راه «وحدت» از مسير «خدمت» مي گذرد

حسين قدياني
با اينكه خود روزنامه نگارم و سر و كارم با روزنامه است و كمي هم تا قسمتي اصول گرا هستم و اخبار اين جريان را به نسبت ساير جريانات، با دقت بيشتري دنبال مي كنم، اما ديشب بعد از افطار در جواب يكي از اقوام كه از من درباره كميته 7+8 پرسيده بود و ايضا كميته 3 نفره، و سرنوشت وحدت اصول گرايان، بسنده كردم به اين يك كلام كه «خيلي چيزها مي دانم، اما هيچ چيز نمي دانم». اين فاميل ما از چهره اش خواندم كه ناراحت شد از جواب من. خيال كرده بود بنده خدا كه قصد دارم او را از سرم باز كنم و حال و حوصله بحث با او را ندارم و دارم برايش كلاس مي گذارم و از اين حرف ها. يعني كه يعني! شايد هم گمان كرده بود كه او را محرم بعضي اخبار نمي دانم. يعني كه يعني تر! هرچه بود، ناراحتي اش از جواب به ظاهر سربالاي من، چيزي نبود كه كتمانش كند. ديشب اما هر طور بود، دل آن فاميل را به دست آوردم، ولو با عوض كردن بحث و اينكه اين شب ها روزه فوتبال، افطار شده با شروع ليگ، و اوضاع قمر در عقرب پرسپوليس و منچستر انگليس و خاك بر سر انگليس و سرهنگ ديويد كامرون و به هكذا! از اين جا به بعدش را اما مي خواهم به تو بگويم در ذيل همان سؤال كه فاميل ما پرسيده بود. به هر حال من و تو هم ولو از روزنه اين كاغذ، اين روزنامه و اين ستون، همچين هم بي نسبت نيستيم با هم. براي شروع بحث، ابتدا اشاره كنم به 2 جمله از 2 رجل سياسي كه هر 2 خود را اصول گرا مي دانند. جمله اول از آن رئيس قوه مقننه است كه نقل به مضمون مي آورم: «براي مردم، به ويژه در اين مقطع كه ماه ها فاصله داريم تا فصل انتخابات، خدمت اصول گرايان بيشتر از وحدت اصول گرايان، دغدغه است». جمله دوم اما از آن سلف ايشان است، يعني جناب حداد عادل كه عيناً بخوانيد: «بعضي ها براي رضاي خدا كانديدا نشوند». بي آنكه در اين باب بخواهم قضاوتي درباره نيت صاحبان محترم اين 2 جمله، داشته باشم، انصاف مي دهم كه هر 2 جمله سخن حقي است. همين جا بگويم كه قطعاً ماجور است تلاش بزرگاني كه قصد كرده اند براي وحدت اصول گرايان، اما راست و حسيني، كمي حجم اخبار ما شاگردان «كلاس وحدت» درباره اتحاد اصول گرايان، بيش از حد زياد شده و به نوعي بدل شده به يك بحث كش دار و حوصله سر بر. اين همه سخن گفتن از وحدت جماعت عزيز اصول گرا، مع الاسف، مفهوم مقدس ديگري به نام «خدمت» را به حاشيه كشانده. در سال جهاد اقتصادي، دعوا اگر بر سر خدمت و كار براي ملت باشد، گمانم به يك راه ميان بر مي ماند كه يكي از مقاصدش حتماً و قطعاً وحدت است. يك وقت هست كه ما حرف از وحدت مي زنيم، اما يك وقت هست كه براي مردم كار مي كنيم و اصلاً وقتي براي تفرقه براي ما باقي نمي ماند، كه حالا بخواهيم از لزوم حفظ و اشاعه وحدت، آن هم اين همه زياد و مكرر، سخن برانيم. به راستي! مگر بر جريان اصول گرايي تفرقه حاكم است كه اين همه از لزوم وحدت سخن مي رود؟! مگر وحدت، في حد ذاته از لوازم اصول گرايي و از اصول ثابت اين جريان نيست؟! دليلي نمي بينم براي اين همه اصرار بر يك امر بديهي. باورم هست اگر امسال، سال جهاد اقتصادي است، حتي مفاهيم والايي چون بصيرت و وحدت، هر 2 ذيل مفهوم متعالي خدمت، معني مي يابند. بي تعارف كمي زود جرقه مباحث مربوط به انتخابات را زده ايم؛ چه اصلاح طلبان، چه فتنه گران و جريان انحرافي و چه اصول گرايان،... و اين، كار پيران جمع و مبصران كلاس هاي مختلف ما را براي اداره كلاس، كمي سخت مي كند، آن هم در سالي كه «آقا» كار را ملاك خواندند. دست بر قضا مهم ترين دليل اقبال مردم به جريان اصول گرا اين بود كه اين جريان، بيش از هر چيز ديگري، به خدمت انديشه مي كنند، و الا چه كسي شك دارد كه بصيرت لازم است و وحدت، حياتي؟! از اينها گذشته، راستش را بخواهم بگويم، در ميان اين همه خبر و اين همه تحليل، من كه كمي گيج شده ام اصلاً كي به كي است و چي به چي است! توي خواننده هم اگر تصديقم مي كني، كه چه بهتر! اين قدرش را مي دانم كه «آقا» در جواب فلان دانشجو گفتند: «فعلاً سخن گفتن در باب انتخابات زود است». آهاي شاگردان كلاس مدرسه ولايت! مردم به عمل ما رأي مي دهند، نه به حرف ما. با وحدت وحدت گفتن، به وحدت شايد نرسيم، اما با خدمت كردن، خودمان هم نخواهيم، ناخودآگاه به وحدت مي رسيم. عبرت بايد گرفت كه چرا ملت، همان ملت دوم خرداد، راي خود را از جماعت اصلاح طلب، برگرداند اين طرف. مردم حتي به اصول گرايان هم هرگز چك سفيد نداده اند. كار، گمانم ابتكار بهتري باشد براي نيل به وحدت، به جاي اينكه گمان كنيم شيرين مي شود كام مان با حلوا حلوا گفتن. من بيش از آنكه فكر كنم چقدر تا انتخابات باقي مانده، نگران آنم كه از سال جهاد اقتصادي چند ماه گذشته و چند ماه باقي مانده. تا انتخابات هنوز خيلي وقت براي خيلي حرف ها اعم از وحدت و تفرقه هست، ليكن به چشم بر هم زدني، تمام مي شود سال جهاد اقتصادي. آن دير مي گذرد و اين زود. طرفه حكايت اين است كه مهم تر از «انتخابات»، «امتحانات» است. براي ملت، مفهوم جمهوري اسلامي، واضح است كه ارزش بيشتري دارد در مقام مقايسه با مصداق صندلي بهارستان. با نامزد «الف» و كانديداي «ب». با اين حساب بايد گفت كه راه وحدت، به جاي حرف، از مسير كار و خدمت مي گذرد. حتي اگر عاقلانه تر فكر كنيم، كليد قفل بهارستان هم «خدمت» است. خدمت يعني بصيرت. خدمت يعني وحدت. خدمت يعني ولايت. يعني ولايت پذيري. يعني شاد كردن دل «آقا». يعني ملاك رهبر. من عاشق جبهه اي هستم كه بر خدمت، پايدار باشد. بر خدمت، ايستاده باشد. مؤتلف خدمت باشد. ايثارگر خدمت باشد. مهندس و عمله و كارگر خدمت باشد. جانباز خدمت باشد. رايحه خدمت باشد. لايحه خدمت باشد. مجريه خدمت باشد. مقننه خدمت باشد. اين خدمت، شك نبايد كرد كه اسم مستعار وحدت است. اسم رمز وحدت است. من كسي نيستم، اما چون عاشق وحدت اصول گرايان هستم، اين همه تأكيد مي كنم بر خدمت. خدمت، راه بسط وحدت را كوتاه مي كند و در اين باب، مي گيرد جلوي بن بست را. بگذار تمام كنم اين نوشته را به ذكر خاطره اي. دوره دبيرستان خوب يادم هست كه جماعتي روزنامه ديواري درست مي كرديم در مدرسه. مجانيني بوديم براي خود. خبرنگار سر خود. هفته اي يك بار. مرتب و منظم. القصه! يك دل و متحد داشتيم كارمان را مي كرديم كه يكي از دوستان براي انسجام بيشتر توصيه كرد ما را كه انجمن روزنامه ديواري نويسان مدرسه را راه بياندازيم. خدا بگويم چه كارش نكند! الغرض! بي مرض، راه انداختيم انجمن كذايي را و جلسه پشت جلسه، اما به چند هفته نكشيد كه روزنامه ديواري هاي مان از هفته نامه شد ماه نامه و بعد هم شد عشقي نامه! ليكن جلسات ما مرتب داشت تشكيل مي شد!! تا اينكه از دل همين جلسه 15 نفره، غلط نكرده باشم 3 گروه جديد اعلام موجوديت كرد!!! روزي مدير مدرسه فراخواند ما را كه «ول كنيد اين همه جلسه را. اين بساط را. همان روزنامه ديواري هاي تان را در بياوريد». خدا را شاهد مي گيرم كه هيچ قصد طعنه اي نبود از ذكر اين ملال. لال بگيرم و لال بميرم اگر كه بنا داشتم مثلاً فلان روند را بكوبم. رندانه نوشتم «روند» كه مطمئن باشيد منظورم نه هيچ جرياني بود و نه هيچ جبهه اي. نه هيچ گروهي و نه هيچ دسته اي. آنقدر مي دانم كه وقتي در كلاس درس، حضرت معلم، يكي را به عنوان مبصر مي گذارند، بايد همراهي كرد ايشان را. اين همراهي حتي از روزنامه ديواري درآوردن هم بهتر است، چه رسد به تشكيل «حلقه ديوار»، كه بيمار كرد، اما تيمار نكرد!