خدا حفظت كند!
شب عاشورا خيابان جمهوري اسلامي ساعت 30/.21 عاشقان حسين(ع) از مهماني عزاي سالار شهيدان در حسينيه آقايمان سيدعلي برمي گردند. يك گله جا جماعتي حلقه زده اند. كنجكاوي مرا به درون آنان مي كشاند. چهره آشنايي درحال گفت وگو با حاضران و رهگذران است. ذوق زده او و مردم اطرافش را مي نگرم. شنيده بودم او مردمي است و مستقيماً به حل مشكلات آنان مي پردازد، اما حالا در اين ساعت شب تعطيل خود شاهد هستم.
رهگذران مي آيند و مي پرسند: اينجا چه خبر است، غذا مي دهند؟ اما وقتي نامش را مي شنوند و مي بينندش، چهره هايشان از شوق باز مي شود. او چه مسئولانه به درد دل مردم گوش مي دهد.
با خود مي انديشم اين مردم چقدر تشنه خدمتند و چقدر مشكل دارند. سال خدمت رساني هم تمام شد اما كارهاي بسياري بر زمين مانده. خانمي خطاب به او مي گويد: من و شوهرم بيست سال است با هم زندگي مي كنيم. دود مي خوريم و كار مي كنيم اما همچنان مستأجريم. با اين گراني مسكن ما كي صاحب يك سرپناه مي شويم؟ و او با اينكه اين مسئله چندان در حيطه وظايفش نيست اما كامل و باحوصله پاسخ مي دهد چه بسا از آن رو كه اسلاف او شهر را گران كرده اند! بالاخره سوار اتومبيل مي شود. راننده اما گاز نمي دهد تا او يكهو محو شود از نظرها. آرام آرام حركت مي كند. مردم برايش دست تكان مي دهند و اوجواب مي دهد خلايق جملگي اين كلام را برلب دارند. «خدا حفظت كند». من اما تمام كلمات شيك و كلاس بالا را گم كردم . چشم به چشم او دوختم: خدا قوت آقاي شهردار!
قاسم رحماني
بسم رب النور