شكست، البته سخت است و تحملش ناگوار. به خصوص اگر همه وجود شكست خورده اي به صندلي و ميزي و تريبوني بند باشد، بدون هيچ پشتوانه ديگري.
اگر همين فرد از زين به زمين بيفتد، همه عالم را مقصر مي داند و براي توجيه ناكامي اش هر رطب و يابسي مي بافد. كج و معوج بودن موي و ابرويش را نتيجه بي مهري مشاطه مي پندارد و حركات ناموزونش را هم به حساب ناهمواري زمين مي گذارد!
از نگاه او همه چيز تمام شده است. همانند مورچه اي كه وقتي در محاصره دو قطره آب قرار گرفت، دنيا را فراگرفته از آب ديد، براي اين شكست خورده هم دنيا سياه و تيره مي شود. ادعا مي كند ديگر چيزي از جمهوريت نظام يا اسلاميت حكومت باقي نمانده و مردمسالاري و توسعه سياسي و جامعه مدني برفنا شده است.
اما بايد او را درك كرد. الان در آتش و التهاب شكست مي سوزد. بايد وي را آرام كرد. بايد حالي اش كرد روزها و هفته هاي طولاني در عالم هپروت سير مي كرده و آن عالم پرخيال كودكانه را جهان واقعيت ها مي دانسته. بايد او را به هواخوري و تفريح برد. بايد اجازه داد چند صباحي سرش باد بخورد...
¤ ¤ ¤
بگذار، آقاي انصاري راد نماينده محترم نيشابور، احساس جواني كند و در جلسه علني امروز مجلس، براي آينده اي خيالي كه مي توانست 4 سال ديگر او را بركرسي قرمز پارلمان بنشاند ابراز تأسف كند. بگذار او در بي خبري خودش بماند و نداند كه شوراي نگهبان چه لطفي در حقش كرد كه در انتخابات حضور نيافت و تلخي رويگرداني مردم بزرگوار نيشابور را به او نچشاند.
بگذار آن برادر عزيزي كه رفيق عزيزش، اسمش را «ماموت اصلاحات» گذاشت باز هم رجز بخواند و درنيابد كه گام هاي استوار ملت، چه بسيار ماموت هايي وحشتناكتر از او را له كرد. بگذار آن چهره اي كه از سياست فقط دعواهايش را بلد است بگويد، نتيجه انتخابات از پيش معلوم بود. گرچه اين بخش از حرفش راست است كه مردم، ديگر آدم هاي عصباني و كج خلق را نمي خواهند. از اول هم نمي خواستند، اما چه بايد مي كردند در برابر جو فروشان گندم نمايي كه چهره پرغيظ شان را زير ماسك مهرباني پوشانده بودند؟
بگذار جناب آقاي وزيركشور كه همه لياقت و كارداني اش را در انتخابات اخير رو كرد و در توانش همين بس كه بسياري از صندوق هاي اخذ رأي تا 2 ساعت ديرتر از زمان مقرر شروع به كار كرد، از مردم قهر كند. بگذار رئيس ستاد انتخابات كشور، اوج تحمل خودرا در پيروزي رقيبان نشان دهد. بگذار عده اي با آرمان هاي دروغين، گزك دست رسانه هاي آنسوي مرز بدهند. ما كه مي دانيم آنها از چه مي سوزند. اگر ما ندانيم، آن نوكري كه براي اربابش، آب داغ برده بود و بيچاره را آتش زده بود كه مي داند! آدمي كه سياست را ميز قمار مي داند و به آن معتاد مي شود، تا پاپاسي آخر جيبش پاي ميز مي بازد و براي اينكه دلش را آرام نمايد، زمزمه مي كند كه:
خنك آن قمار بازي كه بباخت هرچه بودش
و نماند هيچش الا هوس قمار ديگر!
بگذار نماينده مردم نيشابور بگويد اگر 70-80 نماينده فعلي صلاحيت ندارند، پس قوانيني كه از تصويب گذرانده اند، باطل است. بگذار او نداند كه اگر استدلالش درست باشد، آن گروه از مردم نيشابور كه پيش از اين وي را صالح مي دانستند و حالا بر ديدگاهي ديگرند، بايد نمازهايي كه به او اقتدا كرده اند، قضا نمايند. و حال آنكه حكم اينطور نيست. اين استدلال، نوجوانان دبيرستاني را هم جز به خنده وانمي دارد.
¤ ¤ ¤
بسياري از آنها كه لباس اصلاح طلبي پوشيدند، اين لباس به تن شان زار مي زد. هم خودشان را خراب كردند، هم اصلاحات را. بگذار معاون محترم پارلماني رئيس جمهور (كه ظاهراً براي سپري كردن دوران بازنشستگي به اين شغل درآمده و دلمشغولي اصلي اش وبلاگ نويسي است) دلش را خوش كند به اينكه جناح پيروز انتخابات مجلس هفتم، با شعارهاي اصلاحات به ميدان آمده. پاسخش اين است كه اگر موز قوت مي داشت كمر خود را صاف نگاه مي داشت. اگر اصلاحات -البته نه به معناي واقعي اش- عرضه اداره مملكت را داشت، روزگارش به جايي نمي رسيد كه در انتخابات شوراها -در اسفند 1381- مدعيان اصلاحات و دموكراسي از مردم تودهني بخورند.
بگذار هنوز هم عده اي از توسعه سياسي سخن بگويند و خود را به تجاهل بزنند كه عملكردشان در 5-6 سال گذشته طوري بود كه حضور مردم را روز به روز كاهش داده به طوري كه شهروندان، از واژه هايي مثل سياست مي گريزند و اگر كلاه شان در وادي سياست و اصلاحات و توسعه سياسي و نظاير آن بيفتد، براي برداشتنش برنمي گردند.
¤ ¤ ¤
كاش پيروزهاي مجلس ششم درمي يافتند كه بايد براي جا انداختن شعارهاي شان، به مردم خدمتي هم بكنند. به عبارتي، لااقل اگر مي خواهند سوزني به آنها فرو كنند، لبخندي هم بر لب داشته باشند.
اما دريغ كه هم جيغ مردم را درآوردند، و هم خودشان جيغ زدند و اعصاب ها را خراب تر كردند. انشاءالله قرار است آن روزهاي تلخ به سر آيد. بعد از نمايش تحصن و اعتصاب غذاي نمايندگان، بعيد نيست نمايندگان ورشكسته چند صباحي هم با خيمه شب بازي استعفا، خودشان را سركار بگذارند و الباقي پيكر خود را هم در باتلاق فروببرند. بگذار چنين شود كه صدها چراغ دارند و بيراهه مي روند.
حالا موقع كار است، گاه تلاش و خدمت است. مردم، مي خواهند عزتمندانه زندگي كنند و آرامش خيال داشته باشند. چنگ و دندان نشان دادن گروه ها و احزاب، خسته شان كرده. نمي خواهند تنش هاي سياسي كانون محبت خانه شان را متشنج كند. همين اندازه كه عده اي بخواهند و بتوانند فضايي دوستانه، صميمي، عاري از جنگ و دعوا فراهم كنند، خودش خدمت بزرگي است. در چنين فضايي استعدادها شكوفا مي شود، علم جوانه مي زند، اقتصاد جان مي گيرد، جامعه قانونمند مي شود و بر خلاف ادعاي آدم هاي عصباني، آزادي با چهره اي دوست داشتني (و نه با صورتي عصبي كه در سال هاي اخير نشان مان داده اند) رخ مي نمايد.
محمد مهاجري