تاسوعاي ولادت - عاشوراي ولايت
تاسوعاي ولادت - عاشوراي ولايت
حسين قدياني
چه اعياد قشنگي، و چه زيباست كه اين همه عيد، پشت سر هم آمده است تا شعبان را بدل به ماه معظم خدا كند. ماه رسول الله(ص). يك روز ميلاد سالار شهيدان است و بايد براي خون خدا جشن گرفت تولد شهادت را. «حسين»، عزيز «زهرا»ست كه سلام و درود خدا بر بي بي دو عالم باد. سلام و درود خدا بر «علي». اين روزها بهترين روزهاي فاطمه و علي است. حالا «حسن» با «حسين» شده اند «حسنين». شده اند سيد جوانان اهل بهشت. امروز اما ميلاد سيدالساجدين است. «امام بيدار» ما كه تا ابد براي هر خفته بيماري «نسخه صحيفه» تجويز كرد تا نشان دهد كه «دعا» نيز اسلحه مؤمن است. چند روز ديگر هم ميلاد علي اكبر حسين است. محرم يادش به خير! «جوانان بني هاشم بياييد، علي را بر در خيمه رسانيد». چند روز ديگر اشبه الناس به سيماي باطني و ظاهري رسول خدا ديده به جهان مي گشايد تا علي اكبر امام حسين باشد. منتقم خون حسين هم در راه است. لحظه شماري دارم مي كنم تا نيمه شعبان. تا روزي كه كامل شود ماه، چيزي نمانده. انتظار روزي به سر خواهد رسيد. دير نيست. دير نيست كه «مهدي» بيايد. دنيا معترض است به اين وضعيت. «انتظار»، حالا ديگر كارش به «اعتراض» كشيده است و اين همه قيام، خبر از نزديكي موعد انتقام مي دهد. خبر از شبي متصل به سحر. خبر از تبسم ماه. وه كه چه زيباست پيوند ماه و خورشيد. اين «ماه و خورشيد» ذكرش هم يك سر آدمي را مي برد به كربلا. آنجا كه دو برادر، دوشادوش هم جنگيدند. اين دو برادر، ميان شهادت شان و ميان ولادت شان، آنقدر فاصله اي نيست. اين روزها تاسوعا و عاشوراي ولادت است. تاسوعا و عاشوراي ولايت است. تاسوعا و عاشوراي جشن است. بايد به فاطمه اي ديگر تبريك گفت اين روزها را. «فاطمه»اي از ديار «كلابيه» خانم «ام البنين» كه سلام و درود خدا بر او باد. مبارك باشد بر تو اي مادر عباس، ميلاد فرزندت. اين اولين پسر توست. به زودي ام البنين مي شوي. مادر چهار شهيد، اما «عباس» حكايتش حكايت دگر است. اگر مي بيني علي دارد بوسه بر دستان عباس مي زند، بي حكمت نيست. گفت: «چهار امامي كه تو را ديده اند، دست علم گير تو بوسيده اند». دست عباس نبود، لب به كار نمي آمد. لب گيتي علي الدوام بوسه دارد بر اين دستان رويايي كه از آن پسر توست. افتخار كن كه مادر عباسي. اهل بيت به فرزند تو تعصب دارند. اگر براي خدا، بهانه خلقت، اهل بيت پيامبر است، ليكن براي اهل بيت، بهانه عباس توست. اين نوزاد به زودي تو را «مادر» صدا مي زند، اما به اين زودي زود، به زينب، خواهر نمي گويد و به حسين، برادر. آخر معدن صبر و بصيرت و ادب و معرفت است عباس تو. مگر مي توان دستان عباس را نبوسيد. «كف العباس» قلب كربلاست. خيمه شعبان المعظم زير نور ماه بني هاشم زده شده. فاطمه ثاني! ببين «حسنين» را چگونه دارند بوسه بر دستان عباس تو مي زنند. اين دو دست، دستگير دين خداست، در يوم العيار عاشورا. دست از اين بدن، زمين مي افتد، اما علم از اين دست، بر زمين نمي افتد. به طفلي كه دنيا آورده اي، افتخار كن. مي بيني! مثل ماه مي درخشد. بلندتر از قد و بالاي رعناي او، بصيرت اوست. بصيرت حد فاصل صبر و ادب است. بدون بصيرت، ولايت پذيري ممكن نيست. تو ياد مي دهي به فرزندت عباس كه در زندگي، همواره پشت سر حسين حركت كند، اما در جنگ، جلوي حسين بجنگد. تو ياد مي دهي به فرزندت عباس كه زودتر از حسين، به شهادت برسد. تو ياد مي دهي به فرزندت عباس كه حسين باشد و تو نباشي، مهم نيست؛ مهم اين است كه تو با ولايت، تا شهادت بروي. تو ياد مي دهي به فرزندت عباس كه حسن، مولاي توست، امام توست. تو ياد مي دهي به فرزندت عباس كه شجاعت و دلاوري در جنگ را همچون كرامت در زندگي، از حسن بياموزد. تو ياد مي دهي فرزندت عباس را كه زينب را خواهر نخواند؛ سيد و سرور بداند. تو ياد مي دهي فرزندت عباس را كه در كربلا... اما كربلا! جان من و جان عزيز زهرا. مادرم عباس! جان من و جان حسين. فرزندم عباس! مبادا او نباشد و تو باشي. در كربلا خوب بجنگ، زودتر از او شهيد شو. خوب بجنگ، دستت اگر بر زمين افتاد، مهم نيست؛ علم از دستت نبايد بيافتد. مادرم عباس! تشنگي تو مهم نيست؛ حسين تشنه نباشد. كودكان حسين تشنه نباشند. زينب تشنه نباشد. تو بايد جانباز اين خانواده شوي، كه نامش اهل بيت است. تو بايد فدايي باشي. فدايي ترين. از همه بيشتر تو بايد زخم برداري. مادرم عباس! جان من و جان حسين. تو در كربلا به آب مي رسي و صف دشمن را با شجاعت مي شكافي و به علقمه مي رسي. مبادا كام حسين تشنه باشد و تو جرعه اي آب بنوشي. آب را برگردان به همان علقمه. فرزندم عباس! تو آب را بنوشي يا نه، باز حسين تشنه لب است، اما عشق مي گويد تو بايد عقل كني و علقمه را علي الابد تشنه خود كني. فرزندم عباس! آب علقمه را درون مشك بريز و سعي كن مشك را به خيمه ها برساني. به حسين برساني. فرزندم عباس! من تاب العطش كودكان حسين را ندارم. من تاب گلوي خشك حسين را ندارم. حسين، عزيز زهراست. مرا پيش فاطمه روسفيد كن. خوب بجنگ. فرزندم عباس! مگر آنكه خدا در تقديرت مشق ديگري نوشته باشد؛ تو بايد چنان بجنگي كه تا زنده هستي، دست خصم به حسين نرسد. دست راستت را بده، آن يكي دستت را هم اصلاً قطيع اليمين شو، اما جان من و جان حسين. از شهادتت مطمئن شدي، آن وقت مي تواني حسين را فقط يك بار، فقط يك بار «برادر» صدا كني و بعد خيلي زود شهيد شوي. هنگام شهادت، گيرم كه بدون دست، گيرم كه با لب تشنه، چشمانت را مبادا به چشم حسين بدوزي. شايد كه حسين شرمنده شود. شايد دل حسين، زودتر از «الان انكسر ظهري» بشكند. مادرم عباس! دوست دارم قبل از شهادت، جانباز حسين باشي. دوست دارم ذره ذره آب شوي در برابر حسين. دوست دارم حسين شهادت تو را ببيند؛ شايد از من قبول كند اين هديه را. شايد خون خدا از من قبول كند اين هديه را. شايد خدا قبول كند از من اين هديه را. مادرم عباس! در كربلا خوب بجنگ. كاري با تقدير خدا نداشته باش. تو يك تنه بايد كار دشمن را تمام كني. تو از قبيله جنگ آوراني كه اسباب بازي شان در كودكي شمشير است. علي به خاطر تو، من را به همسري انتخاب كرد. تو در كربلا خوب بجنگ، با تقدير خدا كاري نداشته باش. من به شجاعت تو قسم خورده ام. اگر خدا نخواسته باشد، من اما به شهادت تو قسم خورده ام. شهادت تو بايد روسياه كند لشكر باطل را. اگر تقدير خدا به گونه ديگري بود، تو بايد با خون خود رسوا كني يزيديان را. تو بايد اسوه همه آزادگان باشي. الگوي همه احرار. با اينكه در كربلا مي تواني آب بنوشي، بگذار آب و علقمه و هستي تشنه تو باشد. مادرم عباس! در برابر دشمن حسين، عبوس باش و بگذار داغ يك لبخند بر دلش باقي بماند. از هر كه امان نامه ديدي، پاره كن امان نامه را. مادرم عباس! از همين امروز چشمم به شب عاشورا است. مراقب خيمه حسين باش. پشت و پناه كودكان حسين باش. هواي زينب را خيلي داشته باش. آنقدر در دل دشمن رخنه كن، كه زينب، تو را بي دست نبيند. خيلي تو را دوست دارد زينب. يك بار هم شب عاشورا، فقط يك بار زينب را «خواهر» صدا كن. مادرم عباس! چشم عالمي به دستان توست. باب الحوائج باش. دستگيري كن از اهل عالم. از دستان تو خيلي كار برمي آيد. در مدينه در بقيع به فكر مادرت هم باش! بعد از تو كار من سخت مي شود. چنان برايت اشك خواهم ريخت، كه همين قطرات اشك من تبديل به سلاح شود و رسوا كند جبهه ظلم و جور را. من كار مادري خود را خوب بلدم، اما جان من و جان حسين... حالا ببين! مي خواهد تو را از من بگيرد؛ انگار سير نمي شود هر چه بوسه مي زند بر دستان تو. اينقدر كه حسين، تو را دوست دارد، مادرم عباس!سخت است كه تو را در كربلا بي دست ببيند. سخت است... «الا يا ايهاالساقي ادر كاسا و ناول ها، كه عشق آسان نمود اول ولي افتاد مشكل ها».
¤¤¤
مادرم عباس! خوش آمدي به دنيا... «السلام عليك ايهاالعبد الصالح المطيع لله و لرسوله و لاميرالمؤمنين والحسن والحسين...» اما مادرم عباس! من به شجاعت تو ايمان دارم، همچنان كه به تقدير خدا و معتقدم: «لو كان سيفك في يديك، لمادني منه احدا». مادرم عباس! خدا خواست كه تو را در كربلا شهيد ببيند، و الا خوب مي دانم كسي حريف علمدار حسين نمي شود. خوشحالم كه اگر دستت بر زمين افتاد، اگر شمشير از دستت افتاد، اما همچنان علم دين خدا در دستان توست، كه تو افتادي، بي آنكه علم از دستت بيافتد... و در كنج بقيع، همان كساني كه تو را به شهادت رساندند، به من خبر دادند: «علم هرگز از دست ابالفضل نيافتاد. اولين فرزند تو علمدار باوفايي بود براي حسين. ناجوانمردانه به شهادت رسيد، اما باز هم علم از دستش نيافتاد».
¤¤¤
آري! دنيا اين را بداند؛ اين بيرق علمداره، هنوز رو زمين نيافتاده...
بسم رب النور