تا انقلاب مهدي ، خميني هست ...
حسين قدياني
فكر كنم سومين سال دوره دبستان بود، كه قرار شد ما را ببرند جماران تا امام را ببينيم. خدايي باورمان نمي شد. نه من، و نه هيچ كدام ديگر از بچه هاي شهدا. آمدم خانه و به مادرم گفتم: مژده بده! مي خواهند ما را ببرند امام را در جماران از نزديك، نزديك نزديك ببينيم. هم الان كه ياد آن روز افتاده ام، بغض كرده ام. آخر امام خميني، همه عشق مان بود و در همان عالم بچگي وقتي كه در تلويزيون مي ديديمش، از همان جا بوسش مي كرديم. من چه بگويم و چه دارم مي گويم كه «ولايت فقيه» همه وصيت نامه پدران مان بود. سن مان خيلي به سياست قد نمي داد، اما امام كه از چيزهايي ناراحت مي شد، مي فهميديم. وقتي هم كه خوشحال بود، مي فهميديم. دل ما راه داشت به دل امام. وقتي كه مي ديديمش، خيلي زود مي فهميديم كه پير جماران، الان خوشحال است يا نه. همين كه مي فهميديم قلب نازنينش درد مي كند، قلب مان درد مي گرفت و وقتي در سخنراني هايش حال آمريكا و اسرائيل را مي گرفت، عشق مي كرديم و وقتي به دشمن كنايه مي زد، مي خنديديم. تپش قلب ما، دست خودمان نبود؛ دست امام بود. وقتي كه براي مان دست تكان مي داد، به عالم و آدم، به همه دنيا پز مي داديم. پس ما كه تاب كوچكترين ناراحتي امام را نداشتيم، ببين چه كشيديم وقتي مدير مدرسه گفت: «ديدار افتاده به هفته بعد. ظاهرا حال امام خيلي خوب نيست». يك هفته شد 2 هفته، شد 3 هفته، شد يك ماه، اما ديدار امام دست نداد، تا كه روح خدا رفت پيش خدا.
¤¤¤
اماما! ما قرار بود تو را در جماران از نزديك، نزديك نزديك ببينيم يا مصلي، از راه دور؟! تو قرار بود براي ما دست تكان بدهي، يا ما براي تو؟! تو قرار بود براي ما سخنراني كني يا ما برايت دكلمه بخوانيم؟!... اماما! چه نقشه ها كه نريخته بودم براي ديدار تو در جماران از نزديك. نزديك نزديك. بنا داشتم چفيه «بابا اكبر» را بياورم و برايت از همان پايين حسينيه، بياندازم بالا و دل توي دلم نباشد كه آيا مي رسد به دستان تو يا نه. برنامه ريخته بودم كه از همه زودتر بيايم و بنشينم آن جلوي جلو و همين كه تو را ببينم گريه كنم و داد بزنم و فرياد بزنم كه «روح مني خميني، بت شكني خميني»، اما تو رفتي و... «رفتي و صبر و قرار مرا بردي» و آرزو به دل ماندم كه يك بار از نزديك، نزديك نزديك بگويم: «روح مني خميني، بت شكني خميني».
¤¤¤
اماما! چندي بعد از اربعين تو، ما را بالاخره مدرسه آورد جماران. جايت خالي بود در حسينيه. نبودي كه براي ما دست تكان بدهي. نبودي كه چفيه پدران شهيدمان را از اينكه هست، مقدس تر كني، اما يادگارت «حاج احمد» نشست و براي ما كلي از تو تعريف كرد، حتي بدتر از خود ما زد زير گريه، آنجا كه گفت: امام وقتي خانواده شهدا را مي ديد، وقتي همين شماها را مي ديد، خيلي قلب شان آرام مي شد.
¤¤¤
اماما! هنوز اولين سالگردت از راه نرسيده بود، كه ما را بردند ديدار جانشين تو. آنجا مادر شهيدي به نمايندگي از جمع خطاب به «آقا» گفت: «بعد از ارتحال امام، تنها خبري كه خوشحال مان كرد، اين بود؛ شما شده اي رهبر!»... و بعد ادامه داد: «براي ما، شما همان خميني هستيد، اين را بدانيد».
¤¤¤
اماما! حالا ما هر وقت دل مان براي تو تنگ مي شود، نگاه مي كنيم به خامنه اي و قشنگ تو را مي بينيم. از نزديك. نزديك نزديك. ما پشتيبان ولايت فقيه هستيم؛ قول مي دهيم اين مملكت آسيبي نبيند. قول مي دهيم ملت خوبي باشيم براي خامنه اي.
¤¤¤
اماما! دلت آرام تر باشد، روحت شادتر، و ضميرت اميدوارتر و نسل دشمن ولايت فقيه، ابتر، كه تا انقلاب مهدي، وقتي كه خامنه اي هست، يعني تو هستي!
فكر كنم سومين سال دوره دبستان بود، كه قرار شد ما را ببرند جماران تا امام را ببينيم. خدايي باورمان نمي شد. نه من، و نه هيچ كدام ديگر از بچه هاي شهدا. آمدم خانه و به مادرم گفتم: مژده بده! مي خواهند ما را ببرند امام را در جماران از نزديك، نزديك نزديك ببينيم. هم الان كه ياد آن روز افتاده ام، بغض كرده ام. آخر امام خميني، همه عشق مان بود و در همان عالم بچگي وقتي كه در تلويزيون مي ديديمش، از همان جا بوسش مي كرديم. من چه بگويم و چه دارم مي گويم كه «ولايت فقيه» همه وصيت نامه پدران مان بود. سن مان خيلي به سياست قد نمي داد، اما امام كه از چيزهايي ناراحت مي شد، مي فهميديم. وقتي هم كه خوشحال بود، مي فهميديم. دل ما راه داشت به دل امام. وقتي كه مي ديديمش، خيلي زود مي فهميديم كه پير جماران، الان خوشحال است يا نه. همين كه مي فهميديم قلب نازنينش درد مي كند، قلب مان درد مي گرفت و وقتي در سخنراني هايش حال آمريكا و اسرائيل را مي گرفت، عشق مي كرديم و وقتي به دشمن كنايه مي زد، مي خنديديم. تپش قلب ما، دست خودمان نبود؛ دست امام بود. وقتي كه براي مان دست تكان مي داد، به عالم و آدم، به همه دنيا پز مي داديم. پس ما كه تاب كوچكترين ناراحتي امام را نداشتيم، ببين چه كشيديم وقتي مدير مدرسه گفت: «ديدار افتاده به هفته بعد. ظاهرا حال امام خيلي خوب نيست». يك هفته شد 2 هفته، شد 3 هفته، شد يك ماه، اما ديدار امام دست نداد، تا كه روح خدا رفت پيش خدا.
¤¤¤
اماما! ما قرار بود تو را در جماران از نزديك، نزديك نزديك ببينيم يا مصلي، از راه دور؟! تو قرار بود براي ما دست تكان بدهي، يا ما براي تو؟! تو قرار بود براي ما سخنراني كني يا ما برايت دكلمه بخوانيم؟!... اماما! چه نقشه ها كه نريخته بودم براي ديدار تو در جماران از نزديك. نزديك نزديك. بنا داشتم چفيه «بابا اكبر» را بياورم و برايت از همان پايين حسينيه، بياندازم بالا و دل توي دلم نباشد كه آيا مي رسد به دستان تو يا نه. برنامه ريخته بودم كه از همه زودتر بيايم و بنشينم آن جلوي جلو و همين كه تو را ببينم گريه كنم و داد بزنم و فرياد بزنم كه «روح مني خميني، بت شكني خميني»، اما تو رفتي و... «رفتي و صبر و قرار مرا بردي» و آرزو به دل ماندم كه يك بار از نزديك، نزديك نزديك بگويم: «روح مني خميني، بت شكني خميني».
¤¤¤
اماما! چندي بعد از اربعين تو، ما را بالاخره مدرسه آورد جماران. جايت خالي بود در حسينيه. نبودي كه براي ما دست تكان بدهي. نبودي كه چفيه پدران شهيدمان را از اينكه هست، مقدس تر كني، اما يادگارت «حاج احمد» نشست و براي ما كلي از تو تعريف كرد، حتي بدتر از خود ما زد زير گريه، آنجا كه گفت: امام وقتي خانواده شهدا را مي ديد، وقتي همين شماها را مي ديد، خيلي قلب شان آرام مي شد.
¤¤¤
اماما! هنوز اولين سالگردت از راه نرسيده بود، كه ما را بردند ديدار جانشين تو. آنجا مادر شهيدي به نمايندگي از جمع خطاب به «آقا» گفت: «بعد از ارتحال امام، تنها خبري كه خوشحال مان كرد، اين بود؛ شما شده اي رهبر!»... و بعد ادامه داد: «براي ما، شما همان خميني هستيد، اين را بدانيد».
¤¤¤
اماما! حالا ما هر وقت دل مان براي تو تنگ مي شود، نگاه مي كنيم به خامنه اي و قشنگ تو را مي بينيم. از نزديك. نزديك نزديك. ما پشتيبان ولايت فقيه هستيم؛ قول مي دهيم اين مملكت آسيبي نبيند. قول مي دهيم ملت خوبي باشيم براي خامنه اي.
¤¤¤
اماما! دلت آرام تر باشد، روحت شادتر، و ضميرت اميدوارتر و نسل دشمن ولايت فقيه، ابتر، كه تا انقلاب مهدي، وقتي كه خامنه اي هست، يعني تو هستي!
+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم خرداد ۱۳۹۰ ساعت 0:16 توسط روح الله امین آبادی
|
بسم رب النور