محمد خامه يار
من مثل همه آنان كه سردار شهيد حاج عباس عاصمي و حاج محمود احمدي تبار را سال ها از نزديك مي شناختند و چهار شهيد عزيز ديگري كه پيكرهاي خونين آنان را بر دوش گرفتند و در گلزار شهدا به خاك سپردند بر اين اعتقادم كه آن عزيزان در يك حادثه تروريستي به شهادت نرسيدند بلكه حضور در ملكوت اعلي براي آنان مقدر شده بود كه در اين دنياي پرهياهو و فارع از معنويت به سوي آسمان جاودانگي، پر و بال گشودند. من براي باور و اعتقادي كه دارم خود را با دلايلي قانع كرده ام.
اول اين كه: وقتي حاج عباس عاصمي براي خداحافظي پيش مسئول حوزه نمايندگي ولي فقيه در سپاه قم رفته بود آن سيد بزرگوار دعا كرد كه پيروز بازگردند ولي حاج عباس تبسمي زد و گفت دعا كنيد شهيد شويم!
دوم اين كه: وقتي عباس خداحافظي كرد دستي بر كمر حاج محمود احمدي تبار زد و خاطره سفر عمره و حج تمتع را به ياد آورد و گفت با هم يك بار رفتيم عمره يك بار هم رفتيم سفر حج اين بار مي رويم كربلا!
نگاه مادر پير حاج محمود، متفاوت از نگاه هميشه او بود. متفاوت از نگاه هايي كه وقت خداحافظي در دوران دفاع مقدس به حاج محمود داشت. نگاهي از جنس وداع آخر. وقتي حاج محمود خداحافظي كرد و رفت، مادر آه سردي از سويداي وجود كشيد و خطاب به اطرافيان گفت محمود فقط دو روز ديگر مهمان ما خواهد بود...
سوم اين كه: همين سيزدهم رجب امسال بود. كه وقتي حاج محمود و حاج عباس از سفر بازگشتند حاج عباس، خوابي را براي يكي از دوستانش نقل مي كند كه اميرمومنان را در عالم رويا مي بيند و حضرت انگشتري را به او هديه مي دهد و خطاب به او مي فرمايد: تو از مايي...
چهارم: در يكي از محافلي كه چندي پيش برگزار شد فيلمبردار شروع مي كند از چهره افراد تصوير برداشتن. در ميان آن جمع، يكي از بچه ها فرياد مي زند از حاج عباس فيلم بگير. حاج عباس شهيد مي شود بعد دنبال فيلمش نگرديد...
پنجم؛ اينها يادگاران دفاع مقدس بودند و محب اهل بيت عليهم السلام. خادم حرم حضرت معصومه (س) و همه نيروهاي سپاه علي بن ابي طالب(ع). همه جا با هم بودند. آخرين نماز را به جماعت با هم خواندند و در حادثه تروريستي كه دست گروهك پژاك به آن آلوده شد، آنها بال در بال در آسمان شهادت پركشيدند و رفتند.
پدر شهيد مهدي خبير آمده بود بهشت معصومه(س) قم براي وداع با پيكر فرزندش و تا نگاه همرزمان آقا مهدي به او افتاد روي جنازه مهدي را پوشاندند. پدر آمد گفت چرا روي جنازه پسرم را پوشانديد، مي خواهم ببينم دسته گل و تنها پسرم را چه جور تقديم خدا كردم!... توي مراسم تشييع هم پدر مهدي تنها مي رفت. تسبيحي به دست داشت و آهسته ذكر خدا را زمزمه مي كرد. حتي پيراهن مشكي به تن نكرده بود.
و اينها دلايل مقدر بودن شهادت براي آنان بود و شايد خود به اين راز پي برده بودند و شايد ديگران!