از آستين ملك عبدالله ، عمار بيرون نمي آيد !

حسين قدياني

يك: كم و بيش تاريخ صدر اسلام خوانده ام. گمانم دلايل فراواني وجود داشت كه امامي چون اميرالمؤمنين مجبور مي شد به جاي دوستان همراه با چاه درد دل كند. ظاهر تاريخ خبر از سكوت 25 ساله مولا مي دهد، در عصر خانه نشيني، اما زهر آن غصه كه بيشتر كام ابوتراب را تلخ مي كرد، به نظر مي رسد مال دوره اي است كه علي به حكومت رسيده بود وگلايه ها داشت از عهدشكني ياران پيشين. از كوفه صفتي شان، كه چه زود رنگ به رنگ مي شوند. اينكه نوشتم «كوفه صفتي» نه مقصود، شهر كوفه امروز است و نه مراد، كوفه نشينان كنوني.
دو: خوب يادم هست روزگاري در نمازجمعه تهران، يكي از خطباي محترم در مقام نقد شعار «ما اهل كوفه نيستيم...» بلند شد. تصور ايشان از شعار «ما اهل كوفه نيستيم...» اين بود؛ انگار ما اهل «كوفه امروز» نيستيم كه علي تنها بماند. نيز در اين تصور بودند كه ما از بي وفايي كساني كه ساكن كوفه نبودند، بي خبر بوديم. روشن است كه ملتي مثل ملت ما كه به قول حكيمانه امام راحل از ملت صدر اسلام برتر است، با دلايلي تا اين حد سطحي، مصر بر شعار «ما اهل كوفه نيستيم...» نباشد. مردم ما خوب مي دانند كه اگر پيمان شكني، فقط كار كوفيان بود، دليلي نداشت حضرت امير، آه خود را گره به زلف چاه بزنند و «اين ذوالشهادتين» بگويند. اين قبيل چيزها را ملت ما خوب مي داند. براي ملت 300 هزار شهيد، كوفه آن روي سكه كربلاست. حكايت نفرت و عشق. براي امت حزب الله، كوفه، نه نشان يك شهر، كه يك نماد، بلكه يك نشانه است، درست مثل كربلا. اگر براي ما مراد از كربلا، اصحاب با وفاي سيدالشهداست، منظور از كوفه، نه كوفيان امروزند، نه حتي كوفيان دوران ماضي. مقصود از كوفه، «بي وفايي» است و به عبارتي؛ كوفه، اسم رمز پيمان شكني است. همچنان كه در فتنه هشتاد و اشك، تقلب، اسم رمز آشوب بود و نامه سرگشاده، اسم رمز تقلب. پس ملت ما خوب اين چيزها را مي داند.
سه: علي يك دشمن بيروني داشت به نام «قاسطين». قطعا جز دشمني و عداوت انتظاري از معاويه و عمروعاص نمي رفت، اما علي قبل و بعد از «جنگ صفين»، با 2 گروه پيمان شكن ناچار از جنگ شد. قبل از صفين با «ناكثين» در «جنگ جمل» شركت كرد و بعد از صفين با «مارقين» در «جنگ نهروان». اصحاب جمل و نهروان اما روزگاري با علي دوست بودند؛ پيمان بسته بودند، پاي پيمان بعضا تا مرز شهادت ايستاده بودند، به درجه جانبازي رسيده بودند، گاه حتي اولين حلقه خيمه حق در برابر كاخ خصم بودند، ليكن «ثروت» و «سابقه» همان بلايي را بر سر امثال طلحه و زبير آورد، كه «مسابقه در راه بي بصيرتي»، بر سر مارقين. اين هر دو گروه اما تجسم بي وفايي شان در 2 نكته بود:
1- زبان دشمن اصل كاري را جلوي علي باز و دراز كردند و باعث شدند ابوتراب بيشتر از زخم شمشير، پذيراي زخم زبان باشد، تا آنجا كه جز چاه براي دل پردرد خود محرمي و مرهمي پيدا نمي كرد.
2- كاري كردند كه علي مجبور باشد به جاي زدن آخرين ميخ بر تابوت خصم، نگران «جبهه خودي» باشد و به جاي پيروزي بر دشمن، مراقب باشد كه از دوست پيمان شكن شكست نخورد!
چهار: مگر مي توان كتمان كرد كه جماعت ناكثين، روزگاري با ابوتراب در يك سپاه بودند؟ مگر مي توان كتمان كرد كه جماعت مارقين، روزگاري با اميرالمؤمنين در يك لشكر بودند؟ حتي اهالي كاخ سبز دمشق هم روزگار صدر اسلام همراه با نياي خود بنا به هر مصلحتي، و گيرم كه از روي تظاهر، نه فقط اسلام آورده بودند كه حتي با پيامبر دست دوستي داده بودند. پس «عهدشكني» حكايت ديروز و امروز و فردا نيست. قصه پرغصه تاريخ است. باورم هست در يك كلام، كار ابليس هم به نوعي عهدشكني بود؛ شكستن عهدي كه با خدا بسته بود. اصولا ظرفيت افراد براي همراهي جبهه حق، يكي نيست. مارقين تا دم آخر با علي بودند و همراه با علي داشتند با قاسطين مي جنگيدند، اما عاقبت به خير نشدند و فريب مكر دشمن را خوردند و بعد از عمري جانبازي، سابقه خود را به كمترين قيمت فروختند و با خود بد معامله اي كردند كه سراسر ضرر بود. همين طور است سرنوشت ناكثين. ناكثين، كساني بودند كه بعضا از پيامبر القاب درخشان گرفته بودند و بعضي هاشان حتي به واسطه علي سكان دار اداره بخشي از امور مسلمين شده بودند، اما علي را بدون عدالت مي خواستند. آري! ناكثين، ولايت را بدون عدالت مي خواستند و مارقين، عدالت را بدون ولايت... و اين همه در حالي است كه عدل و علي، يعني عدالت و ولايت قابل تفكيك با هم نيستند. نه مي توان از علي انتظار بي عدالتي داشت و نه از عدالت، كه بي علي اجرا شود.
پنج: بي صفتي و نمك نشناسي ناكثين و مارقين، البته هرگز خلاصه در جمل و نهروان نمي شد. در جمل و نهروان، سپاه حق براساس ملاك، كه همانا حال فعلي افراد است، از جنگيدن با دوستان سابق جبهه حق نترسيد و به تكليف خدايي خود عمل كرد، اما آنچه حتي بعد از جمل و نهروان ادامه داشت، زخم زبان بود. زخم زبان، اصولا مال دوره «روزگار جنگ» نيست، مال دوره «جنگ روزگار» است... و همين است كه «زخم زبان» را مبدل به «زخم زمان» مي كند و كاري مي كند كه جانشين شايسته پيامبر، در شباهنگام، زير نور ماه، صد سينه سخن برد نزد چاه. لابد زياد بودند زخم زنندگان كه ابوتراب همين كه در نماز صبح ماه مبارك، ضربت شمشير را بر فرق خود احساس كرد، قبل از هر چيز سخن از «رستگاري» گفت كه من اين رستگاري را چنين ترجمه مي كنم: «راحت شدم». راحت شدن علي، اما بيش از آنكه ناشي از 25 سال سكوت باشد، و بيش از آنكه متأثر از 3 جنگ بزرگ در دوره حكومت باشد، راحت شدن از نيش تند زبان و زخم بي رحم زمان بود. اينجاست كه داد ما از دست دوست بلند است كه چه كرديد با جان علي، اي بي معرفتها؟! علي، كم دشمن داشت كه شما هم عهدتان را شكستيد؟! علي در جمل، كم عهدشكن داشت، كه از دل مصاف صفين هم، مارقين درآمدند و جنگ نهروان را باعث شدند؟! علي كم درد و رنج داشت، كه عده اي به جاي همراهي، نمك بر زخم مي پاشيدند و طعنه هاي جور واجور مي زدند؟!
شش: چه بود آن همه زخم زبان؟... چه بود آن همه زخم زمان؟... هيچ نمي دانستم و در هيچ كتاب تاريخ نخوانده بودم الا به مشاهده امروز جامعه خودمان. اگر آن شاعر شيرين سخن، به علي، خدا را شناخت، كتمان نمي كنم كه به «ايام سيدعلي» پي برده ام به بخشي از «آلام علي». لابد اين «ديديد گفتيم»ها كه امروز نشانه رفته مولاي ما را، روزگاري با دل علي بد تا مي كرد. لابد آن روزها هم بودند كساني كه به ابوتراب بگويند: ديديد گفته بوديم كه پيامبر در مدح طلحه و زبير اشتباه مي كرد؟! ديديد گفته بوديم كه خود علي هم در مورد ناكثين اشتباه مي كرد؟! ديديد گفته بوديم كه مارقين آنقدرها هم عليه السلام نبودند؟! ديديد كه ما از مارقين بهتر بوديم؟! ديديد كه ما فهميده بوديم و علي- نستجيربالله- پي نبرده بود؟! ديديد كه ما متبحرانه پيچش مو ديده بوديم و ابوتراب- استغفرالله- فقط مو مي ديد؟!
هفت: اين همه كه گفتم، طعنه است، نه فتنه. زخم است، نه شبهه. شبهه و فتنه را با بصيرت مي توان جواب داد، اما زخم و كنايه و نيش و طعنه را جواب هم كه بدهي، باز زبانهاي مسموم دراز است، نه اينكه جواب نداشته باشد. آيا خدا نمي دانست آخر و عاقبت ابليس را، كه مقرب درگاهش كرده بود؟! آيا پيامبر نمي دانست آخر و عاقبت طلحه و زبير را؟! آيا همه مي دانستند و فقط علي نمي دانست كه سرنوشت ناكثين چه مي شود؟! آيا همه مي دانستند و تنها ابوتراب نسبت به خباثت مارقين- زبانم لال- آگاهي نداشت؟!... و آري! آيا طعنه زنندگان امروز نسبت به اين روزهاي جريان منحرف واقف بودند و فقط «آقا» نمي دانستند؟! باري ايام ماضي كه هنوز من و شما و طعنه زنندگان پي به انحراف جريان منحرف نبرده بوديم، آن زمان كه عناصر اين جريان خانه در زيرمجموعه شهرداري تهران كرده بود، چندي باري مولاي حكيم ما درباره برخي اعمال اين گروه تذكر سفت و سخت داده بودند و هنوز البته زبان طعنه زنندگان باز نشده بود، كه «آقا» اين جريان را «عامل اختلاف ميان دوستان» خواندند. امروز اما آب ظاهراً سربالا رفته كه قورباغه هم دارد «ابوعطا» مي خواند. گمانم خاتمي را بشود «ابوعطا» خواند، از بس كه حمايت مي كرد از جريان منحرف مهاجراني، حالا خيلي كم «عمار» داشتيم، خاتمي هم براي ما شده عمار و زبان باز كرده. همان خاتمي كه اگر رحم و مروت نظام نبود، الان گمانم ما بايد طلب مغفرت مي كرديم برايش.
هشت: سخن بر سر اين است كه مردان الهي، به تكليف خود مي انديشند، نه عمل براساس پيش بيني و يا پيش گويي شان از آينده افراد. اگر ناكثين و مارقين، روزگاري به كار سپاه حق مي آمدند، علي هم مي توانست به بهانه آينده نگري، دست رد بر كمك ايشان بزند، اما علي، بيش از آنكه به خود فكر كند و بيشتر از آنكه نگران زبان دراز طعنه زنندگان فردا باشد، حال فعلي افراد برايش مهم بود؛ نه گذشته شان، و نه آينده شان. براي سيدعلي هم تكليف مهم است و اسلام. همچنان كه الگوي علي در رهبري، براساس همين معيار، روزگاري همراهي امثال طلحه و زبير را رد نكرد، قبول شان كرد، حتي آنها را به ديگران كه خاموش بودند، برتري داد، اما دگر روز، بازهم براساس همان معيار، هم با ناكثين جنگيد و هم با مارقين... والا علي لابد آن زبان را داشت كه به طعنه زنندگان بگويد؛ شما كه اينقدر خوب آينده ناكثين و مارقين را پيش گويي كرده بوديد؛ چرا پس حال فعلي خودتان را نتوانستيد اصلاح كنيد؟!
نه: جايي نوشته بودم كه اهل نفاق امروز حتي در همين زخمي كه مي زنند صداقت ندارند. اين رهبر و ملت شهيدپرور ما بودند كه اول بار درباره هر جريان انحرافي از قبيل همين جريان مذكور هشدار دادند، اما عمل براساس تكليف، صبر و بصيرت بايد كرد. تذكر اهل نفاق امروز، در گذشته، نه هشدار در باب جريان انحرافي، كه شمشير كشيدن عليه دموكراسي، راي ملت، راي اكثريت و مردمسالاري بود. حاليا! ديروز هم اين ما بوديم كه خدمات دولت را مي گفتيم و خيانت هاي جريان مذكور را مي شمرديم. آن روز خاتمي لابد در ويلاي جرج سوروس نشسته بود، يا شايد هم داشت با زنان ايتاليايي دست مي داد، يا مشغول پول گرفتن از ملك عبدالله بود كه نشنيد صداي ما را.
¤¤¤
امروز سخن ما اين است: با ولايت فقيه نباشي، خواه به خدمت ايستاده باشي، خواه به خيانت نشسته باشي، نتيجه يكي است... و مي بينيم هم كه نتيجه يكي است و بي بي سي در آن واحد براي همه جريانات انحرافي يك جا كف مي زند. اين وسط خدا نگذرد از عهدشكناني كه زبان دشمن را جلوي دوست دراز مي كنند. با اين همه چون «ما اهل كوفه نيستيم، علي تنها بماند»، اين بار مالك اشتر از خيمه معاويه عقب برنمي گردد. چه اينكه ديروز به مصر رسيد و فردا مقصدش «قلب اروپا» است... علي القاعده بعد از اين نقطه آخر جاي خوبي بود كه تمام كنم اين نوشته را، اما حالا كه بازار «ديديد گفتيم» گرم است، سخني با دستگاه قضا؛ ديديد گفتيم كه اين خاتمي را بايد به سزاي اعمالش رساند؟! ديديد گفتيم كه سزاي عمل خاتمي همان است كه با مفسد في الارض مي كنند؟!... آقاي خاتمي! تحت هيچ شرايطي و هيچ كجا گريبانت را رها نمي كنيم؛ ببخشيد، ببخشيد، ببخشيد؛ شما يكي ديگر هيس!... كه از آستين ملك عبدالله شايد مار بيرون آيد؛ عمار، هرگز!