تقديم به همه پدران و مادران شهدا راز اشك هاي گرم پيرمرد
حسين قدياني
گمانم محرم 2 سال پيش بود كه شب حضرت علي اكبر، يعني روز هشتم محرم و شب نهم، رفته بودم مسجد جوادالائمه در محله 13 متري حاجيان. وسط روضه رسيدم. چراغ مسجد خاموش بود و بساط اشك، روشن. در ميان آن همه اشك، اما اشك هاي يك پيرمرد، بسي بلندبالا بود. معلوم بود كه با شانه هاي لرزان دارد گريه مي كند؛ آنهم چه گريه اي، بلند بلند! چيزي طول نكشيد كه روضه تمام شد و چراغ مسجد روشن شد، اما پيرمرد موسپيد هنوز داشت با صداي بلند اشك مي ريخت. پهناي صورتش شده بود خيس اشك. دل همه را داشت مي لرزاند، گريه هاي ناتمام پيرمرد. جماعتي رفتند آرامش كنند. دقايقي بعد، همين كه پيرمرد از جايش بلند شد و به آنجايي كه من نشسته بودم، نزديك تر شد، ديدم اي دل غافل! پيرمرد، پدر شهيد سيدابراهيم شعباني است. مي شناختمش. يعني، همه او را مي شناختند و مي دانستند كه در همين محله، يك دكان عكاسي دارد كه با خانمش مي گرداند مغازه را. خانمي كه البته بهمن ماه 2 سال پيش، رفت پيش پسر شهيدش و پيرمرد را با مغازه عكاسي و يك دنيا عكس و خاطره، تنها گذاشت. القصه! همين پدر شهيد بودن، برايم موضوعيت داشت كه بفهمم راز اشك هاي گرمش را در روضه علي اكبر امام حسين(ع). به هر حال، شايد اگر پدر شهيد باشي، كمي بيشتر از بقيه، بفهمي كه اباعبدالله چه كشيد وقتي علي اكبرش را قطعه قطعه ديد و بريده بريده. حاليا! داشت ضجه مي زد اين پيرمرد، وقت اين نجوا؛ «جوانان بني هاشم، بياييد، علي را بر در خيمه رسانيد».
¤¤¤
امسال روز هشتم محرم، رفته بودم بهشت زهرا(س). سري هم زدم به قطعه 45 كه آنجا پدران و مادران شهدا را دفن مي كنند. همين كه داشتم ميان قبور راه مي رفتم، چشمم افتاد به سنگ مزار مادر شهيد ابراهيم شعباني كه انگار يك مهمان تازه داشت. حالا با وجود سيدعلي شعباني، اين قبر 2 طبقه، همه ساكنين خود را، يعني اين زن و شوهر را، اين مادر و پدر شهيد را، كنار هم مي ديد. تازه 2 روز از پرواز اين پيرمرد مي گذشت. اين را نوشته هاي روي سنگ مزار مي گفت و با زبان بي زباني داشت مي گفت كه امشب، اين پدر شهيد، براي روضه علي اكبر، پيش از ما بهتران، پيش شهدا، پيش همسرش، پيش پسر شهيدش، اشك خواهد ريخت. گريه براي حسين، فقط كه توي اين دنيا نيست؛ تكيه اصل كاري ارباب ما بهشت است.
¤¤¤
بگذاريد با يك نكته شيرين تمام كنم اين قصه را. سيدابراهيم كه در عمليات خيبر به شهادت رسيد، لابد مي دانست كه پدر و مادرش، ساليان دور و درازي، بايد بدون او، مغازه عكاسي را اداره كنند كه هنوز هم اين عكاسي دارد با همان پاكت ها و كارت ها و كاغذها و فاكتورهايي اداره مي شود كه اين شهيد، قبل از شهادتش به شكل انبوهي براي پدر و مادرش تهيه كرده بود.
¤¤¤
با معرفت تر و با مرام تر از شهدا، خودشان اند؛ خودشان!
بسم رب النور