5 نقش 5 بازيگر (يادداشت روز)
5 نقش 5 بازيگر (يادداشت روز)
تشخيص مرز ميان آنچه واقعيت دارد با آنچه واقعيت جلوه داده مي شود گاه تا حد عبور ناپذيري دشوار است. اين امر بويژه درباره وضعيت فعلي محيط امنيت ملي ايران صادق است. اگر كسي اختيار چشم و گوش خود را به دست رسانه هاي غربي بسپارد به سرعت به اين نتيجه خواهد رسيد كه وضع نه فقط خراب بلكه بحراني است. ظاهرا اينطور به نظر مي رسد -يا به نظر مي رسانند- كه ايران در حال دريافت ضربه هاي پي درپي است و غرب همه توان خود را به كار گرفته تا كار را يكسره كند. كافي است مخاطب اين موج بزرگ تبليغي اندكي هم محافظه كار يا سست باشد. بلافاصله نتيجه خواهد گرفت كه پس راهي جز كوتاه آمدن نيست و تنها زماني مي توان از اين مخمصه خلاص شد كه ايران رفتار خود را آنگونه كه غربي ها مي خواهند تعديل كرده باشد.
اما آيا واقعا اينطور است. آيا هم اكنون مخمصه اي براي ايران وجود دارد؟ آيا به راه افتادن موج سنگين فشار رواني عليه ايران ناشي از آن است كه غربي ها در مقابل ايران احساس قدرت مي كنند؟ آيا واقعا آمريكا و اسرائيل به اين دليل بازي حمله به ايران را راه انداخته اند كه تصور مي كنند حمله نظامي يك گزينه واقعي است؟
يك مسئله بزرگ در پس همه اين فشارها وجود دارد كه تا وقتي به درستي شناخته نشود نمي توان پاسخي دقيق به اين سؤال ها ارائه كرد و آن هم اين است كه ببينيم چرا يك باره آمريكايي ها تصميم گرفتند تحركات راديكال خود را عليه ايران زياد كنند؟ واقعا آيا آمريكا نگران اين است كه ايران مشغول عمليات ويژه اطلاعاتي در خاك آن باشد يا نگران است كه ايران كلاهك هسته اي طراحي كرده و آن را روي موشك شهاب سوار كند؛ يا اينكه نه، آمريكايي ها خوب مي دانند نه ايران در پي ساخت سلاح هسته اي است و نه قصد داشته يك ديپلمات بي اهميت سعودي را در واشينگتن ترور كند و همه اين بازي ها به دليلي ديگر به راه افتاده است؟ اگر بتوان آن دليل ديگر را يافت، روزنه اي پيدا كرده ايم كه مي توان با نگريستن از درون آن، ميان واقعيت و عمليات رواني به شيوه اي كارآمد تفكيك كرد.
نگاه كردن به نقطه شروع، روش خوبي براي پي بردن به اصل ماجراست. تمام داستان از روزي آغاز شد كه آمريكايي ها متوجه شدند اولا به دلايل اقتصادي و به دليل تشديد روحيه ضد جنگ در داخل آمريكا چاره اي جز خروج از منطقه ندارند و ثانيا با سقوط ديكتاتورهاي متحد آنها در منطقه كساني در حال بر سر كار آمدن هستند كه پيوندهايي تاريخي و ارگانيك با ايران دارند. نتيجه اي كه آمريكايي ها از اين صحنه گرفتند اين بود كه قدرت راهبردي آنها در منطقه روز به روز در حال كاهش يافتن است و مدلي ضد آمريكايي و ضد صهيونيستي در منطقه جان گرفته كه احتمال دارد از حيث پاي بند نبودن به خطوط قرمز غرب از الگوي ايران تبعيت كند. پس صورت مسئله چيست؟ صورت مسئله اين است كه تحليل كلاني در واشينگتن وجود دارد كه مي گويد منطقه در حال اسلاميزه و شايد هم ايرانيزه شدن است و از بد حادثه آمريكا هم به دليل بحران بي سابقه اقتصادي و اجتماعي چاره اي جز بيرون رفتن از منطقه و مشغول شدن به اوضاع داخلي خود ندارد. تعبير برخي استراتژيست هاي صهيونيست اين است كه مي گويند آمريكا درست در زماني در حال ترك منطقه است كه بيش از هر وقت ديگر به بودن در منطقه نياز دارد.
نتيجه چيست؟ نتيجه اي كه آمريكايي ها گرفتند اين بود كه با اين وضع، اگر همين حالا جلوي ايران را نگيرند و راهي براي مهار قدرت فزاينده آن پيدا نكنند، شايد چند ماه ديگر اصلا حتي اگر بخواهند ديگر قادر به چنين كاري نباشند. برخي ديپلمات هاي آمريكايي در چند هفته گذشته در برخي محافل تاكيد كرده اند كه اسرائيل و آمريكا مشتركا عقيده دارند كه اگر همين الان راهي براي قرار گرفتن يك ترمز بر سر راه ايران پيدا نشود، معادله راهبردي در منطقه ظرف چند ماه به نحوي بازگشت ناپذير به نفع ايران تغيير خواهد كرد و با خروج آمريكا از منطقه، روي كار آمدن اسلام گرايان نزديك به ايران در چند كشور ديگر و تداوم برنامه هسته اي (بويژه در فردو) اوضاع به گونه اي تغيير مي كند كه غربي ها حتي اگر هم بخواهند، ديگر قادر به متوقف كردن ايران نخواهند بود. به اين ترتيب بود كه آمريكا و اسرائيل در يك سلسله نشست هاي راهبردي كه بعدها برخي اروپايي ها در آن مشاركت داده شدند تصميم گرفتند كه راهي براي كند كردن سرعت برتري منطقه اي ايران پيدا كنند تا براي مديريت اوضاع لااقل كمي زمان ايجاد شود.
بسيار خوب، براي مهار كردن ايران يا به تعبير درست تر قرار دادن يك سري سرعت گير بر سر راه حركت پرشتاب آن چه بايد مي كردند؟ اينجا بود كه يك تقسيم كار بزرگ رخ داد و طيفي از بازيگران به كار گرفته شدند تا يك پكيج فوري فشار بر روي ايران توليد و اعمال شود. بسيار مهم است كه توجه كنيم توليد اين پكيج فشار به اين دليل در اولويت قرار گرفت كه آمريكايي ها حس مي كردند زمان به سرعت در حال از دست رفتن است و ايران همانطور كه در حوزه هسته اي مدت هاست نقطه غير قابل بازگشت را پشت سر گذاشته در حوزه منطقه اي هم در آستانه اين نقطه ايستاده است.
تقسيم كار چگونه انجام شد؟ نقش اول را اسرائيلي ها بر عهده گرفتند. نقش صهيونيست ها اين بود كه طوري وانمود كنند كه گويي صبرشان به سر آمده و ديگر نمي توانند انفعال جامعه جهاني در مقابل رشد روز افزون قدرت ايران را تحمل كنند. به همين دليل بود كه موساد مامور شد تا سيلي از اخبار را به رسانه هاي غربي و عربي درز بدهد با اين مضمون كه اسرائيل در حال تدارك يك حمله قريب الوقوع به ايران است. اگرچه كساني در روزهاي اول آغاز اين بازي آن را جدي گرفتند ولي از همان موقع روشن بود و حالا ديگر كاملا روشن شده كه هدف اين خيمه شب بازي نه حمله واقعي به ايران -كه اسرائيلي ها مي دانند ممكن نيست و ممكن هم اگر باشد به نتايجي عكس آنچه مدنظر آنهاست منجر مي شود- بلكه ايجاد ابزاري در دست آمريكا براي چانه زني با روسيه، چين و اروپايي ها بود تا آنها را از احتمال اقدام يك جانبه اسراييل بيم داده و با تشديد تحريم ها عليه ايران همراه كند.
نقش دوم بر عهده آمانو نهاده شد. مديركل ظاهرا ژاپني و در اصل آمريكايي آژانس مجموعه اي از جعليات بي سر و ته و خنده دار را به دستور شخص اوباما به عنوان «يافته هاي آژانس درباره برنامه هسته اي ايران» منتشر كرد. گزارش نوامبر آمانو صريحا ايران را به تلاش براي ساخت سلاح هسته اي متهم نمي كند -چرا كه شواهدي در اين زمينه وجود ندارد- بلكه صرفا با رديف كردن يك سلسله فعاليت هاي متعارف نظامي مي گويد آژانس نگران است كه اين فعاليت ها بخشي از يك برنامه نامتعارف ساخت سلاح هم باشد. اميد آمريكايي ها اين بود كه اين گزارش كه در واقع به معناي رو كردن همه دارايي هاي سرويس هاي اطلاعاتي عليه برنامه هسته اي ايران است جاي هيچ بحث و گفت وگويي درباره ضرورت تشديد تحريم ايران باقي نگذارد.
سومين نقش به عربستان واگذار شد. مقرن بن عبدالعزيز رييس سرويس اطلاعاتي سعودي درست يك هفته قبل از طرح اتهام تروريستي عليه ايران با جوزف بايدن ملاقات كرد و گزارش ها نشان مي دهد در اين ملاقات توافق شد كه يك بازي جديد ديپلماتيك و رسانه اي عليه ايران با محوريت فردي به نام منصور ارباب سيار كه آمريكايي ها مدت ها بود او را آماده اجراي اين سناريو كرده بودند، راه بيفتد. عربستان پذيرفت بخشي از اين پروژه باشد چرا كه به وضوح (و البته به اشتباه) احساس مي كرد ايران در حال حذف كردن آن از معادلات منطقه اي است. تحليل آمريكا اين بود كه اگر پرونده اتهام تروريستي به ايران به اندازه كافي با سر و صدا مطرح شود به آساني مي توانند از شوراي امنيت يك قطعنامه جديد عليه ايران درخواست كنند. نكته كليدي در اينجا اين است كه دو طرف سعودي و آمريكايي توافق كردند كه محور اتهام زني به ايران بايد نيروي قدس باشد كه در سياست هاي منطقه اي جمهوري اسلامي نقش برجسته اي دارد.
نقش چهارم به يك اتاق عمليات مشترك ميان اسرائيل، تركيه، عربستان و اردن واگذار و ماموريت آن هم اين بود كه اوضاع سوريه را تا مي توانند بحراني كنند آن هم با اين هدف كه ايران احساس كند سوريه در حال از دست رفتن است و لذا بايد براي نجات اسد هم كه شده اندكي كوتاه بيايد.
و آخرين نقش به وضوح به سران جريان فتنه در ايران واگذار شده است. اين بحثي مفصل است و در جاي خود به آن خواهيم پرداخت ولي همين قدر را در اينجا بايد گفت كه جريان فتنه از طريق اتصالات بيروني به وضوح مامور شده تا وضعيت كشور را قرمز و بلكه در حالت جنگي نشان دهد و با ملتهب كردن فضا افكار عمومي را عليه سياست هاي نظام تحريك كرده و نوعي ورودي مطلوب خود براي انتخابات مجلس نهم كه آمريكايي ها به آن به عنوان صحنه اي براي احياي مجدد فتنه مي نگرند ايجاد كند.
اين 5 نقش واگذار شده به 5 بازيگر به وضوح نشان دهنده آن است كه آمريكا نه از سر قدرت، بلكه كاملا منفعلانه و فقط به دليل ترس از قدرت رشد يابنده ايران با عجله مجموعه اي از پروژه ها را سر هم بندي كرده است تا ايران را در صحنه اصلي برد آن كه منطقه است منفعل كند. جداگانه در اين باره بحث خواهيم كرد كه به چه دليل هر كدام از اين بازيگران موفق به ايفاي درست نقش خود نشدند و اگر مي شدند هم باز فايده اي نداشت.
مهدي محمدي
بسم رب النور