نقدي بر ماهنامه «داستان» از سري نشريات شهرداري تهران
داستان يك داستان!

عليرضا قبادي
شهرداري تهران در راستاي زيباسازي شهر چند سالي است شروع كرده به رنگ آميزي پيشخوان كيوسك هاي روزنامه فروشي ها و اين پروژه را هم سپرده است به پيمانكاري به نام «گروه مجلات همشهري» كه محصول آن بيش از 15 عنوان مجله از قبيل هفته نامه، ماهنامه، گاهنامه و... با موضوعاتي همچون حوادث، ورزشي، سياسي، بهداشت، سينما، داستان و... است. اينكه شهرداري با چه دليل و انگيزه اي اقدام به انتشار مجلاتي در ارتباط با مسائل فوق مي كند موضوع بحث ما نيست. آنچه اينجا بدان پرداخته خواهد شد صرفا يكي از مجلات اين مجموعه هزار رنگ است با عنوان «داستان». اين ماهنامه در سري اول 72 شماره و در سري جديد 10 شماره را روانه روزنامه فروشي ها كرده است. طي يك سال گذشته يعني از اسفند 1389 تا بهمن 1390 چهار شماره به صورت اتفاقي براي بررسي انتخاب شده است. شماره 72 از سري اول (اسفند 89 و فروردين 90)، شماره سه از سري جديد تيرماه 1390، شماره شش دوره جديد مهرماه 1390 و شماره دهم دوره جديد بهمن ماه .1390
پيش از خواندن ادامه مطلب به اين نكته توجه شود .
نكته: شهرداري يك نهاد وابسته به نظام جمهوري اسلامي است و طبعا فعاليت هاي آن بايد متناسب با اهداف و آرمان هاي انقلاب اسلامي باشد.
و اما ادامه مطلب، مجله داستان تنها جريده اي است كه به صورت تخصصي و نه حرفه اي به داستان مي پردازد. اين مجله براي سبد خريد خانواده تهيه شده است و مجموعه اي سرگرم كننده تقريبا براي تمام اعضا يك خانواده است كه چندان ادعاي حرفه اي بودن هم ندارد و صرفا مي توان گفت قصدش پيوند زدن اقشار مختلف جامعه با گونه اي از ادبيات به عنوان داستان يا روايت هاي داستان گونه است. بخش هاي متنوعي را به هم آورده است تا طبايع گوناگون را محظوظ كند. «درباره زندگي» خاطره گونه اي است به قلم نويسندگان كه بخش اول مجله را به خود اختصاص داده است. «روايت هاي داستاني» به سفرنامه ها و روايت هاي برآمده از تاريخ مي پردازد. «روايت هاي مستند» كه آن هم خاطره هايي است از آدم هاي مختلف. «درباره داستان» كه به فن داستان نويسي پرداخته و «پايان خوش» كه طنزگونه است و از اين دست كه تركيب اينها ذائقه هاي جورواجور را هدف قرار مي دهد و مخاطب هاي خودش را مي يابد. هر اثر ادبي و هنري داراي يك روح است. اين روح حاكم بر اثر است كه ذهن مخاطب را مبهوت مي كند. اين چندان ربطي به محتوا يا پيام اثر ندارد. اين فضاي داستاني است كه خواننده را در خود مي پيچد و همراه مي كند و بعد از پايان داستان هم رها نمي كند و بنا به قدرت و تاثيرگذاري اثر گاهي تا چند روز همراه خواننده است. به عنوان مثال دقت كنيم به آثار كافكا بدون اينكه در اثر اشاره مستقيمي به تهي شدن و ياس آلودگي شده باشد، ذهن مخاطب را در يك نهيليسم كافكايي همچون كلاف سردرگم فرو مي برد و نهيليسم مي شود روح حاكم بر آثار كافكا.
اما برگرديم به «داستان». در اين مجلات آنچه كه مي توان از آن به عنوان روح و فضاي حاكم بر اثر ياد كرد يك جريان روشنفكرانه بورژوازي است. القاي اين فضا را در صفحات و بخش هاي مختلف داستان مي توان ديد و جالب اينكه ايجاد اين فضا خود ناشي از يك هيچ انگاري است. روايت ها و داستان هاي بي هدف كه گويي صرفا براي عرض اندام نويسنده و سرگرمي خواننده زاده شده اند. روايت ها غالباً خودنمايي هاي نويسندگان است از اينكه چطور نويسنده شده اند و چطور مي نويسند و چطور فكر مي كنند و نتيجه اي هم كه خواننده از اين روايت ها مي گيرد اين است كه نويسندگان جماعت برج عاج نشين هستند كه همين طور نويسنده به دنيا آمده اند و مهر نويسندگي به پيشاني داشته اند و حالا بايد خلائق انتظار بكشند تا تمام مشكلات بشريت به دست اين جماعت حل شود. به اين عبارات توجه كنيد: «پرسيدم اين يعني چه؟ چون نمي توانستم تلفظ كنم آن را نوشته بودم، «اگزيستانسياليسم». خانم معلم نگاهي به كاغذ و كلمه مچاله شده انداخته و مرا زير سرزنش و هشدار گرفت كه اينها چيست كه مي خواني... فقط دوازده سالم بود.... به نظرم از همان سالها بود كه فهميدم مي خواهم با يك كتاب ازدواج كنم.» خانم نويسنده در جاي ديگر مي آورد «آن لبخند احمقانه و بلاتكليف را بعدها مقابل خيلي از سؤال ها و جمله ها تحويل خيلي ها مي دهم... تحويل آدم هايي كه مثل آدم زندگي مي كنند و خودشان را به آن دنياي پيچيده... نسپرده اند... كتاب ها همين نگاه را از من گرفتند و شك را پيشكش كردند و ملال، عناصري كه هر آنچه را كه سخت و استوار است دود مي كند و به هوا مي فرستد.» (روايت3- شماره سه دوره جديد تيرماه90)
اين روايت يك نويسنده است كه كتاب خواندن او را متحير كرده است و الباقي عالم را فرودست مي پندارد . اين يك روايت ديگر است: «سال 1379 است. مرز 20سالگي، سال بلعيدن كتاب و افزودن به كتابخانه شخصي... حال پيدا كردن خداي شخصي مهربان... سال كشف نيچه و هايدگر و گلشيري... همان وقت ها بود كه مدام به گذشته ام مي انديشيدم... به روزگار دبيرستان علوي... رفتم كتابخانه و كنجي اختيار كردم به اشارات و تنبيهات ابن سينا خواندن و از بوعلي ايراد گرفتن.» (روايت7- شماره72- اسفند89 و فروردين90) روايتي از يك تفرعن مغرورانه كه افتاده است به جان جماعت شبه روشنفكرزده. از اين دست در مجلات هدف بررسي بسيار يافت مي شود. شناساندن احوال نويسندگان با اين زبان متكبرانه يا دلسردي خواننده را درپي خواهد داشت و يا آنها را دچار يك دوگانگي خواهد كرد، ميان هويت خودشان و وهمي كه نسبت به اين جريان دودزده پيدا كرده اند و بعد مثل بچه هايي كه فيلم هاي بروس لي را مي بينند و با مشت و لگد مي افتند به جان هم ، مخاطب اين جور آثار و هم دست به دامن ادا و اطوار آدم هايي مي شود كه خودشان را در هيبت يك فيلسوف مادرزاد درآورده اند.
اين فرآيند سرگرم سازي كه «داستان» خود را مقيد به آن كرده است در متن اغلب داستان ها مشهود است.
شمس تبريزي مي گويد: هر قصه اي را مغزي هست و هر حكايتي را قصه اي. قصه را از جهت مغز آورده اند نه از بهر دفع ملالت.
و «داستان» به همان دفع ملالت بسنده كرده است و لاغير. نه از قصه خبري هست و نه از مغز. گويا گردآورندگان اين مجموعه تعمدي براي بي مفهومي داستان داشته اند چه آنكه چيدمان اين مجله مخاطب را راهي هيچستان مي كند و در پايان باز هم كام خشكيده خواننده به آب آگاهي، تر نمي شود.
نگاه كنيد به داستان «ملك غضنفر و دي جي سقنقور» (صفحه 68- شماره 72- اسفند89 و فروردين 90) يك روايت طنزگونه خيالي كه شاهزاده اي مي خواهد با پرنسس كشور همسايه وصلت كند و از همان شرط هاي احمقانه ياجوج و ماجوج و سفر كوه قاف و دست آخر هم هيچ. هيچ چيز گير خواننده اي كه هشت صفحه كسالت بار را ورق زده است نمي آيد. حتي دريغ از يك لبخند. ايضا نگاه شود به داستان دو، صفحه 77 از شماره دهم دوره جديد بهمن .90 داستان كادويي كه پس از 16 سال دست به دست شدن دوباره برمي گردد به دست صاحب اصلي اش. يك روايت كشدار و ملال آور به قلم پاتريس چاپلين.
«داستان» دچار يك بي دردي واگيردار شده است. شماره آخر مجله داستان به بهانه 22 بهمن دو روايت و تعدادي عكس را در خود گنجانده بود.
انقلاب ايران يك انقلاب ايدئولوژيك بود. انديشه اسلامي هم حرف اول را مي زند و هم همه حرف را و پرداختن به اين انقلاب غير از اين منظر، حق موضوع را ادا نكرده است.
اما دو روايت اين «داستان» يكي از خاطرات مبارزه و بگير و ببندها و جنگ و گريزها است و ديگري كه چندان ربطي به انقلاب ندارد خاطرات نويسنده اي است كه بعله من از همان بچه گي هايم كتاب مي جويدم «از كتاب هاي شريعتي تا گلسرخي و شهيد مطهري و باقر مؤمني و امام(ره) و حتي كاپيتال ماركس». روايت پنج- شماره دهم- دوره جديد- بهمن.90 اين روايت در واقع به توصيف نويسنده پرداخته است و نه انقلاب. در جاي ديگري هم چند روايت از روزنامه هاي اطلاعات و كيهان از اربعين تهران. چند عكس هم كه ضميمه شده است و اين شد پرونده انقلاب به روايت يكي از نهادهاي وابسته به نظام جمهوري اسلامي ايران.
اما عجيب تر از اين، چشم پوشي «داستان» از بزرگ ترين رخداد تاريخ اين كشور است. هشت سال دفاع مقدس و ادبيات بسيار توانمند را ناديده گرفتن قابل اغماض نيست. دفاع مقدس و ادبيات آن موضوعي نيست كه بشود آن را در چند صفحه از يك مجله احتمالا ويژه شهريور به آن پرداخت و حقش را ادا كرد. دفاع مقدس در ادبيات داستاني بيش از ديگر هنرها تبلور داشته است، آن قدر كه كه حتي رهبر معظم انقلاب هم تاكيد ويژه اي بر روايت ها و داستان هاي دفاع مقدس دارند. معظم له بر كتاب هايي از اين دست همچون خاك هاي نرم كوشك و اين روزها هم كتاب نورالدين پسر ايران گواه اين مدعاست. اما در «داستان» خبري از اين ادبيات نيست و به جاي آن تا بخواهيد معارضت با انديشه اسلامي موج مي زند. در يكي از اين داستان ها راوي با جسد خاله اش كه خودكشي كرده است مواجه مي شود. به روايت اين صحنه دقت كنيد: «خاله بدري آرام توي تختش دراز كشيده بود، مثل ماه بود، از هميشه اش خوشگل تر... آرامشي غريب توي صورتش بود و لبخندي ملايم روي لب هايش نشسته بود... به نظر مي رسيد خوب و خوش بخت است... تا راي سفيد محافظ و مراقب اوست.» (داستان 1- شماره 3- دوره جديد تير 90)
و در شماره اي ديگر روايت يك نويسنده است از دوران نوجوانيش كه ظاهرا اهل ديانت بوده است و حالا... «همان وقت ها بود كه مدام به گذشته ام مي انديشيدم، به روزگار دبيرستان علوي، به سال هاي تميزي كه با همه غرور مذهبي و چغري رخوتناك قضاوت در باب ديگران، پر از رنج بزرگ شدن و حفظ نفس. نه، تو بگو كشتن نفس بود. مدام كنجي چپيدن و درس خواندن و نماز را با غليظ ترين مخارج حروف ادا كردن كه مثلا ح جيمي بشود مثل ح و بعدها بفهمي كه خود عرب ها هم آن قدر سفت برگزار نمي كنند مخارج حروف را.» و باز انگار نه انگار كه اينجا مجله داستان است، چاپ شهرداري تهران، ام القراء كشورهاي اسلامي.
اما هيچ انگار خبر ندارد كه در كشورهاي اسلامي در اين يك ساله گذشته چه رخ داده است. طوفان بيداري اسلامي هرچقدر سهمگين تر مي شود خواب اين جماعت گنگ هم سنگين تر كه البته نه تنها آفت شهرداري با مجله داستانش است بلكه اغلب مدعيان فرهنگي دچارش شده اند. اما «داستان» كاش آن قدر كه براي نشر آثار آدم هايي مثل اورهان پاموك نويسنده تركيه اي صهيونيست علاقه نشان مي دهد، به ادبيات بيداري اسلامي هم مي پرداخت. نه اين كه باز بردارد نوشته هاي هانا آرنت تئوريسين معروف صهيونيست را در پس و پيش مجله تبليغ كند. هانا آرنتي كه به صراحت صهيونيسم را تنها مسلك خود مي داند.
آرنتي كه نظراتش هم محل تفاخر شبه روشنفكران ضدانقلاب است در شماره سوم تير 1390، داستاني با عنوان تاراي سفيد چاپ شده است. نويسنده اين داستان گلي ترقي است. او كه سال ها پيش و خصوصا پس از انقلاب در خارج از ايران زندگي كرده است نه تنها تعلقي به فرهنگ اين مملكت ندارد بلكه پيدا و پنهان بر آن مي تازد و آن را منحط و عقب مانده مي داند و به تمجيد از ينگه دنيا مي پردازد. او جايي مي گويد «به من ايراد گرفتند كه حرف هاي تو به معناي ستايش غرب است. چه كنم! واقعيت را نمي شود انكار كرد»!!! و واقعيت هم به زعم خانم نويسنده اين است كه غرب قابل ستايش است و حالا مجله داستان نوشته هاي برآمده از اين نوع تفكر را مي خواهد به خورد خواننده هايش بدهد و بدتر اينكه داستاني هم كه از وي آورده شده سطر به سطر محل بحث است. در تاراي سفيد خانواده اي را به تصوير كشيده است كه درنهايت صلح و صفا و عيش و عشرت روزگار مي گذرانند و با بلند شدن فريادهاي انقلابي مردم اين خانواده از هم مي پاشد و رو به اضمحلال مي رود . نشان داده مي شود كه انقلاب با خود، سردي رخوت و ناامني را همراه آورده است و به اصطلاح نويسنده «قطار سرنوشت از مسير هميشگي اش منحرف شده است» (صفحه 57 شماره سه، دوره جديد تير 1390)
بعد از انقلاب و پس از پاشيده شدن اين خانواده از هم، راوي به خارج از كشور مي رود و بعد از 15 سال براي نوشتن مقاله اي درباره آتشكده هاي زردشتي به ايران باز مي گردد درحالي كه هيچ ميلي براي بازگشت به وطن ندارد و تنها همان آتشكده ها او را به اينجا كشانيده است. او مي نويسد: «تمام راه بازگشت به ايران در هواپيما مي خوابم يا خودم را به خواب مي زنم. نمي خواهم به دلتنگي و غصه راه بدهم... نگرانم. فاميلي باقي نمانده است دايي همايون در خانه سالمندان است و ديگران در اطراف دنيا پراكنده اند»(صفحه 71) و ادامه مي دهد: «مسافرها با هم حرف مي زنند. دردهايشان يكي است، از بيكاري و بي پولي و گراني قيمت ها مي نالند. نياز به حرف زدن دارند» راوي تازه از فرنگ برگشته، ادعاي مزورانه عجيبي مي كند: «به آنها احساس نزديكي مي كنم» (صفحه 72).
ما را به خير امسال گلي ترقي هيچ نيازي نيست. فقط مجله «داستان» تو شر نرسان! از مطرودين انقلاب هيچ توقعي نيست كه ناسزا نگويند و هوچيگري و وارونه نمايي نكنند. اما اينكه شهرداري تهران بشود بلندگويشان جانسوز است! پول هاي بادآورده اي كه از دست خلق الله گرفته مي شود مربوط يا نامربوط صرف فعاليت هاي گسترده مطبوعاتي مي شود و ضد انقلاب وابسته را فربه تر مي كند. اين اطوارهاي روشنفكرانه هيچ به شهرداريچي ها نمي آيد و اگر بعد از گذشت 30 سال از انقلاب هنوز جايگاه خود را نشناخته اند حداقل آب هم به آسياب دشمن نريزند.
پرونده مجله داستان را پايان يافته نمي دانيم. اين شروعي بود براي پرداختن بيشتر و مفصل تر به اقمار مطبوعاتي شهرداري تهران. گفتني هاي بسياري مانده است.