معلوم است کجایی
معلوم هست كجايي؟! - محمد ایمانی
كجايي تو؟... چشم باز مي كني و به يكباره مي بيني آن قدر غرق تماشا و تمنا و خيال و مشغله شده اي كه سر از ناكجاآباد درآورده اي، جايي كه قرار نبود آنجا باشي. يا، ناگهان به خود مي آيي و مي بيني چراغ سبز شده و ديگران رفته اند و تو مانده اي و آنها كه پشت سرت معطل مانده اند و با غضب به تو مي نگرند. معلوم هست كجايي؟ چه خبر؟ سري هم به خودت بزن!
كاش اما آدمي فقط خروجي اتوباني را اشتباه برود يا به موقع از خروجي خارج نشود. كاش آدمي فقط پشت چراغ سبزي در خود گم شود كه اگر قرمز شد يكي دو دقيقه بيشتر معطل نخواهد شد. بشرگاه سرنوشت را گم مي كند و خود را در آخر خط مي يابد. گاه روزگاري تباه مي گردد و نسلي در تاريكي آن گم مي شوند كه هرگز راهي به نجات نمي يابند و سرنوشت خويش را به دست خويش قفل شده مي بينند. گاه انتخابي در كمتر از يك يا چند ساعت، شما را در مسيري بي بازگشت وارد مي كند و اختيار شما به جبر مي گرايد. آنجا هيجان اختيار و انتخاب اوليه در كام شما به تلخي مي گرايد و سختي و سنگيني مسئوليت پس از اختيار، خود را به رخ شما مي كشد. تازه مي فهميد اينكه هر حقي، تكليفي با خود مي آورد و هر اختياري مسئوليتي با خود دارد يعني چه. آنجا آدمي از عمق جان مي فهمد كه «به خود واگذاشته نشده» يعني چه. تازه مي فهمد خبر و بي خبري و عقل و بي عقلي دو كفه برابر يك ترازو نيستند كه دلبخواه بتوان انتخاب كرد، اگر چه بتوان انتخاب كرد.
مي شود بر حسب اختيار، قوانين تشريحي خداوند را ناديده گرفت اما قوانين تكويني را كه نمي توان، مي توان؟ قوانين و قواعد و فرمول هايي را كه در غيب و شهود عالم جاري است، مگر مي توان ناديده گرفت؟ «ماييم آزمايش كننده» (مؤمنون-آيه30) و «سوگند به شفق، سوگند به شب و آنچه را جمع مي كند و سوگند به ماه آن گاه كه كامل مي شود، همه شما از حالي به حالي ديگر منتقل مي شويد» (آيات 16 تا 19 سوره انشقاق).
روح خدا خميني پس از 26 سال مبارزه و مجاهدت بايد به ملكوت خدا مي رفت همچنان كه پيامبر اعظم اسلام(ص) بايد پس از 23 سال مجاهدت طاقت فرسا اما مبارك دعوت حق را لبيك مي گفت و بازمي گشت آنجا كه ميان او و حضرت حق به اندازه «قاب قوسين أو ادني» فاصله نباشد.
بلا و دگرگوني بزرگ بايد سر مي رسيد تا آزموني پراهميت برپا شود. تا فتوت و حريت و ايمان محك بخورد. عيار مردانگي بايست كه آشكار شود. بايد در شهود همين عالم- و نه فقط غيب آن- معلوم مي شد چرا نداي غيبي طنين انداز شده كه «لافتي الّا علي .جوانمردي جز علي نيست». و بايست آشكار مي شد كه ميان «سيدعلي خامنه اي» با ديگران، تفاوت از زمين تا آسمان است. ما همه آزموده شديم در اين 20 سال پس از رحلت روح خدا خميني همانگونه كه مسلمانان پس از رحلت رسول خدا يكايك مبتلا شدند. آيا كسي پرسيد كه اگر به تصريح وحي الهي، فاطمه خير كثير بود و علي نبأ عظيم (خبر بزرگ)، چرا امت اسلامي از اين خير و خبر بزرگ محروم ماند؟ چه دشوار سفري است سفري كه بي زاد و خير و خبر باشد! 25سال بعد جماعت، به عطش عدالت چنان به خانه علي هجوم آوردند كه «ردا افتاد و بند پاي افزار بريد و ناتوان زيردست و پا ماند و بيمار خويش را سر پا نگاه مي داشت و سالخورده عصا انداخته بود و دختران جوان، سر برهنه دوان». (خطبه 229 نهج البلاغه) تازه خواستند برگردند به 28صفر سال 11هجري. و نشد كه برگردند، به هزار و يك دليل.
علي كه روي كار آمد، گذر حوادث، پرده از غيب برداشت تا سخن پيامبر به شهود آيد كه «علي براي تاويل قرآن خواهد جنگيد همچنان كه من بر سر تنزيل قرآن مي جنگيدم». آري عمار ياسر- همو كه پيامبر خدا فرمود «تو را گروه سركش و ستم كار مي كشند- در صفين و در جنگ با معاويه اين رجز را مي خواند كه «ما با شما ] در روز بدر[ بر سر تنزيل قرآن مي جنگيديم و امروز بر سر تفسير و تأويل آن مي جنگيم» اما مگر قبل از آن، جنگ علي با ياران افزون طلب خود در جمل جز بر سر تحريف يا تفسير قرآن بود و مگر نه اين كه كساني همان جا مي گفتند جملي هاي شورشي، برادران مسلمان ما هستند و چرا برادركشي؟! معاويه و عمرو عاص، قرآن و پيراهن سر نيزه را از نيزه داران طلحه الخير و زبيرسيف الاسلام آموخته بودند.
كاش يكي مثل طلحه و زبير يا يكي مانند ابوموسي اشعري و امثال آنها سر بزنگاه به خود مي آمد و از خويش مي پرسيد «معلوم هست كجايي؟» تا علي مجبور نشود بر جنازه طلحه بگريد و بگويد «ابا محمد (طلحه) اينجا غريب افتاده، دوست نداشتم قريش را كشته ببينم.» كاش شاخ نمي بستند براي امتيازخواهي و اشرافيگري و سلطنت طلبي اسلامي! و خروج از- و عليه- حاكميت تا امام مجبور نمي شد شاخشان را بشكند و بگويد اصحاب جمل «به سان رعد و برق غرش كردند و با اين وجود دچار فشلي و شكست شدند. و ما غرش نمي كنيم مگر آن كه رعدآسا هجوم بريم و نمي باريم مگر آن كه سيل جاري سازيم» (خطبه 9 نهج البلاغه). كاش يكي از آنها از خويش پرسيده بود «اينجا چه مي كنم، ستاره راهنماي من كو» تا امام مجبور نشود با قلبي پر غصه، نمك نشناسي و بي انصافي را به يادشان بياورد: با ما اهل بيت ] امروز بخوانيد با خط امام [ در تاريكي ها هدايت شديد و به علو و بزرگي دست يافتيد. و با ما تيرگي هاي روزگار جاهليت را پشت سر گذاشتيد. ناشنوا باد گوشي كه نصيحت رسا را نشنود و كسي كه فرياد بلند گوشش را كر ساخته، چگونه صداي آرام را بشنود؟ پيوسته با خدايش باد دلي كه از لرزش و هيجان محبت الهي و عظمت او جدا نمي گردد. همواره عواقب خيانت شما را انتظار مي كشيدم و آثار فريب خوردگي شما را دريافته بودم... ما امروز بر سر راه حق و باطل ايستاده ايم و هركس راه خود را پي گرفت. كسي كه اطمينان به آب دارد، سوز عطش طاقت از دستش برنخواهد گرفت.» (خطبه 4نهج البلاغه)
كاش علي آن روز كه ابوموسي اشعري والي كوفه را براي برانگيختن سپاه شهر و مبارزه با شورشيان سركش جمل فرا مي خواند، او را در كنار خود مي يافت و آواز «انا رجل» و اجتهاد مقابل نص را از وي نمي شنيد كه مي گفت «در حديث شنيدم فتنه اي در مي گيرد و بايد زه كمان ها را گشود و شمشير در غلاف كرد و در خانه نشست.» و كاش آن روز كه فتنه قرآن هاي سرنيزه برپا شد، علي ابوموسي را در كانون فتنه نمي يافت و سرزنش نمي كرد كه «اگر ديروز دروغ گفتي، كه راه سرزنش را بر خويش هموار كردي و اگر راست گفتي، اكنون در ميانه فتنه چه مي كني.» اما صحابي اشرافي و مدعيان اجتهاد و شيخوخيت را كدام چشم براي ديدن فتنه؟! اكنون عمروعاص با ابوموسي و اين دو، با اشعث بن قيس كنار هم قرار گرفته بودند تا تصوير فتنه «قرآن سرنيزه» و فريفتن حيرت زدگان سپاه علي را كامل كنند. نه، درباره عمروعاص با همه زيركي اش نبايد اغراق كرد. او قدرتي نداشت و آن قدر ضعيف و خوار مقدار بود كه چون شمشير آخته علي ا بن ابي طالب را در چند قدمي خويش يافت، بي آبرويي راه انداخت و كشف عورت كرد تا از مهلكه گريخت. عمروعاص را ابوموسي و اشعث ها عمروعاص كردند همچنان كه تاج سلطنت را همين ها بر سر معاويه گذاشتند.
كاش همه عمروبن الحمق خزاعي بودند كه به مقتداي خود عرض كرد «اطاعت تو را چنان واجب مي دانم كه اگر امر كني با پنجه كوه را از جاي بركنم، چنان كنم و اگر فرمان دهي دريايي را به دلوي بكشم، بازنايستم.» و علي دعايش كرد و فرمود «كاش صد نفر مثل تو داشتم.» فقط صدنفر! كاش صدنفر مثل مالك داشت كه درباره اش فرمود «خدا رحمت كند مالك را كه براي من همان گونه بود كه من براي رسول خدا(ص) بودم»، «خدا رحمت كند مالك را به عهد خويش وفا كرد. درگذشت او بزرگترين مصيبت هاست» و «خداوند به مالك خير دهد. مالك و چه مالكي؟ اگر كوه بود، كوهي بزرگ بود و اگر سنگ بود، سنگي بود سخت. به خدا سوگند كه مرگ تو جهاني را لرزاند و جهاني را خرسند كرد.»
علي چه بايد مي كرد وقتي محرم راز و يار نزديكش كميل بن زياد نخعي- كه بعدها توسط حجاج بن يوسف به شهادت رسيد- به هنگام حكومت بر ايالت هيت با غفلت از هجوم سپاه معاويه، باعث تاختن دشمن و غارت مردم تحت امارتش شده بود تا آنجا كه حضرت توبيخش كرد و نوشت تو پلي شده اي براي عبور دشمنانت و غارت دوستانت.
(نامه 16 نهج البلاغه)
ما ملت ايران 52سال ميان بنيانگذار نهضت و جانشين صالحش فاصله نينداختيم اما روزگار پس از رحلت امام خميني(ره) همچون روزگار حكومت علي ابن ابيطالب همه را در بوته آزمون نهاد كه حالا كه ادعا مي كنيد ما مرد ميدان ولايت و عدالتيم، بسم الله! اين شما و اين ميدان فتوت و حريت. كساني در اين ميان لنگيدند آنجا كه مخمور اشرافيت و تكاثر ثروت و تداول انحصاري قدرت شدند. و عمل آنها، برايشان شخصيتي تازه ساخت. باورهاي آنها دگرگون شد اما نه براساس تفكر و تعقل، بلكه چون در عمل ناصالح غوطه مي خوردند آن عمل، روح و شخصيت و فكرشان را ديگرگون كرد.
ما هر روز در انتخابيم. مي توانيم مالك باشيم و عمروبن الحمق يا محمدبن حنفيه وكميل، و يا اشعث بن قيس و ابوموسي اشعري يا حتي طلحه و زبير. و مي توانيم آنجا كه انتخاب مي كنيم، هريك از اين شخصيت ها را برگزينيم.
كجاييم من و تو؟ آن رجل سياسي و نامزد انتخاباتي، و آن صاحبان نطق و قلم و نفوذ كجا هستند؟ بد نيست گاهي اوقات سري هم به خودمان بزنيم. اين روزها در ميانه ايام شهادت «حقيقت ليله القدر» و بيستمين سالگرد رحلت روح خدا خميني، زمان خوبي است براي انديشيدن، جستن، يافتن و رسيدن؛ اگر شخصيت خود را چندان وارونه نساخته باشيم كه همه چيز را واژگونه و برعكس به ما بنمايد. لااقل ما واژگونه ها و مسخ شده ها را انتخاب نكنيم.
كجايي تو؟... چشم باز مي كني و به يكباره مي بيني آن قدر غرق تماشا و تمنا و خيال و مشغله شده اي كه سر از ناكجاآباد درآورده اي، جايي كه قرار نبود آنجا باشي. يا، ناگهان به خود مي آيي و مي بيني چراغ سبز شده و ديگران رفته اند و تو مانده اي و آنها كه پشت سرت معطل مانده اند و با غضب به تو مي نگرند. معلوم هست كجايي؟ چه خبر؟ سري هم به خودت بزن!
كاش اما آدمي فقط خروجي اتوباني را اشتباه برود يا به موقع از خروجي خارج نشود. كاش آدمي فقط پشت چراغ سبزي در خود گم شود كه اگر قرمز شد يكي دو دقيقه بيشتر معطل نخواهد شد. بشرگاه سرنوشت را گم مي كند و خود را در آخر خط مي يابد. گاه روزگاري تباه مي گردد و نسلي در تاريكي آن گم مي شوند كه هرگز راهي به نجات نمي يابند و سرنوشت خويش را به دست خويش قفل شده مي بينند. گاه انتخابي در كمتر از يك يا چند ساعت، شما را در مسيري بي بازگشت وارد مي كند و اختيار شما به جبر مي گرايد. آنجا هيجان اختيار و انتخاب اوليه در كام شما به تلخي مي گرايد و سختي و سنگيني مسئوليت پس از اختيار، خود را به رخ شما مي كشد. تازه مي فهميد اينكه هر حقي، تكليفي با خود مي آورد و هر اختياري مسئوليتي با خود دارد يعني چه. آنجا آدمي از عمق جان مي فهمد كه «به خود واگذاشته نشده» يعني چه. تازه مي فهمد خبر و بي خبري و عقل و بي عقلي دو كفه برابر يك ترازو نيستند كه دلبخواه بتوان انتخاب كرد، اگر چه بتوان انتخاب كرد.
مي شود بر حسب اختيار، قوانين تشريحي خداوند را ناديده گرفت اما قوانين تكويني را كه نمي توان، مي توان؟ قوانين و قواعد و فرمول هايي را كه در غيب و شهود عالم جاري است، مگر مي توان ناديده گرفت؟ «ماييم آزمايش كننده» (مؤمنون-آيه30) و «سوگند به شفق، سوگند به شب و آنچه را جمع مي كند و سوگند به ماه آن گاه كه كامل مي شود، همه شما از حالي به حالي ديگر منتقل مي شويد» (آيات 16 تا 19 سوره انشقاق).
روح خدا خميني پس از 26 سال مبارزه و مجاهدت بايد به ملكوت خدا مي رفت همچنان كه پيامبر اعظم اسلام(ص) بايد پس از 23 سال مجاهدت طاقت فرسا اما مبارك دعوت حق را لبيك مي گفت و بازمي گشت آنجا كه ميان او و حضرت حق به اندازه «قاب قوسين أو ادني» فاصله نباشد.
بلا و دگرگوني بزرگ بايد سر مي رسيد تا آزموني پراهميت برپا شود. تا فتوت و حريت و ايمان محك بخورد. عيار مردانگي بايست كه آشكار شود. بايد در شهود همين عالم- و نه فقط غيب آن- معلوم مي شد چرا نداي غيبي طنين انداز شده كه «لافتي الّا علي .جوانمردي جز علي نيست». و بايست آشكار مي شد كه ميان «سيدعلي خامنه اي» با ديگران، تفاوت از زمين تا آسمان است. ما همه آزموده شديم در اين 20 سال پس از رحلت روح خدا خميني همانگونه كه مسلمانان پس از رحلت رسول خدا يكايك مبتلا شدند. آيا كسي پرسيد كه اگر به تصريح وحي الهي، فاطمه خير كثير بود و علي نبأ عظيم (خبر بزرگ)، چرا امت اسلامي از اين خير و خبر بزرگ محروم ماند؟ چه دشوار سفري است سفري كه بي زاد و خير و خبر باشد! 25سال بعد جماعت، به عطش عدالت چنان به خانه علي هجوم آوردند كه «ردا افتاد و بند پاي افزار بريد و ناتوان زيردست و پا ماند و بيمار خويش را سر پا نگاه مي داشت و سالخورده عصا انداخته بود و دختران جوان، سر برهنه دوان». (خطبه 229 نهج البلاغه) تازه خواستند برگردند به 28صفر سال 11هجري. و نشد كه برگردند، به هزار و يك دليل.
علي كه روي كار آمد، گذر حوادث، پرده از غيب برداشت تا سخن پيامبر به شهود آيد كه «علي براي تاويل قرآن خواهد جنگيد همچنان كه من بر سر تنزيل قرآن مي جنگيدم». آري عمار ياسر- همو كه پيامبر خدا فرمود «تو را گروه سركش و ستم كار مي كشند- در صفين و در جنگ با معاويه اين رجز را مي خواند كه «ما با شما ] در روز بدر[ بر سر تنزيل قرآن مي جنگيديم و امروز بر سر تفسير و تأويل آن مي جنگيم» اما مگر قبل از آن، جنگ علي با ياران افزون طلب خود در جمل جز بر سر تحريف يا تفسير قرآن بود و مگر نه اين كه كساني همان جا مي گفتند جملي هاي شورشي، برادران مسلمان ما هستند و چرا برادركشي؟! معاويه و عمرو عاص، قرآن و پيراهن سر نيزه را از نيزه داران طلحه الخير و زبيرسيف الاسلام آموخته بودند.
كاش يكي مثل طلحه و زبير يا يكي مانند ابوموسي اشعري و امثال آنها سر بزنگاه به خود مي آمد و از خويش مي پرسيد «معلوم هست كجايي؟» تا علي مجبور نشود بر جنازه طلحه بگريد و بگويد «ابا محمد (طلحه) اينجا غريب افتاده، دوست نداشتم قريش را كشته ببينم.» كاش شاخ نمي بستند براي امتيازخواهي و اشرافيگري و سلطنت طلبي اسلامي! و خروج از- و عليه- حاكميت تا امام مجبور نمي شد شاخشان را بشكند و بگويد اصحاب جمل «به سان رعد و برق غرش كردند و با اين وجود دچار فشلي و شكست شدند. و ما غرش نمي كنيم مگر آن كه رعدآسا هجوم بريم و نمي باريم مگر آن كه سيل جاري سازيم» (خطبه 9 نهج البلاغه). كاش يكي از آنها از خويش پرسيده بود «اينجا چه مي كنم، ستاره راهنماي من كو» تا امام مجبور نشود با قلبي پر غصه، نمك نشناسي و بي انصافي را به يادشان بياورد: با ما اهل بيت ] امروز بخوانيد با خط امام [ در تاريكي ها هدايت شديد و به علو و بزرگي دست يافتيد. و با ما تيرگي هاي روزگار جاهليت را پشت سر گذاشتيد. ناشنوا باد گوشي كه نصيحت رسا را نشنود و كسي كه فرياد بلند گوشش را كر ساخته، چگونه صداي آرام را بشنود؟ پيوسته با خدايش باد دلي كه از لرزش و هيجان محبت الهي و عظمت او جدا نمي گردد. همواره عواقب خيانت شما را انتظار مي كشيدم و آثار فريب خوردگي شما را دريافته بودم... ما امروز بر سر راه حق و باطل ايستاده ايم و هركس راه خود را پي گرفت. كسي كه اطمينان به آب دارد، سوز عطش طاقت از دستش برنخواهد گرفت.» (خطبه 4نهج البلاغه)
كاش علي آن روز كه ابوموسي اشعري والي كوفه را براي برانگيختن سپاه شهر و مبارزه با شورشيان سركش جمل فرا مي خواند، او را در كنار خود مي يافت و آواز «انا رجل» و اجتهاد مقابل نص را از وي نمي شنيد كه مي گفت «در حديث شنيدم فتنه اي در مي گيرد و بايد زه كمان ها را گشود و شمشير در غلاف كرد و در خانه نشست.» و كاش آن روز كه فتنه قرآن هاي سرنيزه برپا شد، علي ابوموسي را در كانون فتنه نمي يافت و سرزنش نمي كرد كه «اگر ديروز دروغ گفتي، كه راه سرزنش را بر خويش هموار كردي و اگر راست گفتي، اكنون در ميانه فتنه چه مي كني.» اما صحابي اشرافي و مدعيان اجتهاد و شيخوخيت را كدام چشم براي ديدن فتنه؟! اكنون عمروعاص با ابوموسي و اين دو، با اشعث بن قيس كنار هم قرار گرفته بودند تا تصوير فتنه «قرآن سرنيزه» و فريفتن حيرت زدگان سپاه علي را كامل كنند. نه، درباره عمروعاص با همه زيركي اش نبايد اغراق كرد. او قدرتي نداشت و آن قدر ضعيف و خوار مقدار بود كه چون شمشير آخته علي ا بن ابي طالب را در چند قدمي خويش يافت، بي آبرويي راه انداخت و كشف عورت كرد تا از مهلكه گريخت. عمروعاص را ابوموسي و اشعث ها عمروعاص كردند همچنان كه تاج سلطنت را همين ها بر سر معاويه گذاشتند.
كاش همه عمروبن الحمق خزاعي بودند كه به مقتداي خود عرض كرد «اطاعت تو را چنان واجب مي دانم كه اگر امر كني با پنجه كوه را از جاي بركنم، چنان كنم و اگر فرمان دهي دريايي را به دلوي بكشم، بازنايستم.» و علي دعايش كرد و فرمود «كاش صد نفر مثل تو داشتم.» فقط صدنفر! كاش صدنفر مثل مالك داشت كه درباره اش فرمود «خدا رحمت كند مالك را كه براي من همان گونه بود كه من براي رسول خدا(ص) بودم»، «خدا رحمت كند مالك را به عهد خويش وفا كرد. درگذشت او بزرگترين مصيبت هاست» و «خداوند به مالك خير دهد. مالك و چه مالكي؟ اگر كوه بود، كوهي بزرگ بود و اگر سنگ بود، سنگي بود سخت. به خدا سوگند كه مرگ تو جهاني را لرزاند و جهاني را خرسند كرد.»
علي چه بايد مي كرد وقتي محرم راز و يار نزديكش كميل بن زياد نخعي- كه بعدها توسط حجاج بن يوسف به شهادت رسيد- به هنگام حكومت بر ايالت هيت با غفلت از هجوم سپاه معاويه، باعث تاختن دشمن و غارت مردم تحت امارتش شده بود تا آنجا كه حضرت توبيخش كرد و نوشت تو پلي شده اي براي عبور دشمنانت و غارت دوستانت.
(نامه 16 نهج البلاغه)
ما ملت ايران 52سال ميان بنيانگذار نهضت و جانشين صالحش فاصله نينداختيم اما روزگار پس از رحلت امام خميني(ره) همچون روزگار حكومت علي ابن ابيطالب همه را در بوته آزمون نهاد كه حالا كه ادعا مي كنيد ما مرد ميدان ولايت و عدالتيم، بسم الله! اين شما و اين ميدان فتوت و حريت. كساني در اين ميان لنگيدند آنجا كه مخمور اشرافيت و تكاثر ثروت و تداول انحصاري قدرت شدند. و عمل آنها، برايشان شخصيتي تازه ساخت. باورهاي آنها دگرگون شد اما نه براساس تفكر و تعقل، بلكه چون در عمل ناصالح غوطه مي خوردند آن عمل، روح و شخصيت و فكرشان را ديگرگون كرد.
ما هر روز در انتخابيم. مي توانيم مالك باشيم و عمروبن الحمق يا محمدبن حنفيه وكميل، و يا اشعث بن قيس و ابوموسي اشعري يا حتي طلحه و زبير. و مي توانيم آنجا كه انتخاب مي كنيم، هريك از اين شخصيت ها را برگزينيم.
كجاييم من و تو؟ آن رجل سياسي و نامزد انتخاباتي، و آن صاحبان نطق و قلم و نفوذ كجا هستند؟ بد نيست گاهي اوقات سري هم به خودمان بزنيم. اين روزها در ميانه ايام شهادت «حقيقت ليله القدر» و بيستمين سالگرد رحلت روح خدا خميني، زمان خوبي است براي انديشيدن، جستن، يافتن و رسيدن؛ اگر شخصيت خود را چندان وارونه نساخته باشيم كه همه چيز را واژگونه و برعكس به ما بنمايد. لااقل ما واژگونه ها و مسخ شده ها را انتخاب نكنيم.
+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم خرداد ۱۳۸۸ ساعت 20:51 توسط روح الله امین آبادی
|
بسم رب النور