شريعتي و تمدن ينگه دنيا 47
«هرگاه روشنفكر انساندوست و آزاديخواهي را ميديدم كه از امريكا ميآيد و آن همه شيفتگي براي آزادي فردي و ليبراليسم و حقوقبشر نشان ميدهد، با خود ميانديشيدم كه چرا چنين روح لطيف و انسانخواهي، از نفرت نسبت به سرمايهداري و آن همه تبعيض و فريب و ددمنشي و پستي كه در آن نهفته و همه ارزشهاي انساني را به لجن ميكشد و حرص «تكاثر»، همه را بيمار كرده و فضا را بر تجلي خدا، صلح و دوست داشتن و شكوفايي ابعاد معنوي روح و به تعبير علي(ع) «به دور ريختن دفائن عقول» تنگ ميكند، خالي است»!
اينها اظهارات يك عنصر فعال در احزاب سياسي چپ و راست فعلي كشور نيست، حتي اظهارات كسي نيست كه سعادت داشته است برقراري نظام جمهوري اسلامي را در ايران درك كند، بلكه حرف كسي است كه به گفته خودش عمده زمان تحصيلات و تحقيقات و تلاشهاي علمي خود را در غرب گذرانده و با استادان و دانشمندان آنجا حشر و نشر داشته است؛ زنده ياد «دكتر علي شريعتي». هم او كه امروز سالگرد وفاتش را برگزار ميكنيم.
شريعتي ـ برخلاف آنچه برخي رندان و مغرضان تبليغ ميكنند تا بتوانند بر ذهن و روح جوان پرسشگر ايران امروز سيطره يابند ـ نگاهي به غايت تحقيرآميز به غرب و به ويژه به امريكا داشت تا جايي كه نمونه برخي تعابير و الفاظ او را به سختي ميتوان در ميان ديگر منتقدان و مخالفان امريكا و غرب يافت. او در كتاب «با مخاطبهاي آشنا»، امريكا را صريحاً «بلاهت عظيم و توحش متمدن و بدويت مدرن و خشونت با اتيكت و غارت قانونمند و خوشبختي زشت و آزادي لش و دموكراسي احمق و انديويدوآليسم قالبريزي شده و استاندارديزه و بالاخره همان جاهليت غرب» ميداند و در جاي ديگر ميگويد: «از امريكا ستايش كردن، به دليل پيشرفتش در پول و زور، آدم را شبيه به آدمكهاي ذليلي ميكند كه خرپولها و درجهدارها را قلباً احترام ميكنند و انسانهاي برتر ميشمارند و در آنها نيروي مرموز متافيزيكي، عنايت الهي و يا نبوغ خدادادي ميجويند.»
او امريكا را تمدن جعلي بيريشهاي ميداند كه درست مانند تيپهايي است كه «نه جرقه نبوغي دارند و نه درخشش وجودي و نه ارزش انساني نماياني و با اين همه، در اين بازار، بازار اقتصاد يا سياست، گنجهاي قاروني گرد آوردهاند و يا بر تختهاي فرعوني تكيه زدهاند و به مقامات منيع و آلاف و الوف عجيب رسيدهاند و به هر حال هر كسي به سادگي ميتواند تشخيص دهد كه موفقيتهاي چنين تيپي معلول استعداد انساني برتري نيست».
او اين برتري را در رسيدن به آلاف و الوف و تمدن جعلي را نتيجه عواملي چون شرايط مساعد، پشتكار و نظم ميداند و به تلخي اما به همراه طنزي گزنده ميگويد: «اين عوامل، بيش از نبوغ، عظمت، خلاقيت، زيبايي روح و تكامل وجودي آدمها مؤثرند. هندي، گرسنه باشد و روس خرس و امريكايي خوك و سوئيسي خر، آقاهاي جهان باشند، خود نشانه آن است كه گويا يكي از شرايط اصلي پيشرفت، از نظر شعوري و ارزش معنوي، «متوسط بودن» است»!
اين نكته هر چند بديهي است اما تذكر آن بيفايده نيست كه اين نگاه شريعتي به امريكاي دهههاي 30، 40 و حداكثر تا نيمه دهه 50 هجري شمسي است، امريكاي حقوق بشر، امريكاي دكترين مونروئه و امريكايي كه تشت رسوايي دموكراسي وآزادي آن مانند امروز از بام جهان به پايين نيفتاده بود. تعابيري كه نمونههاي بسيار اندكي از آنها آمد و در جاي جاي مجموعه آثار وي به چشم ميخورند، تعابير كسي است كه ماجراهاي سالهاي اخير دفاع دموكراسي امريكايي از رژيم جلاد صهيونيستي، ماجراهاي دخالت آشكار نظامي در پاناما و عراق و افغانستان و نيز ايران را نديده بود، ماجراي ريختن بمبهاي دولت آزاديخواه و حقوق بشري امريكا بر سر شيعيان عراق و مسلمانان افغانستان و سكوتهاي همين دولت در دريده شدن شكم جوانان سنگ به دست فلسطيني را نديده بود، شريعتي نشنيده بود كه امريكا از روي كار آمدن دولت كودتايي در الجزاير حمايت كرد آن هم در شرايطي كه 80 تا 90 درصد مردم آن كشور در يك انتخابات آزاد به اسلامگرايان رأي داده بودند و او از ماجراهاي اخير ونزوئلا خبر نداشت. با اين همه و در شرايطي كه همه دنيا، امريكا را آقاي فعلي و آينده جهان ميدانستند و تصور جهان پس از امريكا در مخيلهشان هم خطور نميكرد، او براي جهان سوم و مشرق زمين، نسخههاي زندگي در دوران «بدون امريكا» را ميپيچيد. در اين نسخهها او بر «تعصب»، «ارزشهاي انساني، «سنتها» و از همه مهمتر بر «مذهب» تكيه كرده است، اما شرط شفابخش بودن و تأثير اين نسخه را در يك چيز ميداند و آن «با عقده حقارت به امريكا نگاه نكردن و خود را و تمدن و مذهب و فرهنگ خود را برتر از او ديدن».
او در باب «مذهب» بر يك نكته مهم انگشت ميگذارد و تأكيد ميكند مذهبي ميتواند در مقابل امريكا و نظام سلطه جهاني (به تعبير او «قدرت حاكم بر جهان») مقاومت كند و پيروز شود كه جامعهگرا باشد نه فردگراد. او آفت غرب را در ترويج مسيحيت خصوصي و دين شخصي ميداند و بارها تأكيد ميكند منجلاب امروزي كه امريكا و غرب در آن دست و پا ميزند نتيجه «ذهنگرايي، تجرد، خودگرايي، فردگرايي، درونگرايي، انديويدوآليسم» و در يك عبارت، گرزي از واقعيت و عصيان عليه عينيت است و در همين رابطه از ترويج و گسترش «مواد مخدر» و «فرويديسم و شهوات جنسي» به عنوان دو بال فريب غرب، هم براي جوانان مشرق زمين و جهان سوم و هم براي خود جوانان اروپايي ياد ميكند و ميگويد اين دام فريب براي آن است كه كسي نفهمد «متجدد» همان وحشي است كه مصرفش تغيير كرده است» و كسي نفهمد «امريكاييهاي امروز همان اروپاييهاي ديروز و مجرماني هستند كه اگر در آنجا ميماندند، بايد در زندانها ميپوسيدند يا به دار كشيده ميشدند» كه حالا به قول خود شريعتي آن مجرمان اروپايي امروز به جايي رسيده باشند كه «براساس آمار سازمان جهاني خوار و بار، خوراكي كه امريكاييها براي سگها و گربههاي خانوادههاي خود مصرف ميكنند، براي سير كردن تمام گرسنگان جهان كافي است و مواد غذايياي كه هر روز در زبالهدان ميريزند، تمام آسيا و افريقا را از كمبود غذايي نجات ميدهد»!
جوان شرقي بايد با سكس و افيون سرگرم باشد تا به اين واقعيات نينديشد و «در اين باغ وحش پيشرفته غرب، فيلش ياد هندوستانش نكند». وگرنه كمي هوشياري و اندكي بيداري به جوان مسلمان، جوان شرقي و خواص جوامع مستضعف كه عوامانه خيره امريكا نشده است مثل «فرانتس فانون» هشدار ميدهد كه «ما نميخواهيم از دنياي اسلام، يك اروپاي ديگر بسازيم، تجربه امريكا، براي هفت جد بشريت كافي است! ما ميخواهيم با اسلام، يك «انسان نو» خلق كنيم و بكوشيم تا اسلام، از ما انساني بسازد كه بر روي پاي خويش بايستد و براي اين كار بايد قرآن را به جاي وقف بر ارواح مردگان، وقف زندگي مردم كنيم...»
اين انسان نو، تنها زماني ميتواند جهان پس از امريكا و بدون امريكا را شاهد باشد كه دين از طاقچههاي حيرت به عرصههاي اجتماع و درگيريهاي زندگي وارد شود و فرديتها را حذف كند و مستقيماً با ظلم در افتد؛ كاري كه امام خميني «ره» كرد و در انقلاب اسلامي دنبال شده و ميشود.
بسم رب النور