بررسي توليدات سينماي ايران -11
سايه هاي فيلمفارسي

سعيد مستغاثي
«خصوصي» يك فيلمفارسي بسيار مبتذل است كه زير لواي شعر و شعارهاي سياسي، همه ضعف فرم و محتواي خود را پنهان مي سازد. آن نماهاي سوپر اكستريم كلوزآپ (يا به قولي «دماغ شات» و «لب و دهن شات»!) كه بدون هرگونه توجيه دراماتيك يا ساختاري در يك سكانس، مدام به يكديگر كات مي خورند و از هرگونه نماهاي با اندازه واسط، بي بهره هستند، براي بي دانشي فيلمساز (كه البته بيش از اين نيز از وي انتظار نمي رفت) كفايت مي كند و ايضا براي كج سليقگي مسئولان جشنواره فيلم فجر در گنجاندن چنين اثر ماقبل آماتوري براي بخش مسابقه سينماي ايران!!
«بوسيدن روي ماه» علي رغم قوت ساختاري نسبت به بسياري از آثار جشنواره سي ام فيلم فجر، اما به لحاظ فيلمنامه واجد شخصيت ها و كاراكترهاي اضافي متعدد است كه با حذف يا اضافه شدن آنها، خللي در فيلم بوجود نمي آيد. اين كاراكترهاي اضافي كه اغلب در فرزندان مادربزرگ و متعلقاتشان خلاصه مي شود. بالتبع، صحنه هاي اضافي متعددي نيز پديد آورده اند كه اثر را به طور بيهوده اي كشدار و كسالت بارنموده است. علاقه سازندگان فيلم به طرح شعارهاي سياسي گروهي و جناحي و باندي موجب شده كه متاسفانه سكانس هاي به اصطلاح گل درشت شعر و شعاري، فيلم را از نفس بيندازد. مانند صحنه اي كه مصطفوي براي جانشين جوانش، سخنراني مي كند و يا مكالمات متعدد تلفني همين شخصيت با ناشناسي در آن سوي خط.
- واقعا به «يه عاشقانه ساده» نمي توان لقب فيلم اطلاق كرد، چون در واقع به جاي عناصر سينمايي، واجد ويژگي هاي تصوير متحرك و نمايش لباس و صحنه هاي روستايي و مانند آن هست، فقط در آن، «سينما» وجود ندارد. به نظرم با شناختي كه از سامان مقدم دارم، احتمالا خود وي نيز براين واقعيت معترف خواهد بود. فيلم با يك قصه قديمي و تكراري سرهم بندي شده و اضافه كردن يك سري شبه داستانك هاي بي ربط، مثل استفاده از موادمخدر در پخت نان (نكند يكي از نهادهاي مبارزه با موادمخدر، از سرمايه گذاران فيلم بوده است!) از يك تيپ سازي كليشه اي نيز بازمانده و حتي نتوانسته بازي هاي متوسطي از هنرپيشگانش به نمايش بگذارد. افه هاي فيلمفارسي عاشق شكست خورده، خنده ها و گريه هاي آبكي دختر فداكار و فردين بازي عاشق ايثارگر، به علاوه يك كدخداي فيلم هاي روستايي دهه 30 و 40 و يك پدر مظلوم رعيت مآب مربوط به همان فيلم ها، همه و همه از «يه عاشقانه ساده»، يك نمايش ناشيانه روحوضي- تراژدي ساخته است!
«آمين خواهم گفت» از يك طرف ورسيون امروزي فيلمفارسي هايي مانند «گدايان تهران» و «قهرمان قهرمانان» است و از سوي ديگر هم وامدار فيلمفارسي هاي شبه روشنفكري دهه 50 مانند «بي تا» و «نفرين» و «غزل» و...
«چك» كاظم راست گفتار مانند داستان و شخصيت هايش از ساختار مغشوشي برخوردار است و با ملغمه اي از كليپ و فيلم حادثه اي و زد و خورد و كمدي اسنپ استيك و تراژدي و...حاصلي جز يك سري تصاوير بي ربط براي شبه داستاني كه هزاران شعار در خود دارد، نيست.
بخشي از «پل چوبي» كپي دست چندمي از فيلم «قصه عشق» دهه 70 است كه در آن زمان هم اثر ضعيف و سانتي مانتالي ارزيابي شد كه فقط براي عاشق پيشه هاي اواخر دهه 40 مكان هايي مانند پارك ساعي و مانند آن مناسب بود و نيش و اشاره فيلمساز به شعارهاي شبه سياسي يكي دو سال اخير موجب شده كه وي حتي از همان ساختار نسبتا يكدست «قصه عشق» نيز فاصله بگيرد و با چاشني شعر «نازلي» شاملو و ترانه «غريبه اي در شب» فرانك سيناترا همراه بازي به شدت تخته اي هديه تهراني و بهرام رادان به چنان ملغمه اي برسد كه هيچ چيز نجات بخشش نباشد.
«من همسرش هستم» دومين تلاش كارگردان شدن يك تهيه كننده در جشنواره فجر اخير، نسخه جديد فيلم دست چندمي ديگر به نام «زن ها فرشته اند» بود كه چند سال پيش روي پرده رفت. در اين فيلم نماهاي «چشم و ابروشات» و مانند آنچه در فيلم «خصوصي» توسط تهيه كننده ديگر اين سينما انجام شده بود، براي نمايش چهره و آرايش بازيگران و پولي كه خرج دستمزد كلان آنها (به عنوان بالاترين هزينه هاي فيلم) شده بود، جايگاهي بالاتر از فيلمنامه و منطق داستاني و ساير عناصر سينما يافته بود.
شگفتي از پيمان معادي سازنده فيلم «برف روي كاج ها» است كه چگونه از فيلمنامه نويسي شروع كرد ولي براي اولين فيلمش حتي نتوانسته يك فيلمنامه معمولي دست چندم را تهيه كند. پيمان معادي نبايد فريب تشويق هاي آنچناني و تماشاگر جشنواره اي را بخورد كه اساسا سليقه و ذائقه و فضا و جوگيريش با تماشاگر معمولي سينماي ايران متفاوت است و اين را سال ها تجربه در اهداي جايزه سيمرغ بلورين فيلم مردمي نشان داده كه به جز «اخراجي ها» هيچ كدام ديگر در رده فيلم هاي پرفروش قرار نگرفتند. جوايز خارجي هم براي «جدايي نادر از سيمين» ربطي به «برف روي كاج ها» ندارد كه برايش شيشه نوشابه باز كنيم. حكايت من آنم كه رستم بود پهلوان است و بس!
پس به خود فيلم بپردازيم با يك داستان هزاران بار تكرار شده يك خطي و سياه و سفيدي بي منطق (برخلاف بسياري از فيلم هاي سياه و سفيد تاريخ سينما و حتي سينماي ايران) و شخصيت ها و يا بهتر بگوييم تيپ هاي خام و نپخته و بدون هيچ گونه بعد با بازي هاي ناشيانه مهناز افشار و حسين پاكدل (كه بود و نبودش در روند فيلم تأثيري ندارد و اي كاش آن دو سه صحنه حضورش نيز توسط كس ديگري روايت مي شد)، فضاهاي پرداخت نشده و شعاري مانند خانه اي كه اتفاقات در آن مي افتد و طريق آشنايي زن با مرد جوان كه به بهانه گوش دادن پيانو توسط خواهرزاده اش است. (خواهرزاده اي كه ديگر براي گوش دادن پيانو نمي آيد ولي سر و كله دايي اش مدام از پشت پنجره و در خانه پيداست) تا دزدي كه به خانه همان خواهرزاده مي زند، در غياب دايي كه مثلا توجيهي براي دوباره آمدنش شود و آن جلسه چاره انديشي اهل كوچه براي جلوگيري از دزدي كه به جلسات بيماران سرطاني يا در حال ترك اعتيار بيشتر شبيه است! و تا كلاس پيانوي زن كه از اول فيلم مي بينيم و اصلا همين كلاس موجب خيانت شوهرش شده ولي پس از رفتن شوهر باز هم اعلاميه چاپ مي كند كه كلاس پيانو برقرار كرده است! گويي فيلمساز فراموش كرده وي پيش از اين نيز كلاس پيانو داشته است!!
به نظر مي آيد از يك سو فيلم در حال يادآوري فيلم «چشمان باز بسته» استانلي كوبريك است كه در چند جاي فيلم نيز موسيقي متن آن را استفاده كرده (اما آن ريشه يابي خيانت كجا و اين نوك زدن به هر موضوع كليشه اي و تكراري كجا؟) و از سوي ديگر فيلمفارسي هايي مانند «قصاص» نظام فاطمي را مدنظر دارد. اما متأسفانه حتي به ساختار سينمايي آن نيز راه نبرده و جوگير فضاي «جدايي نادر از سيمين» باقي مي ماند.
ادامه دارد