به خاك پاي حيدر كرار
در شعله سرخ گون شمع
ابن ملجم آنچنان مشتاق ديدار علي است كه سر از
پا نمي شناسد. شيدايي او در پاي علي، از شيدايي يك مريد به مراد اعظم خود،
پيشي گرفته است؛ تا آنجا كه او هرگاه مي بيند علي قصد سوار شدن بر مركبش را
دارد، جلو مي دود. دستهايش را بهم قلاب مي كند و براي علي، ركاب مي گيرد.
هرگاه علي را در راه رفتن به مسجد مي يابد، مي دود تا به او برسد در پشت
سرش قرار گيرد و وي را تا مسجد، همراهي كند. حالا هم پشت در خزانه كوفه
ايستاده است. اين پا و آن پا مي كند و بي تاب ديدار علي است. علي، امروز را
به پرداخت سهم قبايل عرب، از خزانه كوفه اختصاص داده است و ابن ملجم،
نماينده قبيله مرادي است. او هر از چندي براي دريافت جيره خود و خاندانش،
به كوفه مي آيد؛ و مقدم بر وظيفه خود، بيشتر تمايل دارد تا علي را ببيند.
براي اين ديدار شوقي بزرگ دارد. به همين خاطر وقتي مي بيند صف طويل
مراجعين، آرام آرام جلو مي رود، بي طاقت مي شود.
بالاخره نوبت به ابن
ملجم مي رسد. پا به درون خزانه مي گذارد. در تاريك روشن اتاق، جلو مي رود.
در پاي علي، فرو مي شكند، تعظيم مي كند و اكرام مي بيند. بايد قدري صبر كند
تا محاسبه علي تمام شود و دستخط او نوشته شود. در اين مدت به شيفتگي تمام،
مشغول تماشاي علي است. در اين مكان و اين مقام علي چه تماشايي شده است! در
شعله سرخ گون شمع، چهره آفتاب سوخته علي از هيبت يك رب النوع، فراتر است.
قداست پيغمبران را دارد و از آدمي، مي گذرد.
علي، دستخط را جلو چشمان
ابن ملجم مي گيرد. ابن ملجم ناگهان به خود مي آيد. دست دراز مي كند تا آن
را بگيرد. براي لحظه اي نگاهش به نگاه علي، گره مي خورد. علي زير لب زمزمه
مي كند: «در شگفتم از آنكه من مي خواهم او را از سرنوشتي تيره و تار برهانم
و او درصدد است تا چهره مرا به خون سرم رنگين كند.»
ابن ملجم دستش را
عقب مي كشد و وحشت سراپايش را مي گيرد. به خودش دلداري مي دهد: «نه! سخن
علي در حق من نيست. خطاب علي، به من نيست. همه عالم و آدم اندازه محبت من
را به او مي دانند! اين گمان قطعاً در حق ديگري است.» او همچنان با خودش
كلنجار مي رود. و وقتي به خود مي آيد كه علي، خزانه را ترك گفته است.
در
آن لحظه در باور هيچكس نمي گنجد كه چند سال بعد در چنين شبهايي، دست ابن
ملجم، از آستين نيرنگ و كينه بدر مي آيد تا حيدركرار را در بستر احتضار
بيندازد. و ركابي تبديل به شمشيري آغشته به سم القاتل گردد. آيا براي همين
نيست كه حضرت در لحظه ضربت خوردن مي فرمايد: «به خداي كعبه، كامياب شدم»؟
مريم صباغ زاده ايراني
بسم رب النور