ع- ثقفي
مي نويسم نه براي آن كه بخوانند، بلكه براي آن كه تاريخ بداند. تاريخ بايد بداند كه در اين كشور چه مي گذرد؟ چه مي خرند و چه مي فروشند؟ بازار كه را گرم مي كنند و خود از چه به كساد مي رسند؟
تاريخ بايد بداند كه چگونه تكرار مي شود؟ قرآن اسرار حكمت آميز اين همه را خوب به دست داده است.
مي فرمايد به دليل تشابه قلوب، آري قلب هاي آدم هايي كه هر يك به نوعي در تاريخ در برابر دين و دينداري ايستاده و مي ايستند با هم شباهتي بي بديل دارد. آن هم از سر آن كه كعبه آمالشان يكي است. بيش و كم سر در يك آخور دارند: جناب نفس! و به بيان معاصر بهتر بگويم: جناح نفس!
خيلي جالب و در عين حال بسيار تاسف بار است- اي تاريخ! صبر بفرما، خواهم گفت چه چيز؟ و خواهم گفت چرا جالب و چرا اسفبار؟ كجا جالب و كجا اسفبار؟!- جالب است كه اين شبيهان، در شباهتي تاريخي چگونه از گرد راه نرسيده، جامه از غبار نتكانده، دهان مي گشايند و بي هيچ دغدغه، بي هيچ ملاحظه و بي هيچ مصلحت نگري- حتي مصلحت فرداي خود- هر چه مي خواهند مي گويند، تو كه از آنان و اينان بسيار ديده و شنيده اي! لااقل به اينان بفرما كه آنان را با خود به كجا برده اي؟!
و تاسف بار آن كه نه خود بلكه دين خود را مي تكانند! دين از خود فرو مي ريزند و غبار بر خود مي افزايند. آدم دلش مي سوزد كه علي رغم اين همه موعظه كتاب الهي به عبرت، چگونه مي شود كه چشم ها يكسره بسته و دهانها بي وقفه باز مي شود؟ چگونه مي شود كه عده اي زمان و مكان را فراموش نموده، خود را در نهايت انتزاع از شرايط جهان، اينگونه لوس و لوث مي كنند!
حالا اما لوس شدنشان عيبي ندارد، ملوث شدنشان محل ايراد است، تو كه اين را خوب مي داني، اي تاريخ! تو كه مي داني ملوثان با روح جامعه چه مي كنند؟ تو كه كثيري از آنان را ديده اي كه در قلتشان چگونه كثيري از مردمان زمان را به انحراف و ياس و تباهي مي كشانند. كمترين كارشان در ادوار دميدن وسوسه بوده است و بيشترين كارشان كمي تا قسمتي فتنه، فتنه اي كه قرآن مي آموزدمان كه اشد من القتل!
حالا بيا و به آنان كه ادعاي اصلاح دارند، بفرما كم فتنه كنيد، بگذاريد جامعه راه روشن خود را بپيمايد، جوابشان را هر كه نداند تو كه خوب مي داني: انما نحن مصلحون! عجب قرآني داريم ما و عجب رويي دارند آنان!
يكسره در تاريخ آمده اند و دم از اصلاح زده اند، تيشه برداشته و به ريشه ها گفته اند همه كار ما براي سبزي و آبادي شماست!
ريشه هم كه سطح ندارد و اين حرف ها را خوب مي فهمد به آنان كه در خلوت به خلوتيان خود مي گويند انما نحن مستهزؤن، بهترين پاسخ را مي دهد: الله يستهزء بهم و يمدهم في طغيانهم يعمهون!
اين پاسخ، ريشه شان را هماره در تاريخ زده است و طومارشان را به باد داده است. استهزاء الهي با كسي شوخي ندارد. اگر هم به چشمشان نمي آيد به دو دليل است:
1- همانطور كه گفته آمد شرط تاريخي باز شدن دهانشان، بسته شدن چشمشان بوده است.
2- مدت الهي براي فرو رفتن در طغيان را در نظر نمي گيرند.
معلوم است كه طغيان سطحي و عمقي دارد. سطح را كه مي بينيم، به عمق حضرات مدعي هم بايد توجهي داشته باشيم.
و اما داستان معاصر و مألوف نامه و نامه نگاري نامه نگاران!
خوب است كه مي نويسند، چون اگر ننويسند عمق مسئله گاهي مغفول مانده و انكار و حتي كتمان مي شود. نامه از آن مقوله هايي است كه نمي شود گفت عصباني بودم، دست خودم نبود، منظوري نداشتم! آدم عصباني كه چيز نمي نويسد، چيز را آدمي مي نويسد كه دقيقا مي داند دارد چكار مي كند و طبق برنامه از قضا تعمدا مي خواهد آن كار را بكند. حال در برابر او بايد چه كرد؟ در برابر او و نامه اش؟ آيا بايد به او جواب داد؟ آيا بايد نامه اش را جدي گرفت؟ يا بايد به راه خود رفت و عطاي نامه او را به لقاي صاحبش بخشيد و اجازه داد تا برخي امور را خود خداوند اعاده و تدبير فرمايد؟
داستان امروز جامعه انقلاب كه به عمد و از سر سهو مواجه با برخي بيماري هاي لاعلاج برخي معاصرين است، چنين داستاني است. داستان كه مي گويم ناظر بر حقيقتي است كه حضرات برايش قصه مي بافند، وگرنه انقلاب جدي عصر حاضر كجا و قصه كجا؟! انقلابي كه دوستانش نامه محبت آميز به دشمنانش و نامه دشمني به دوستانش مي نويسند. دشمناني كه به كمتر از براندازي نظام راضي نمي شوند و دوستاني كه از سر رحمت حتي همين نامه ها را هم جدي نمي گيرند. چه رسد به آن كه متاثر شده و يا از سر جواب برآيند. اگر هم جواب نمي دهند به سه دليل است:
1- چون از عمق جان الهي اند و امور را به حضرت حق تفويض مي نمايند.
2- چون رحيمند و بيشتر از تاثر چنين زهرافشاني هايي، به حال زهرآگين زهرفروشان، تاسف مي خورند.
3- چون نيازي به دفاع از خود در برابر موج تهمت وسوسه ها و سفسطه ها نمي بينند.
حال كه بزرگي مي آيد و جواب كوچكي را نمي دهد، ما هم بايد در دوام تاسي به او چنين كنيم تا چنان مباد كه نامه نويسان را خيالات بردارد كه با نوشتن نامه، مهم و در خور توجه عامه و پرداختن به تار نفساني پيرامونشان شده اند، كه به عنكبوت كه خانه در سست بنيادي تارهاي تنيده خود دارد، در ذم اين تارهاي سست و خانه بي بنياد، نامه نمي نويسند، چون قرآن مي گذارند كه دو كار كند:
1- ضرب المثل شود.
2- ثور هجرت نوبت تا ولايت را با تنيدن اينگونه تارها در تاريخ بنمايد كه كجاست.
مي بينيد كه هر موجودي در نظام االهي به كاري مي آيد كه فقط از او برمي آيد. باور كنيم كه انقلاب عنكبوت هم لازم دارد تا تاريخ بداند جبهه نازنين حق و حقمداري كجاست. آن هم با همان نشان تاريخي كه دشمن را به اشتباه مي اندازد.