«جهاد اقتصادي» به روش آندرانيك

حسين قدياني
همسايه مان است؛ 2 خانه آن طرف تر. كجا؟ در محله مجيديه كه بخش جنوبي اش، اقليت نشين است. نه اينكه در «مجيديه جنوبي» همه همسايه ها ارمني باشند. ارمني هم دارد. يك كوچه كم و يك كوچه زياد... اما برويم سر وقت همسايه مان جناب آندرانيك كه 65 سالش است و تازگي ها با عصا راه مي رود. آدم خوبي است. اهل محل تصديق مي كنند كه تا به حال آزاري از خودش و خانواده اش نديده اند. انصافا همسايه بسازي اند. آرام و سر به زير و مردم دار.
¤ ¤ ¤
ديشب ساعت 9 شب زنگ در خانه به صدا درآمد. يعني كيست؟ خانمم پرسيد: اول فكر كردم «آقاي پاكي» است و آمده «ماهيانه» بگيرد، ولي «اف اف» را كه برداشتم، از همان «سلام، شب به خير» گفتنش، فهميدم كه آندرانيك است. رفتم دم در. گمانم كار واجبي داشت. هواي بيرون؟ به شدت بهاري. خيلي زود رفت سر اصل حرف و پرسيد؛ از «بيت رهبري» تلفني، چيزي داري؟ گفتم: همان شماره 4رقمي اي را دارم كه خيلي ها دارند. گفت: مي شود بگويي؟ گفتم. شماره را چند باري تكرار كرد كه حفظ شود. پرسيدم؛ حالا كارت چيست؟ گفت: حالا! دوباره پرسيدم. باز هم نگفت. همين نگفتنش كنجكاوم كرد كه بدانم قصه چيست. نمي دانم چرا و به كدام دليل، قسمش دادم به «ادموند» كه بگويد. حتي نمي دانم كارم درست بود يا نه، اما هرچه بود، نقشه ام گرفت و گفت: تو كه غريبه نيستي، اما كسي چيزي نفهمد، بهتر است... و بعد ادامه داد: تو كه وضع ما را مي داني. راستش ما به اين پول هدفمندي يارانه ها احتياجي نداريم. همان اول هم راستش نمي خواستم ثبت نام كنم. غرض اينكه ديشب وقتي سخنان رهبر را از تلويزيون شنيدم، ديدم كه بايد من هم براي «جهاد اقتصادي» يك قدمي بردارم. هرچه فكر كردم، عقلم به جايي قد نداد. تا اينكه خانم پيشنهاد داد اين پول را بدهيم «بيت رهبري» تا هر جور كه صلاح دانسته مي شود، خرج امور اقتصادي كشور شود. ما كه در كشور، امين تر از رهبر نداريم. گفتيم به وسع خودمان كمكي كرده باشيم به «جهاد اقتصادي».
¤ ¤ ¤
شايد براي شما در مقام خواننده باور آنچه كه نوشتم؛ سخت باشد، اما براي من به عنوان همسايه چند ساله جناب آندرانيك، اصلا اتفاق عجيبي نبود. پس بگذار كمي از آندرانيك بيشتر برايتان بنويسم. آن «ادموند» كه وسط مطلب، آندرانيك را به او قسم دادم، «ناهاراك» است. مي داني «ناهاراك» به زبان ارامنه يعني چه؟!... يعني «شهيد». «ادموند» تنها پسر اين خانواده ارمني، در مرحله اول عمليات «الي بيت المقدس» به شهادت رسيد. در يكي از خيابانهاي فرعي مجيديه، تا همين اواخر عكسش را زده بودند، كه به دليل تعريض خيابان و كلا حذف ديوار، تمثال هم خود به خود حذف شد. حذف اينگونه باز يك توجيهي دارد، آنچه اصلا موجه نيست، اين است كه به جاي عكس ستاره ها، مي بيني كه نقاشي سبك نمي دانم «چي چيسم» گذاشته اند كه بعد از 2 ساعت تماشا هم نخواهي فهميد منظور نقاش را!... نه! هنوز خيلي چيزها از آندرانيك هست كه دوست دارم برايت بگويم. يكي اينكه «آقا» آن زمان كه رئيس جمهور بودند، به خانه اين شهيد هم - مثل خانواده خيلي از شهداي ديگر- مي روند. عكسي از اين ديدار يار، هميشه در جيب لباس آندرانيك هست، و گاهي براي آنكه مثلا حال من را بگيرد، عكس را نشان مي دهد و پز مي دهد كه؛ نگاه كن! با خامنه اي عكس دارم. سايز بزرگ اين عكس را هم زده روي ديوار خانه اش. يكي هم قاب كرده و گذاشته روي ديوار مغازه اش، كه از آن سوپرماركت هاي بسيار مرتب و منظم است... ديگر چه بگويم از آندرانيك براي شما؟!... آهان! در همان ديدار «حضرت ماه» از خانه ستاره اش- كه در آزاده بودن، هم دين ماست- «آقا» از مادر شهيد سؤالي مي كنند، كه اين مادر جواب مي دهد؛ ما دوست داريم بيشتر شما براي ما حرف بزني. اما «آقا» مي گويند؛ من اينجا آمده ام كه بشنوم؛ برايم از شهيدتان «ادموند» بگوييد. چند سالش بود؟ متاهل بود؟ عكسش چقدر قشنگ است. چقدر لباس سربازي مي آمد به ايشان... خب از اين شهيد برايم بگوييد... و مادر ادموند خواست صحبت را شروع كند كه اشك مجالش نداد. هنوز هم هر وقت مي خواهد چيزي از ادموند بگويد، بغض مي كند و مي زند زير گريه. همين يك پسر را داشت. بايد مادر باشي كه بفهمي چه مي كند داغ اولاد با دل آدم.
¤ ¤ ¤
آندرانيك برايم بارها و بارها خاطره آن ديدار را تعريف كرده. ظاهرا وقتي كه مي بيند خانمش قادر به سخن نيست، خود رشته كلام را در دست مي گيرد و جايي از حرفهايش مي گويد كه ادموند براي حفظ خاك وطن رفت و به شهادت رسيد، اما مادر ادموند ناگهان با هر زحمتي كه بود، اشكش را پاك مي كند و جمله اي به زبان ارمني مي گويد. «آقا» مي گويند؛ خب اگر رازي نيست، فارسي بگوييد ما هم متوجه شويم، كه مادر ادموند همان جمله را اما اين بار به زبان فارسي تكرار مي كند: «اشتباه گفتي آندرانيك! ادموند به فرمان خميني رفت جبهه. مگر يادت نيست هميشه مي گفت؛ اگر خميني نبود، از اين خاك كه چيزي نمي ماند.»
¤ ¤ ¤
آندرانيك هميشه مي گويد؛ ما اين رهبر را اين جمهوري اسلامي را اين خاك را درست مثل شما دوست داريم... آندرانيك شعار نمي دهد؛ براي اين چيزهايي كه مي گويد، جان جگرگوشه اش را داده. آندرانيك هميشه مي گويد، ما اين اسلام را اندازه شما دوست داريم... آندرانيك شعار نمي دهد؛ يكي 2 سال پيش بايد بودي و مي ديدي كه وقتي قصه پر غصه «قرآن سوزي» در غرب اتفاق افتاد، چگونه كليساي مجيديه به تكاپو افتاد و در مجيديه، ارامنه عزيز چه راهپيمايي باشكوهي در حمايت از «كتاب الله» انجام دادند... و بايد مي بودي و مي ديدي كه آندرانيك با همان عكسي كه از «آقا» دارد، در راهپيمايي شركت كرده بود. آندرانيك هميشه مي گويد؛ ما تا پاي جان براي حفاظت از جمهوري اسلامي ايستاده ايم... آندرانيك شعار نمي دهد؛ هر وقت كه آمريكايي هاي گوانتانامو و ابوغريب، براي اقليت ساكن در جمهوري اسلامي، دايه مهربانتر از مادر مي شوند، آندرانيك برايم از قتل عام اعضاي «گروه ديويديه» توسط همين كاخ سفيد سخن مي گويد... و مي گويد كه راي ما در مجلس، هميشه به آن وكيلي داده شده است، كه اين جور مواقع تو دهني به آمريكا مي زند.
¤ ¤ ¤
راستي! تا يادم نرفته بگويم كه آندرانيك از بر و بچه هاي اصلي و پاي كار هيئت ارامنه تهران در ميدان 7 تير است. هيئتي كه از اول محرم تا شام غريبان، سالهاست كه خيمه عزاي هموطنان باغيرت و آزاده ارامنه براي «حسين شهيد» است. بگذريم كه «روز تاسوعا» آندرانيك خودش در خانه اش خرج مي دهد و با اسم زيباي «عموجان! العطش» مراسم مي گيرد و سياه مي پوشد و... هميشه مي گويد؛ «اباالفضل» براي ما هم هست... اين جمله را همچين با تعصب مي گويد كه!
¤ ¤ ¤
محرم و صفر نيست. عاشورا و تاسوعا نيست، اما دلم بد جور هوس حرم عباس كرده است؛ چه كار كرده اي اي برادر حسين، كه دنيايي مجنون تو شده است؟! عشق تو، اي سقاي آب و ادب، ديوانه كرده عالم را... دنيايي تشنه توست؛ آب كدام است؟!...
عموجان! العطش...