شد كه هيچكس نام وي را نشنيد مگر كه راحتي از وي به او رسيد... طريقه زهد و تقوا پيشه كرد و به مدارج بالا رسيد.
ديده بگشا!
ما را همواره مي خوانند اما افسوس كه تنها عده اي معدود اين ندا را بگوش جان مي شنوند. قاصدان او پيامش را براي ما تكرار مي كنند.
... كاش قلب ما اين پيام ها را بگيرد.
آنكه دردهاي مردم را براي متوليان مي نويسد، يا بازگو مي كند... پيام او را مي رساند. آنكه از عشق، ايمان، اميد و فرداها سخن مي گويد پيام او را مي رساند...
پيام او همواره به ما ابلاغ مي شود و ما را همواره مي خوانند... اما افسوس تنها عده اي معدود صداي خداوند را مي شنوند و پيام او را مي فهمند!