بي هويتي؛ بحران سينماي اجتماعي ايران
بي هويتي؛ بحران سينماي اجتماعي ايران
آرش فهيم
سينماي اجتماعي در ايران فراز و نشيب هاي فراواني داشته است. قبل از انقلاب ميان سينما و جامعه ايراني، نه تنها جدايي، بلكه نوعي تضاد هم وجود داشت. جريان غالب و حاكم بر آن دوره، سينمايي فاسد و ضدمردمي بود و جريان سينماي روشنفكري هم غيربومي و غرب زده بود و نسبت چنداني با مردم اين جامعه نداشت. با اين حال پيروزي انقلاب اسلامي همچنان كه خون تازه اي در فرهنگ و هنر كشورمان دميد، موجب شكوفايي سينماي اجتماعي ايران هم شد. از يك طرف فضاي اين عرصه پاكيزه تر شد و از طرفي فرصت به ثمر رسيدن بسياري از استعدادهاي نهفته و خفته در خفقان ستمشاهي در فضاي آزاد ناشي از انقلاب فراهم شد. در سال هاي دهه 60 و تا اواسط دهه 70 بخشي از سينماگران برآمده از متن انقلاب به خاطر تعهدات و دغدغه هاي خود و همچنين رسالتي كه براي هنر و سينما قايل بودند، به ترسيم مسائل اجتماعي در آثار خود پرداختند. آميخته شدن آرمان هاي عدالت خواهانه با ارزش هاي ديني در نگاه فيلمسازان اين نسل باعث شد كه موجي جديد و كم نظير از فيلم هايي با ساختار و درونمايه هايي تاثيرگذار و قابل تامل در سينماي ايران به وجود بيايد.
اما متاسفانه اين موج، همزمان با برخي تغييرات سياسي و اجتماعي حاصل از دوم خرداد سال 76 به پايان رسيد و جاي آن را فيلم هاي مبتذل يا سياه نما گرفت. نمونه بارز چنين روندي، عليرضا داوودنژاد است. او در دوره طلايي سينماي ايران با فيلم «نياز» خوش درخشيد، اما همراه با نزول هنر هفتم از اواسط دهه 70، داوودنژاد نيز آثارش به ورطه سطحي گرايي و ابتذال غلتيد.
فيلم «مرهم» جديدترين فيلم اين كارگردان و جدي ترين اثر او پس از فيلم «نياز» است؛ فيلمي كه اتفاقا رگه هايي از همان نگاه اجتماعي را دارد. يعني نوعي رويكرد واقع گرايانه به مسائل و مصائب اجتماعي در آن ديده مي شود. فيلم «مرهم» را بايد يك قدم از آثار شبه روشنفكرانه جلوتر دانست اما هنوز هم با سينماي اجتماعي متعهد و رهايي بخش، فاصله بعيدي دارد. مرهم ، از فيلم هاي جريان روشنفكر نماي غرب زده مترقي تر است. چرا كه غالب فيلم هاي اين جريان مانند «جدايي نادر از سيمين» همه راه ها را بن بست مي دانند و داراي رويكردي ضدخانواده هستند. اما فيلم «مرهم» حداقل در صحنه پاياني به اميد و سپيدي ختم مي شود و راه نجات از بحران را بازگشت به خانواده معرفي مي كند؛ داستان فيلم درباره تكاپوي يك دختر جوان معتاد به موادمخدر جديد است. او به خاطر اين ابتلا از خانه رانده مي شود و در جست وجوي دواي خود به حاشيه هاي شهر مي رود.
مادربزرگش هم كه از گرفتاري هاي اين دختر آگاه است با او همراه مي شود تا راهي براي نجات او بيابد. اين دختر در ادامه براي يافتن محل مناسبي براي مصرف مواد و بازيابي آرامشي نسبي به شمال كشور مي رود، غافل از اينكه در آنجا نيز خطر در كمين اوست. به همين دليل در نهايت به مادربزرگش پناه مي آورد.
با اين حال، برخي نقاط ضعف و نقصان ها باعث شده اند كه نتوانيم فيلم «مرهم» را يك فيلم كاملا متعهد و آرماني بدانيم. مثلا جاي سؤال است كه چرا پدر خشن و منفي دختر كه با كتك او را از خانه بيرون مي كند و در ادامه نيز به هيچ وجه سراغي از دخترش نمي گيرد، با شمايلي مذهبي به نمايش درآمده؟! ملقب كردن مردان متدين به عنوان پدرهايي خشن و ضدزن علاوه بر اين كه به شدت مغرضانه مي نمايد، تصويري كليشه اي و سطحي است. اين موضوع درباره نحوه به تصوير كشيدن نسل جوان جامعه ايران است. به زعم اين فيلم همه جوانان ايران زمين غرق در فساد و موادمخدر و مشكلات اخلاقي هستند. به طوري كه در اين فيلم حتي يك جوان سالم و متعادل هم ديده نمي شود. اين درحالي است كه واقعيت چنين نيست. اين درست است كه در جامعه ما جوانان كجرو كم نيستند، اما نمي توان اين مسئله را به كل انسان جوان تعميم داد. اتفاقي كه متأسفانه در اين فيلم رخ داده و به لحن واقع گرايانه آن آسيب زده است.
ضمن اين كه لزومي ندارد براي نشان دادن ميزان تلخي و زشتي اعتياد تمام جزئيات رفتار مصرف مواد را در يك فيلم نشان داد. نمايش غليظ مصرف موادمخدر دراين فيلم نوعي نقض غرض است. چون هدف اصلي و روشن فيلم، نفي و تقبيح مصرف موادمخدر است. اين درحالي است كه نشان دادن پررنگ رفتارها و روش هاي مربوط به استعمال مواد، نه تنها به آسيب شناسي و سلب اين مرض ختم نمي شود كه به نوعي تشويق و ايجاب منجر مي شود. برجسته ساختن تصاوير مصرف مخدرها دراين فيلم به هيچ وجه ضروري و لازم نبود.اما درباره فيلم جديد محمد هادي كريمي بدون شك «برف روي شيرواني داغ» نسبت به آثار قبلي اين كارگردان و بسياري از فيلم هاي پرادعاي سينماي ايران برتر است.
موضوع اصلي فيلم «برف روي شيرواني داغ» نقد جريان روشنفكري ايراني است؛ جرياني كه هويتش در بي هويتي و به عبارت بهتر، هويت ستيزي تعريف شده است.
تحول برخي آدم هاي درون فيلم قابل درك و محسوس نيست. اين عامل باعث شده كه فيلم نتواند مفاهيم و مضامين خود را به شكلي تاثيرگذار به مخاطب خويش منتقل كند. .
البته فيلم در ايجاد فضاي شاعرانه تا حدودي موفق است. همچنين برخي نمادپردازي هاي فيلم قابل تامل هستند. مثلا عقيم بودن استاد، گوياي به بن بست رسيدن روشنفكري است و يا اين كه در لحظاتي از فيلم كه استاد را در قيد حيات نشان مي دهد، اطراف او معمولا خلوت است و وي در تنهايي به سرمي برد، اما پس از مرگش دور جنازه استاد شلوغ مي شود و هركسي خود را مدعي وي مي داند. صحنه اي كه در آن يكي از طرفداران استاد از خودش با جسد وي عكس مي گيرد، نشانه اي است از اين كه بسياري نسبت ها و نزديكي ها در اين جماعت سطحي و سودجويانه است. يعني نشان مي دهد كه بسياري از افرادي كه اطراف روشنفكران را مي گيرند، هدف اصلي شان تفاخر و تظاهر به دانايي و فضيلت است.
اما مشكل اصلي فيلم «برف روي شيرواني داغ» دقيقا همان چيزي است كه از آن انتقاد مي كند. فيلم درعين حال كه به نقد يك جريان اجتماعي و فرهنگي بي هويت مي پردازد، اما شخصيت اصلي آن هم دچار نوعي بي هويتي است. اين مشكل تنها محدود به اين فيلم نيست. اكثر فيلم هاي اجتماعي كه در سينما مي بينيم، دچار نوعي سرگرداني و بلاتكليفي هستند. اين درحالي است كه اگر به فيلم هاي اجتماعي بزرگ و ماندگار تاريخ سينما هم در ايران و هم در جهان بنگريم، مهم ترين شاخصه آنها برخورداري از هويت، مسئله و آرمان روشن و قابل لمس است. اين موضوع درباره فيلم «برف روي شيرواني داغ» به كارگرداني محمد هادي كريمي نيز صادق است. اين فيلم فاقد شخصيت پردازي و انسجام نگاه و تفكر است. شخصيت اصلي خودش آشفته است و مخاطبش را نيز دچار سرگرداني مي كند. اصلا معلوم نيست استاد چه جور آدمي است. او بين مذهبي و سكولار بودن و بين انقلابي و ضدانقلاب بودن سرگردان است.
بسم رب النور