فرصتي براي نو شدن
محمد ایمانی
خواب بوديم، خوابي ناز و شيرين. تعطيل بود. لختي بيشتر خفتيم، بي خبر از همه جا. اما زمين- همان كه گهواره ماست به وقت خفتن و آسودن، و تنها آرامگاه ما به گاه مردن- خبري با خود داشت، بي تاب گفتن. به حرف آمد و ناگفته، زلزله را هجي كرد. و ساكت شد و هيچ نگفت، تا گاه حقيقي گفتن (قيامت) فرا رسد.
ديدگان خوابزده را هنوز درست نگشوده بوديم كه خبر فاجعه آوار شد بر سرمان. همانندهاي ما در شهري حاصل خيز و پربركت به نام بم كه گمان هيچ آفتي بر محصولاتش نمي رفت، گرفتار بلا و ابتلايي سخت شده بودند. آوار ماتم بود كه بر سرمان ريخت در جاي جاي كشور و دنيا را تكان داد. مرگ 30 هزار انسان در چند ثانيه. آنها را بي اختيار از دست داديم و باز تداعي كرديم كه زندگي و مرگ چقدر به هم نزديكند، چونان دويار در آغوش هم. به ياد آورديم كه مسافريم و مستأصل. صاحبان مهلتي هستيم بس كوتاه كه زود به سر مي آيد.
بازماندگاني هستيم مصيبت زده. لختي مهلت داده اند. تا فرصتي هست بايد كارگر شد كه رهاورد تباهي فرصت، جز غصه و غم نخواهد بود. آيا ما- همه بازماندگان زلزله- خيز برمي داريم براي نو شدن و نوكردن روزگاري كه خود مي سازيم و مي پردازيمش؟ به گمانم بزرگترين عبرت زلزله براي ما بازماندگان در همين مدار نهفته است؛ به خويش آمدن از آن تكان بزرگ و تازه شدن و نوكردن و از خرابي به آباداني رسيدن.
مي توان اصلاحگري را از اين هنگامه مصيبت آغاز كرد و پي و بنياد آن را مردماني سخت كوش گرفت كه در ميانه بلا، دل به دريا زدند و عرض اندام كردند. براي نوشدن و نو كردن، ابتدا بايد چشم و دل را شست و اين مردم را از نو شناخت. اصلاً بايد آنها را كه چون از توانگري كم بهره اند به چشم نمي آيند، ديد و در كانون نگاه قرار داد. آنها هستند اگرچه بعضي از ماها نبينيمشان. و پرقدر و فضيلتند حتي اگر آنان را كوچك پنداريم.
بايد با آنها و از تكاپوهاي آنها به جنبش آمد و حوزه هاي روشنفكري، مطبوعات، مديريت و سياست را از خماري و خواب پالود. مردم و مرام آنها را بايد مسئله كرد؛ موضوع اساسي بحث و انديشه، و كانون اصلي در هدف گذاري سياست و برنامه ريزي.
پيچ و مهره ماشين هاي حزبي و مطبوعاتي يا ائتلاف هاي سياسي را بايد گشود و از نو بست، شايد معلوم شد برخي از اين حوزه ها به نحو اسف انگيزي رسوب بسته اند. شايد مجاري رفتارهاي حزبي نياز به لايروبي داشت تا زلال خدمت در آن روان شود. شايد معلوم شد بهتر است فلان مقام بلندپايه در وزارت كشور به جاي آنكه نتيجه انتخابات را از همين الان با قاطعيت اعلام كند و بگويد فلان مجموعه طرفدار ما اكثريت مجلس را مجدداً به دست مي گيرند، بنشيند و مديران زيرمجموعه خود را جمع و جور كند تا دفعه بعد اگر فاجعه مشابهي رخ داد- به اجماع همگاني- دچار مديريت بحران در امدادرساني نشويم.
اگر امروز نمايندگان مجلس جلسه غيرعلني برگزار و طي آن اعلام مي كنند كه نگران وقوع زلزله مشابه در تهران هستند، كاش جلسه علني ديگري هم برگزار كنند و بحث شود كه چرا به مدد مديريتي سودجو در شهرداري، بساز و بفروش هاي گرگ صفت در شهر رها شدند تا همه استانداردهاي شهرسازي را زير پا نهند و فقط شهروندان را بدوشند و قيمت همان مسكن هاي بنجل را هر سال چند بار بالاتر ببرند. شايد اكنون بهترين فرصت باشد براي بررسي ريشه هاي آن نگراني درستي كه گريبان برخي نمايندگان را گرفته است. برگرديم و بررسي كنيم كه چه كساني از برخي مديران متخلف شهرداري قهرمان ساختند و رجز هم خواندند كه بايد در دفاع از متهمان رفراندوم برگزار كنيم. اين وضعيت نابسامان معماري كه از زير بوته به عمل نيامده است.
بكاويم كه بحث هاي درگرفته در خراب آباد (خرابات) روشنفكري- در برخي محافل دانشگاهي يا مطبوعاتي و حزبي- چقدر با واقعيت هاي زندگي شهروندان سازگار بود. امروز حتي صداي همين طيف ها از فقدان مديريت بحران در امدادرساني به زلزله زدگان درآمده است. آيا نبايد پرسيد كه سهم شما در تحقير و به حاشيه راندن بحث هاي اساسي از اين دست چقدر بوده است؟ آيا همين طيف در انحراف از هدفگذاري هاي سياسي، مديريتي و برنامه اي نقش كمي ايفا كرده اند؟ براستي مديران كم كار و پرگو را كدام محافل تيمار كردند و ارج گذاشتند و خاطرجمعي دادند.
به خاطر داريم كه چند سال پيش رئيس جمهور وقتي گزارش وزارت اطلاعات درباره دروغ بافي هاي آقاي «ع-ب» (از اعضاي شوراي سردبيري روزنامه هاي زنجيره اي) به بهانه قتل هاي زنجيره اي را خواند، در حاشيه آن گزارش تصريح كرد درج چنين مطالبي حتي اگر واقعيت داشت، نادرست بود چه رسد به اينكه واقعيت ندارد. حال همان آقا پس از چند سال تحريف صورت مسائل كشور، غيرتي شده و به مناسبت زلزله مي نويسد: «بم را پيش از غم اخير چشمي نمي ديد چنان كه مردماني كه درتهران گواراترين آب شيرين را مي نوشند نمي دانند هزاران تن در اطراف سيستان و بلوچستان و چابهار و روستاها و كپرهاي آن نه از آب استحمام كه از آب شرب هم محرومند و با زندگي قطره اي و آب آلوده خو كرده اند. نگارنده در سفري به اين نقاط دورافتاده و فراموش شده به چشم ديد كه كودكان آب انباري را كه زالو در آن جولان مي دهد، مي نوشند و...» (روزنامه شرق، 8/10/82)
چقدر از دردها و مطالبات واقعي همين مردم سخن گفته شد يا بر قلم مدعيان مردم سالاري جاري گشت. تا چشم كار مي كرد گروكشي قدرت بود و صف آرايي براي فتوحات تازه و تتمه آن بحث هايي يا انتزاعي كه در هيچ كجاي دنيا گرهي از كار مردمي نگشوده است يا غفلت آور و فرصت سوز.
نگارنده از ارگان مطبوعاتي فلان حزب مدعي مشاركت اين اعتراف آقاي علوي تبار را مي پذيرد كه «يقيناً ما اصلاح طلبان از نظر سازماندهي بسيار ضعيفيم و اعتبار اجتماعي مان نيز بشدت كاهش يافته است» اما بي انصافي و كم لطفي مي داند كه مردم را آدم هايي عافيت طلب بخواند و بنويسد «پرشورترين نيروهاي اجتماعي نيز در جامعه امروز خواهان جنبشي هستند كه بدون آنكه به اوقات فراغتشان لطمه بزند، يا اتوي شلوارشان را چروك كند، آنها را به هدف برساند!».(ياس نو، 8/10/82)
مردم آيا در هنگامه هاي انقلاب و دفاع مقدس يا هر جاي ديگري كه عزم مشاركتي ملي ضرورت داشت- مانند عرصه هاي انتخابات- كم گذاشتند؟ اگر به جنبش نيامدند و همراهي نكردند و ناف سياست بازان فرصت سوز را بريدند، صرفاً از آن جهت بود كه مي ديدند كسوت خدمت و آبادگري، مندرس ترين جامه هاي سياستمداري نزد آنهاست. و مي ديدند كه سياست در نگرش آنها همه چيز هست جز تدبير و تأمين و تسهيل زندگي شهروندان.
نه، مردم ما سوسول عصاقورت داده نيستند همچنان كه بسياري از آنها با سر به سوي ويرانه هاي بم شتافتند و فراوان تر از آنها كه رفتند، خيل مردماني بودند كه عطش روانه شدن در آن بحبوحه بلا و مصيبت داشتند و نشد. حضرت روشنفكر! و حضرات روشنفكري كه چه دوره جنگ و چه امروز مردم را ستوديد و كم آورديد و جا مانديد و ملامتشان كرديد! اينها كه درسرماي استخوان سوز زمستاني و زير باران و برف ساعت ها در صف ايستادند تا خون بدهند ادامه همان نسلند كه روزگاري نه چندان دور در ميانه ميدان جنگ پاكبازي كردند بي آنكه لاف بزنند. كانون و مبنا و معيار وفاق ملي را بايد در ميان آنها جست. كاش اگر نوش نبوده ايد، لااقل نيش بر جان آنها هم نباشيد.
هي نگوييد اگر ما نباشيم و به ما رأي ندهند و قيمومت ما را نپذيرند، چه مكافات و مصيبتي مي شود. مردم همواره در شتافتن و پيش رفتن بوده اند. آنها معطل كسي نمي مانند همچنان كه اين بار هم نماندند. اين فاصله را شما بايد پر كنيد نه آنها. توقعي است دور از عقل و به دور از شعور اين ملت كه از آنان بخواهيد باز بمانند و با شما درجا بزنند. مردم طراوتشان را حفظ كرده اند، آنها كه نخبه اند بايد خود را تازه كنند تا كارهاي معطل، پي گرفته و بارهاي بر زمين مانده به دوش كشيده شود.
زلزله- اين آيت خداوندي- همه را تكان داد و خواب شيرين را آشفت. شايد از دل اين مصيبت غمبار و جگرسوز، فرصتي براي نوشدن و باليدن و ساختن فراهم آيد.
حال ها يكسان نمي ماند و مدام ديگرگون مي شود، تا جوهر مردمان محك خورد و آشكار شود. اين سنت خداست.
خواب بوديم، خوابي ناز و شيرين. تعطيل بود. لختي بيشتر خفتيم، بي خبر از همه جا. اما زمين- همان كه گهواره ماست به وقت خفتن و آسودن، و تنها آرامگاه ما به گاه مردن- خبري با خود داشت، بي تاب گفتن. به حرف آمد و ناگفته، زلزله را هجي كرد. و ساكت شد و هيچ نگفت، تا گاه حقيقي گفتن (قيامت) فرا رسد.
ديدگان خوابزده را هنوز درست نگشوده بوديم كه خبر فاجعه آوار شد بر سرمان. همانندهاي ما در شهري حاصل خيز و پربركت به نام بم كه گمان هيچ آفتي بر محصولاتش نمي رفت، گرفتار بلا و ابتلايي سخت شده بودند. آوار ماتم بود كه بر سرمان ريخت در جاي جاي كشور و دنيا را تكان داد. مرگ 30 هزار انسان در چند ثانيه. آنها را بي اختيار از دست داديم و باز تداعي كرديم كه زندگي و مرگ چقدر به هم نزديكند، چونان دويار در آغوش هم. به ياد آورديم كه مسافريم و مستأصل. صاحبان مهلتي هستيم بس كوتاه كه زود به سر مي آيد.
بازماندگاني هستيم مصيبت زده. لختي مهلت داده اند. تا فرصتي هست بايد كارگر شد كه رهاورد تباهي فرصت، جز غصه و غم نخواهد بود. آيا ما- همه بازماندگان زلزله- خيز برمي داريم براي نو شدن و نوكردن روزگاري كه خود مي سازيم و مي پردازيمش؟ به گمانم بزرگترين عبرت زلزله براي ما بازماندگان در همين مدار نهفته است؛ به خويش آمدن از آن تكان بزرگ و تازه شدن و نوكردن و از خرابي به آباداني رسيدن.
مي توان اصلاحگري را از اين هنگامه مصيبت آغاز كرد و پي و بنياد آن را مردماني سخت كوش گرفت كه در ميانه بلا، دل به دريا زدند و عرض اندام كردند. براي نوشدن و نو كردن، ابتدا بايد چشم و دل را شست و اين مردم را از نو شناخت. اصلاً بايد آنها را كه چون از توانگري كم بهره اند به چشم نمي آيند، ديد و در كانون نگاه قرار داد. آنها هستند اگرچه بعضي از ماها نبينيمشان. و پرقدر و فضيلتند حتي اگر آنان را كوچك پنداريم.
بايد با آنها و از تكاپوهاي آنها به جنبش آمد و حوزه هاي روشنفكري، مطبوعات، مديريت و سياست را از خماري و خواب پالود. مردم و مرام آنها را بايد مسئله كرد؛ موضوع اساسي بحث و انديشه، و كانون اصلي در هدف گذاري سياست و برنامه ريزي.
پيچ و مهره ماشين هاي حزبي و مطبوعاتي يا ائتلاف هاي سياسي را بايد گشود و از نو بست، شايد معلوم شد برخي از اين حوزه ها به نحو اسف انگيزي رسوب بسته اند. شايد مجاري رفتارهاي حزبي نياز به لايروبي داشت تا زلال خدمت در آن روان شود. شايد معلوم شد بهتر است فلان مقام بلندپايه در وزارت كشور به جاي آنكه نتيجه انتخابات را از همين الان با قاطعيت اعلام كند و بگويد فلان مجموعه طرفدار ما اكثريت مجلس را مجدداً به دست مي گيرند، بنشيند و مديران زيرمجموعه خود را جمع و جور كند تا دفعه بعد اگر فاجعه مشابهي رخ داد- به اجماع همگاني- دچار مديريت بحران در امدادرساني نشويم.
اگر امروز نمايندگان مجلس جلسه غيرعلني برگزار و طي آن اعلام مي كنند كه نگران وقوع زلزله مشابه در تهران هستند، كاش جلسه علني ديگري هم برگزار كنند و بحث شود كه چرا به مدد مديريتي سودجو در شهرداري، بساز و بفروش هاي گرگ صفت در شهر رها شدند تا همه استانداردهاي شهرسازي را زير پا نهند و فقط شهروندان را بدوشند و قيمت همان مسكن هاي بنجل را هر سال چند بار بالاتر ببرند. شايد اكنون بهترين فرصت باشد براي بررسي ريشه هاي آن نگراني درستي كه گريبان برخي نمايندگان را گرفته است. برگرديم و بررسي كنيم كه چه كساني از برخي مديران متخلف شهرداري قهرمان ساختند و رجز هم خواندند كه بايد در دفاع از متهمان رفراندوم برگزار كنيم. اين وضعيت نابسامان معماري كه از زير بوته به عمل نيامده است.
بكاويم كه بحث هاي درگرفته در خراب آباد (خرابات) روشنفكري- در برخي محافل دانشگاهي يا مطبوعاتي و حزبي- چقدر با واقعيت هاي زندگي شهروندان سازگار بود. امروز حتي صداي همين طيف ها از فقدان مديريت بحران در امدادرساني به زلزله زدگان درآمده است. آيا نبايد پرسيد كه سهم شما در تحقير و به حاشيه راندن بحث هاي اساسي از اين دست چقدر بوده است؟ آيا همين طيف در انحراف از هدفگذاري هاي سياسي، مديريتي و برنامه اي نقش كمي ايفا كرده اند؟ براستي مديران كم كار و پرگو را كدام محافل تيمار كردند و ارج گذاشتند و خاطرجمعي دادند.
به خاطر داريم كه چند سال پيش رئيس جمهور وقتي گزارش وزارت اطلاعات درباره دروغ بافي هاي آقاي «ع-ب» (از اعضاي شوراي سردبيري روزنامه هاي زنجيره اي) به بهانه قتل هاي زنجيره اي را خواند، در حاشيه آن گزارش تصريح كرد درج چنين مطالبي حتي اگر واقعيت داشت، نادرست بود چه رسد به اينكه واقعيت ندارد. حال همان آقا پس از چند سال تحريف صورت مسائل كشور، غيرتي شده و به مناسبت زلزله مي نويسد: «بم را پيش از غم اخير چشمي نمي ديد چنان كه مردماني كه درتهران گواراترين آب شيرين را مي نوشند نمي دانند هزاران تن در اطراف سيستان و بلوچستان و چابهار و روستاها و كپرهاي آن نه از آب استحمام كه از آب شرب هم محرومند و با زندگي قطره اي و آب آلوده خو كرده اند. نگارنده در سفري به اين نقاط دورافتاده و فراموش شده به چشم ديد كه كودكان آب انباري را كه زالو در آن جولان مي دهد، مي نوشند و...» (روزنامه شرق، 8/10/82)
چقدر از دردها و مطالبات واقعي همين مردم سخن گفته شد يا بر قلم مدعيان مردم سالاري جاري گشت. تا چشم كار مي كرد گروكشي قدرت بود و صف آرايي براي فتوحات تازه و تتمه آن بحث هايي يا انتزاعي كه در هيچ كجاي دنيا گرهي از كار مردمي نگشوده است يا غفلت آور و فرصت سوز.
نگارنده از ارگان مطبوعاتي فلان حزب مدعي مشاركت اين اعتراف آقاي علوي تبار را مي پذيرد كه «يقيناً ما اصلاح طلبان از نظر سازماندهي بسيار ضعيفيم و اعتبار اجتماعي مان نيز بشدت كاهش يافته است» اما بي انصافي و كم لطفي مي داند كه مردم را آدم هايي عافيت طلب بخواند و بنويسد «پرشورترين نيروهاي اجتماعي نيز در جامعه امروز خواهان جنبشي هستند كه بدون آنكه به اوقات فراغتشان لطمه بزند، يا اتوي شلوارشان را چروك كند، آنها را به هدف برساند!».(ياس نو، 8/10/82)
مردم آيا در هنگامه هاي انقلاب و دفاع مقدس يا هر جاي ديگري كه عزم مشاركتي ملي ضرورت داشت- مانند عرصه هاي انتخابات- كم گذاشتند؟ اگر به جنبش نيامدند و همراهي نكردند و ناف سياست بازان فرصت سوز را بريدند، صرفاً از آن جهت بود كه مي ديدند كسوت خدمت و آبادگري، مندرس ترين جامه هاي سياستمداري نزد آنهاست. و مي ديدند كه سياست در نگرش آنها همه چيز هست جز تدبير و تأمين و تسهيل زندگي شهروندان.
نه، مردم ما سوسول عصاقورت داده نيستند همچنان كه بسياري از آنها با سر به سوي ويرانه هاي بم شتافتند و فراوان تر از آنها كه رفتند، خيل مردماني بودند كه عطش روانه شدن در آن بحبوحه بلا و مصيبت داشتند و نشد. حضرت روشنفكر! و حضرات روشنفكري كه چه دوره جنگ و چه امروز مردم را ستوديد و كم آورديد و جا مانديد و ملامتشان كرديد! اينها كه درسرماي استخوان سوز زمستاني و زير باران و برف ساعت ها در صف ايستادند تا خون بدهند ادامه همان نسلند كه روزگاري نه چندان دور در ميانه ميدان جنگ پاكبازي كردند بي آنكه لاف بزنند. كانون و مبنا و معيار وفاق ملي را بايد در ميان آنها جست. كاش اگر نوش نبوده ايد، لااقل نيش بر جان آنها هم نباشيد.
هي نگوييد اگر ما نباشيم و به ما رأي ندهند و قيمومت ما را نپذيرند، چه مكافات و مصيبتي مي شود. مردم همواره در شتافتن و پيش رفتن بوده اند. آنها معطل كسي نمي مانند همچنان كه اين بار هم نماندند. اين فاصله را شما بايد پر كنيد نه آنها. توقعي است دور از عقل و به دور از شعور اين ملت كه از آنان بخواهيد باز بمانند و با شما درجا بزنند. مردم طراوتشان را حفظ كرده اند، آنها كه نخبه اند بايد خود را تازه كنند تا كارهاي معطل، پي گرفته و بارهاي بر زمين مانده به دوش كشيده شود.
زلزله- اين آيت خداوندي- همه را تكان داد و خواب شيرين را آشفت. شايد از دل اين مصيبت غمبار و جگرسوز، فرصتي براي نوشدن و باليدن و ساختن فراهم آيد.
حال ها يكسان نمي ماند و مدام ديگرگون مي شود، تا جوهر مردمان محك خورد و آشكار شود. اين سنت خداست.
+ نوشته شده در سه شنبه نهم دی ۱۳۸۲ ساعت 19:48 توسط روح الله امین آبادی
|
بسم رب النور