ديشب، نصفه هاي شب رفته بوديم مسجد ارك تا يك مقدار با خداي خودمان خلوت كنيم كه ديديم آن بنده خدايي كه جلومان نشسته و هاي هاي دارد گريه مي كند كسي نيست مگر يكي از بروبچ دانشگاه علم و صنعت. مزاحمش نشدم تا مراسم تمام شود. بعد از مراسم كه چراغ ها را روشن كردند، ديدم بعله! خودش است. زنخدانش را گرفتم و گفتم؛ دست خوش اخوي! با تعجب گفت: چي شده؟ گفتم؛ پدر صلواتي! چيزتان كم بود، آبتان كم بود كه دوباره الم شنگه به راه انداختيد. چيزطلبان خودشان دارند براي اصلاحات، فاتحه مي خوانند، اون وقت شما مي گيريد اوشان را به باد كتك، دوباره مظلوم نمايي كنند و بعد خر بيار باقالي بار كن! چي كارشان داريد؟ بگذاريد بنده خداها حالا كه به فلاكت افتاده اند راحت جون بدهند. آخر مگر...
دوستم پريد وسط حرفم و گفت: از تو بعيد است چيز كوچولو. مثل اينكه تو هم يواش يواش دارد باورت مي شود كه اگر دو نفر توي دانشگاه با هم دعوا كردند، حتماً كار، كار بسيجي هاست!
گفتم: پس لابد عمه من بود سخنراني آقاي آبراهام و چيززاده را ريخت به هم و رئيس دانشگاه را كت بسته تحويل وزارت علوم داد؟
گفت: تو فكر مي كني چند نفر براي گوش دادن به سخنان اين دوتا چيزطلب آمده بودند؟ گفتم؛ نمي دانم. گفت: دست بالا 30 نفر. خب، ما اگر مي خواستيم حال اوشان را بگيريم، 6 انگشتي نبوديم كه؛ عكسي از مراسم مي گرفتيم و مي داديم كيهان تا يك بار ديگر مشخص شود بدنه دانشجويي حضرات، ماشاءالله هزار شمس الواعظين چقدر چاق و فربه است!؟
زنخدانش را كه تا همان زمان دستم بود، رها كردم و دوباره گفتم؛ رئيس دانشگاه را چه مي گويي؟
گفت: ما گرچه از اوشان ناراحت بوديم كه چرا پاي پهلوان پنبه هاي باشگاه هاي سياسي را به دانشگاه مي كشاند و باعث به وجود آمدن برخي مسائل مي شود اما چيزمان هم تاب برنداشته بود كه با جناب رئيس، همچين كنيم.
پرسيدم؛ پس فكر مي كني اينها كه دانشگاه را به جنجال كشيدند چه كساني هستند؟ جواب داد؛ تو مگر اين چيزطلبان را نمي شناسي. لامروتها هر وقت مي بينند مردم به اوشان بي اعتنايي مي كنند، مثل فيلم هاي فارسي، چند نفر را اجير مي كنند تا بگيرندشان زير كتك، بعد همه كاسه كوزه ها را بياندازند گردن بسيج دانشجويي!! وانگهي اگر اوشان راست مي گويند و سناريويي در كار نبوده، بروند ببينند در اين چند سال چه كار كرده اند كه هر جا مي روند سخنراني، چند ده نفر مي آيند براي گوش دادن و چند صد نفر عليه اوشان موضع مي گيرند؟ دانشگاه مي روند، زايشگاه مي روند، آزمايشگاه مي روند، تهران مي روند، شيراز مي روند، چيزآباد مي روند، هر جا مي روند تعداد اعتراض كنندگان از مستمعين بيشتر است؟ خنديدم و گفتم؛ به قول تو اوشان آنقدر چيز، بالا آورده اند كه حكماً اگر براي سخنراني به قبرستان هم بروند، استبعادي ندارد مرده ها از قبر بيرون بيايند و به اوشان اعتراض كنند و هيچي هيچي فضاي قبرستان را متشنج كنند!!؟
¤¤¤
در حالي كه ديگر چيزي به اذان صبح نمانده بود از دوستم جدا شدم؛ حاج منصور هم قربانش بروم فكر نمي كند كه مردم ممكن است كار و زندگي داشته باشند! 2 نصف شب شروع مي كند، يك ريز تا 5/3، 4 مي خواند. از طرف ديگر اين باباي ما هم يك خورده خلقش تنگ است. مثلا ديشب همين كه بعد از مراسم گوله كردم بروم خانه، آمد جلوي در و درآمد كه: اينجا خانه آقاي چيز است، قهوه خانه مش قنبر نيست كه هر موقع عشقت كشيد بري، بيايي! بعد گفتم؛ حالا مي گذاريد بيايم داخل! گفت: نخير! امشب را عجالتاً در پارك بخوابي، از فردا آدم مي شوي، به جاي مسجد ارك مثل من و مادرت مي روي «كانون چيز» به موقع برمي گردي خانه. حالا زود بروگمشو، نمي خوام ريختت را ببينم؛ پسره چيز به حرام!
آقا، ما را مي گويي. مثل اين بدبخت بيچاره ها، حيرون شديم توي خيابان ها، كه يكهو ديدم يكي دارد صدايم مي كند. برگشتم... باور كردني نبود؛ چيزه كوچولو بود! گفتم غلط نكنم تو را هم خانه راهت ندادند؟ گفت: آره! رفته بودم سعيد حداديان، مسجد امام حسن، برگشتني، بابا گفت: جمعيت چقدر آمده بود؟ گفتم؛ تا دل تان بخواهد. دوباره پرسيد؛ همه، بروبچ بودند ديگر؟ گفتم؛ نه اتفاقاً از هر تيپي آمده بودند! بعد مثل اينكه عصباني شده باشد گفت: در كانون چيز كه آقا ابراهام و حجت الامسال هرمنوتيك سخنراني مي كنند، پشه هم پر نمي زند، به چه حقي همه ملت جمع مي شوند در چنين مجالسي؟ گفتم؛ حالا اين وسط تقصير من چيست؟ گفت... گفتم...¤
«چيز كوچولو»
پانوشت:
¤ با كمال تأسف، و به دليل كمبود جا اگر مي خواستيم كل ماجراي ديشب را براي شما بنويسيم، مجبور بوديم صفحه را تا بالا به «تلخند» اختصاص دهيم، كه عمراً اجازه بدهند! فقط اين را بگويم و خلاص؛ نصف شبي ديدم چيزه كوچولو بدجوري ترسيده بود، ديدم چي كار كنم، چي كار نكنم، تصميم گرفتم يك لطيفه برايش تعريف و حالشو رديف كنم: «مي گن يارو آشغال مي ره تو چشمش، ساعت 9 شب سركوچه واميسه!!» چيزه كوچولو كه ديدم غش غش خنديد، يكي ديگه تعريف كردم: «پدر ديك چني مي ميره، به بوش مي گن يك جوري به خانواده اش خبر بده كه سكته نكنند. بوش هم مي رود خانه ديك چني و به اعضاي خانه مي گويد: كريستف كلمب كي بود؟ همه مي گويند؛ كاشف آمريكا. بوش مي پرسد؛ آخرش چي شد؟ اعضاي خانواده چني مي گويند؛ مرد! خلاصه، همين طور گراهام بل و اديسون و چند تا مخترع ديگر را مي پرسد. بعد روبه اعضاي خانواده چني مي كند و مي گويد: حالا باباي شما چه پخي بود كه نميرد!؟» ... و يكي ديگر: «از همان ياروهه ستون «گفت و شنود»، دوباره مي پرسند؛ برج آزادي بلندتر است يا برج ميلاد؟ طرف اين بار مي گويد، برج ميلاد... و خلاصه، چيز ميزند به جوك!!