«عارفي مبارز» به نام «روح الله»
آمد تا در جهان انقلاب كند
«عارفي مبارز» به نام «روح الله»
«عارفي مبارز» به نام «روح الله»
سيدمحمد عماد اعرابي
سيدروح الله اهل خمين بود اما براي خمين نبود، براي ايران هم نبود؛ آمده بود براي تمام جهان. نشان به آن نشان كه امروز صدايش از شمال آفريقا به گوش مي رسد، از يمن، از بحرين... و صداي روح الله تا قلب اروپا خواهد رفت. يك روز جهانيان به احترام سيدروح الله الموسوي الخميني تمام قامت خواهند ايستاد؛ اما تا آن روز ما مانده ايم و اين خطوط خاطره ها كه قطره قطره امام را به ذهنمان مي ريزد...
آمدند و برايش 35دقيقه در شرح و توصيف حادثه 15 خرداد گفتند، صحبت شان كه تمام شد؛ حدود 20 دقيقه اشك مي ريخت...
¤¤¤
هيچ وقت جلوي برادر بزرگترش راه نرفت حتي روز 12 بهمن وقتي كه از هواپيما پياده شد.
¤¤¤
شخصي نامه اي تهديدآميز برايش به نجف فرستاد، نوشته بود اگر اجازه وكالت به من ندهيد به مردم مي گويم كه از تقليد شما برگردند! در جوابش نوشت: «اگر يك چنين خدمتي به من بكنيد، من از شما تا روز قيامت ممنون مي شوم كه بار من را سبك كرده ايد اگر مردم از تقليد من برگردند، بار مسئوليت من سبك مي شود.»
¤¤¤
كتاب هايش را فروخت و با پول آن به زيارت خانه خداو كربلاي معلي رفت.
¤¤¤
طلبه گمنامي يك ماه بيمار شد، هر چهارشنبه به عيادتش مي رفت.
¤¤¤
ارثيه پدري اش بود اما به نماينده خود نوشت: «جناب عالي وكيل هستيد زمين هاي متعلق به اينجانب را هر چند ناقابل است هر طور صلاح مي دانيد. بين فقرا تقسيم كنيد و تمليك آنان نماييد، چه ساختمان شده باشد، يا نشده باشد.»
¤¤¤
مثل هميشه صندلي اش را با پارچه سفيدي پوشانده بودند و سر جاي خودش روي ايوان حسينيه گذاشته بودند. اما اين بار كه از در وارد شد روي زمين نشست به احترام عزاداري سيدالشهدا... آن روز عاشورا بود.
¤¤¤
چندين موشك به تهران اصابت كرد، آسمان را دود گرفته بود و صداي ضدهوايي ها به گوش مي رسيد. شخصي پرسيد: بالاخره شما تا كجا ايستاده ايد؟
انگشتش را روي پيشاني اش گذاشت و گفت: «تا وقتي كه موشك اينجا بخورد.»
¤¤¤
در اولين خط پيام حج نوشت: «و من يخرج من بيته مهاجراً الي الله و رسوله ثم يدركه الموت فقد وقع اجره علي الله»
آمدند و گفتند اين آيه خيلي مناسب نيست، اين مردم مسافرند و خوب نيست برايشان صحبت از مرگ كنيم؛ آيات الهي درباره حج زياد است، آيه ديگري انتخاب كنيد. ولي اصرار كرد كه همين آيه بايد ابتداي پيام باشد و پيام حج سال 66 را با همين آيه شروع كرد... آن سال نظاميان سعودي حجاج را به گلوله بستند و عده اي از آن مسافران شهيد و مجروح شدند.
¤¤¤
روي پشت بام، يكي از نگهبانان همكارش را صدا زد و گفت: تشنه ام، از پايين برايم آب بيار؛ دوستش اما توجهي نكرد و رفت. يك پارچ آب و يك پيش دستي خرما برداشت و به سمت پشت بام راه افتاد از پله ها كه بالا مي آمد نگهبان او را ديد، دست پاچه شد، پايين پريد و گفت آقاجان چه كار داريد؟ جواب شنيد: مثل اينكه يكي از برادرها تشنه بود، اين آب را به او بدهيد، خرما را هم بخوريد. آقا كه رفت نگاهي به ساعت مچي اش انداخت؛ حدود 30:1 دقيقه بامداد بود...
¤¤¤
براي كشيدن ناخن پايش كه عفونت داشت رفته بود بيمارستان. جوراب هايش را كه از پا درآوردند پر بود از وصله هاي كوچك و بزرگ؛ كوك هاي ناشيانه و درشت، مشخص بود كه خودشان وصله زده اند.
¤¤¤
به ستاد جنگهاي نامنظم در اهواز تلفن كردند و گفتند: «امام مي فرمايند دلم براي دكتر چمران تنگ شده، بگوييد بيايد تهران.»
¤¤¤
آمده بودند براي آزادي ديپلمات هاي جاسوس شان مذاكره كنند؛ فوراً اطلاعيه اي صادر كرد: «هيچ كس حق ندارد، با اين هيئت آمريكايي ملاقات كند.» اولين بار بود كه اطلاعيه را بدون «بسم الله الرحمن الرحيم» مي نوشت درست مثل سوره «برائت».
¤¤¤
اعلاميه حج را كه نوشت 80 هزار دلار به روزنامه نيويورك تايمز دادند تا اعلاميه اش را چاپ كند اما مسئولين روزنامه حاضر نشدند مقاله را منتشر كنند. مدعيان آزادي مي دانستند كه آزادي بيان ندارند بالاي روزنامه شان نوشته بودند: تمام اخباري كه مي شود چاپ كرد!
¤¤¤
آمده بود در جهان انقلاب كند، براي شروع ايران را انتخاب كرد و در وصيت نامه اش هم نوشت: «وصيت سياسي-الهي اينجانب اختصاص به ملت عظيم الشأن ايران ندارد، بلكه توصيه به جميع ملل اسلامي و مظلومان جهان از هر ملت و مذهب مي باشد.»
+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم خرداد ۱۳۹۰ ساعت 0:1 توسط روح الله امین آبادی
|
بسم رب النور