اگر «من» آژانس شيشه اي را مي ساخت...
طنز سوم
اگر «من» آژانس شيشه اي را مي ساخت...
به قلم سيد محمد عماد اعرابي
شخصيت ها:
1. آقا محسن؛ 28 ساله متولد تهرون، از بچگي در روزنامه بزرگ شده و با بوي كاغذ كاهي و سرب نفس مي كشه، عاشق گير دادن به فرهنگ به خصوص از نوع ضرغاميش اما علاقمند به شهرداري! استاد كارهاي ناتمام، به شدت سرشلوغ، خبرگزاري و سايت و روزنامه اي نيست كه آقا محسن يه سر بهشون نزنه، عشق پرنده ؛ از قو (بالا سمت راست) بگير تا لك لك و مرغابي و اين اواخر هم مرغ ماهي خوار (براي ديدن جديدترين نوع ماكيان به پايين سمت چپ مراجعه كنيد) كلاً باغ پرندگان اصفهان جلوش لنگ مي اندازه! مي گن براندازي سالوادور آلنده را او در روزنامه چيز كليد زده! ( البته اين آخري را بچه هاي نيمه پنهان بايد بررسي كنند ولي به نظر ما به سنش نمي خوره!)
2. محمد؛ ملقب به اصغر سه پيچ ؛ آويزون، زيگيل، كنه، سيريش و هر چيز چسبناك ديگه اي از القاب او مي باشد و اين همه به خاطر ه ي گير و پي گير بودنش است، لا كردار وقتي مي چسبه ول نمي كنه. تا حالا چند نفر از دستش... (به علت بدآموزي حذف شد!)
3. يك مشت جوان رعنا و با استعداد؛ دست به قلم و اهل ذوق با كلي اميد و آرزو، اين اولين نقش در سينماي ايران است كه به صورت دسته جمعي بازي مي شود (ساختارشكني رو حال كردي) جالب توجه بر و بچه هاي وزارت كار: به اين مي گن اشتغال زايي، با يه نقش همه رو سر كار مي ذاري (لطفاً آقا يا خانم... ناراحت نشوند، بعداً در مورد وزن و قافيه با هم صحبت مي كنيم)
4. آقا يا خانم... ؛ به شدت عصباني از دست... (آميرزا بهتر
مي دونه) ؛ متخصص برجك زدن، خودي و غيرخودي نداره همه رو با هم مي زنه ؛ از بچه هاي والفجر 1 يا 2 يا 3 يا... نمي دونم بالاخره تو يكي از اين هشت تا بوده منتهي زمين رو اشتباه گرفته براي همين تركش هاش به رفقاي خودمون هم مي خوره!
خوب مثل اينكه شخصيت ها يه كم خيط شده چون زياد ربطي به آژانس نداره پس:
5. حسن؛ از بچه هاي پاك و با مرام و بذله گو، جانباز شيميايي؛ اينقدر با مرامه كه حاضر شد جور كمبود نقشهاي ما رو بكشه تا ما هم يه ربطي به آژانس پيدا كنيم.
¤¤
تصوير نماي داخلي يك اتاق را نشان مي دهد، دوربين آرام از سمت راست به چپ حركت مي كند و نماي يك دكور چوبي، پر از گل هاي مصنوعي (از بي ريخت ترين انواع گل مصنوعي موجود در بازار) را از جلوي چشم مخاطب مي گذراند، يك وجب خاك روي هر طبقه نشسته. صندلي ها چيده شده اند اما كسي در اتاق نيست (به جز آقاي تصويربردار) تصوير قطع مي شود و مي رود به نماي بسته يك ساعت كه 40:20 بعد از ظهر را نشان مي دهد، دوربين عقب تر مي آيد ؛ يك جوان در راهرو قدم مي زند و از اتاقي صداي پچ پچ خانم ها به گوش مي رسد. موسيقي ملايمي شبيه به آهنگ پت و مت روي فيلم مي نشيند و با فونت 35 وسط صفحه نوشته مي شود: اين يك داستان واقعي است!
¤¤
درب اتاق باز مي شود و آن جوان هاي رعنا با اكثريت خانم! وارد اتاق مي شوند و روي صندلي ها مي نشينند و...... (خوب مثل اينكه يه نفر دكمه Fast Forward فشار داد، خدا خيرش بده وگرنه مجبور بوديم 20 دقيقه علافي توي اتاق رو هم بنويسيم !) سخنراني شروع مي شود: وقتي كه توپخانه ها از نفس مي افتند. اما فقط يك سخنراني صرف بود لااقل در اين يك مورد (جوان هاي رعنا) كه هيچ وقت به عمل نرسيد
( قابل توجه حاج حسين آقا كه يه احوال از اون پا منبري ها نمي پرسه! چي شدن!؟ كجا هستن!؟ چي كار مي كنن!؟ )
¤¤
سخنراني تمام مي شود.
دوربين از روي چهره جوان هاي رعنا مي گذرد و به يك نفر مي رسد و همان جا توقف مي كند.
آقا محسن: مگه ما چند نفر مثل حاجي داريم! بايد كادر سازي كرد! اشكال ما اينه كه به اين فكر نيستيم! شما هر كدومتون مي تونيد در آينده يه روزنامه چي حرفه اي باشيد اصلاً شما نخبه ايد!
دروبين نماي بسته اصغر سه پيچ را مي دهد كه روي صندلي نشسته است، با شنيدن اين جمله سرش را پايين مي اندازد و ريش خندي مي زند و در دل مي گويد: از اون حرف ها بود ! (تصويربرداري رو حال كردي، بي انصاف تو دل آدمها رو هم نشون مي ده) تصوير قطع مي شود و نماي محسن را نشان مي دهد كه انگار متوجه ريش خند اصغر سه پيچ شده سرش را سمت او بر مي گرداند:
آقا محسن: چيه ؟ چرا مي خندي!؟
اصغر سه پيچ: هيچ چي يه مورد شخصي بود!
صداي خس خس سينه حسن و چند سرفه منقطع او به صورت پس زمينه روي تصوير قرار دارد.
آقا يا خانم... يك باره از انتهاي اتاق برمي خيزد، ميز را برمي گرداند و با صداي بلند مي گويد: جمع كنيد اين بساط رو، ما كه نا اميد شديم.
اصغر سه پيچ: ببخشيد هنوز اتفاقي نيافتاده از چي نا اميد شديد!؟
آقا محسن: طرف اون منم، فرمانده اين گردان منم ساكت باش و گوش كن، مي خوام براتون قصه بگم؛ يه كي بود يه كي نبود...
اصغر سه پيچ: ول كن محسن جون، وقت گير آوردي!
آقا يا خانم...: نه بذار بگه، بذار بگه با اين صفحه چي كار كرده، بذار بگه چرا به يه مشت جوون تازه وارد ميدون داده!
اصغر سه پيچ: آخه برادر يا خواهر من! بايد به اين جوون ها ميدون داد تا خودشون رو نشون بدن ! همه كه از دل مادرشون نويسنده و شاعر متولد نمي شن!
آقا محسن: بذار من جوابشو بدم، طرف اون منم پس ساكت باش و گوش كن، مي خوام براتون قصه بگم؛ يه كي بود يه كي نبود...
جوان هاي رعنا: بابا بي خيال محسن جون...
آقا يا خانم...: اين هم شد صفحه! اين هم شد ستون! اين هم شد متن! اين هم شد شعر! اين هم شد نويسنده! اين هم شد...
آقا محسن: با كي هستي با من يا با اين جوون ها!
اصغر سه پيچ: فعلاً كه داره همه رو با هم مي زنه!
آقا محسن: ولي نه! طرف تو منم، پس گوش كن مي خوام برات قصه بگم؛ يه كي بود يه كي نبود...
جوان هاي رعنا: اي بابا، تو هم گير دادي ها!
صداي صحبت ها آرام قطع مي شود و به جاي آن موسيقي به شدت تأثيرگذاري پخش مي شود، دوربين دور اتاق مي چرخد و مشاجره بچه ها را نشان مي دهد، همان موسيقي هي پخش مي شود!
¤¤
حسن به سختي نفس مي كشد، از روي صندلي بلند مي شود و به سمت در مي رود. صحنه قطع مي شود و دوربين نماي باز در اتاق را از بيرون نشان مي دهد. فضاي بيرون آرام است. حسن خود را از لاي در اتاق بيرون مي كشد. در پس زمينه صداي شيشه و ميز و صندلي كه ظاهراً تو سر آدم ها خورد مي شود به گوش مي رسد دوربين همچنان درب اتاق را از بيرون نشان مي دهد، يك باره همه جا ساكت مي شود صداي كسي در پس زمينه مي آيد: طرف اون منم! يكي بود يكي نبود...
صداي جمعيت: اه، ول كن بابا!
دوباره سر و صدا شروع مي شود ؛ دوربين برمي گردد و حسن را نشان مي دهد كه آرام و سرفه كنان از پله ها پايين مي رود، انگار كه باز هم فراموش شده باشد و...
و اين فيلم ادامه دارد اما صفحه نسل سوم جاي خالي زياد ندارد
بسم رب النور