آيا امروز مي توان در خون اميرمؤمنان(ع) شريك بود؟ «نه» به اين پرسش گفتن آسان نخواهد بود آن گاه كه معلوم شود علي عين عدالت و جان مايه آن است. و هر كس كه تا قيام قيامت پنجه بر صورت عدالت كشد، زخم بر پيكري مي زند كه اميرمؤمنان روح و هويت آن است.
مگر امام در جواب توقع طلحه و زبير كه مي گفتند «با تو بيعت مي كنيم بر اينكه شريك تو در قدرت و حكومت باشيم»، نفرمود «نه، بلكه شريك هستيد در قوت بخشيدن و ياري دادن به هنگام ناتواني و درماندن در سختي»(خطبه 202 نهج البلاغه). آيا در پيرامون خويش نمي توانيم رجالي را شماره كنيم كه چنان رويكردي به سياست و حكومت دارند. آيا برخي از همان زياده خواهان و خاصه خواران در بحبوحه فتنه تيرماه 78 پيغام و پسغام به مقامات ارشد كشور نمي دادند كه به برخي توقعات ما تن دهيد و برخي عزل و نصب ها را به خواست ما انجام دهيد، ما هم قول مي دهيم آشوب را بخوابانيم؟!
امتيازخواهي و مستثنا شدن از معيارها و حدود الهي كه حكومت اسلامي اساساً براي آن تحقق معيارها تأسيس مي شود، تمام مسئله اي بود كه راه متنفذين بيعت كننده را از امام جدا كرد، كه علي نمي توانست با عامه مردم به يك منطق و زبان سخن گويد و با صاحبان نفوذ و قدرت و ثروت با منطقي ديگر. از علي برنمي آمد كه بر مردم عادي حد جاري سازد اما صاحب منصبان- چه اموي باشند چه هاشمي و چه ديگر خاصان-مصونيت قضايي و سياسي داشته باشند. علي مي توانست از حق خود چشم پوشد و درباره بيعتش با خلفا بگويد «همانا مي دانيد كه سزاوارتر از ديگران به خلافت منم. به خدا سوگند گردن مي نهم تا آن زمان كه مرزهاي مسلمين ايمن باشد و كسي را جز من ستمي نرسد»(خطبه 74) اما هرگز نتوانست تن دهد كه حقوق پابرهنگان بي دست وپا و مظلوم را كه اغلب صدايشان به جايي نمي رسد، چونان طعمه اي به دندان گيرند و هر يك به گوشه اي كشند كه خود خطاب به اشعث بن قيس والي آذربايجان گوشزد كرده بود «و ان عملك ليس لك بطعمه و لكنه في عنقك امانه... كاري كه برعهده توست طعمه اي براي تو نيست بلكه امانتي است بر گردنت»(نامه5)
امام در مطالبه همان حق پايمال شده اي بود كه مردم، اما آنها كه در ميانه امام و امت قرار داشتند و بايد اين دو را در برابر جبهه زياده خواهي و طغيان به هم پيوند مي دادند، خود مسئله و معضل شدند و ميان امام و امتي كه هر دو در طلب عدالت بودند، شكاف انداختند تا آنجا كه مستضعفان زجركشيده، از جبهه علي گسيخته و پراكنده شدند. از اين جا به بعد حاكميت، دوگانه و حكومت عدل فشل شد. امام فرمان مي داد اما اقتدار و آمريت او كه بنياد مقوم هر حكومتي است، دستخوش نافرماني و بي عملي و سرپيچي بود. امام جبهه و سپاه تشكيل مي داد تا خروج كنندگان و سركشان و فزون خواهان را سر جاي خود بنشاند اما نخبگان دو چهره اي چون ابوموسي اشعري و اشعث بن قيس، با زباني دوپهلو مردم را در حيرت و ترديد و تزلزل فرو مي بردند.
امام آن زمان كه خواست سركشان جمل (طلحه و زبير) را سرجايشان بنشاند، از ابوموسي اشعري خواست سپاه كوفه را جمع كند و به لشكر حضرت بپيوندد اما ابوموسي كه ادعاي صلح خواهي و تقوا و زهد داشت ادعا كرد از پيامبر شنيده كه فتنه اي درمي گيرد در آن فتنه، در خانه هاتان بنشينيد و زه كمان ها بگشاييد. و امام شهادت داد كه همين عنصر را روزي وسط معركه خواهند آورد. و آوردندش آن مدعي انزوا و گوشه گيري از سياست را؛ آن روز كه با خدعه عمروعاص جنگ صفين به حكميت منجر شد و شورشيان سپاه امام، از حضرت خواستند كه ابوموسي را حكم خويش قرار دهد.
اما همه دردسرهاي علي، مربوط به منافقان نبود. او ياران نزديك خود را نيز، اگر در انجام مأموريت كوتاهي مي كردند، مورد عتاب قرار مي داد. از جمله،كميل بن زياد كه همنشين امام بود و سرانجام در صفين به فيض شهادت نائل آمد، آن زمان كه والي هيت بود با كم توجهي نسبت به مسئوليت خطيري كه داشت، اسباب ناخرسندي امام را فراهم كرده بود: «دليري تو در حمله به قرقيسيا و رها كردن مرزهايي كه تو را بر آن گمارده ايم و كسي در آنجا نيست كه آن را بپايد و سپاه دشمن را دور نمايد، انديشه و رأيي نارساست. تو پلي شده اي تا از دشمنانت هر كس كه خواهد از آن بگذرد و بر دوستانت غارت برد. نه قدرتي داري كه با تو ستيزند، نه از تو ترسند و از پيشت گريزند. نه مرزي را تواني بست، نه شوكت دشمن را تواني شكست. نه نياز مردم شهر را برآوردن تواني و نه امير خود را راضي گرداني»(نامه61)
يا، منذربن جارود ديگر والي امام در يكي از مناطق كه حضرت در نامه اي عتاب آلود (نامه 71 نهج البلاغه) خطاب به وي نوشت: «آنچه درباره تو به من خبر داده اند اين است كه از فرمانبرداري هواي نفس دست برنمي داري و ذخيره اي براي آخرت خويش نمي گذاري. دنياي خود را آباد مي كني با ويران كردن آخرت، و با خويشاوندان خود مي پيوندي به قيمت بريدن از دين. اگر آنچه از تو به من رسيده درست باشد، شتر و تبار و بندپاي افزارت از تو بهتراست و آن كه چون تو باشد، درخور آن نيست كه پاسداري مرزي را تواند يا كاري را به انجام رساند يا رتبت او را برافرازند يا در امانتي شريكش سازند».
در چنين غربت غمباري بود كه امام در اواخر عمر مبارك خود هرگاه از ياراني چون عمارياسر، ابن تيهان، ذوالشهادتين و... ياد مي كرد بي اختيار چون ابربهاري به گريه مي افتاد حتي اگر در ملأعام بود. خيانت و سست عنصري مدعيان همراهي چنان با توطئه هاي دشمنان مترصد جمع آمده بود كه صبر بي مثال علي توان تحمل آن را نداشت و... آن ضربت كه فرود آمد و گاه ديدار رسول خداو فاطمه زهرا سلام الله عليهما رسيد، فرياد رستگاري از حنجره مجروح مولا برخاست. امام ساعاتي پيش از شهادت هم كه در بستر افتاده بود، در اين باره فرمود «به خدا كه با مرگ، چيزي سراغ من نيامد كه آن را ناخوش دارم يا زشت شمارم. بلكه چون جوينده آب به شب هنگام بودم كه ناگهان به آب رسد يا جوينده اي كه آنچه را طالب است، يابد و آنچه نزد خداست، براي نيكوكاران بهتر است» (نامه 23نهج البلاغه).
¤ ¤ ¤
دعوي ولايت ساده است اما بر سر ادعاماندن، همان امتحان و ابتلاي بزرگي است كه پروردگار بارها در وحي خويش خبر داده است. و مگر روزي از روزگاران خواهد آمد كه نسل بشر بتواند از چنان آزموني برجهد و بگريزد؟!
مي شود جماعتي را سراغ گرفت كه در امن و عافيت نشسته اند و اظهار فضل مي كنند كه رهبري بايد چنين كند و چنان نكند يا كاش ايشان به ميدان بيايد و فلان اقدام را صورت دهد. چنين نگاهي بد فهميدن مسئله ولايت و رهبري است. ولي امر در هر زماني مدد و حمايت مي خواهد وگرنه قوم بد كردار موسي هم مي گفتند تو و خدايت وارد شهر شويد و بجنگيد، پيروز كه شديد ما هم وارد مي شويم.
عبرت هاي تاريخ به ما مي گويند آنها كه دعوي ولايت دارند بايد خود را پاكباخته و پيشاهنگ آوردگاه عدالت ببينند نه آن كه ولي امر را سپربلا سازند و خود درامان بمانند. تاريخ انقلاب ما چه در زمان حضرت امام و چه امروز، كم از اين مدعيان نديده و نكشيده است.
معانداني كه آشكارا دم از دوگانه كردن حاكميت مي زنند و مي كوشند پروژه قدرت هاي زخم خورده را در ايران عملياتي كنند، به كنار. اما در جبهه اصولگرايي هم برخي مدعيان هستند كه اداي تكليف نمي كنند و جز بار خاطر نيستند.
جبهه اصولگرايي نيازمند تبيين دوباره بر مبناي ملاك هاي علوي مورد اشاره رهبر فرزانه انقلاب است، ملاك هايي نظير پاسخگويي، خدمت رساني به مردم، عدالت طلبي، مبارزه با فقر و فساد و تبعيض، و نهايتاً تكريم واقعي مردم. آنها كه در حوزه مسئوليت خويش در اين راه قدم برمي دارند، اصولگرايان حقيقي هستند و روز به روز بايد بر كثرت اين جريان افزوده شود.
خلاصه كلام، ما سرباز ولايتيم نه اينكه ولي امر سپر بلاي ما باشد. هر كس غير از اين مي گويد و مي پويد، خارج از حلقه علويان است.
تاريخ درس هاي بسياري براي ما دارد از سيره و شيوه جماعتي كه از دل سپاه امام، عدالت را به مسلخ بردند و فاتح بدر و خيبر و خندق را زمين گير كردند.
محمد ايماني