خشت اول
محتاج يك لبخنديم
هواي تهران آلوده نيست، زاينده رود هم هيچگاه خشك نمي شود، براي درياچه اروميه هم خدايي هست كه عزيز و قادر است؛ نه الان كه از ابتداي خلقت...مشكل جاي ديگري است؛ هواي دل ما بدجوري آلوده است و زنده رود زندگي مان را خشكسالي محكم در آغوش گرفته و...
كمي به عقب برگرديم؟ تازه دانشگاه قبول شده بود و قرار بود به دعاي مادر براي خودش كسي شود و چشم و چراغ يك خانواده و محله. رفت. پشت سرش را هم نگاه نكرد كه دانه هاي اشك مادر، زانوانش را سست كند و دلش بلرزد و...شعار نداد، وبلاگ هم نداشت تا براي حرفهايش تابلو درست كند و بعد نردباني شود براي مديركلي فلان اداره! رفت. پشت سرش را هم نگاه نكرد تا قلمبه هاي اشك پدر را از لابه لاي اسپند دود كرده ببيند و گمان كند از دود چشمهايش باراني است...
تازه عقد كرده بودند. دوران داغ نامزدي بود و باران عشق تنها براي او و عزيزش مي باريد. چقدر شبها بعد از ديدار لبخندهاي ناز او، در خلوت، خدا را به خاطر اين وصلت زيبا شكر مي كرد...رفت. پشت سرش را هم نگاه نكرد. عاشقانه ترين نامه عالم را براي او نوشت و رفت. حتي صبر نكرد صبح شود و آفتاب را از پشت پلك هاي پري چهرش در قاب چشمان خسته و خمارش بريزد و يك استكان شيدايي داغ سر بكشد و بعد برود...رفت. پشت سرش را هم نگاه نكرد تا ببيند يك نفر با لباس عروس در چارچوب در زل زده به امتداد كوچه و با نسيم پيچ و تاب مي خورد و گردن مي كشد براي معشوقش...
دخترش تازه سه ساله شده بود و شيرين. در آغوشش كه مي گرفت؛ دنيا در نظرش برف سپيد خوشمزه اي بود كه انگار از آسمان تنها براي او و در كام او مي نشست...صبح بيدارش هم نكرد. يك بوسه آرام روي گونه گل انداخته دخترك جا گذاشت و رفت. پشت سرش را هم نگاه نكرد. برنگشت تا در درياي آبي و مواج چشمان همسرش غرق شود و لنگر بيندازد پاي اين بانوي بهاري و باراني. رفت. پشت سرش را هم نگاه نكرد...نديد كه دخترك همه زندگي اش را حاضر است بدهد و يك بار ديگر او را در آغوش بگيرد. رفت. پشت سرش را هم نگاه نكرد.
حالا به ظاهر آنها رفته اند و ما مانده ايم! مانده ايم تا براي احساس تكليف مان در انتخابات و نامزدي خلاصه شود و براي رسيدن به صندلي مجلس توپخانه هاي دروغ و تهمت و ناسزا را آتش كنيم...مي خواهيم براي اداي تكليف به خانه ملت برويم اما آش مان با حبوبات تخريب جا مي افتد و تنور انتخاباتمان هم با تفرقه ميان خودي ها...بداخلاق شده ايم و بايد قبول كنيم كه بدجوري «مانده ايم».
هواي دل ما سخت آلوده شده و با اين رگبارهاي زودگذر و آن توده ابرهاي كم فشار و اين باران هاي مصنوعي و حتي آن هواپيماهاي ملخي آب پاش هم صاف نمي شود، ديگر طلوع سرخ آفتاب كنار دانه خوردن ياكريم كوچه، كاممان را شيرين نمي كند، ديگر لبخند پيرمرد كه هر شب برايش يك نان داغ مي گرفتيم طعم دلمان را عسل نمي كند، ديگر چادر به دندان گرفته پيرزن خميده محل، ذكر زبانمان را قل هو الله نمي كند...ال نود اهدايي اداره، مبلمان تمام استيل اتاق كار، عضويت در هيئت مديره اين شركت و آن موسسه، اضافه كار و پاداش و حق اولاد و حق لبخند زوري براي مدير و حق سكوت در مقابل حيف و ميل بيت المال و حق زير آب زني روزانه و حق هزار عنوان الكي ديگر كه در سياهه فيش حقوقي مان ثبت مي شود، بدجوري گرفتارمان كرده؛ ما بدجوري «مانده ايم».
دلم يك بغل سير اشك هاي خسته حاج كاظم را مي خواهد، يك دنيا صداي «فاطمه»... چه فرشته باراني بوده زمان جنگ...ما آدم هاي امروزي آن قدر كه طعم ماندن به مان مزه كرده، حتي از پرواز با هواپيما هم مي ترسيم، آن وقت طرف روز سوم عقدش، ماه عسل تك نفره رفته كربلاي پنج معبر بازكند.
...كاش ما را هم مي بردند تا بيشتر در خودمان فرو نرويم، يا حداقل يكي از آن لبخندهاي نزديك پرواز را براي ما مي فرستادند...چقدر دلم هواي تازه مي خواهد، ريه هايم از كار افتاده اند...
محسن حدادي