اشك «كربلايي زينب» روي گونه سه شنبه ها (نگاه)
اشك «كربلايي زينب» روي گونه سه شنبه ها (نگاه)
حسين قدياني
بعد از ارتحال امام حالا ديگر 22 سال است كه هر سال از
روستاي «حسن سرا»ي شمال مي كوبد و مي آيد بهشت زهراي تهران. مي گويد:
«وظيفه است». پيرزن حالا 78 ساله است و 29 سال است كه از مادر شهيد بودنش
مي گذرد. پسرش «علي» در عمليات رمضان به شهادت رسيد و تا به امروز كه
پيكرش برنگشته. پيرزن مي گويد: «اگر مي خواست بيايد، تا الان آمده بود.
شايد منتظر است من بروم پيشش». لابد به همين خاطر است هر سال روز 14 خرداد
هرجور كه شده ولو با «چهارشنبه اتوبوسي كه ما را آورد راهپيمايي»، صبح زود
خودش را مي رساند به قطعه اي از بهشت؛ قطعه شهداي گمنام بهشت زهرا و چادرش
را به كمر مي بندد و بنا مي كند شستن مزار شهدايي كه آنقدر هم گمنام
نيستند. شهدايي كه روي سنگ مزارشان نوشته شده: «فرزند روح الله». شهدايي
كه كربلايي زينب خوب مي شناسدشان. شهدايي كه هركدام شان براي «كربلايي
زينب» حكم علي را دارند. شهدايي كه مادر شهيد قصه ما، اول با دستمال خاك
مزارشان را مي گيرد، بعد با آب سنگ مزارشان را شست وشو مي دهد، بعد گلاب
مي پاشد روي مزارشان، بعد گندم و بعد مي نشيند و نگاه مي كند به كبوترها و
همين كه با خود زمزمه كند؛ «اندك اندك جمع مستان مي رسند»، ديگر پر از
ياكريم شده، قطعه شهداي گمنام. دمي صفا مي كند با شهدا و بعد بين الحرمين
انقلاب اسلامي را يعني از گلزار شهدا تا مزار امام هروله مي كند و در حالي
كه عكس كوچكي از «علي» در دستش است، به خبرنگار صدا و سيما مي گويد: « عكس
علي را ببين! اگر باز هم برگردد، اين بار مي فرستمش تا براي سيدعلي شهيد
شود. اگر هم برنگشت، مگر ما مرده ايم دشمن حرف اضافه بر سازمان بزند، مي
زنيم توي دهنش». عالمي دارد براي خودش كربلايي زينب، هر هفته، سه شنبه ها
در همان حسن سرا «سفره ام البنين» مي اندازد و زيارت مادر عباس مي خواند و
«شمس مغربين» مي گويد و براي شادي روح همه شهدا-علي هم جزءشان - «عم جزء»
مي خواند و سر آخر تكه ناني همراه با پنير و گردو نذر شهدا مي كند.
كربلايي زينب عاشق سه شنبه هاست. سه شنبه بود كه تنها فرزندش علي به دنيا
آمد. سه شنبه بود كه علي به شهادت رسيد. سه شنبه بود كه مادر شهيد شد. سه
شنبه بود كه بعد از عمري اميد و آرزو رفت پابوس امام حسين(ع) و از آن روز
به بعد همه «كربلايي زينب» صدايش مي كنند. ماهي يك بار هم سالهاي سال است
كه سه شنبه ها مي رود جمكران و با آنكه ترك نيست، و هر چند كه سه شنبه،
جمعه نيست، اما كربلايي زينب خيلي خوب بلد است با امام زمان سخن به زبان
آدينه بگويد: «اي قلم سوز لرين د اثر يخ، آشنا دن من بير خبريخ؛ گلدي بو
جمعه د، گشتي الله، فاطمه يوسفنان خبر يخ؛ ياندي پروانه لر، شمعي
سندي،آيريليخ دن اورك قان دندي؛ شأن د، رتبه د بي بدل سن، هر گوزل دن آقا
سن گوزل سن؛ كيم دير آيريليخ درد سال ماز، عاشقن صبر نين الدن آلماز؛ اي
گوزوم، يولارا باخ، دارخما، گون هميشه بولوت آتا قالماز؛ گلدي بو جمعه د،
گلمدن سن، گون سايم، جمعه ديگر اوسن؛ قلب لر غصه دن داغلي قالدي، يا امام
زمان گل، امان دي؛ شأن د، رتبه د بي بدل سن، هر گوزل دن آقا سن گوزل سن».
¤¤¤
پيرزن
ديروز برگشت شمال، اما امروز باز هم سايه سه شنبه افتاده روي تقويم ديواري
كربلايي زينب. ديري است كه با اين سايه، همسايه است. آه! الساعه دلم پيش
كربلايي زينب است در روستاي كوچك اما با صفاي حسن سرا. روستايي كه آن طرفش
جنگل است و طرف ديگرش دريا. روستايي كه در قبرستان كوچكش مي شود از تعداد
پرچم هاي سه رنگ، بشماري شهداي شان را. اما هر تعداد كه بود، يكي را هم به
آن اضافه كن. «علي» يادت نرود. علي را يادت نرود، كه مادرش را با مزرعه و
دريا و جنگل و ساحل و صبر و سكوت تنها گذاشت تا پرچم سه رنگ ما همچنان
منقش به نام «الله» باشد. علي را يادت نرود، كه وقت برنج كاري، اجازه نمي
داد رنج برنج، خم كند كمر مادرش را. علي را يادت نرود، كه به استناد وصيت
نامه اش با زبان روزه به شهادت رسيد. علي را يادت نرود، كه هر روز صبح بعد
از نماز صبح مي رفت و براي مادرش نان داغ مي خريد تا لازم نباشد «مامان
زينب» صف نانوايي بايستد. علي را يادت نرود، كه حالا هر كجاي هستي است، مي
بيند كه مادرش 92 سال است صبح ها بعد از نماز صبح، بعد از دعاي عهد، بعد
از اينكه نگاهي مي اندازد به قاب عكس تنها جگرگوشه اش، چادر مشكي را به
جاي چادر نماز سر مي كند و عصاي چوبي اش را كه خودش درست كرده، دست مي
گيرد و مي رود تا از نانوايي نان داغ بخرد.
¤¤¤
امروز سه شنبه است.
لابد همين كه سفره ام البنين تمام شود، كربلايي زينب مثل هميشه مي رود
حياط خانه شمالي اش و تكه نان باقي مانده سفره مادر عباس را مي اندازد
جلوي كبوترها و شروع مي كند به رسيدگي گل و باغچه و آب و دانه دادن به چند
تا مرغ و خروسي كه دارد و بعد نزديكاي غروب تكيه مي دهد به عصايش و نگاه
مي كند به «صنوبر تبريزي»، همان درختي كه هنوز جاي تاب و تاب بازي علي روي
آن هست و مثل آن قديما كه جگرگوشه اش را هل مي داد، باز هم تاب را هل مي
دهد و مي گويد: تاب تاب عباسي، خدا منو نندازي
¤¤¤
اين تاب، بي تاب كرده پيرزن را، نشان به نشان اشك هاي كربلايي زينب روي گونه سه شنبه هاي خوب خدا
بسم رب النور