بيمه ابا الفضل
حسين قدياني
مسافركش بود. از اين «خطي ها». يعني كه «قانوني». طياره
اش، يك پرايد. به رنگ سفيد. خودش اما سياه چهره. نه به سياهي شب. به گندم
گونگي گرگ و ميش. رنگ شب، نزديك سحر. از آن جوانان آزاده. نامش؟ عباس. اهل
جنوب. شوش دانيال. كارش؟ قبل از مسافركشي، دانشجو. دانشجوي رشته جامعه
شناسي دانشگاه تهران. سر تقاطع شهيد مطهري-سهروردي، سوار ماشينش شدم. جلوي
متروي مصلي، مسافري را از ماشين پياده كرد. داشت بقيه پول مسافر را آماده
مي كرد كه ديد مسافر- كه زن جواني بود؛ از اين سانتال مانتالي ها- تندتند
دارد مي رود. بوق زد. دختر برگشت و گفت: «مال خودت!» 250تومان را اما «مال
خود» نكرد، با آنكه طرف رضايت داده بود. ديدم كه انداخت در صندوق خيريه.
گفتم: چرا؟ گفت: بنده خدا ديدي كه، عجله داشت، شايد از ته دل راضي نبود... و
بعد ادامه داد؛ جهنم رفتن به تمام دنيا هم نمي ارزد، چه رسد به آنكه
بخواهي به خاطر 250 تومان، هيزم آتش دوزخ شوي. دروغ نگفته باشم، خيلي از
مرامش خوشم آمد. حرفها زدم با او. از كار و بارش گفت. از هر دري سخني
گفت... و گفت: دليلم از مسافركشي، بيش از آنكه احتياج به چرك ترين كف دست
مردم باشد، شناخت مردم است، در راستاي رشته تحصيلي ام. جامعه را بيش از كتب
ترجمه اي دانشگاه، از همين مسافركشي شناخته ام. از او پرسيدم؛ خب حالا!
نتيجه اين تحقيق ميداني چه بوده؟ گفت: ما مردم خوبي داريم كه نمي توان بر
اساس يك برخورد درباره شان حكم صادر كرد. گاهي مردم ما مثلا حرفي مي زنند و
با همديگر دعوا مي كنند، اما خيلي زود متوجه مي شوند كه دنيا ارزش اين
حرفها را ندارد. برگشتن از موضع غلط، يكي از بهترين ويژگي هاي جامعه ايراني
است. بعد هم به نكته اي كه محصول دريافتش از اين جامعه شناسي عملي بود،
اشاره كرد و گفت: متاسفانه با يكي دو جوان هم كلام شدم، ديدم، بي آنكه
متاهل باشند و يا مثل من دانشجو باشند، زندگي «مستقل/مجردي» دارند و اين
براي آينده جامعه خيلي خطرناك است. نوعي علاقه به زندگي «مستقل/مجردي» كه
بايد بررسي كرد و به دليلش رسيد كه چرا اينطور شده؟! به اينجا كه رسيد، از
من پرسيد؛ چه كاره اي؟ گفتم: خبرنگار! گفت: خبرنگار كجا؟!... و تاكيد كرد:
آنچه گفتم يك درد اجتماعي بود كه هنوز اپيدمي نشده. در غرب اما چرا، به
شدت شايع شده. اينجا هم دردي كه گفتم، اغلب مال خانواده هايي است كه شبيه
غربي ها مي خواهند زندگي كنند و الا خود من، پدر و مادرم را كه در بمباران
زمان جنگ از دست دادم و در شوشتر با پدربزرگ و مادر بزرگم زندگي مي كنم؛
اگر بداني چقدر دلم براي شان تنگ شده. پرسيدم؛ چند وقت است كه نديدي شان؟
گفت: همين 5شنبه شوش دانيال بودم، اما انگار چند سال مي شود كه نديدم
شان... بعد ماشين را زد كنار و گرفت به گريه. شديدتر از آسماني كه داشت روي
سقف ماشين، قطرات باران مي چكاند. پرسيدم؛ راستي! گفتي اسمت چي بود؟! اشك
هايش را پاك كرد و گفت: گفتم كه عباس!
¤¤¤
موقع خداحافظي، ديدم كه پشت ماشينش نوشته؛ يادگاري پدر و مادر، اما بيمه اباالفضل!
بسم رب النور