سياست و دروغگويي

پروفسور حميدمولانا

دروغ سخن نادرستي است كه گوينده آن مي خواهد «حقيقتي» را بسازد كه وجود ندارد و كاملاً كذب است. دروغگو كسي است كه واقعيت و حقيقت يك موضوع و يك پديده را انكار مي كند و عمداً آنچه را كه نيست و حقيقت ندارد مي آفريند و به صورت واقعيت جلوه مي دهد. عمل او باطل، نادرست، ساختگي و فريب دهنده است.
و اما درباره سياست؛ سياست، علم و هنر حكومت داري و مديريت و رهبري يك گروه از مردم، يك كشور، يك تشكيلات و يك سازمان است. لازمه سياست، نفوذ، مشروعيت، تبحر در صناعت ارتباطات و توانائي در سازش و تعامل با ديگران است. تزوير و فريبكاري برعكس آنچه بعضي ها فكر مي كنند لازمه سياست نيست ولي در طول تاريخ، بويژه در انديشه سياسي غرب، از اين روش در مملكت داري استفاده شده است. ماكياولي و كتاب «شاهزاده» يا شهريار او يكي از اين رساله ها و مقوله ها است.
در تاريخ معاصر و در سياست ملي و بين المللي دروغگويي با قدرت گرايي، سلطه گرايي و توسعه طلبي آميزش بيشتري داشته است زيرا حاكمان و فرمانروايان و رؤساي دولت ها اين روش دروغگويي را براي زمامداري و اهداف خود آسان تر و گاهي كم خرج تر و ضروري تر از راستگويي دانسته اند. براي برخي دروغگويي در سياست عادي، لازم و مصلحت آميز ولي براي ديگران اين عمل غيراخلاقي، گناه و غيرقابل قبول است. در ديكتاتوري دروغ وجود دارد ولي اين زور و سرنيزه است كه حكومت مي كند و مردم نيز به حاكم خود اعتماد ندارند و او نيز ممكن است فكر كند چون زور دارد چندان نيازي به دروغگويي مداوم نداشته باشد. در حكومت هاي غيرديكتاتوري مردم اعتماد بيشتري به دولت پيدا مي كنند و به همين جهت برخي حاكمان ممكن است از صميميت مردم سوءاستفاده كرده و به دلايل و شرايطي كه خود تشخيص مي دهد مرتكب دروغگويي مي شوند.
در ادبيات سياسي غرب اين نظريه ترويج شده است كه در نظام هاي استبدادي و ديكتاتوري دروغگويي بيش از نظامهاي مردم سالاري است و اين نظام ها بيشتر، در مشرق زمين هستند. ولي اخيراً جان ميرشايمر استاد علوم سياسي دانشگاه شيكاگو در كتاب جديدي كه تحت عنوان «چرا رهبران (سياسي) دروغ مي گويند: حقيقت درباره دروغگويي در سياست بين المللي» (انتشارات دانشگاه آكسفورد) به تاييد گفتمان مكتب انتقادي درباره دروغگويي و سياست پرداخته و برعكس انتظار بسياري از مدافعان و مروجان مكتب غرب نشان مي دهد كه اين رهبران سياسي و رؤسا و متصديان دموكراسي غرب هستند كه بيش از ديگران دروغ مي گويند و مردم را گمراه مي كنند. به عبارت ساده، دروغگويان در سياست فقط ديكتاتورها نيستند، رؤساي جمهور، ژنرال ها و متصديان امور دنياي غرب در دروغگويي و فريب افكار عمومي شركت دارند.
ميرشايمر به بررسي و تاريخ سياست و روابط بين المللي دولت ها در قرن معاصر مي پردازد و با استناد و تكيه به وقايع و دگرگوني هاي ملي و جهاني موارد اين دروغگويي را به اختصار نشان مي دهد. او نوع دروغگويي و فريبكاري رهبران و دولت هاي جهان غرب را به چند طبقه تقسيم مي كند و گرچه عمل دروغگويي و تداوم آن براي ثبات دموكراسي ها مضر تشخيص مي دهد ولي در عين حال همانند واقعيت گرايان مكتب غرب اظهار مي دارد كه چنين عملي، هرچند ناشايست، ولي در بعضي موارد ضروري بوده و اجتناب ناپذير است. به قول معروف، دروغ مصلحت آميز بهتر از راست فتنه انگيز است.
ميرشايمر چندين نوع دروغگويي در دولت ها و رهبران غرب مشاهده مي كند. يكي از آنها دروغگويي بين خود رؤسا و دولت هاي غربي است: دروغگويي بين خروشچف و كندي در زمان جنگ سرد بين آمريكا و شوروي درباره برتري موشك هاي يكديگر، دروغگويي كاخ سفيد در زمان رياست جمهوري جيمي كارتر درباره انقلاب اسلامي ايران و دخالت نظامي نكردن براي نجات گروگان ها در ايران. نوع ديگر دروغگويي رهبران غرب «دروغ ترس آورانه» است و اين طبق نوشته ميرشايمر موقعي است كه رهبران غرب نمي توانند افكار عمومي خود را نسبت به خطراتي كه مي بينند قانع كنند و متوسل به دروغگويي و فريبكاري بزرگ مي شوند، مانند حمله آمريكايي ها به عراق و تسخير آن كشور در زمان رياست جمهوري جرج دبليو بوش؛ و يا داستان سرايي رؤساي اسبق آن كشور ليندون جانسون و فرانكلين روزولت در مورد جنگ ويتنام و دخالت آمريكا در جنگ جهاني دوم. دروغگويي انواع ديگري هم دارد: «دروغگويي راهبردي يا استراتژيك دولت ها، «دروغگويي اسطوره ملي گرايي» و دروغگويي آنچه نويسنده كتاب آن را «دروغگويي ليبرال» مي نامد.
دروغگويي نوع راهبردي و استراتژيك موقعي است كه سياست هاي دولت ها شكست خورد ه و رهبران مجبورند با دروغ اين شكست را توجيه كنند. دروغگويي نوع اسطوره ملي گرايي در كتاب هاي درسي مدارس و دانشگاه هاي غرب در حمايت از سياست هاي استعماري و سلطه گرايي ديده مي شود. ولي شايد جالب تر از همه، اعتراف نويسنده اين كتاب است كه ليبرال هاي غرب هم دروغ مي گويند و اين دروغگويي با ادعاي اصلي و قديمي آنها در تناقض، است. مثل حمايت چرچيل و روزولت از استالين در جنگ با هيتلر و... و اين دروغگويي در آينده ادامه خواهد داشت. نظريه ميرشايمر براي برخي ممكن است تازگي نداشته باشد ولي اسطوره هايي را كه در مغز بسياري از غربيها و غرب گرايان درباره غرب وجود دارد متزلزل مي سازد.