محسن حدادي
دوباره پنجشنبه آخر سال شد؛ دوباره مادرگلاب پاش را برق انداخته و نرم نرمك خود را به تو مي رساند، عصا دست نمي گيرد اما آنقدر آهسته از اين سه عدد پله پيش پاي در، پايين مي رود كه انگاري با هر پله 9 سال دوري تو و پدر را مرور مي كند... گاه آنقدر حسودي ام مي شود كه مي خواهم بروم قطعه اي بخرم و خود را بميرانم تا هر پنجشنبه ميزبان اشتياق زيارت مادر شوم. تو كه جايت خوب است؛ بايد هم بخندي!
مي داني و مي دانم كه اين گلاب سهم تو نيست، خاك آمده نشسته روي سنگ؛ شستن نمي خواهد آن هم با گلاب؛ خاك است و سنگ... مادر گلاب مي ريزد براي من؛ براي من ... براي من! و براي ما...
دست مي كشد تا دلم را پاك كند و دلش راخاك كند... اين يكساعتي كه مي نشيند ومثلا براي تو قرآن مي خواند دلش را خاك كرده و دارد با تو و پدر زندگي مي كند وگرنه مگر مي شود آمد و نشست وآب نشد!گلاب گرفته است براي من؛ براي غبار اين روزگاري كه برجان ما نشسته وگرنه كه مي داني و مي دانم كه خاك و سنگ شستن نمي خواهد! باشد بخند!بايد هم بخندي...
پرانتز باز:
به خاكريز تكيه زده و درازكشيده بودم، منتظر منور، منور كه مي زدن، خيز برمي داشتم روي كاغذ؛ نوري مي آمد و من هم مي نوشتم؛ با بغض .با احساس خفگي، با خون دل. گاهي هم آرام اشكي مي چكيد روي كاغذ؛ آنقدر روشنايي نبود كه كسي ببيند... 12-10 نفري پشت سه راهي مرگ گير كرده بوديم.
منتظر امداد غيبي بوديم كه سر و صداي بچه ها بلند شد، فكر كرديم كار كانال تمام شده و بچه هاي خودمان هستند كه مي آيند، همين كه دو سه قدم از خاكريز فاصله گرفتيم ديديم عراقي هستند... تا ما را ديدند، شب را مثل روز روشن كردند؛ چند متركنج دنج ما شد يك تكه از جهنم! داغ شده بوديم از بس آتش سرمان ريختند... بچه ها يكي يكي مي افتادند. اصلاً فرصتي براي چكاندن ماشه هم نداشتيم... تركش خمپاره طوري خورده بود به سيد حميد كه درجا سرش را پرانده بود، خون مثل فواره از گردنش مي زد بيرون ... خودمم افتاده بودم رو زمين و فقط حس مي كردم گر مي گيرم... «محسن ملا» به هر والذارياتي بود رو زمين كشيده بود و برده بودم... خودم هم متوجه نشدم چطوري زنده ماندم، فقط روي زمين همين طور بچه ها را مي ديدم كه آش و لاش شده بودن و كسي هم نمي توانست ببردشان عقب... پاهاي مسعود كنار خاكريز نشسته بود! بهش مي گفتم توي تير رسيم، مي گفت من كه بلند شدم فقط به من خشاب برسونين! خمپاره طوري خورد كنارش كه از كمر نصف شد...
برگه هاي خاطراتم همه جا ماند؛ با لكه هاي خون و پوست بچه هاي گردان. همه اش جا ماند. مثل تركش هاي خمپاره 60 توي كمر و پاي چپم!
¤ ¤ ¤
بخند! حق داري بخندي؛ شب عيدي آمديم سري به خانه سنگي شما بزنيم تا خودمان را مرور كنيم؛ اصلا بايد خودمان را با گلاب بشوييم! شما كه رفتيد و نيستيد تا اين روزگار سخت را ببينيد، هواي شهر ما امروز خيلي با روزگار شما فرق كرده است، شما آن روزها وسط ميدان جنگ بوديد و وقتي دوربيني به سراغتان مي آمد با همه زخم هاي نشسته بر روح و تن، از دوربين فرار مي كرديد و دست آخر مي گفتيد: ما كاري نمي كنيم، داريم فداي امام مان مي شويم! مي گفتيد داريم به تكليف مان عمل مي كنيم و بعد خستگي و شرمندگي را يكجا ريختيد توي صورت دوربين و دست آخر با يك دو سه لبخند ناز، از نگاه دوربين فرار مي كرديد... امروز اما شهر خيلي شلوغ است، تكليف ها خيلي زياد شده،هركسي براي خودش تكليف جديد مي نويسد و آنها كه از ميدان جنگ، فرسنگ ها فاصله دارند، دوربين ها را مي خرند و به روي خود مي گيرند و ميدان داري مي كنند...
اصلا فكر كردي ما شب عيدي مي آييم دراين كنج عزت عرش كه به خاطر آن نازدانه اين قالب آلمينيومي در رهن فرش است، چه بگوييم؟! ما مي آييم براي همان دعاي شما! حالا باز هم بخند!
اين شب جمعه آخر سال آمديم كه برايمان دعا كنيد، دعا كنيد كه دل هامان رنگ خدا بگيرد و «تحريف ها و تخريب ها و تحقيرها» تمام شود و آفتاب بار ديگر از پس ابرهاي فتنه خود را به كشور عشق نشان دهد. شما براي ما دعا كنيد كه گره كور زمانه ما با دعاي شما باز مي شود...دو ركعت نماز مي خوانم نه براي تو كه براي خودم كه تو شاهدم باشي... شاهد باشي و به رسم رفاقت هم كه شده در روز تنهايي و غربت، بيايي و سر بزني وپاسخي باشي براي اين دو ركعت رياي عاشقانه!
سنگ نشان تو سالهاست سجاده من و مادر است وقتي به زيارت مي آييم اما...
سنگي كه سال ها شده مهر نماز ما
ترسم كه در ترازوي اعمال ما نهند
تو مگذار!
راستي منتظر نباشيد كه پرانتز اين يادداشت را ببندم؛ اما عزيزمان كه به ايران آمد و تولدي دوباره به جان مرده مردم داد، پرانتزي درمسير رسيدن به حضرت جان باز كرد كه هيچگاه بسته نمي شود. از همان خرداد 42، اين هلال «جهاد و شهادت» كه در مسير انقلاب باز شده تا روز قيامت، دست گلچيني دارد كه عرشي هاي به زمين امانت داده شده را با خود خواهد برد... آنها كه رفتند ميهمان روح الله اند و ما كه مانده ايم «زمان» ما با خود خواهد برد...
مي خواهم بروم اما بگذار سلامي بدهم؛ سلام خدا بر روح الله و فرزندان او.
حالا تو هي بخند!
¤تقديم به علي نادري، رضا شيري و همه شهدا
و رزمندگان لشكر علي بن ابيطالب (ع)