مرخصي در بهشت !

حسين قدياني
رفته بودم آبادي خاني آباد، حد فاصل تهران و ري، كه كوتاه كنم مويم را. در يك سلماني كه نيم قرن سابقه دارد. يعني 50 سال اصلاحات، اما نه مثل آن اصلاحاتي كه اصلاح طلبان آخرش هم براي ما تعريف نكردند كه دقيقاً ملتفت شويم چي هست!! گاهي از آن مرد بايد نوشت كه اصلاح مي كند موي آدمي را. از «علي سلموني» كه چون براي داخل شدن در مغازه اش بايد چند پله را بالا بروي، بعضي از خاني آبادي ها مثل حسن آقا قصاب سرنبش، هنوز هم «علي پله مي خوره» صدا مي زنند «علي سلموني» را. آرايشگري كه پدرش در همين مغازه از اصلاح با قيمت يك قران- شايد هم كمتر- شروع كرد. اصلاً با ماشين كار نمي كند. فقط با قيچي. فقط با شانه. يعني كه هنر دست. بگذريم كه در دست چپش جاي 2 انگشت شست و اشاره خالي است و اين كار را براي علي سلموني سخت مي كند؛ خيلي سخت، اما چرا دست چپ علي سلموني 2 انگشت ندارد؟! آيا مادرزادي است؟! آيا علي سلموني، در بچگي شيطنت كرده بود و انگشتانش در فراق 125 رفته بودند داخل چرخ گوشت؟! پس چي؟!
¤¤¤
ديروز كه رفته بودم خاني آباد، سر ظهر بود و چون در مغازه، جز من و علي آقا كس ديگري نبود، وسط اصلاح، از علي سلموني، علت را پرسيدم. داشتم از آينه صاف و بزرگ و صيقلي سلموني، نگاهش مي كردم كه چه واكنشي به سؤالم نشان مي دهد. لحظاتي شايد در حد يك دقيقه به سكوت گذراند و بعد گفت كه انگشت شست و اشاره اش را در جنگ جا گذاشته. در كربلاي 5 سال 65 آن زمستان رويايي شلمچه. همين چند كلمه كافي بود كه علي سلموني بغض كند و چشمش گرم شود. خيلي زود ديدم با گوشه دست، همان دست چپ، عينكش را كمي عقب جلو كرد و قطره اشكي كه داشت سرازير گونه اش مي شد، پاك كرد. آهي كشيد و قيچي را خيلي حرفه اي، زد به شانه و دوباره كارش را شروع كرد و در همان حين كه داشت مويم را مي زد، گفت: چه خوب شد اشكم را درآوردي. حالا فهميدم كه چرا چند روز است اين دلم پر است. نگو دلم تنگ شلمچه بوده. تنگ آدم هاي قشنگ. مردان بي ادعا. من در جزيره بوارين فقط 2 انگشت جا گذاشتم، اما نسرين خانم، در همين كربلاي 5 هم حسن را داد و هم مرتضي را. يادش به خير! موي حسن را خودم كوتاه كردم. قبل از اعزام. باور مي كني، روي همين صندلي كه تو نشسته اي؟! هنوز دلم نمي آيد دست بزنم به اين صندلي. آن 2 تا صندلي ديگر را كه مال شاگردهاست، عوض كرده ام، اما دلم نمي آيد به اين صندلي دست بزنم. دقيقاً 35 نفر از بچه هاي همين خاني آباد، بعد از اصلاح روي همين صندلي رفتند جبهه و شهيد شدند. موي مرتضي را اما در همان شلمچه كوتاه كردم. هنوز دستم سالم بود. هنوز كربلاي 5 نشده بود. قبل از كربلاي 4 مويش را زدم و يك بار هم بعد از كربلاي 5 كه ماجرا دارد براي خودش. كربلاي 4 با هم بوديم و چند روز بعد در كربلاي 5 اول حسن به شهادت رسيد و بعد هم با فاصله يك روز، مرتضي. مرتضي، مرتضي، مرتضي.... چه دوراني داشتيم با مرتضي. روز عروسي، داد موهايش را من كوتاه كنم. وسط كار، نسرين خانم آمد داخل مغازه و چند تايي هم ايده داد كه فلان جاي مويش را چرا همچين كوتاه كرده اي و آنجا را بايد بيشتر بزني و از اين حرف ها. همين 2 بچه را داشت و خيلي حساس بود بهشان. حسن كه كلا سني نداشت، وقت شهادت. درست 15 سالش بود. زودتر از سن تكليف، به سن شهادت رسيد. تازه داشت 2 رگه مي شد صدايش. تازه داشت پشت لبش سبز مي شد. من اما با مرتضي كه 23 سالش بود، هم سن بودم. حسن هميشه به من مي گفت: برايم با خرده موهاي ملت كه اصلاح مي كني، ريش و سبيل بگذار! اتفاقاً بالاي سرش بودم كه شهيد شد. بر و بر داشتم صورتش را نگاه مي كردم؛ هم مي خنديدم و هم گريه مي كردم. دم آخر، مي داني به من چه گفت؟ نفسش را جمع كرد و گفت: تا جنازه ام را مامان نسرين نديده، يك مقدار مو به سبيل و ريشم اضافه كن! بعد خنديد و گفت: يك جوري موها را تف مالي كن كه طبيعي به نظر برسد! از سرت باز نكني ها! براي ما ناز نكني ها! مي خواهم مادرم وقتي مرا در لباس شهادت مي بيند، يك مرد ببيند. اين را كه گفت، به شهادت رسيد. سرش روي سينه ام بود. داشت از سر و صورتش خون مي چكيد؛ خون داغ. خون سرخ. دست كشيدم به صورتش. به صورت يك مرد كه يك عكس امام روي دكمه لباسش آويزان بود. عاشق امام بود. يك دقيقه قبل از شهادت، با هر جان كندني بود، مي خواست خودش را به عكس امام برساند كه آخرش هم نتوانست. از من خواست عكس امام را در بياورم. درآوردم و دادم دستش. عكس را برداشت و گذاشت روي چشمش. بعد هم امام را بوسيد. بعد از من خواست دوباره عكس امام را بگذارم سر جايش. گذاشتم. خنديد. بعد خرده فرمايش سبيل و مو را مطرح كرد و بعدش، گفتم كه! به شهادت رسيد. فرداي آن روز، مرتضي شهيد شد. مرتضي 2 بچه داشت كه اسم اولي را گذاشته بود زينب. اسم بچه ديگرش هم حسين بود. مرتضي اصلاً حسين را نديد. وسط كربلاي 4 حسين به دنيا آمد، اما مرتضي برنگشت تهران مرخصي. برنگشت تا اينكه در كربلاي 5 شهيد شد. مرتضي، مرتضي، مرتضي... وقتي خبر شهادت حسن را به مرتضي دادم، گفت: بي معرفت، مرخصي رفت بهشت!! وقتي مرتضي داشت جان مي داد، گفتم: بي معرفت! حالا مرخصي مي خواهي بروي بهشت؟! خنديد. خنديد و گفت: خط پشت گردنم را صاف كن، محاسنم كمي بلند شده، مرتبش كن. گفت: زود باش! گفتم: تازه كوتاه كردم كه! گفت: همين كه گفتم! قيچي و شانه را از جيب بزرگ شلوار 6 جيبم درآوردم و شروع كردم به اصلاح. يك دويست توماني از جيبش درآورد و گفت: اگر وسط اصلاح، رفتم مرخصي، اين هم پولش كه حلال شود!! گفت: همين دويست تومان را دارم. گفت: چي كار داري مي كني؟! دردم آمد!! گفت: حسين وقتي يك سالش شد، با همين قيچي و شانه، موهايش را كوتاه كن و به او بگو؛ بابا مرتضي! خيلي دوست داشت تو را ببيند، اما نشد! اين را كه گفت، به شهادت رسيد، اما هنوز خط پشت گردنش، خيلي كار داشت.
¤¤¤
همين كه داشتم اصلاح مي كردم موهاي يك شهيد را، بارش تير و خمپاره و آتش شروع شد. جايي پشت خاكريز پناه گرفتم، اما وقتي به خودم آمدم، ديدم قيچي و شانه نيست. از ترس صفير گلوله ها، جا گذاشته بودم قيچي و شانه را روي موي مرتضي. رفتم كه بردارم. برداشتم، اما نمي دانم كدام گلوله بود كه به جان دست چپم افتاد. خوني بود كه داشت فواره مي زد از لابه لاي انگشتانم، اما مرتضي، كه لحظاتي از شهادتش گذشته بود، ديدم كه ديگر سري در بدن ندارد. به اين مي گويند؛ شهادت، بعد از شهادت!! سر مرتضي، همراه با اصلاح من، همراه با 2 انگشت دست چپم، شده بودند جزئي از خاك شلمچه. داشتم مرتضاي بي سر را نگاه مي كردم و به حسين، فكر مي كردم؛ وقتي كه يك ساله مي شود...
¤¤¤
راستي حسين! اين 200 توماني كه زير شيشه مي بيني، همان 200 توماني مرتضي است! گفتم: پس آن قيچي و شانه چي؟! گفت: دارم با آنها موهايت را كوتاه مي كنم! گفتم: از حسين بگو، وقتي يك ساله شد. گفت: به وصيت مرتضي عمل كردم. گفتم: الان حسين كجاست؟! گفت: بي معرفت، آن طرف خيابان، آرايشگاه زده، جلوي چشم ما! گفتم: همين سلموني «بابا مرتضي» را مي گويي؟! گفت: آره! گفتم: ناراحت نمي شوي، بدهم خط پشت گردنم را حسين صاف كند؟! گفت: نه! گفتم: پس خداحافظ!! گفت: من هم مي آيم... گفت: تا پارسال، توي همين مغازه، شاگرد خودم بود، الان واسه ما شاخ شده! خنديد و گفت: مو نمي زند با مرتضي، و بعد دوباره تكرار كرد؛ مرتضي ، مرتضي، مرتضي...
¤¤¤
راستي! علي سلموني، بعد از اينكه حسين، خط پشت گردنم را صاف كرد، نشست تا يادگار مرتضي اصلاح كند مويش را، با اين تفاوت كه اصلاح موي همرزم بابا، صلواتي بود. از من 2000 تومان گرفت!