براي خامنه اي عاشورايي مي جنگيم
تقديم به مادر مرحومه شهيد سيدرضا حسيني
براي خامنه اي عاشورايي مي جنگيم
حسين قدياني
نمي دانم دقيقاً چند روز تا محرم باقي مانده كه ديروز ظهر، زنگ در خانه را زدند، بچه هايي كه شال مشكي داشتند، سني نداشتند و يك سيني دست شان بود و توي سيني، يك پرچم سرخ «السلام عليك يا اباعبدالله» گذاشته بودند و اين مختصر، يعني كه «كمك به هيئت». كمك به مخلصانه ترين تكيه هاي عزا كه گرداننده اش بچه ها هستند. بچه هاي هم سن سكينه و رقيه و كلاً همه آن بچه هايي كه در فراق عباس مي گفتند؛ عمو جونم! تا تو بودي، سر و ساموني داشتيم...
از همين كارها، ما هم مي كرديم در دوران بچگي. پولي نمي شد، اما چه بركتي داشت براي هيئت متوسلين به علي اصغر شش ماهه. مي رفتيم و با آن كلي پرچم و «كتيبه محتشم» مي گرفتيم و يك قنداق چوبي و دو تا كتل قشنگ، كه هميشه سر بلند كردنش دعوا داشتيم. اگر پول مان كم مي آمد، عيبي نداشت؛ مادرمان غم و غصه مان را كه مي ديد، دلش نازك مي شد و چادر مشكي اش را مي داد به ما، تا خيمه كوچك مان بي چادر نباشد، با اين شرط كه براي امام حسين (ع) خوب و جانانه و محكم سينه بزنيم. به قول مادرم؛ همچين مردانه!
يادش به خير محرم هاي ايام كودكي! واقعاً يادش به خير!
بگذار خاطره «سادات خانم» را براي تان تعريف كنم كه از آن خاطره هاست. هر سال، چنين روزهايي وقتي مي رفتيم در خانه اش، لاي صفحات قرآن پر از پولش را باز مي كرد و چندتايي اسكناس نو مي گذاشت داخل سيني و ما هورا مي كشيديم.
سادات خانم، مادر شهيد «سيدرضا حسيني» بود. جگر گوشه اش در سن 19 سالگي به شهادت رسيد. در عمليات والفجر هشت اما پيكرش ماند در آب هاي اروند و ديگر برنگشت. تو خودت حساب كن كه از سال 1364 تا الان كه 1390 است، مي شود چند سال چشم انتظاري؟! لطفاً خيلي آرام محاسبه كن، كه خيلي طول كشيده اين همه سال!
همان دوران، يك بار از سادات خانم، حكمت اسكناس هاي لاي صفحات قرآن را پرسيديم. گفت: اينها همه پول هاي سيدرضاست كه به هيئت شما مي دهم. سيدرضا از همان اول كه جنگ شد، مي خواست به جبهه برود، اما سنش كم بود و اجازه نمي دادند. اول بار عمليات فتح خرمشهر بود كه عازم منطقه شد. فكر كنم 16 ساله بود. رمضان هم ماند. بعد از رمضان آمد مرخصي. خيبر و بدر هم گمانم رفت جبهه، اما توي اروند به شهادت رسيد و پيكرش برنگشت. سيدرضا از اولين جبهه اي كه رفت، برايم پول جمع مي كرد. وقت هايي كه برمي گشت مرخصي، هم درس مي خواند و هم در مغازه ساعت فروشي كار مي كرد و هر چه مي گرفت، با اينكه پول زيادي نمي شد، مي داد به من. هميشه مي گفت؛ مادر! دوست دارم از شما پول توجيبي بگيرم كه بركتش بيشتر باشد. من هم اسكناس هاي كهنه را كه محصول دسترنج خودش بود، به عنوان پول توجيبي، برمي گرداندم به خودش، اما اسكناس هاي به نسبت نو را مي گذاشتم لاي صفحات قرآن. تا اينكه سيدرضا به شهادت رسيد. دوستانش شهادتش را ديدند، اما آب اروند، از قرار، طوري بود كه نمي شد پيكر سيدرضا را برگردانند. از آن سال به بعد، هميشه اسكناس هاي سيدرضا را كمك مي كنم به هيئت عزاي امام حسين.
¤¤¤
محرم سه سال پيش به ياد ايام كودكي، رفتم محله قديمي مان. هنوز خانه سادات خانم سر جايش بود. چند خانه آن طرف تر از ما مي نشستند. در زدم. خود سادات خانم در را باز كرد. عصا دستش بود. اولش نشناخت، بعد وقتي گفتم «كمك به هيئت» و «اسكناس هاي سيدرضا»، شناخت، اما من را با يكي ديگر از بچه ها اشتباه گرفت. پرسيدم؛ چند ساله شده اي سادات خانم؟ گفت: از 70 يكي دو سال بيشتر. گفتم: هنوز از اسكناس هاي سيدرضا چيزي باقي مانده؟ گفت: اسكناس هاي لاي يك قرآن تمام شد، اما آن يكي قرآن، هنوز چند تايي اسكناس هست. گفتم: هنوز هم مي آيند كمك به هيئت؟ گفت: هر سال مي آيند. گفتم: ماشاءالله چه بركتي داشته اين پول. گفت: تو كه نمي دوني آخه! عاشوراي سال پيش، سيدرضا آمد به خوابم و گفت: مادر! هر وقت از پول هاي لاي قرآن، به هيئت عزاي امام حسين اين بچه هاي كوچك، كمك مي كني، سيدالشهدا خودشان، پيش همه امامان، پيشاني ام را مي بوسد. توي همون خواب، از سيدرضا پرسيدم؛ پس من كي ميام پيشت؟ گفت: هر وقت اسكناس ها تموم شه. دير نيست!
ديشب يكي از دوستان ساكن در محله قديمي، زنگ زد كه سادات خانم، به رحمت خدا رفته. علي مي گفت: ظاهراً يكي از اقوام شان رفته بود و قرآن دوم را ديده بود كه لايش هيچ اسكناسي باقي نمانده بود. كسي نمي داند بچه هاي كوچك كدام هيئت، آخرين اسكناس شهيد سيدرضا حسيني را از مادرش به عنوان كمك به هيئت گرفته بودند.
¤¤¤
سادات خانم! اين اولين محرمي است كه در بهشت، پيش جگرگوشه ات سيدرضا، تجربه مي كني... تو از آنجا، ما از اينجا، با هم مي گوييم «سلام بر حسين» و سينه مي زنيم؛ تو و پسر شهيدت خيلي نزديك، ما خيلي دور، اما هر دوي مان، خوب و جانانه و محكم... «همچين مردانه!» راستي، مادر شهيد! ياد جمله سه سال پيشت افتادم: «تا عشق حسين در وجود ما شعله مي كشد، براي خامنه اي، عاشورايي مي جنگيم».
بسم رب النور