گفتگو با همسر شهيد محمد جعفرخاني 
بچه ها مي گفتند شما ليلي و مجنون ايد

مهديه شادماني
صبور و مقاوم در انتظار شهادت بود. از آن هنگام كه رايحه خوش انقلاب به دست معمار كبيرش درا ين مرز و بوم پيچيد، لباس رزمش را پوشيد تا بر جاي جاي اين آب و خاك، شاهد روشنايي چراغ امنيت و اقتدار باشد.
شهيد جعفرخاني، از شمار سبز پوشاني است كه جنگ تحميلي 8 ساله، آتش و سبوعيت دشمن بعثي او را خسته نساخت و پس از جنگ نيز در هر جبهه اي براي دفاع و برپايي امنيت حاضر گشت.
تا اينكه چندي پيش برفراز قله افتخار جام سرخ شهادت را نوشيد. در احترام به جايگاه والاي او و تكريم حماسه هايش تصميم گرفتيم با همسر اين شهيد بزرگوار هم كلام شويم شما را مهمان اين گفته هاي ناب مي كنيم.
¤¤¤
خديجه علي هستم، همسر شهيد جعفرخاني. 1 دختر و 2 پسر، ثمره 30 سال زندگي با ايشان مي باشد. كه هر 3 متاهل اند.
ايمان بي ريا
از اخلاق عالي ايشان هر چه بگويم كم است. نماز اول وقتشان هرگز ترك نمي شد، كمك به انسانهاي نيازمند و دادن صدقه از كارهاي مداوم ايشان بود. ايمان بي ريا داشتند براي خوشامد كسي كار نمي كردند، رضاي خدا هميشه حاضر و ناظر بر كارهايشان بود.
هميشه در خط مقدم خدمت
حاج آقا از همان ابتداي خدمت، هميشه در خط مقدم خدمت به انقلاب بودند. هميشه به بنده مي گفتند؛ من در جبهه ام و شما پشت جبهه، اگر شها در پشت جبهه، صبر نمي كرديد و سختي را تحمل نمي كرديد، مطمئناً بنده به اينجا 
نمي رسيدم. نصف اجر و پاداش بنده براي شماست. نشان و درجه اي كه بر شانه هاي من هست، ثمره ايثار شما مي باشد. من به تنهايي، هيچ گاه خودم را لايق اين نشانها نمي دانم.
ليلي و مجنون
لحظه لحظه زندگي با ايشان براي بنده خاطره است. اما آنچه بايد بگويم، مهرباني و عملكرد ايشان در زندگي مشتركمان بود. بسيار كم در منزل حضور داشتند اما در همان لحظه هاي كوتاه نيز سعي مي كردند وظايف خود را به خوبي انجام دهند، هر جا كه مي رفتند من را نيز با خود مي بردند. حتي براي يك خريد كوتاه نيز مي گفتند شما نيز بايد همراه من باشيد. نمي خواهم تنها بمانيد. بچه ها تكه كلامشان اين بود كه شما ليلي و مجنون ايد!.
ماه رمضان ماندگار
در طي 30 سال زندگي مشترك، شايد يكسال نيز كنار هم نبوديم. ايشان هميشه در حال خدمت و ماموريت بودند. اما ماه رمضان امسال انگار ايشان مي خواستند تمام اين سالها را جبران كنند. تقريباً 15 روز اول ماه رمضان ايشان در منزل بودند و در تمام كارها به بنده كمك مي كردند. سحري و افطاري را آماده مي كردند. سفره پهن مي كردند و وسايل را مرتب مي چيدند سپس بنده را صدا 
مي كردند. گويي كار خدا بود كه اگر در اين 30 سال ايشان همراهم نبودند، اما اين 15 روز جبران آن سالها باشد. 15 روز دوم را ايشان به ماموريت رفتند. در روز عيد سعيد فطر پيام تبريك برايم فرستادند و 2 روز پس از عيد فطر ايشان در درگيري با پ ك ك به شهادت نائل آمدند.
ديگر انتظار به پايان رسيد
به همراه مادر و دخترم آن روز به امامزاده داود در قزوين رفته بوديم. كه از طرف همكار ايشان با بنده تماس گرفتند و خبر زخمي شدنش را دادند. من گفتم، محال است كه ايشان زخمي شده باشد، حاجي شهيد شده است. دخترم ناراحت شد اما گفتم كه به من الهام شده است. از آنجا سريع ماشين گرفتيم و به منزل آمدم كه بعد يقين پيدا كرديم كه ايشان شهيد شده است. لحظه سختي بود. اگر چه ايشان بسيار كم در بين ما بودند اما حضور ايشان خود يك دنيا مي ارزيد. آن وقتها انتظار داشتم كه ايشان آخر هفته را به منزل 
مي آمدند و نبودشان، اندكي جبران مي شود. اما الان ديگر نبايد منتظر باشم و ديگر آخر هفته، بوي ديدارشان را نمي دهد. لحظات سختي است اما به هر حال ايشان شهيد خدمت به انقلاب و ولايت شدند. خوشحالم كه به آرزوي ديرينه شان رسيدند.
اي كاش لايق شهادت باشيم
برادر بنده نيز زمان خدمت شهيد شدند. حاجي هر وقت، عملكرد برادرم را مي ديدند، با بغض مي گفتند؛ خوشا به حالشان كه به اين مقام نائل شدند. اي كاش ما نيز لايق باشيم كه شهادت آخر كارمان باشد. بالاخره ايشان، با اين همه سختي و ايثار و خدمتي كه در راه ولايت و اين نظام نمودند، به حق شهادت بالاترين و بهترين پاداش برايشان بود.
مواضعي صادق براي ولايت
مهم ترين نكته وصيت ايشان، سفارش به ولايت و دفاع و تبعيت از رهبري است. حاجي همه زندگيش را فداي ولايت نمود. از ما نيز خواستند كه هميشه مدافعي صادق براي رهبري باشيم و از ولايت تنها در شعار حمايت نكنيم. ان شاءالله همان طور كه ايشان با خونشان ثابت نمودند كه چقدر در راه ولايت ثابت قدم هستند و براي رضايت رهبري از هر آنچه كه دارند، مي گذرند، ما نيز عمل كننده صادقي به وصيت ايشان باشم و در راه ولايت و آرمانهاي اين انقلاب كوتاهي نكنيم. 
¤¤¤
هميشه به بنده مي گفتند؛ من در جبهه ام و شما پشت جبهه، اگر شما در پشت جبهه، صبر نمي كرديد و سختي را تحمل نمي كرديد، مطمئناً بنده به اينجا نمي رسيدم. نصف اجر و پاداش بنده براي شماست. نشان و درجه اي كه بر شانه هاي من هست، ثمره ايثار شما مي باشد. من به تنهايي، هيچ گاه خودم را لايق اين نشانها نمي دانم.