ايران سرزمين عجايب-6
پشتوانه هاي نظري سكولاريست ها

دكتر حسين كچويان
انتخابات مجلس هفتم بيش از هر چيزي از اين جهت اهميت دارد كه مي گويد در ايران روندهاي اجتماعي به نحوي عمل نكرده كه پيش شرط هاي جامعه شناختي لازم براي تحقق دموكراسي غربي و حكومت سكولار را فراهم كند. اين انتخابات دقيقاً از اين جهت يكي از آوردگاه هاي تاريخي انقلاب اسلامي بوده است. در پس لايه سطحي نزاع ميان جريان ها، گروه ها و احزاب مختلف سياسي، نزاعي اساسي تر در جريان بوده است كه اين انتخابات همزمان به آن نيز پايان داده است. اگر نظريه اي را كه مي گفت پيش شرط هاي جامعه شناختي سياست دموكراسي سازي در ايران تحقق يافته به ياد آوريم مي توان به خوبي اين عمق متفاوت انتخاب 25 را دريابيم.
تحليلي كه در صورت كلي مبناي ايجاد موج دموكراسي سازي در جهان و بصورت خاص پايه تلاش براي استحاله انقلاب اسلامي ايران و اقدام مشابهي در مورد آن شد، اساساً تحليل نويي نيست. اين تحليل تنها صورت نو و تازه اي دارد كه همان نظريه جهاني سازي است. جهاني سازي در شكل يك نظريه جامعه شناختي (نه به عنوان طرحي سياسي) به نام نظريه جهاني شدن اشتهار يافته است. كساني نظير ديويد هلد سياست ايجاد تغييرات سياسي مطلوب غرب در جهان از طريق ساز و كارهاي باصطلاح دموكراتيك را به عنوان روندي طبيعي جزئي از تحول جهاني شدن تلقي مي كنند. اين نظريه پردازان يا ايدئولوگ هاي ليبرال دموكراسي با پنهان كردن دست غرب يا نديده گرفتن نقش غربي ها در اين تحولات، شكل گيري موج سوم باصطلاح دموكراسي را محصول جهاني شدن مي دانند. بر اين اساس دموكراسي سازي به عنوان محصول جهاني شدن تحت عنوان دموكراسي خواهي ملل غيرغربي فهم و تفسير مي شود. اگر دقت كنيم مفهوم اين تفسير با آنچه در مورد پيش نيازهاي جامعه شناختي سياست دموكراسي سازي بيان شد كاملا سازگار و در واقع يكي است. اگر تغييراتي كه به منظور جابجايي دست نشاندگان قبلي غرب با نظام هاي دموكراتيك در جهان سوم از دهه هشتاد انجام گرفته به معناي تحولي طبيعي و درون جوش اين جوامع باشد، مفهوم آن اين است كه در اين كشور ارزش ها و علائق غربي و ليبراليستي جاگير و بومي شده است. اين سخن چيزي جز بيان ديگري براي اين مطلب نيست كه بگوئيم ارزش هاي غربي در حوزه سياست (نهادهاي دموكراتيك و هنجارها و قواعد ليبرالي غرب) تدريجاً صورتي فراگير پيدا كرده و همه جهان را در بر گرفته است. البته اين به معناي آن نيست كه جوامع غيرغربي از هر جهت تبدل يافته و بطور كامل به عنوان بخشي از جهان تحت اداره غرب و تحت حاكميت فرهنگ تجدد درآمده اند. نظريه جهاني شدن از وجود و بقاء ساختارهاي سنتي و حتي مقاومت آن ها در برابر غرب و غربي شدن يا تقابل با آنچه فرآيند جهاني شدن ناميده مي شود آگاه است. آنچه اين نظريه مي گويد تنها اين است كه روندها در جهان به نفع نهادها و ارزشهاي غربي تحول پيدا كرده است. يعني در حالي كه تا پيش از جهاني شدن گروههاي اجتماعي بومي و ارزشهاي سنتي در جوامع غيرغربي كرده و مسلط بودند، اكنون لايه هاي رو به رشد اجتماعي مدرن و ارزشهاي سكولار دست برتر را دارند. در اين وضعيت عملكرد بخش هاي بومي جامعه به عنوان تلاشهاي مذبوحانه و رفتارهاي محتضرانه اي در برابر لايه هاي اجتماعي مدرن و پيش رونده در مي آيد كه دير يا زود مجبور به تمكين در برابر واقعيت جهاني شدن غرب و تسلط همه جانبه آن بر جهان خواهند شد.
اما چون نظريه جهاني شدن نمي تواند وجود گروههاي اجتماعي بومي ساختارهاي سنتي و بقاء و حتي تقابل آنها با لايه هاي اجتماعي غربي و ارزشهاي سكولاريستي شان را در جهان انكار كند دموكراسي سازي به عنوان يك پروژه مطرح مي شود.
از اين منظر دموكراسي سازي نه معلول بلكه علت جهاني شدن مي باشد چرا كه از طريق آن غرب نفوذ سياسي خود در جهان سوم را صورتي طبيعي و دروني خواهد بخشيد و از طريق سازوكارهاي مشروع (دموكراتيك) و بدست لايه هاي اجتماعي طرفدار خود، بخشهاي سنتي- بومي و معارض غرب را مهار خواهد كرد. به بياني ديگر دموكراسي سازي تلاشي براي غلبه بخشي از لايه هاي اجتماعي ضعيف و از رقيقي است كه به واسطه توسعه تجاوزكارانه غرب از آغاز دوران تجدد تاكنون تلويحاً در جهان غيرغربي بوجود آمده اند. دموكراسي سازي با وارونه سازي به ظاهر مشروع روابط ميان بخشهاي بومي و بخشهاي متجدد جوامع غيرغربي، زمينه حاشيه اي شدن گروههاي اجتماعي بومي و مهار هميشگي آن را فراهم مي كند. از اين جهت است كه دموكراسي سازي در واقع علت جهاني شدن مي شود. دموكراسي سازي با ايجاد هژموني و سلطه به ظاهر مشروع لايه هاي اجتماعي سكولار در چارچوب نظامهاي دموكراتيك غرب، تجدد و سروري غرب را صورتي بومي بخشيده و امكاني براي تغيير آنها باقي نمي گذارد. به اين معنا دموكراسي سازي گروهها، ارزشها و ساختارهاي غربي را به صورت اجزاء و عناصري دروني در جوامع غيرغربي در مي آورد به نحوي كه گوئي هميشه در آنجا بوده و در آينده نيز خواهند بود.
به نظر نمي رسد كه تلاش چنداني لازم باشد كه دريابيم نظريه جهاني شدن روايت زيركانه اي از نظريه نوسازي است. اما در حالي كه در نظريه نوسازي غايت جوامع غربي نيل به ساختارها، قواعد و ارزشهاي غربي است، در نظريه جهاني شدن اين غايت محقق شده در نظر گرفته مي شود. در واقع جهاني شدن به اين معنا حاصل فرايند نوسازي است كه مطابق فرض از مدتها پيش در جوامع غيرغربي در حال اقدام و تغيير ساختارها، قواعد و ارزشهاي سنتي و جايگزين آنها با نمونه هاي غربي اشان است. با اين حساب روشن مي شود كه چرا از ديد سكولاريست هاي وطني توسعه اقتصادي- اجتماعي ايران طي سالهاي پس از انقلاب اسلامي عامل يا بسترساز انتقال به ساختارهاي ليبرال و غيرديني تلقي شده است. و به علاوه اين نيز مشخص مي شود كه چرا اين نيروها در مسير ايجاد دموكراسي سكولاريستي رويكردي چنان منفي و تحقيرآميز به بخش هاي بومي جامعه و ارزشهاي آنها به نفع سرمايه گذاري در جهت خدمت و جلب لايه هاي اجتماعي متجدد و غيرديني داشته اند. ادامه دارد