مهدي محمدي
سخن گفتن درباره قيام سيدالشهدا(ع)، چنانكه درس هايي براي زندگي امروزين ما در برداشته باشد، چندان دشوار نيست، همانگونه كه براي مردمان هيچ عصر و زمانه اي دشوار نبوده است. بر روي هرگوشه از اين حادثه شگفت كه دست بگذاريد، سرشار از جاودانگي است. شور و حرارتي در آن است كه با عميق ترين لايه هاي وجود آدمي درگير مي شود و پيام خود را به روشن ترين صورت ممكن درآن مي نشاند.
برخاستن حسين(ع) مصداق كامل همان قيام براي خداست كه خداوند در قرآن كريم مي فرمايد: اگر مقدور بود ياوري براي خود فراهم آوريد و با هم براي خدا بپاخيزيد و اگر نشد، به تنهايي قيام كنيد.
تنهايي و غربت يا گرفتار آمدن در ميان خلقي عسرت زده كه پاي برخاستن براي اعاده حق الهي را ندارند، هرگز توجيهي پذيرفتني براي در كنج عزلت نشستن و جولان طواغيت را ديدن و دم برنياوردن، نيست. بايد برخاست. وقتي برخاستيد ديگر تنها نيستيد. خدا با شماست.
¤ ¤ ¤
سيدالشهدا(س) در چه شرايطي قيام خود را آغاز كرد و سر آخر چه كساني در مقابلش ايستادند؟ اوضاع سياسي آن عصر تقريباً روشن است. معاويه از دنيا رفته و يزيد به جاي او نشسته بود. يزيد جز آنكه مردي فاسق بود- لقبي كه چند تن از اهالي مدينه، چند سال پس از واقعه كربلا در پي ديداري كه با او در دمشق داشتند به او دادند و پس از آن در واقعه «حره» مقابل فرستادگانش ايستادند-، چيزي از حكومت داري و تدبير ملك نيز نمي دانست. وقتي بر مسند خلافت نشست، برخلاف وصيت پدرش، يكسر به سراغ مخالفانش رفت و از آن ميان حسين بن علي(ع) را بر ديگراني چون عبدالله بن زبير و عبدالله بن عمر مقدم شمرد.
امام (ع) در حالي قدم از مدينه بيرون نهاد كه از يك سو از جانب عمال يزيد براي بيعت با او تحت فشار بود و از سوي ديگر نامه هاي بسياري از جانب مردم عراق دريافت كرده بود كه او را به سوي خود مي خواندند. بي شك عزيمت امام به جانب عراق بر ترس و ناآرامي كارگزاران خلافت در شام افزوده است. عراق از جهاتي بسيار مهم استعدادي فزون از حد براي ايستادن در مقابل شام داشت. از هم چشمي ديرينه عراقيان با اهل شام اگر بگذريم، عراق و خصوصاً كوفه سالياني چند سايه علي(ع) را بر سر خود ديده و در ايام خلافت آن بزرگوار، از موضعي بالاتر رودرروي شام ايستاده بود. بعلاوه مردم عراق ويژگي هاي خاص خود را داشتند و هرلحظه مي توانستند براي دستگاه خلافت دردسري نو بسازند. معاويه بي گمان به همين ويژگي ها نظر داشت كه پيش از مرگش به يزيد گفته بود: «اگر عراقيان هرروز از تو بخواهند حاكمي را عزل و حاكمي را نصب كني بپذير، زيرا عوض كردن حاكم آسان تر است تا روياروي ايستادن با صدهزار شمشير.»
امام درهمان حال كه خود به جانب عراق روان بود، عموزاده خود مسلم را پيشاپيش به كوفه فرستاد تا اوضاع را بسنجد. همه مي دانيم كه كوفيان با مسلم چه كردند. چرا چنين شد! مگر كوفيان خود امام را نخوانده بودند؟ بسياري از مورخان مايلند تغيير حال مردم كوفه را به حضور عبيدالله بن زياد در كوفه و حيله هايي كه او در كار آورد، نسبت دهند. درآمدن پسر زياد به كوفه بي ترديد عاملي مهم بوده است. اما كوفيان چرا آنقدر زود سردر پي او نهادند؟ به راستي اگر آنها به گرفتن جانب امام در مقابل يزيد، صادق و مصمم بودند، نمي توانستند از عهده ابن زياد برآيند؟ و اگر نبودند- كه نبودند- پس چرا امام را به كوفه دعوت كردند و زحمت روياروشدن با دمشق را- لااقل براي مدتي- به جان خريدند؟
حقيقت اين است كه در ميان تمام اين وقايع، از خواندن امام به عراق توسط مردم كوفه تا روياروي ايستادن با او، فصل مشتركي هست كه آنها را به هم مي پيوندد و در يك چارچوب كلي مي گنجاند. براي فهم موضوع بايد سالياني دراز- حتي تا پيش از بعثت رسول خدا- به عقب برگشت كاري كه در اين مقال، مجالي براي آن نيست.
بايد دانست كه بسياري از گروندگان به اسلام در نيم قرن اول پس از بعثت و شايد تا مدت ها پس از آن و تا همين امروز مسلمان مي شدند نه از اين رو كه به حقانيت اسلام يقين حاصل كرده بودند و رضاي پروردگار را در مسلماني مي ديدند، بل به اين علت كه صلاح «دنياي» خود را در آن مي ديدند. به اين ترتيب مي توان با قاطعيت گفت بسياري از اين تازه مسلمانان به دل مسلمان نبودند و اسلام پوششي بود بر دنيادوستي و تعلقات قبيلگي و جاهلي آنها. قرآن نيز به همين معنا اشارت دارد، آنجا كه مي فرمايد: «اعراب باديه نشين گفتند ايمان آورديم. بگو ايمان نياورديد ولكن بگوييد اسلام آورديم. چه،ايمان هنوز در دل هاي آنها وارد شده است.» (هجرات،14)
تحليل تاريخي مفصلي وجود دارد كه نهايتاً ثابت مي كند اين جماعت اگر اسلام آوردند، اگر با پيامبر ماندند و اگر بارها خون در دل او كردند، اگر علي(ع) را در خانه نشاندند و اگر دوباره به سراغ او رفتند، اگر حسن(ع) را آن سان در مقابل روبهان شامي تنها و بي ياور رها ساختند، اگر حسين(ع) را به سوي خود دعوت كردند و اگر هنوز جوهر نامه هاشان نخشكيده در مقابلش ايستادند و داغي چنان سخت بر دل اهل ايمان نشاندند، در همه اين احوال، جز دغدغه دنياي خود نداشتند و جز آن نگران چيز ديگري نبودند. مؤمنان واقعي در همه اين برهه ها بودند و پشت سر ولي خود بر مسير صواب گام مي نهادند اما عددشان در قياس با مزوران خودپرست دنيا خواه، قليل بود. اهل كوفه وقتي صلاح كار دنياي خود را در ايستادن مقابل يزيد و دعوت از امام ديدند، بي درنگ چنين كردند و وقتي دريافتند ماندن با حسين(ع) دنيايشان را به خطر مي اندازد، جانبش را رها ساختند و در حالي كه خود مي دانستند چه منكري مرتكب مي شوند، دست به خون او و كسانش آلودند.
امام همه اين ها را مي دانست: «مردم بنده دنيايند و دين بازيچه اي بر سر زبان آنها است.
آن را دربرمي گيرند تا معيشت خود را با آن سامان بدهند. و آنگاه كربلا از هر سو خود را بنمايد، دينداران اندكند.» اهل كوفه هرگز به دنياي خود نرسيدند، همچنانكه عمرسعد از گندم ري حظّي نبرد. اما حسين(ع) رسالتي را كه بر دوش داشت، به بهترين وجه ادا كرد و نامردمي اهل عراق هم وهن و خللي در كارش نيفكند، چنانكه مي دانيم و مي دانيد.
¤ ¤ ¤
اهل دنيا و آنها كه دين را به دنيا مي فروشند، هميشه هستند. رياكاراني كه رنج باطل مي برند و علت باطن خود را به آب تظاهر مي شويند و در پس پرده نفاق مي پوشانند. به هنگام مواجهه با بلايا و در هنگام سختي هاست كه دروغگويان- آنها كه هرگز به راستي دل در گرو حق نداشته اند و به مصلحتي و در حال ناچاري با آن همراه شده اند- نقاب از رخ برمي كشند. از چنين مردمان كه همواره مستعد خيانت و هر لحظه مترصد انداختن خراشي بر چهره حقيقتند بايد حذر كرد و مكرشان را بي درنگ به خودشان بازگرداند. راه دور نرويم. به اطراف خود بنگريم...