دكتر حسين كچويان
استاد جامعه شناسي دانشگاه تهران


اشاره:
در بخش روز گذشته به نفوذ سنتي بلوك شرق در جهان سوم طي دوران جنگ سرد اشاره شد و از مقوله اي باعنوان «موج سوم دموكراسي» ياد گرديد كه از دهه هشتاد تدريجاً رژيم هاي ديكتاتوري وابسته به غرب را دربرگرفت.
اين شماره را با تبيين وجه شكست خورده سياست دموكراسي سازي غرب پي مي گيريم.

تا زماني كه يك معارضه كمابيش قوي در صحنه جهاني روياروي آمريكا وجود داشت اجراي سياست دموكراسي سازي ناممكن بود. دموكراسي سازي با نظر به پيچيدگيها و دشواريهاي عديده آن مستلزم بازي ماهرانه اي با نيروهاي داخلي كشورهاي موردنظر است. انجام اين بازي در صورتي ممكن است كه وجود هر بازيگر رقيب يا معارض خارجي ديگر در صحنه منتفي باشد. با توجه به شكنندگي موازنه نيروهاي داخلي و ضعف كلي نيروهاي اجتماعي مورد توجه غرب در جهان سوم يك بازيگر خارجي براحتي مي تواند روند تحولات را به سمت ديگري متحول سازد. نكته مهم و عمده در درك اين مسئله توجه به اين حقيقت است كه موج سوم دموكراسي يا سياست دموكراسي سازي به هيچ وجه علاقه اي به دموكراسي واقعي ندارد. آنچه در اين سياست كه به واقع بازي اي خطرناك و مزورانه بيش نيست مطلوبيت نهائي و ذاتي دارد شكل دهي به حكومتهايي است كه منافع غرب را تأمين كننده بازي دموكراسي غربي بازي است كه به لحاظ پوششي كه فراهم مي آورد و ظاهر و لباس مشروعي كه براين نتيجه نهائي مي پوشاند مطلوبيت دارد و بس. اگر دموكراسي واقعي مدنظر بود جائي براي ترس از نقش ساير بازيگران خارجي وجود نداشت. اما چون دموكراسي سازي روند هدايت شده و بابرنامه اي براي به قدرت رساندن نيروهاي موردتوجه غرب است وجود چنين بازيگري مانع از انجام موفق آن مي شود. اگر غربيها به دموكراسي واقعي علاقه اي داشتند چه دليلي داشت كه منتظر افول قدرت شوروي باشند و تا همين اواخر با قرارگرفتن در كنار سركوبگران و رژيم هاي سلطه طلب جهان چنان هزينه بالايي را در صحنه اجتماعي و مشروعيت سياسي بپردازند؟ اگر براي آنها دموكراسي واقعي مطلوبيت داشت چراهم اكنون نيز بايستي در افغانستان ساختار قبيلگي را آنهم نه به شكل كاملاً مترقي آن احياء كرده و در چارچوب آن سياست خود را ادامه دهند؟ اگر آمريكا واقعاً خواهان دموكراسي بود چرا مي كوشد ساختاري مشابه ساختار افغانستان در عراق ايجاد كند كه مانع از انعكاس آراء واقعي مردم بوده و نيروهاي فاقد هرگونه پشتوانه مردمي را تحت عنوان شوراي حكومتي بر مردم مسلط مي سازد؟ با اينكه دراين دو موارد اوضاع متفاوتي را در درك نيات واقعي آمريكا از دموكراسي سازي مي رساند آنچه در اينها تفاوت ندارد اين حقيقت است كه دموكراسي يا حق حاكميت مردم و نقش واقعي آنها هيچ جايي در سياست دموكراسي سازي غربي ندارد. به همين دليل نيز نبود معارضه جويي خارجي كه بتواند اين بازي حساب شده و با برنامه را بهم بزند و نيروهايي به غير از نيروهاي موردنظر را در فرآيند دموكراسي سازي به قدرت برساند از پيش شرط هاي اساسي آن است.
نبود حريف قدرتمندي چون شوروي و حذف آن از صحنه بازي جهاني پيش شرط سياست دموكراسي سازي غربي بوده است. اما اين پيش شرط، پيش شرط سلبي آن است. اين سياست پيش نياز ديگري نيز دارد كه وجه ايجابي و شرايط امكان واقعي آن را فراهم مي سازد. براي تحقق اين شرط يا تحصيل حداقلي از آن غربيها حداقل سيصدسال در جهان كار كرده اند. از آنجايي كه اين شرط بدواً محقق نبود آنها مجبور بودند كه پيشروي خود در جهان را به عنوان اشغالگر و با توپ و تفنگ آغاز كنند، چون به لحاظ عيني غربيها هيچ ارتباط ساختاري يا امكان واقعي در جوامع غير اروپايي نداشتند . اولين مواجهه آنها در تاريخ جديدشان نمي توانست جز مواجهه اي نظامي و به عنوان دشمن باشد. در اين وضع حق حاكميت مردم هيچ معنايي براي آنها نداشت اما چند صدسال كار و تلاش كه طرق مختلف از نظامي گرفته تا سياسي، اقتصادي و فرهنگي را دربرمي گرفت در پايان دستاورد خود را براي آنها بهمراه آورد. تلاش غربيها براي تصرف كامل جهان طي اين مدت با ايجاد نيروسازي در ميان نخبگان قدرت آغاز گرديده و از طريق تربيت نخبگان بيرون از قدرت در حوزه هاي مختلف بويژه حوزه فرهنگي پيش رفت. با اين حال چون اين نيروها فاقد بدنه اجتماعي متناسب خود در ميان مردم بودند علي رغم تغيير شيوه هاي استعمار، نو شدن و نامرئي شدن آن كاهش مداخله مستقيم غربي ها در اين كشورها حتي در دوره موسوم به ما بعد استعمار نيز پيوند ساختاري و دروني ميان جوامع غيرغربي و غرب بطور كامل و جامع شكل نگرفت، اين پيوند نه تنها به حوزه هاي اجتماعي و فرهنگي رسوخ نمي كرد بلكه در سطح اقتصادي و سياسي نيز به شكل زائده اي ظاهر مي شد كه عملكرد تخريبي آن بر عليه ساختارها و نهادهاي بومي جوامع غيرغربي در نظر مردم آنها كاملا آشكار بوده به همين دليل بود كه در تمام اين مدت رويكرد غالب جوامع غيربومي به غرب در چارچوب گفتمان غربزدگي، وابستگي و واستعمار و با لسان و زباني منفي بيان مي شد.
مطابق آنچه از رفتار عملي و رويكرد نظري غربي ها مي توان تشخيص داد، اواخر دهه شصت و اوايل دهه هفتاد ميلادي براي آنها حكايت از تغييراتي مهم و قابل اعتناء در جهان داشته است. داده هاي تاريخي اينطور نشان مي دهد كه در اين زمان آنها با نظريه پيآمدهاي پيش روي استعماري خود در عالم از آغاز لشكركشي نظامي تا آن زمان به اين نتيجه رسيدند كه گستردگي و عمق تغييرات ايجاد شده در جوامع غيرغربي به ميزاني است كه امكان ايجاد رابطه اي ارگانيك و تام ميان آنها و اين كشورها را مي دهد. ايجاد روابط و پيوندهاي متعدد در حوزه هاي مختلف و تأسيس نهادهاي غربي اين كشورها تنها لايه ظاهري يا بيروني اين تغييرات را بيان مي كند. مهمتر از اين در نظر آنها اين بود كه در اين جوامع پيدايي لايه اي اجتماعي از مردمي بومي به چشم مي خورد كه مي توانست در اتصال با نخبگان غرب گرا تركيبي كامل براي نمايندگي از منافع و علائق غربي ها در اين كشورها فراهم كند. نكته عمده در اين ميان آن بود كه جذب فرهنگ و ارزش ها و انديشه هاي غربي در اين لايه هاي اجتماعي به ميزاني رسيده بود كه ديگر به غربي ها و تجدد نه به عنوان مقدمه اي بيروني و تحميلي بلكه به عنوان جزئي از جهان دروني و علائق باطني خود نگاه مي كردند. به بيان ساده از اين زمان غرب به اين نتيجه رسيد كه براي اولين بار مومنين واقعي خود را در جهان غيرغربي يافته است، مومنيني كه ديگر رابطه خويش را با غرب در چارچوب گفتمان وابستگي و غربزدگي بيان نمي كنند بلكه به آن از دريچه گفتمان جهاني شدن مي انديشند.
شايد هيچ بنياني بهتر از گفته برژينسكي (استراتژيست، نظريه پرداز و در عين حال ذي نقش در سايت هاي امنيتي آمريكا) تصور غربي ها را از تغييراتي كه پيش شرط اجتماعي- فرهنگي دموكراسي سازي در جهان غيرغربي مي باشد منعكس نكند. وي مي گويد يك زمان نخبگان جهان سوم مردم خود را به سمت غرب سوق مي دادند اما مردم آنها را وابسته مي دانستند و در برابر آن ها مقاومت مي كردند. اما اكنون، در اين كشورها با مردمي روبرو هستيم كه بيش و پيش از نخبگان مذكور به سمت ما آمده و خواهان زندگي غربي هستند و رهبران خود را به اين منظور تحت فشار قرار مي دهند. در هر حال سياست دموكراسي سازي كه بخشي از طرح كلي جهاني سازي را مي سازد به واسطه پيش فرض وجود اين بستر بومي اجتماعي و فرهنگي در جوامع غيرغربي پا گرفته است. هدف آن نيز اين است كه با به قدرت رساندن نخبگان مرتبط با اين لايه اجتماعي ضعيف و تبديل آنها به نيروي غالب اجتماعي- فرهنگي براي هميشه خود را از دوتائي هاي غربي- غربي، سنتي/ متجدد، استعمارگر/ استعمار شده و نظاير آن رها كرده و به اين ترتيب با رها شدن از شر جوامع و فرهنگ هاي غيرغربي، هژموني و سلطه كامل و جامعي در جهان برقرار سازد بدون اينكه سلطه آنها در اين وضع جديد امري بيروني و تحميلي به نظر آمده و در نتيجه با مشكل مقاومت ضداستعماري و ضدسلطه مواجه شود.
اما انتخابات مجلس هفتم نه تنها شكست سياست دموكراسي سازي را موجب شد بلكه مهمتر از آن بطلان پيش فرض هاي اساسي و بنياني آن را نيز روشن نمود، ما به مفهوم و معناي ويژه انتخابات مجلس هفتم از اين حيث در دنباله خواهيم پرداخت، اما در اينجا بايد به نكته اي اشاره شود كه عمق و ميزان بطلان توهمات غربي ها بويژه، آمريكايي ها را در مورد كارشناسان ايران نشان مي دهد. هيچكس به ويژه آنهائي كه به اين قمار بزرگ دست زدند نبايد اين را فراموش كنند كه مداخلات و تلاش آمريكايي ها و غرب براي اينكه در كنار بعضي نيروهاي درگير در صحنه سياست ايران قرار گرفته و حامي آنها باشند سهم مهمي در ثمره تلخي كه در حال چيدن آن هستند داشته است. از اين حيث انتخابات مجلس هفتم تنها بطلان فروض اجتماعي سياست دموكراسي سازي را در ايران نشان نداده بلكه وضعيتي عكس و در تضاد با آن را منعكس نموده است مشخص مي كند كه مردم ايران همچنان در چارچوب گفتمان غرب ستيزي رابطه خود با غربي ها را تفسير و معنا مي كنند.