در مسير آن نسيم
نرگس قديريان
پرچم هاي سه رنگ در نسيم ملايم مهرماه به آهستگي تكان
مي خورد. فضا از طراوتي ملكوتي انباشته شده بود و چهره هاي جوان و معصوم از
ميان قاب هاي نقره اي به ما لبخند مي زدند. صداي حزين نوحه اي فضا را پر
كرده بود و دل هاي عاشق را تا اوج ملكوت بالا مي برد. كودكان ديروز كه حال
قامت برافراشته بودند لابه لاي قبور عشقي را مي جستند كه در تصاوير هميشه
جوان پدرانشان مي شد به تماشا نشست. كورسوي شمع هاي روشن هراز گاهي به دست
باد مي رفت تا خاموش شود اما باز سرمي كشيد و رنگ گل هاي پرپر شده روي
قبرها را ارغواني تر مي كرد. دسته دسته كبوتران سفيد و خاكستري در آسمان
اوج مي گرفتند و گاه ميهمان سفره هاي گندم زائران مي شدند. آسمان مي رفت تا
آخرين اشعه هاي خورشيد را خاموش كند و غروب آفتاب شب هاي خلوت اين بهشت
زميني را به خيابان هاي آب پاشي شده آن هديه كند. من اما هنوز سرگشته در
ميان رديف ها مي گشتم و به سنگ هاي حكاكي شده چشم دوخته بودم. آنها هركدام
مقدمه اي بودند بر صحيفه اي از عشق كه در دل خاك ها نهفته بودند و من مي
خواستم كه به اين صحيفه ها دست پيدا كنم. به چشمانشان خيره مي شدم و در دل
با آنها نجوا مي كردم. از خود مي پرسيدم آيا ما مي توانيم عظمت روح و
فداكاري اين انسان هاي عاشق و عاشورايي را درك كنيم؟ آيا ما مي توانيم
زندگي عاشقانه در زير آتش و تركش هاي گداخته را تجربه كنيم؟ آيا مي توان
آخرين نگاه ها و لب هاي ترك خورده دوست داشتني ترين دوستان و ياران را
درگاه نبرد و هنگام وداع از خاطر زدود؟ آيا مي توان داغ بجا گذاشتن آنها را
در بيابان هاي تاريك فراموش كرد؟ آيا تصوير آن جواني را كه بدن مجروحش را
به زير آب كشيد تا حسرت يك آه را بر دل دشمن گذارد رنگ كهنگي به خود مي
گيرد؟ چگونه مي توان از آناني گفت كه هيچگاه بازنگشتند و مادران منتظرشان
هنوز كه هنوز است شب ها فانوس ها را روشن مي كنند و درب خانه را بازمي
گذارند تا شايد بيايند؟
چگونه مي توان خواب هاي مخملين فرزندان منتظري
را تعبير كرد كه هيچگاه پدرانشان از سفر بازنگشتند؟ چگونه مي توان از آناني
گفت كه عشق به رهبر و مقتدايشان آنچنان فروزان بود كه حتي با دعاي خير او
نيز به پهناي صورت اشك مي ريختند؟ چگونه مي توان از خلوص و صداقت فرزندان
سلحشوري گفت كه ثابت كردند قدرت عشق و ايمان به خدا بر تمامي قدرت هاي مادي
برتري دارد و آن را به اثبات رسانده بودند؟ مي خواستم از آنان بگويم، مي
خواستم به آنان بگويم كه همه دنيا تشنه اين الگوي ناب هستند. مي خواستم از
انسان هايي بگويم كه جانشان از ظلم و ستم به لب رسيده اما نمي دانند چه
كنند. اما ما مي دانيم كه بايد از شما گفت. بايد سيد علي را به آنها معرفي
كرد، بايد مولاي غايب (عج) را براي آنها توصيف كرد. آنوقت است كه مي توان
با انگشتان اشاره راه را به آنان نشان داد. آنوقت است كه مي توان هزاران
حاج همت، حاج احمد متوسليان، بروجردي و چمران در دنيا سراغ گرفت.
اين
روزها، در سالگرد روزهاي آغازين دفاع مقدس، بار ديگر، دل ها با ياد آن
روزها به طپش افتاده اند، شيفتگان راه خدا انگشت حسرت به دندان مي گزند و
از ژرفاي دل آرزو مي كنند كاش آن روزها بودند و تن و جان به دست نسيمي كه
از ملكوت وزيدن گرفته بود، سپرده بودند و...
اما، امام راحل ما(ره) مي فرمود، تا ظلم و ستم هست، مبارزه هست و هر جا مبارزه هست، ما هستيم.
بسم رب النور