جعفر بلوري
امسال نيز خاورميانه شاهد تحولات سرنوشت سازي شده است. با اين تفاوت كه سرعت تحولات سال جاري از چنان شتاب فزاينده اي برخوردار است كه باعث غافلگيري بسياري از سياستمداران و تحليلگران شده است. در شروع اين تحولات كه جرقه ابتدايي آن با خودسوزي يك جوان جوياي كار تونسي زده شد، كسي تصور نمي كرد حادثه اي كه هرازچندگاهي در گوشه و كنار دنيا روي مي دهد، سرمنشا حركتي شود كه دودمان ديكتاتورهاي منطقه و حاميان غربي آنها را به باد دهد.
خودسوزي اين جوان بيكار ابتدا تنها به عنوان يك خبر «حوادث» آن هم در رسانه هاي تونسي انتشار يافت؛ اما به دنبال مرگ اين جوان، ابتدا مردم تونس و پس از آن مردم كشورهاي عربي خاورميانه و شمال آفريقا يكي يكي عليه حكومت هاي ديكتاتور و فاسد كه عموما از متحدان كليدي آمريكا هستند قيام كرده و در حال سرنگوني آنها هستند. شواهد نشان مي دهد دومينوي مرگ نظام استبدادي و ديكتاتوري به اين زودي ها توقف نخواهد داشت و مسلمانان انقلابي نيز قصد بازگشت به دوران گذشته را ندارند؛ حتي اگر در اين راه كشته شوند.
حكمرانان فاسد منطقه و آمريكا بزرگترين بازندگان اين بيداري به شمار مي روند و به نظر مي رسد تلاش هاي آمريكا كه عموما با رنگ و لعاب دموكراسي خواهي صورت مي گيرد اين بار راه به جايي نبرد. موج حاصل از اين بيداري ها به حدي است كه آمريكا و همپيمانانش را مجبور به اتخاذ مواضعي همچون لزوم اجراي اصلاحات جدي سياسي در كشورهاي منطقه كرده و حتي در مورد «ليبي»، وارد جنگي تمام عيار با قذافي بشوند. شايد بتوان تغييرات گسترده در تيم امنيتي «اوباما»،را نيز در سايه همين تحولات ارزيابي كرد.
اكنون حاكمان يمن، بحرين، عربستان سعودي، اردن، عمان، اوگاندا، ليبي و... به شدت نگران هستند كه دچار سرنوشت «بن علي» و «حسني مبارك» شوند و اقدامات شتابزده، دوگانه و رسواي غرب در برخورد با اين بيداري ها نيز نشان از وجود همين نگراني دارد.
بررسي رفتارهاي چندگانه غرب به خصوص آمريكا دربرخورد با خيزش هاي اسلامي و همچنين تحليل نوع انقلاب هاي منطقه و آفريقا مواردي است كه در اين نوشتار به آن خواهيم پرداخت.
حضور گسترده مردمي در خيابان ها، برگزاري نماز جماعت، گرفتن قرآن به دست، تقاضا براي سقوط و محاكمه ديكتاتورهاي حاكم، درخواست برگزاري انتخابات عادلانه، بهبود شرايط اقتصادي معيشتي و سياسي و همچنين تأكيد بر اجراي قوانين اسلامي در اداره كشور، از جمله درخواست هايي است كه تقريبا همه روزه از سوي مسلمانان انقلابي منطقه تكرار مي شود. به عبارت ديگر، تقريبا تمام كشورهاي درگير، داراي حركات و درخواست هاي مشابهي هستند پس بالطبع، نوع برخورد و رفتار آمريكا و غرب با آنها نيز بايد تا حدود بسيار زيادي شبيه به هم باشد. اما يك مرور سطحي بر خبرها كافي است تا به عمق دوگانگي رفتار آمريكا و متحدانش در برخورد با اين خيزش ها پي برد. اين دوگانگي در رفتار بيش از هر جا در كشورهاي بحرين و سوريه، موج مي زند. گويا غرب به تنها چيزي كه نمي انديشد، منافع و درخواست هاي مردم منطقه است. «جلوگيري از به خطر افتادن منافع آن هم به هر قيمتي كه شده»، شايد بهترين تعبير در تفسير نوع عملكرد غرب در مواجهه با حوادث امروز منطقه باشد.
«بحرين» شايد مهمترين مصداق اين دوگانگي در رفتار باشد. «بحرين» كشور كوچكي است كه جمعيت آن كمتر از يك ميليون نفر است. اكثر مردم اين كشور را شيعيان تشكيل مي دهند و اين دقيقا همان دليلي است كه آمريكايي ها به خاطر آن ترجيح داده اند حتي به قيمت بي حيثيت شدنشان با روشي كاملا متفاوت با آن برخورد كنند. گويا وحشت از روي كار آمدن حكومتي همچون حكومت جمهوري اسلامي ايران، آمريكا و متحدانش را وادار به دست زدن به هر جنايتي در اين كشور كرده است. سركوب وحشيانه مردم اين كشور از سوي حكومت «آل خليفه» درست يك روز پس از سفر وزير دفاع آمريكا به اين كشور شروع شد و در كمال ناباوري عربستان سعودي و چند كشور عربي و حتي پاكستان نيز با اعزام نيرو به اين كشور شروع به سركوب تظاهرات آرام مسلمانان كردند كه اين رويكرد همچنان ادامه دارد. آتش زدن قرآن، تخريب حسينيه ها و مساجد، حمله به مدارس و دانشگاه ها و بيمارستان ها، دستگيري پزشكان و پرستاراني كه اقدام به مداواي مجروحان مي كنند، شكنجه و قتل، تجاوز به زنان و دختران و حتي مورد هدف قراردادن تظاهركنندگان با سلاح هاي سنگين نيز تا كنون نتوانسته حمايت هاي آشكار و پنهان آمريكا از «آل خليفه» را متوقف كند. «بحرين بايد به حرف مردم خود گوش دهد و زندانيان را نبايد اعدام كند» چكيده تمام اظهارات و اقداماتي است كه غرب به سركردگي آمريكا در واكنش به جنايات «آل خليفه» از خود نشان داده است؛ آل خليفه اي كه بدون چراغ سبز آمريكا قادر به انجام كاري نيست.
همان طور كه گفته شد، به نظر مي رسد علت متفاوت بودن رفتار آمريكا در قبال انقلاب بحرين، به رغم مشابهت درخواست مردم اين كشور با مردمان ساير كشورهاي منطقه، در شيعه بودن آنهاست. به عبارتي، شيعه بودن، تنها جرم مردم بحرين است.
سوريه، كشوري است كه همواره با دفاع از مردم مظلوم فلسطين و حزب الله لبنان به مقابله با رژيم اشغالگر صهيونيستي رفته است. همين امر براي آمريكا و غرب كافي است تا در برخورد با ناآرامي هاي اين كشور، به شيوه اي بسيار متفاوت عمل كند. تهديد به تحريم گسترده، بلو كه كردن دارائي هاي اين كشور، تهديد به حمله نظامي، اجيركردن مزدور و تجهيز آنها براي قتل عام مردم و مسئولان و... از جمله واكنش ها و اقداماتي است كه آمريكا هرگز در عربستان سعودي، بحرين، مصر، اردن، عمان و... از خود نشان نداده و هيچگاه نيز نشان نخواهد داد.
با توجه به وجود منافع بسيار غرب در ناآرام بودن سوريه، اظهارات مقامات سوري مبني بر دستگيري گروه هاي تروريستي مسلح كه با قتل عام مردم سعي در ناآرام كردن اين كشور دارند، قابل توجه به نظر مي رسد. بنا به اعلام رسانه هاي رسمي سوريه، بسياري از تروريست ها پس از شناسايي و دستگيري به دريافت پول از برخي كشورهاي خارجي براي كشتار مردم اعتراف كرده اند. براساس اين گزارش، سوريه اكنون هزينه مخالفت هاي خود با آمريكا و اسراييل را مي پردازد.
براي درك بهتر اين دوگانگي در رفتار موارد بسيار ديگري مي توان يافت، كافي است نوع عملكرد آمريكا در حوادث پس از انتخابات سال 1388 جمهوري اسلامي ايران را نيز مرور كرده و با نوع واكنش اين كشور درمقابله با خيزش ها در كشورهاي عربي منطقه مقايسه كنيد.
يكي ديگر از نمونه هاي اين گونه رفتارها، عملكرد اين كشور در برخورد با موضوع حمله نيروهاي رژيم صهيونيستي به كشتي آزادي است كه سال گذشته روي داد. در اين رويداد به رغم كشته شدن شماري از مردم بي دفاع حاضر در كشتي كه حامل كمك هاي بشردوستانه به مردم غزه بودند، آمريكا كوچك ترين انتقادي را متوجه رژيم صهيونيستي نكرد. كشته شدن 9 نفر از سرنشينان اين كشتي در حالي با حمايت هاي آمريكا به وقوع پيوست كه اين اقدام با محكوميت هاي بين المللي روبه رو شده بود.
انقلاب نان يا انقلاب اسلامي
تلاش براي مصادره انقلاب هاي منطقه به اشكال مختلف، از ديگر اقدامات آمريكا و متحدان غربي و عربي اش است كه همچنان ادامه دارد.
«شورش» ناميدن بيداري ها و اعلام اينكه مردم «هدفي جز كسب نان» ندارند، جزو نخستين اظهارات مقامات آمريكايي و غربي و رسانه هاي به ظاهر مستقل آنها بود. شايد هنگامي كه تنها تونس درگير اين حوادث بود، وضعيت بد اقتصادي و معيشتي اين كشور، بسياري را بر باور اين تحليل مجاب مي كرد اما با ورود موج اين بيداري به عربستان سعودي و ديگر كشورهاي ثروتمند عربي، اين تحليل خيلي زود رنگ باخت. مروري بر شاخص هاي رفاه اجتماعي برخي از اين كشورهاي عربي (مثل عربستان سعودي، امارات يا اردن) يعني ميزان تورم، ضريب جيني، نرخ بيكاري، توليد ناخالص داخلي و درآمد سرانه نشان مي دهد، سطح رفاه اجتماعي در اين كشورها آن قدر وخيم نيست كه باعث اصطلاحا «شورش» يا «كودتا» شده باشد. پس چگونه مي توان اين بيداري را انقلاب براي «نان» ناميد؟
تحميل اختلافات مذهبي يا قومي براي معرفي ريشه اصلي اين ناآرامي ها به خصوص در كشور بحرين نيز از ديگر ترفندهاي دشمنان مسلمانان بود كه با بيداري مردم و هشدارهاي رهبران آنها خيلي زود ابتر ماند.
تمام تلاش هاي آمريكا و اروپا و نخبگان سياسي اين كشورها براي مديريت حركت عظيم مردم مسلمان و تقليل آن به يك اعتراض محدود، كودتا و يا تغيير دولت با وجود علائم فراواني كه نشان مي دهد تحولات اخير انقلاب هايي اساسي هستند، نقش بر آب شده است.
در برخي از اين كشورها، مردم با شركت در راهپيمايي هاي بعضا ميليوني و نمايش خشم خود شايد نارضايتي ازشرايط اقتصادي، فقر، فساد و تبعيض را نيز نشان بدهند، اما از ديگر سو به صراحت بيزاري از استبداد و انزجار خويش از نظام هاي ديكتاتوري و حاميان غربي شان را نيز بارها فرياد زده اند. اگر نبود اين انزجار از استكبار، پس دليل اين همه دستپاچگي و تلاش غرب در منطقه چيست؟
در واقع استبداد و انسداد سياسي در كشورهاي عربي خاورميانه است كه مردم را به خيابان ها كشانده است. وابستگي شديد نظام هاي عربي حاكم بر منطقه و برخي كشورهاي آفريقا به آمريكا، كوتاهي در پيگيري منافع و مصالح امت مسلمان و درمقابل پيروي بي چون و چرا از سياست هاي ديكته شده آمريكا، دنبال كردن سياست بي نتيجه سازش با رژيم صهيونيستي و از همه مهم تر تحقير مسلمانان در مقابل تجاوزات مكرر و زياده خواهي هاي رژيم غاصب اسراييل، از ديگر عواملي است كه موجب انسجام و قوت در صفوف انقلابيون در كشورهاي منطقه شده است. نشانه هاي فراواني در حركات، شعارها، خواست ها و گروه بندي هاي معترضان وجود دارد كه نشان مي دهد اعتراضات موجود بدون ترديد در چارچوب بيداري اسلامي يا به عبارت بهتر انقلاب اسلامي قرار دارد.
به هرحال مسلم است، بيداري مسلمانان عرب از خواب غفلت، بركاتي به همراه خواهد داشت كه برخي از زواياي آن از هم اكنون مشهود است. همانطور كه سرنگوني «حسني مبارك»، كليدي ترين متحد منطقه اي رژيم صهيونيستي، امضاي توافقنامه مهم آشتي بين فتح و حماس، بازگشايي قريب الوقوع گذرگاه رفح، نجات مردم مظلوم محاصره شده در غزه و در يك كلام سقوط هژموني آمريكا در منطقه را درپي داشته ، قطعا سقوط «آل خليفه» در بحرين، «علي عبدالله صالح» در يمن، «قذافي» در ليبي، «ملك عبدالله» در عربستان سعودي و... نيز بركات فراوان ديگري براي مردم منطقه دربرخواهد داشت. البته در صورتي كه مسلمانان فريب غرب را نخورند.