دود اختلاف مسئولين در چشم سالگرد مكانيك
حسين قدياني
ديروز صبح ماشين را براي تعمير بردم مكانيكي. دور و
بر چهارراه استقلال. شرق تهران. كدام مكانيك؟ چه فرقي مي كند حالا براي
شما الا اينكه من خيلي كار داشتم و از «آقاعبدالله» پرسيدم؛ چقدر طول مي
كشد؟ خنديد و گفت: اين لگني كه من مي بينم، تا غروب كار دارد. سوئيچ را
گذاشتم پيش شاگرد مكانيك و رفتم به كارم برسم. در ايستگاه اتوبوس «خيابان
هنگام» اما هرچه منتظر اتوبوس ماندم، نيامند كه نيامد تا اينكه بعد از 20
دقيقه سر و كله يكي از همان درب و داغان هايش كه «چهارشنبه» ما را آورد
راهپيمايي، پيدا شد. با اين همه سوارش نشدم به 2 دليل. يكي اينكه در
ايستگاه با اينكه به آن معني صف نبود اما خيلي ها از زن بچه بغل بگير تا
پيرمرد عصبا به دست، بودند كه از من زودتر آمده بودند و ديگري اينكه اتوبوس
جاي سوزن انداز نداشت. هنوز هم مخم سوت مي كشد كه بنده خدا آن زن ميان سال
با 2 تا بچه قد و نيم قد، با چه والذارياتي خودش را سوار اتوبوسي كرد كه
تا خرخره پر بود. القصه، ديدم اگر براي اتوبوس بعدي هم همين طور بخواهم
انتظار بكشم، به كارم نمي رسم. و لابد براي همين بود كه مسافر اولين
مسافركشي شدم كه بوق زد برايم. خيلي زود رسيدم به ميدان رسالت. با اينكه
ديرم شده بود اما به رسم عادت سركي كشيدم به روزنامه ها و مجلات انبوه دكه
روزنامه فروشي و از همه بيشتر جرايدي به چشم آمد كه از كانال شهرداري
تغذيه مي شدند. و با چه كيفيت كاغذي و چه تنوع رنگي و چه و چه. از همه جالب
تر تيتر روزنامه اي بود بر همين سياق، كه براي بار هزارم گله داشت از
«دولت» كه چرا به شهرداري براي خريد اتوبوس و ايضا توسعه مترو و از اين
قبيل، پول لازم را نمي دهد و اينكه؛ مردم روي خيابان ها مانده اند و
وسيله اي براي حمل و نقل شان نيست. اين وسط نكته اي به ذهنم رسيد. گيرم در
اين مورد ميان شهرداري شهر تهران و دولت همه شهراي ايران، اختلاف نظري
وجود داشته باشد؛ صرف نظر از كارشناسانه بودن اين اختلاف و يا سياسي بودنش
و جداي از اينكه كدام طرف دعوا حرف حق مي زنند، چرا بايد دود اين دعوا و
مرافعه واقعاً خسته كننده، به چشم مردم برود؟! چرا؟! مردم چه گناهي كرده
اند؟!... و به اين فكر افتادم كه گيرم حق با اين همه روزنامه و مجله اي كه
مستقيم و غيرمستقيم، به شهرداري وابسته اند، باشد و اينجا همان طور كه
مديران شهري ادعا مي كنند، دولت، مقصر باشد؛ آيا مهمترين وظيفه شهرداري
چيست؟! درآوردن اين همه روزنامه و مجله يا پر كردن چاله چوله هاي زندگي
شهري، و يكي هم اينكه مردم حمل و نقلي متناسب با حقوق شهروندي داشته
باشند؟! باورم هست هزينه اين همه كار فرهنگي و بعضا شبه فرهنگي كه شهرداري
انجام مي دهد، اگر خرج امور شهري شود، اگر صرف همين معضل حمل و نقل شود، چه
بسيار گره كه از زندگي ساكنين تهران باز مي كند.گيرم زور شهرداري به دولت
نمي رسد، (كه البته همچنين هم اين آش شور نيست!) زور مديران محترم شهري به
نحوه دخل و خرج خوشان كه مي رسد. وانگهي، مردم از وزارت ارشاد و صداو سيما
و ديگر نهادهاي مسئول، توقع كار فرهنگي دارند يا از مديران شهرداري؟!
اينكه سهم بيشتر جرايد روي دكه سراسر ايران را شهرداري تهران به خود اختصاص
داده، و اينكه صبح تا شب همين جرايد به صد زبان مختلف و با هزار و يك
ترفند ژورناليستي، ادعا مي كنند كه «دولت همه ايران» هواي «شهرداري شهر
تهران» را ندارد، آيا اين سوال را در افكار عمومي باعث نمي شود كه؛ «اگر
مديران شهري واقعاً دل شان براي مشكلات مردم تهران سوخته، چرا يك مقدار
كمتر روزنامه و مجله درنمي آورند و كمي كمتر پاي خود را وارد گليم اين و آن
نمي كنند و اين هزينه ها را صرف حل مشكلات شهري شهروندان نمي كنند»؟! اين
همه كه گفتم نافي خدمات شهرداري نيست، نافي نكته اي بس مهم است و آن نكته،
فرو رفتن دود دعواي مديران، در چشم ملت است. نافي اين دود است و الا من يكي
هم از اين مسئله ناراحتم كه چرا ارگان مطبوعاتي دولت، خدمات شهرداري را به
خوبي پوشش نمي دهد و چرا ارگان مطبوعاتي شهرداري، خدمات دولت را به نحو
شايسته منعكس نمي كند؟! اي خوشا روزي كه افتتاح فلان پروژه شهري تيتر يك
روزنامه «ايران» باشد و اي خوشا كه «همشهري» تيتر يك كند خدمات دولت را و
اي دريغ كه ما بعضاً «جمهوري اسلامي» به اين بزرگي را خلاصه در همين دم و
دستگاه و قوه و تشكيلاتي مي كنيم كه مديريتش با ماست... و اي دريغ كه بعضاً
به جاي كار خدماتي، كار فرهنگي مي كنيم و به اسم كار فرهنگي، كار سياسي مي
كنيم و به اسم اين آخري، «سياسي كاري» مي كنيم ... و لابد همين گونه است
كه آن خانم محترم با يك بچه در بغل و يك بچه در دست، هنگام حركت اتوبوس از
اتوبوس به زمين مي افتد و اگر خدا رحم نكرده بود، الان اتفاق ديگري رخ داده
بود!
¤¤¤
ادامه اين نوشته را دوست دارم مديران محترم نظام با هر
گرايش و سليقه اي، خوب بخوانند. غروب كه نه، شباهنگام كه رفتم ماشين را
بگيرم، ديدم شاگرد مكانيك نشسته در ماشين من و زار زار دارد گريه مي كند.
شيشه ها را هم تا آخر داده بود بالا. زدم به شيشه. متوجه نشد. محكم تر زدم،
فايده نكرد. داد زدم، نفهميد تا اينكه با دست زدم روي شيشه جلوي ماشين و
بنده خدا مثل فنر از جا بلند شد. پرسيدم؛ داشتي چه كار مي كردي؟ چرا گريه
مي كردي؟ گفت: اين كه در ضبط ماشين گذاشتي، عجب صدايي دارد، صداي كيست؟
گفتم: صداي آويني. گفت: من تا الان فقط آن طرف آبي گوش مي دادم. اين كه
گفتي «آويني» الان زنده است؟! گفتم: چطور؟ گفت: مي خواهم صورتش را گلويش
را صدايش را بوس كنم. اين صدا، صداي يك آدم عادي نيست. گفتم: آويني اما پسر
خوب شهيد شده! گفت: در جنگ؟ گفتم: نه، بعد از جنگ. گفت: مگر بعد از جنگ هم
آدم شهيد مي شود؟!... اصلاً چرا من تا به حال صداي آويني را در صدا و سيما
نديده و نشنيده ام؟! گفتم: چرا اتفاقاً كم و زياد پخش كرده! گفت: من روزي
دست كم 5 ساعت تلويزيون نگاه مي كنم، من كه تا به حال نديده بودم! گفتم: تا
به حال اسم «آويني» اسمي با اين عنوان «سيد شهيدان اهل قلم» به گوشت خورده
بود، گفت: به قرآن، نه! و بعد ادامه داد؛ هر چي به گوش من خورده، هنرپيشه
بوده و بازيگر و فوتباليست و خواننده و... گفتم: حالا چرا داشتي گريه مي
كردي؟ گفت: باطري ماشينت را كه درست كردم، براي امتحان يكي هم ضبط را روشن
كردم، كه صداي اين مرد آمد. مشغول كار خودم بودم كه ديدم اين صدا انگار
دارد با دل من حرف مي زند. گفت: يعني تقصير من است كه تا به حال اين شهيد
را نمي شناختم؟! گفت: خب، نمي شناختمش ديگر! گفت: گاهي مجله مي خوانم اما
چيزي از آويني تا به حال نخوانده بودم! گفت: آويني خواننده بود؟! گفت: يعني
مثل آهنگران بود؟! گفت و گفت و پرسيد و پرسيد ... و من گفتم: همين آويني
جمله اي دارد كه: «در جمهوري اسلامي آزادي براي همه هست الا حزب اللهي
ها.» گفت: آويني بچه حزب اللهي بود؟! گفتم: شديد! گفت: ولي مملكت كه دست
شماهاست! گفتم: دير وقت است، با آن بلبرينگ كه عوض كردي، چقدر مي شود؛
حساب كن برويم ! گفت: از آويني جمله ديگري بلدي؟ گفتم: «زمان بادي است كه
مي وزد؛ هم هست و هم نيست و آنان را كه ريشه در خاك استوار دارند از طوفان
هراسي نيست.»
بسم رب النور