هم آه و هم مزاح جدايي محمود از اسي !
هم آه و هم مزاح جدايي محمود از اسي !
حسين قدياني
خيلي زور زدم بلكه يك جوري اين نوشته را بگنجانم در قالب ستون «خبرگزاري چيزنا» اما نشد. يعني نشد كه نشد! هر چه هست، شد همين كه مي بينيد. ذكر اين نكته لازم است كه اسامي اين متن كاملا به صورت تصادفي - منتهي با كروكي افسر جنگ نرم!- انتخاب شده اند:
فنايي: «اخراجي هاي دولت» را همان طور كه دستور داده بوديد، كليد زديم؛ الان از «هرند» تا «اشتهارد» جملگي ديپورت شده اند؛ يه دونه باشي جناب اسي!
اسي: في الحال نوبت «حيدر» است؛ حكما براي اينكه صداي «محمود» در نيايد، مي نويسيم «عزل»، مي خوانيم «استعفا»! گوشت كه با من هست؟!
فنايي: بله خب، ديگه ديگه!... البته جسارت است قربان! همچنان كه ملت نوشتند «دكي» و ما خوانديم «اسي»!
اسي: احتياط كن! اولا «دكي» نه و «دكتر». ثانيا نبايد كاري كنيم دكتر به ما شك كند. ما بايد پله پله دوستان واقعي دكتر را از وي جدا كنيم.
برناانديش: ولي اين دست فرمان كه شما داريد با آن حركت مي كنيد، حكايت «پله برقي» است!
اسي: به «آسانسور» هم مي رسيم!
فنايي: راستي جناب اسي! از حرفهاي 2 پهلويي كه مي زنيد و بعد زيرآبي مي رويد و دكتر را دچار دردسر مي كنيد؟ قصد خاصي داريد؟!
اسي: حتي المقدور بايد كاري كرد كه قطار دولت از ريل خدمت خارج شود. يعني افكار من بايد «تيتر يك» شود، نه «كار دولت». منتهي بايد اينگونه در سايت و خبرگزاري جا بياندازي كه انگار همه منتقدين من، با دكتر مشكل دارند! اين نكته خيلي مهمي است. بعد هم به منتقدين جواب بده كه مگر بزرگان نگفتند مسائل را «اصلي-فرعي» نكنيد؟! من افكار خودم را كه در سر دارم، به مرور عملياتي مي كنم. پول هم خرج مي كنم؛ اگر سكوت كردند كه ترقي مي كنم و پله برقي را مي كنم آسانسور، ولي اگر حرفي زدند و اعتراض كردند، دكتر را تا هنوز رئيس جمهور هست، مي اندازم وسط و خودم مثل كروبي كه هفته اي 3 بار استخر مي رود، زيرآبي مي روم... به هر حال سكه سران فتنه را كه بچرخاني، مرا مي بيني، اما بهتر آن است كه به جاي من، دكتر را ببيني!... اين برگه چيست دست تو؟!
برناانديش: از كامنتهاي سايت پرينت گرفتم. يكي از شما انتقاد كرده، يكي ديگر جواب داده؛ همين شما هستيد كه با انتقاد از مشايي، او را گنده كرده ايد. سومي هم گفته؛ لابد پس امام حسين(ع) با رفتن به كربلا و جنگ با يزيد، اين ملعون را گنده كرد! آن يكي هم جواب داده؛ حساب ما با منتقديني كه خوبي هاي احمدي نژاد را هم، بدي معرفي مي كنند، جداست. آقايي گفته؛ اين فرد عامل چند دستگي در جبهه خودي است. خانمي گفته...
اسي: نمي دانم چرا، اما لذت مي برم وقتي اين اختلافات را مي بينم!
برناانديش: يعني واقعا شما...
اسي: البته منظورم اين بود كه «تضارب آرا» لازمه «مكتب ايراني» است. يعني مي داني! مي خواهم كاري كنم كه «گفت وگوي تمدن ها» پيش «مكتب ايراني» لنگ بياندازد. من به جاي اين خاتمي بودم، مي گفتم كه منظورم از «گفت وگوي تمدن ها»، همان بگومگوهاي صدر اسلام است!! ما بايد اختلافات را بكشانيم به تكايا و مساجد و هيئتهاي عزاداري. يعني ميان كساني كه در فتنه 88 با هم متحد بودند، بايد بذر تفرقه بپاشيم... هي! اين حرفها را به دكتر نگويي ها!
فنايي: به روي چشم!
برناانديش: بلاتشبيه مثل شما به دولت سوم تير، مثل مهاجراني است به دولت دوم خرداد!
منشي: اين فكس كه خبر بسيار مهمي است، الان به دفتر رسيده؛ ظاهرا با بركناري ايشان مخالفت شده!
اسي: برناانديش! خبر استعفاي «حيدر» را در سايت كار كن!
برناانديش: ولي...
فنايي: ايرادي ندارد؛ كار اسي را مي اندازيم گردن دكتر!
برناانديش: ولي مردم از چشم من كه مسئول خبرگزاري هستم، مي بينند!
اسي: اگر شلوغ شد، بگو نسبت به صحت خبر يقين حاصل نكردم!... به به به! آقا محمود! چي كار مي كردي تا اين ساعت؟!
محمود: داشتم نامه هاي سفر استاني قبلي را مي خواندم؛ علي الظاهر در يكي از روستاها، مردم به دليل جمعيت زياد خواهان ورزشگاه سرپوشيده بودند كه گفتم حتما بسازند. ناراحت شدم كه ورزشگاه ندارند. غصه ام شد جان اسي. در سال «جهاد اقتصادي» دولت بايد بيشتر كار كند؛ خيلي بيشتر!
اسي: من هم جان محمود، اين روزها خيلي ناراحتم؛ منشور كورش را بردند؛ ديدي چه خاكي بر سرمان شد؟!
فنايي: چطور است از روز ورود منشور كورش تا روز خروج را بگذاريم «ايام كورشيه»!
محمود: اين چه حرفي است؟!
اسي: اينكه فعلا مصلحت نيست و هزينه دارد، اما خوب است زائران عتبات، اينكه دارند تا «بين الحرمين» مي روند، من باب تقدس، يك تك پا هم بروند «ايوان مدائن» را از نزديك ببينند...
محمود: لابد يك پولي هم بايد تخصيص بدهيم ترك هاي پشت بام ايوان مدائن، ايزوگام شود!... آخر اسي جان! با مقدسات مردم چه كار داري؟!
اسي: منظورم از زيارت ايوان مدائن، با «دل عبرت بين» بود كه به هر حال لازم است گاهي از ديده حذر كنند؛ هان؟!
برناانديش: آهان!
محمود: كورش رفت، به جايش «كي روش» را آوردند؛ غصه نخور!
اسي: شما مرا ياد آن خدابيامرز مي اندازيد؛ هيچ مي دانستيد دولت هخامنشيان هم سفرهاي استاني داشتند؟!
محمود: تو زمان فردوسي بودي، حكما جاي رستم و اسفنديار در شاهنامه عوض مي شد!... باز فردا همين اراجيف را برو بگذار دست خبرگزاري ها، براي من و دولت شر درست كن! مردم به من لطف مي كنند و مي گويند «رجايي»، تو الان مي گويي «كورش»، بعد هم لابد ما را مي خواهي بكني «كمبوجيه»!
اسي: منظور من از هخامنشيان همان منشي بود كه رجايي پيشه كرده بود؛ قصد بدي نداشتم جناب دكتر!
محمود: من صبح تا شب دارم براي اين مردم، جان مي كنم، آن وقت شما هي چوب لاي چرخ دولت مي گذاري!
اسي: آقا محمود! اينها با خودت مشكل دارند، نه با من!... همين ها اگر چند صباح ديگر تكفيرت نكردند، هر چي خواستي به كورش بگو!
محمود: خب مرد حسابي! تو كمتر مسئله سازي كن، تا من مجبور نباشم اين همه خودم را خرج تو كنم؛ نمي دانم چه خوابي برايم ديده اي! گيرم فلاني و بهماني با من مشكل دارند، ولي مصباح و ملت و سپاه و امت حزب الله و بسيج و مراجع و حضرت ماه كه خير مرا مي خواهند. آه از دست تو. استغفرالله!
اسي: من يك لحظه مي روم آن اتاق، يك كار كوچك دارم! قراري است ميان خودم و خودش!
محمود: برناانديش! چه خبر؟!... چرا در سايت دولت به جاي آن پروژه كه افتتاح شد، خبر منشور كورش را آورديد صفحه اول؟! مقر دولت خيابان پاستور است يا بيابان پاسارگاد؟!!
برناانديش:دستور اسي بود. اسي خان زنگ زد و گفت: منظور من از منشور كورش، همان پروژه عمراني است!
محمود: راستي! اخبار را داري؟!... «بيداري انساني» در منطقه چه كرده!
برناانديش: شما جناب دكتر! دوره اول از «دولت اسلامي» سخن مي گفتيد، حالا از «بيداري انساني» دم مي زنيد؟!
محمود: اين را اسي در زبانم انداخت؛ جخت بلا مي گويد؛ «منظورش از بيداري انساني، همان بيداري اسلامي است؛ حكايت مكتب ايراني، ادبياتش فرق مي كند!
اسي: آمدم... خب جناب محمودخان! بعد از «حيدر» نوبت كي باشد، خوب است؟!
محمود: آخرش هم كار خودت را كردي؟!... از بس به تو اختيار داده ام، حكما پس فردا خود مرا عزل مي كني؟!
اسي: اين چه حرفي است؟!... من دارم بارها را از روي دوش شما برمي دارم؛ يواش يواش بايد همه وزارتخانه ها سرپرستي اش با خود شما باشد، ولي عملاً كارها را به من بسپاريد!
برناانديش: پس تكليف «جهاد اقتصادي» چه مي شود؟!
اسي: رئيس جمهور 4 سال اول «سرباز جمهور» بود، ولي الان نوبت رياست است! همان 4 سال خدمت رساني بس بود؛ الان وقت نظريه پردازي است؛ جشن جهاني نوروز مهمتر است يا به فكر كارگران عسلويه بودن؟! يعني ملك عبدالله اردني را ما بفروشيم به يك مشت گداگرسنه پاپتي؟! فلان هنرپيشه را بفروشيم به اهالي كشت و زرع؟!
محمود: ولي همين كارگران و پايين شهري ها به من راي دادند، چون فكر مي كردند از جنس خودشان هستم؛ از جنس خدمت... مي ترسم از روزي كه مجبور باشم ميان تو و نظام، يكي را انتخاب كنم.
اسي: من كه ميان تمام دنيا و شما، شما را انتخاب مي كنم؛ ميان شما و كمبوجيه، كورش را!
محمود: نمي دانم از جان راي مردم به من چه مي خواهي؟!
اسي: منظورم از اين كار، خدمت به مردم است؛ قرائتم يك مقدار متفاوت است! كلا اسي جماعت منظورش را بد مي رساند. مثلاً اين چيزهايي كه درباره حجاب گفتم، يا چيزهايي كه درباره موسيقي گفتم، يا در باب سوء مديريت انبيا، يا حرفهايي كه در آينده قرار است بزنم و به جاي خودم، شما را بياندازم جلو و همان بحث تكفير و اينا ديگه... من وقتي مي گويم آدم بدون واسطه ماه، مي تواند به خورشيد وصل شود، منظورم اين است كه...ا ! ببينم آقا محمود، شما بيداري؟!
محمود: امروز از خروس خوان تا الان يك ضرب داشتم كار مي كردم؛ داشتم مي رفتم خانه كه اين نامه ها را ديدم؛ گوشم با توست...
¤ تيتر تزئيني است!
بسم رب النور