يادمان شهداي رسانه
رسول كاظم نژاد يادش بخير


قرار بود با هم برويم، قرار نبود بي هم برويم، قرار بود با هم باشيم، قرار نبود بي هم باشيم آن روز قبل از شهادتش را مي گويم با هم قرار گذاشتيم و بعدازظهر هم قرار مجدد و زمان حضور در فرودگاه مسيرمان يكي نبود، او از رباط كريم و من از شهرك چشمه.
امانمي دانم كه چه شد، چه جرياني بود و چه اتفاقي افتاد و چه قضا و قدري در كار بود كه همراهي با او نصيبم نشد دبير سرويس به خاطر كمبود نيرو مخالف رفتن من بود.
رسول آمد، با تمام تجهيزات، دوربين، تله، لنزهاي مختلف همراه با كيف و جليقه مخصوص تا آخرين قرارهايمان را يكي كنيم.
وقتي به او گفتم من نمي توانم بيايم، عرق سرد بر صورتش نشست اما وقتي ديد حال من كمتر از او نيست. فقط يك جمله گفت و رفت.
«نارفيق! من اين ماموريت را در شرايطي قبول كرده ام كه دارم نمايشگاه عكس ويژه ورزشكاران نابينا و كم بينا را در نگارخانه بدون صاحب رها مي كنم به اين اميد كه با تو و در كنار تو راهي اين ماموريت شدم دلبستگي عجيبي به يكديگر داشتيم. اين دلبستگي را از سفر به كويته پاكستان در زمان حمله آمريكا به افغانستان و اشغال اين كشور به يادگار داشتيم.
¤¤¤
بگذريم، رسول آن شب ناراحت رفت و دلگير از من و من هم مثل او اما بي قرار، وقتي به خانه رسيدم ساعاتي در اتاق قدم زدم و دوباره با دبير سرويس تلفني گفت وگو كردم. از من اصرار ولي جواب همان بود كه در تحريريه بر آن تاكيد داشت. راست هم مي گفت نفرات سرويس در آن چند روز به خاطر مرخصي هايي كه همكاران گرفته بودند به شدت كم شده بودند و من استدلالي و پاسخي در برابر اين دليل نداشتم.
ساعتي از صبح فرداي آن روز نگذشته بود كه تلفن منزل زنگ زد، رسول بود.
مي گفت، بچه ها يكي يكي در حال پيوستن به جمع هستند و بچه هاي روابط عمومي ستاد خبري رزمايش سراغ من را مي گيرند.
باز هم اصرار كرد و گفت: اگر مي تواني بيا و مدام مي گفت: اين رزمايش را از دست نده بيا تا من هم اينجا تنها نباشم.
و پاسخ من همان بود كه شب قبل داده بودم اما ته دلم مي خواستم قيد همه چيز را بزنم و لباس هايم را بپوشم و راهي فرودگاه شوم.
اين زنگ زدن دو بار ديگر تكرار شد و در بار دوم كه نزديك ظهر بود مي گفت: هواپيما نقص فني پيدا كرده و من ترديد دارم كه بمانم تا نقص فني برطرف شود يا اينكه يك راست راهي نمايشگاهي شوم كه به قول خودش بي صاحب در فرهنگسرا به امان خدا رها شده بود.
از من مشورت مي خواست و باز هم اصرار كه اگر مي تواني بيا تا با هم برويم.
اصرار او اشكم را درآورده بود، وقتي ديد بغض ام گرفته، رهايم كرد و هيچ نگفت و حرف را عوض كرد و ادامه داد: روحاني گروه مي گويد نمازظهر را به جماعت مي خوانيم اگر تا آن موقع هواپيما قابل پرواز بود مي رويم وگرنه همگي برمي گرديم.
رسول كاظم نژاد ظهر آن روز آخرين نمازش را به جماعت خواند و با جماعتي به استقبال شهادت رفت كه همگي آن ها آن روز بوي عطر شهادت را به مشام خود چشيده بودند و لذت رفتن بر ماندن را به راحتي حس كرده بودند و حيف و هزاران حيف بر من و امثال من كه ميان ماندن و رفتن سرگردان ماندم و امروز حيران از اينكه اين چه آزمايش و امتحاني بود كه من به همين راحتي مردود شدم.
اين خاطره را براي اولين بار نقل كردم كه بگويم ديروز سالگرد شهادت رسول كاظم نژاد عكاس خبرنگار روزنامه كيهان داراي مقام دوم جشنواره عكس آكادمي ملي المپيك بود.
او در غائله 18 تير براي كشف واقعيت ماجرا و اينكه آتشي كه فتنه گران آن روز به پا كرده بودند را از دريچه لنز و دوربين خود براي ملت شريف كشورمان كه از پشت صحنه خيلي از حوادث آن روز بي اطلاع بودند، شفاف سازي كنند، به قلب حادثه شتافت تا اندك وظيفه اي را در اين راه نثار ملت خود كند.
همان روزها تيركين كينه ورزان به ظاهر اصلاح طلب به پاي رسول نشست و او جانباز شد يادش گرامي و راهش پر رهرو باد.
رحيم چوخاچي زاده مقدم