اشاره:
چندي پيش همراه با همكار شاعرم «امير علي مصدق» براي انجام مصاحبه به منزل «احمد عزيزي» شاعر رفتيم.
ده سالي مي شد كه او را نديده بودم، اما احمد اگر نگويم جوانتر شده است، مي توانم بگويم كه هيچ تغييري نكرده و همان احمد عزيزي اوايل دهه هفتاد است. با آغوش بازپذيرايمان شد و با اينكه ناخوش احوال بود، با حافظه مثال زدني اش تمام پرسش هاي ما را پاسخ گفت او كه در فلسفه و عرفان نظري هم دستي دارد، مثل آب خوردن شعر مي گويد و گويي شعر از سر و رويش مي بارد، طوري كه در بيان عادي اوهم مي توان اثر عبارت هاي شاعرانه را به وفور يافت.
حرف هاي شنيدني بسيار داشت، اما موضوع بحث ما بيشتر ويژگي هاي شعر دوره انقلاب بود كه شما را به خواندن آن دعوت مي كنيم.
بهروز ساقي

¤ بسم الله الرحمن الرحيم. آقاي عزيزي! لطفاً براي شروع مقداري از خودتان و زندگي تان و اينكه اهل كجائيد و كي شروع به شعر گفتن كرده ايد.

- به نظر من شاعري بدون يك قريحه ذاتي امكان ندارد. مثل زيبايي كه يك نفر مي تواند زيبا باشد و خدا او را خوشگل آفريده است. اما گاهي كسي خود را به خوشگلي مي زند وسمه مي كشد، جراحي بيني مي كند «وسمه به ابروي كمان مي كشد- سرمه به چشم دو جهان مي كشد» يك كيلو روغن و غيره به خود مي مالد كه زيبا شود و با اين حال نمي شود. اين دسته دوم همان كساني هستند كه مي خواهند شاعري را اكتسابي بدست بياورند كه نهايتاً مي شوند يك اديب يا يك پژوهشگر و منتقد خوبي مي شوند. ولي شاعري يك امر الهامي و در بعضي مواقع، انتخابي است. در ماجراي حضرت مولانا و شمس مي دانيد كه در مقالات شمس، به مولوي مي گويد«تنها مأموريت من اين بود كه بيايم و تو را بيدار كنم»، مولوي را تحويل اين كشور داد و اين موج عظيمي كه مولوي بوجود آورد.
همه عاشق مي شوند ولي شاعر چون روحش لطيف است نمود بيشتري پيدا مي كند. شاعر همه زيبايي ها را دوست دارد. سعدي مي گويد:«ميل ندارم به باغ انس نگيرم به سرو- سروي اگر لايق است قد خرامان دوست».
«موريس مترلينگ» مي گويد: اكثر نوابغ دنيا شكست خوردگان عشق هستند.
كاملاً درست است و عالي گفته است، آفرين!
¤ آقاي عزيزي اهل كجائيد.
- اهل دل! اهل سيگار و چايي هم هستيم. بنده متولد 4 دي ماه 1337 در سرپل ذهاب هستم. دياري پر از شهيد. من وقتي در گلزار شهداي همدان قدم مي زدم، دويست يا سيصد متر مي رفتم و شهدا همه در سرپل ذهاب به شهادت رسيده بودند. منطقه حساسي است و اگر در آنجا ضعف نشان مي داديم دشمن خيلي مي توانست پيشروي كند. تحصيلات ابتدايي را در سرپل ذهاب گذراندم. دو سال اول راهنمايي را عمداً رفوزه شدم كه به سربازي بروم و آن موقع ديگر يك شاعر رسمي بودم و در روزنامه هاي كشور شعر مي گفتم.
¤ سال چند بود؟
- قبل از انقلاب بود. براي مجله جوانان كه آقاي عليرضا طبايي و بعد آقاي نديمي بود و بعد از انقلاب هم آقاي سهيل و بعد از ايشان هم آقاي مهدي زاد بودند شعر مي فرستادم. منتها به دليل مطالعات فلسفي زيادي كه داشتم، با افكار مرحوم دكتر شريعتي آشنا شدم. شعر و انقلاب برايم آميخته بود. شعر، عرفان، عشق، مردم، جامعه. اسمش را گذاشته ام «عرفان اجتماعي». عرفان اجتماعي در حقيقت، همان انقلاب محمدي (ص) است كه در طول تاريخ و پهنه جغرافيا ظهورها و بروزهايي داشته و ما در بهمن 57 اين را بصورت يك برآيند تاريخي ديديم. طبعاً ما هم وارد ارگان هاي انقلابي شديم. در سپاه پاسداران مشغول شدم. مدتي معلم فلسفه در جهاد سازندگي بودم. فلسفه تاريخ تدريس مي كردم ، فلسفه علم تاريخ، فلسفه نظري تاريخ. چون در سپاه در بخش روابط عمومي فعاليت مي كردم با دوستان مطبوعات آشنا شدم و قصدم اين بود كه به تهران بيايم. آن وقت هم مي دانستم اگر اراده كنم و قلم به دست بگيرم حتماً موفق مي شوم. آن موقع بچه ها به من «سپهري مسلمان» مي گفتند. يك روز مهندس ميرحسين موسوي به من مي گفتند:«فلاني چقدر سپهري سپهري مي كني، تو از سپهري بزرگتري». تااينكه«كفش هاي مكاشفه» سروده شد. وقتي اين كار به انجام رسيد ديدم كه ميان شعر قديم و جديد جراحي عجيبي صورت گرفته است.
به هر حال آغشته شعر شديم. زماني رسيد كه براي وصال به معشوقم متوسل به حضرت زهرا (س) شدم. آنقدر اشك ريختم كه اين روزنامه هاي دم دستم خيس مي شد. بعد به يك مرحله بالاتر رسيدم. با حضرت معصومه (س) آشنا شدم به راه قم افتادم. راه قم را اشك من شوره زار كرده است! من در همين خانه يك شعري درباره حضرت معصومه سرودم كه همه اش گريه مي كردم و دو ساعت طول كشيد. به سرم زد كه به قم بروم. وسط راه همه اش گريه مي كردم. در داخل حرم بي بي گريه مي كردم. در راه كه برمي گشتم گريه مي كردم. خانه كه آمدم باز هم گريه مي كردم. وقتي رفتم جلوي آينه ديدم تمام گونه هايم مثل صحراي قم شوره زاري شده است.
فهميدم كه راه شاعري راه اشك است، راه عشق است. عشق توسعه و ارتقاء پيدا مي كند. «به دريايي در افتادم كه پايانش نمي دانم.»
¤ اولين شعري كه گفته ايد يادتان هست؟
- چند تا شعر بود كه به شيوه حافظ گفته بودم. من در مسجد بدنيا آمدم يعني مادر من در محل مسجد «قادري حسيني» كنار رودخانه الوند مرا به دنيا آورد و ما به مسجد خو كرده بوديم. زمان طاغوت هم حقيقتاً مشكل داشتيم. شب تولد امام زمان (عج) بچه ها جمع مي شدند و مسجد را رنگ مي زديم. حجاج شيريني مي گرفتند. چراغاني مي كرديم. شب تولد امام زمان بهايي ها برق را خاموش مي كردند. آن موقع واقعاً روزگار سياه و تاريكي بود. پدرم مخالف بود كه من روحاني بشوم. من بدون اجازه ايشان به قم رفتم. در مدرسه حجتيه قم مشغول طلبگي شدم. آنجا هم خفقان عجيبي بود. نتوانستم بمانم. من هم كه كله ام بوي قورمه سبزي مي داد با خورشت بادمجان برگشتم. انقلاب براي ادبيات واقعاً فرصتي بود، در همه زمينه ها اينطور است ولي شعراي انقلاب الآن خيلي شعراي قوي اي هستند. من اگر استثنا بكنم مرحوم سپهري و فروغ را كه به نظر من علي رغم انتقادات زيادي كه از آنها شده است، بهترين شعراي قبل از انقلاب آنها هستند. من منكر ذوق شعري شاملو نيستم، منكر اخوان نيستم. اما آنهايي كه شاخه شعر را شكوفا كردند و واقعاً شاعري كردند، آيت الله رويايي نبود، فروغ بود و سپهري. اما شعراي انقلاب هنگامه بپا كردند. ما فرياد انقلاب را در شعرهاي آقاي «معلم» بوضوح مي شنيديم.
¤ خوب بعد از انقلاب، ظاهراً شكوفايي شما از روزنامه «جمهوري اسلامي» شروع شد كه مهندس «ميرحسين موسوي» سردبيري آن را به عهده داشت.
- من براي نوشتن مقاله به روزنامه جمهوري اسلامي رفته بودم منتها «مهندس موسوي» دنبال روح شاعرانه است، سريع كشف مي كند. يك روز در نماز جماعت داشتم اذان مي گفتم كه خوب چون قبلا در مساجد مؤذن بودم و حتي نوحه مي گفتم، اذان خوب مي گفتم. مهندس گفت صدايت خيلي خوب است. در واقع ايشان دنبال كشف استعدادهاي هنري بودند. ما چند تا بچه بوديم با اينحال من شبي چهارمقاله مي نوشتم كه آقاي موسوي مي گفتند من خجالت مي كشم از شما. بعد از انتقال «مهندس موسوي» به وزارت خارجه و بعد هم نخست وزيري ما ديگر گاهگاهي ايشان را مي ديديم و از رهنمودهايشان استفاده مي كرديم. تا رسيد به زماني كه مقام معظم رهبري توسط خبرگان رهبري به رهبري نظام انتخاب شدند. ايشان همان اوايل نامه اي به من نوشته بودند و فرموده بودند كه «من شعرهاي شما را كه مي خوانم تعجب مي كنم.» بعضي از شعرهايتان را مي توانيد براي من تفسير بكنيد؟ صله شعري كه براي امام خميني (خسوف شقايق) گفتيد از من طلبكار باشيد. عين نامه را هم الآن خودم اينجا ندارم ولي خانم ثقفي دارند.
¤ بعد از روزنامه جمهوري چه شد؟
- همزمان با جمهوري همكاري خودم را با روزنامه «كيهان» آغاز كردم. مدتي با راديو همكاري داشتم. گاهي سيما دعوتم مي كرد. با روزنامه كيهان مدت زياد همكاري مي كردم. بيشترين دوره فعاليت مطبوعاتي من در كيهان بود. بالاخره مهندس موسوي اين خانه اي را كه مي بينيد در اختيارم گذاشتند و من از آن موقع توانستم در تنهايي به نوشتن بپردازم. كتاب هاي «كفش هاي مكاشفه»، «باغ تناسخ»، «خواب نامه» و امثالهم را نوشتم. قبلاً كه اصلاً جايي براي خوابيدن نداشتم. بعد تصدي مهندس موسوي هم مقام معظم رهبري مقرر كردند كه اين خانه در اختيارم بماند و من فرصتي براي تحقيق و تأليف پيدا كردم. البته بيشتر تأليف چرا كه همانطور كه مي بينيد كتابي در خانه من نيست. حتي كتاب هاي خودم. فقط يك قرآن، نهج البلاغه و مفاتيح دارم. نهج البلاغه خيلي كتاب مسئوليت برانگيزي است. هيچ كس نمي تواند نهج البلاغه را تا انتها بخواند.
¤ اولين كتابي كه از شما چاپ شد چه نام داشت؟
- اولي «خواب نامه» بود در قالب مثنوي به شيوه حكيم فردوسي. بعد نوشته هايم را به يك انتشاراتي دادم ديدم تاراج مضامين مي كنند و از آنها پس گرفتم و در جاي ديگر با اسم «كفش هاي مكاشفه» چاپ شد. البته كتاب هاي مختلفي در زمينه هاي فلسفي، عرفاني و غيره البته به زبان ادبي از بنده چاپ شده است كه آخرين آنها «خورشيد از پشت خيزران» است كه در قالب نثر و حاوي تعداد زيادي شعر هم مي باشد. روياي رويت كه در بردارنده مثنوي، غزل و شطحيات كه درباره امام عصر (عج) است. اشعارم درباره حضرت علي (ع) با عنوان ولايت باران به چاپ رساندم. در سال گذشته اين سه كتاب چاپ شده است. ولي انرژي من براي نوشتن خيلي بيشتر از اينها است.
¤ يادم مي آيد كه حدود ده سال پيش درباره رماني كه نوشته بوديد حرف مي زديد.
- بله، «سرزمين سرمه» را مي گوييد. ولي هنوز كه هنوز است چاپ نشده است.
يك كتاب ديگر به اسم «شونه ميلكان» به زبان كردي نوشته ام. «شونه ميلكان» يعني محلي كه معشوق در آن چادر زده بوده و حالا رفته است. اين كتاب مال چهارده سال پيش است و هنوز چاپ نشده است. البته درباره اين كتاب دلايل قابل قبولي هم براي چاپ نكردن دارند كه نگران بازگشت سرمايه خود هستند و مي گويند نمي دانيم چقدر فروش مي كند ممكن است در يك يا دو استان كردنشين فروش داشته باشد و غيره. ولي خوب اگر اينطور باشد هيچ كس شعري نبايد بگويد. به نظر من «شونه ميلكان» كتاب خيلي مهمي است. يا من رمان «سرزمين سرمه» را براي جدال با رئاليسم جادويي نوشته بودم و خيلي هم موفق است. ايرادهايي به آن وارد كرده اند و من هم گفته ام اگر جايي را صلاح مي دانيد- به شرط اينكه به چارچوب اصلي آن لطمه نخورد- حذف كنيد. ولي هي بهانه مي آورند.
¤ آقاي عزيزي! لازمه نوشتن، داشتن پشتوانه مطالعاتي است، ولي در خانه شما كه الان در آن هستيم هيچ كتاب كتابخانه اي جز قرآن و نهج البلاغه و مفاتيح ديده نمي شود، با اين وجود چطور مي توانيد در اين حجم بالا كتاب بنويسيد؟
-من از كودكي به سه چيز خيلي علاقه مند بودم، شعر، فلسفه و موسيقي. دنبال اين بودم كه رموز اينها را كشف كنم. بعد از انقلاب هم از اصل «خذالعلم من افواه الرجال» بهره مي بردم. من از كرم كتابخانه دار شدن و فاضل مآبي و رفرنس دادن و اين چيزها خوشم نمي آيد.
¤ ما بالاخره الان حدود 250شاعر مطرح داريم و لازم است كه اينها و آثارشان را بشناسيم.
-من نيازي احساس نمي كنم. من وقتي كه در حالت خلسه شاعرانه قرارمي گيرم، فلسفه وعرفان و دانش و آگاهي به من هجوم مي آورد. مثل يك دوش گرفتن و زيريك آبشار بودن ولي قرآن را ما از بچگي در مساجد و اين جلسه و آن جلسه براي يادگيري تجويد مي رفتيم. تا ديروقت در مسجد براي اين كارها مي ماندم و گاهي پدرم مي آمد و مي گفت بابا برگرد به خانه كه مادرت ناراحت است. قرآن و مفاتيح را روزي نمي شود كه نخوانم. مفاتيح و قرآن و نهج البلاغه در واقع ابزار كارم هستند.
¤ شما مثنوي گفته ايد، غزل گفته ايد، شطحيات داريد، نثر داريد، به كداميك از اينها بيشتر علاقه داريد و اظهار رضايت مي كنيد؟
-چون تمام آثارم چاپ نشده نمي توانم قضاوت كنم ولي در ميان آنهايي كه چاپ شده اند، بله بعضي از آثارم متوسط هستند. من بيشتر با مثنوي و شطحيات شناخته شده ام ولي در «باران پروانه» به شعر نو هم پرداخته ام.
شعر نو هم يك قالب، ابزار و طريق است. حيف است بتوان قدم محكمي در آن برداشت و برنداريم. به غزل جديد و كلاسيك هم احترام مي گذارم. از نظر من شاعر عملاً و نظراً بايد كلاسيزم و مدرنيزم را با هم بياميزد. يا در حقيقت مدرنيزم را از كلاسيزم غافل نكند و كلاسيزم را از مدرنيزم. خوشبختانه فلسفه و عرفان نظري خيلي به ادبيات نزديك است. شما وقتي يك بيت از «بيدل» مي خوانيد، ساعت ها به فكر فرومي رويد. اين انگيزاننده است. ديوان «بيدل» را من چندين سال پيش از طريق آقاي «ميرشكاك» تهيه كردم، حسابي مورد مطالعه قراردادم. اين تنها كتابي بود كه من بعد از انقلاب به تمامي خوانده ام.
¤ از بيدل گفتيد، شايد علاقه شما به «بيدل»، باعث شده است كه اشعارتان اينقدر رنگ و بوي «سبك هندي» دارد؟
-زبان آقاي معلم را كه ارزيابي كردم ديدم خيلي زيبا و انقلابي است. منتها من به يك زبان عمومي تر و اجتماعي تر فكر مي كردم. حرف «نيما» اين بود كه ما ديگر در قالب سنتي نبايد شعر بگوئيم. اين براي من گران بود. مي دانستم كه مي توانيم در قالب قديم، شعر جديد بگوئيم. سپهري و فروغ و شاملو را مطرح مي كردند و ما بايد پاسخي براي اينها مي داديم كه نگويند اينها استعداد در اين حد ندارند. اين اهانت ها را مي كردند. حال من اسم يك عده اي را كه از دنيا هم رفته اند نمي برم كه ما را مداح و روضه خوان مي گفتند. البته ما مي گفتيم اگر مداحي هم مي كنيم در داخل شعر مي كنيم. اما بالاخره ما شاعريم يا نه؟ واقعاً من منتقدين معاصر را مورد خطاب قرارمي دهم. جناب آقاي كدكني، جناب آقاي براهني، دوستاني كه در اين زمينه ها كتاب نوشته اند، چرا شعر انقلاب را بررسي نمي كنيد؟ من فكر مي كنم دليلش اين است كه آن وقت بايد به اعترافاتي دست بزنند كه برايشان گران خواهد بود. در گذشته ادبيات دردست جريان روشنفكري بود. روشنفكري هم يك جريان بريده از مردم بود. فقط شاخه روشنفكري اسلامي پويا بود كه مظهر آن دكتر شريعتي بود و انقلابيون مسلمان و فلاسفه اي مثل شهيد مطهري و...
¤ ظاهراً سبك هاي مختلف را تجربه كرده ايد؟
بله، اين يك نمونه اش است:
«به سوي تو هزار آفتاب سجده مي كنند
هزار ماه
و از بركت نگاه تو
چراغ هاي كوچه روشنند
تو نبض شاپرك و قلب همدمي
و لحظه هاي بغض عاشقان خسته اي
كه نامه اي برايشان نمي رسد
و نامشان در ازدحام واژه ها گم است
و لاي چرخ دهنده هاي اين شب سياه زيست مي كنند
بيا بيا به سوي تو هزار آفتاب سجده مي كنند
هزار آفتاب»
اين را براي امام عصر(عج) سروده ام.
¤ ويژگي هاي شعر انقلاب از نظر شما كدامند؟
- تعهد اجتماعي، نگاه ويژه تاريخي، برداشت انقلابي از تشيع و به استخدام گرفتن انواع فرم هاي ادبي براي بيان منظور. در دوران قبل از انقلاب از شعر حمايت جدي نمي شد. چرا، عده اي از روشنفكران طاغوتي از الطاف اينها بهره مند مي شدند.
دونوع شعر داشتيم، سنتي سلطنتي و نوعي غربگرا و بيگانه با فرهنگ خودي. اينها عملا طاغوتي بودند، حتي اگر نظراً هم اينطور نبوده باشند. در آن دوران بيشتر از شاعران لائيك حمايت مي شد. توسط كانون هاي ادبي، فرح پهلوي و... معمولا غيرمستقيم شعر ماترياليستي و نهيليستي را دامن مي زدند. در شعر اخوان مثلا ما مي بينيم كه نهيليسم كاملا حاكم است. خوب كتاب هاي اخوان عليرغم اينكه ظاهراً اپوزيسيوني داشت چاپ مي شد.
مي گويد: «دروغين است هر پيمان و هر سوگند و حتي دلنشين آواز جفت تشنه پيوند»
دركار «شاملو» نيز ماترياليزم موج مي زد.
غيراز «فروغ» و «سپهري» كه تمايلي به سمت معرفت و عرفان داشتند. كسي كه شاعر واقعي باشد، نمي تواند عارف نباشد. نمي تواند راجع به اين جهان نظر ندهد.
¤درباره شعر نو و شعر سنتي نظرات متفاوتي وجود دارد برخي با شعر نو مخالفند و برخي نيز با شعر سنتي، نظرشما چيست؟
- من با هر دو مخالفم. به اين معنا كه شعراي قبل از انقلاب آمدند گفتند كه سبك كلاسيك كهنه شده و هر كه دراين سبك كار كند در حقيقت كار ارتجاعي كرده است.بايد دنبال سبك هاي مدرن بگرديم. اين مقدمه غلط است و نتيجه درست است. ما اگر دنبال سبك هاي مدرن و نو بگرديم كار خوبي است منتها اينكه مثل «ماركس» كه مي گفت «مذهب افيون توده هاست»، اينها هم عملا ادبيات كلاسيك را افيون توده ها مي دانستند. اينها درباره شعر انقلابي و انقلاب از بس تبليغات سوء مي كردند كه باعث عقده در قلب بچه هاي انقلاب شد. همچنان كه در قالب جديد مي شود شعر قديم گفت مثل شعرهاي «اخوان ثالث» كه در حقيقت قصيده خراساني در قالب نيمايي است، به همان صورت مي شود در قالب قديم هم شعر جديد گفت. اما قالب جديد را ردهم نمي كنيم. شاعر كلاغي است كه دنبال قالب پنير شعر است. از اين شاخ به آن شاخ مي پرد تا صيد شاعرانه داشته باشد.
بنابراين نظر نسبت به شعر قبل از انقلاب جز چندتايي كه نام بردم مساعد نيست ولي شعر بعد از انقلاب در شرايطي كه مثلا من براي كفش هاي مكاشفه دراين مجتمع و درشهر به خاطر موشك باران هيچ كس نبود و من به تنهايي اينجا بودم و مجموعه كفش هاي مكاشفه را مي نوشتم.
عصر «شاه» عصر «لاشيزم» بود، هر «دده قمبري» براي خودش يك دكاني بازمي كرد. مي شد بساط نهيليسم ايجاد كني كسي كاري نداشت، بساط ماركسيسم ايجاد كني كسي كاري نداشت، لائيزم ميانه آنها خيلي عالي بود. عملا تقويت مي كردند. شعر انقلاب يك شعر مدرن و پيشرو است با پيش زمينه تاريخي و انقلابي.
استاد نصرالله مرداني مي گفتند در قبل از انقلاب تعهدي بود براي دامن زدن به شعر نو بخاطر رواج فرهنگ غربي و مقابله با شعر سنتي به خاطر كنار زدن فرهنگ و سنت اسلامي ايران كه در شعر سنتي متبلور است.
الحمدلله ما شعراي انقلاب اين سلاح را از دست اينها گرفتيم. ثابت كرديم كه اولا در قوالب جديد افكار انقلابي و اسلامي خودمان را ارائه دهيم.
شاعران موفقي مثل «قيصر امين پور»، «سيدحسن حسيني» و ديگران كه نمي خواهم نام ببرم داريم اينها هم در شعر نو موفق هستند و هم در شعر كلاسيك دست به تحول زدند. چيزي كه روشنفكرنماها از اين كار عاجز بودند و اعتقادي هم نداشتند. تجليلي كه از حافظ و مولوي مي كردند دراين حد بود كه يك نواري از اينها منتشر كنند. تحليل نمي توانستند بكنند. چون اعتقادي به حرفهاي اينها نداشتند. و من در اينجا مي خواهم بگويم كه بعد از انقلاب انصافا از شعر حمايت خوبي به عمل آمد، مثلا مقام معظم رهبري يا مهندس موسوي و... مقام معظم رهبري به ما صراحتا مي فرمودند كه كار شماها خيلي مهم است، با عاطفه و تخيل مردم سروكار داريد و شعر كاربرد عظيمي دارد.
البته شعر سبك هندي بسيار مدرن و پيشرو است ولي خوب قرائت نشده. بعضي از روشنفكران فعلي خودمان هم مثل آقاي شفيعي كدكني هم وقتي وارد عالم بيدل شدند مسحور گرديدند. اگر اينها با فلسفه اسلامي آشنا شوند، با مثلا ملاصدرا آشنا شوند و كتاب او را بخوانند مي بينند كه فكر فلسفي او چقدر نوگرايانه است. نظرات اين آدم درباره زمان، تاريخ، حدوث، قدم و... چقدر مدرن است. نظرياتش درباره رابطه خالق و مخلوص و صانع و مصنوع، فوق العاده قوي است. تصويري كه ملاصدرا از متافيزيك ارائه مي دهد يك تفسير مكانيستي نيست كه ماركسيست ها ارائه مي كردند. تصوير نيست كه بگويد جهان يك بار به خدا نياز دارد و ديگر خدا بايد برود پي كار خودش. او مي گويد جهان هر لحظه در حال شدن است. به قول شيخ محمود شبستري:
جهان كل است و در يك طرفه العين
عدم گردد ولايبقي زماني
دگر باره پديد آيد جهاني
زنو آيد زمين و آسماني
مسايلي هستند كه ما نمي توانيم بسادگي از كنار آنها بگذريم و اين آقايان اينها را نخوانده اند. جالب اينجاست كه نظريه هگلي به اعتراف خود آقايان از «مولوي» اتخاذ شده است. نظريه وجودي «هايدگر» صد درصد از ملاصدرا است. در حقيقت پايه هاي اين رنسانس علمي و فلسفي كه در غرب اتفاق افتاد در اينجا بود.
¤ شما درباره رابطه فلسفه و عرفان و شعر چه نظري داريد؟
من فكر مي كنم فلسفه و منطق عينكي است كه يك شاعر بايد به چشم بزند. منتها منطق شاعرانه، بايد شاعر منطق را بداند، فلسفه را بداند، فكرش فلسفي باشد، دلش عرفاني باشد و زبانش ادبي باشد. چون شعر ذوابعاد است شاعر هم بايد ذوابعاد باشد. ما دريك بيت شعر مي توانيم يك مضمون عظيم فلسفي را بياوريم و ضمناً مي توانيم يك مضمون عظيم عرفاني و اجتماعي هم بياوريم.
¤ آقاي عزيزي! شما حدود ده سالي مي شود كه كنج عزلت گزيده و از عرصه دور مانده ايد در اين مدت چه مي كرديد؟
مشغول نوشتن هستم. ده ها جلد كتاب نوشته ام كه بيشتر آنها چاپ نشده است. فقط گزينه اي از اشعارم در قالب «نو» را جمع آوري كرده ام ولي مثنوي ها و شطحياتم سال هاست كه چاپ نشده است. با اين كه كتاب هايم معمولا حتي گير خودم هم نمي آيد، چند وقتي است كه انتشاراتي ها اقبالي براي چاپ كتاب هايم نشان نمي دهند. درهر حال من از عرصه به دور نبوده ام و اتفاقاً آن مدتي كه درمطبوعات بودم برايم متوقف كننده بود. شاعر مثل يك صياد مي ماند كه بايد نصف شب بيدار شود تورش را داخل درياي تصوير ببيند آيا تكان يك ماهي عاطفي شاعرانه اي هست تا صيد كند. ساعت ها بايد لب رودخانه شعر بايستد. شاعر گامي بايد در آسمان ها پرواز كند و گاهي هم روي مسايل انساني زوم كند. ولي به نظر من اگر ما بتوانيم در پس زمينه مان عرفان را داشته باشيم، زبان مدرن خودمان را داشته باشيم، با مسايل سنتي و كلاسيك خودمان بيگانه نباشيم، مي توانيم شعراي بسيار موفقي داشته باشيم.
¤ نظر شما درباره تقابلي كه ميان شعر و شاعران عصر انقلاب و شاعران روشنفكرمآبي كه حسابي روي شعر انقلاب با اين همه پشتوانه فرهنگي و تاريخي آن باز نمي كنند و حتي دوران انقلاب را دوران ركود شعر و ادبيات مي دانند چيست؟
منتقدين بزرگي كه من مي شناسم عمدتاً يا اظهارنظري دراين باره نكرده اند يا اگر هم نظري داشته اند، بسيار شل و وارفته است. دليلش اين است كه اينها با ايدئولوژي و تفكر ما مخالفند. خوب كسي كه «ترتسكيست» است، هيچ وقت نمي آيد با مباني انقلاب، شعر را تحليل كند. كسي كه هنوز با اين كه پنبه «ديالكتيك» زده شده باز هم به آن اعتقاد دارد، او با همان ذهن ديالكتيكي شعر مي گويد و نقد مي كند. به نظر من اينها در حداقل قرار گرفته اند، چون مردم شعر يكشنبه سوراخ و دوشنبه سوراخ و... را قبول ندارند. مردم شعر را به عنوان دريچه اي به سمت روشنايي، زيبايي، تعالي و عروج مي بينند. انسان رابه آگاهي و بينش برساند. آگاهي ها و بنيش هاي انساني را در خودش ضبط كند. نه فقط در ايران، حتي مثلا در ايتاليا، كسي بخواهد تبليغات ضدمسيحي در شعر راه بيندازد كسي خوشش نمي آيد. انسان فطرتاً موجود الهي است. «خلق الانسان علي صورته» مگر غير از اين است؟! در حقيقت خداوند از روي نسخه خودش جمال انسان را كشيده است. «فتبارك الله احسن الخالقين». وقتي اين آقايان براي انسان نه ازلي و نه ابدي تصور مي كنند و مي گويند ما اتفاقي از سياره اي به زمين آمده ايم و آينده زمين هم معلوم نيست چه بشود، اين شكاكيت و لاادري گري كه مي گويد به هيچ چيز نمي توانيم برسيم، آقاي «پوپر»، صراحتاً مي گويد ما نمي توانيم به حقيقت هيچ چيز برسيم. در حالي كه ما در تفكر اسلامي داريم كه «اللهم ارني الاشياء كماهي» خدايا اشياء را آن طور كه هستند به من بنمايان. يعني به حاق حقيقت مي توانيم برسيم. تازه اين فيلسوف مدرنشان است. خوب اين فلسفه در شعر به چه شكل درخواهد آمد؟! هيچ وقت زايايي و پويايي يك شعر انقلابي را نخواهد داشت. مثلا در ادبيات روسيه چون «ماركسيسم انقلابي» در آن دوره مطرح بود ببينيد چقدر ادبياتشان رشد كرد. ولي در يك جامعه مصرف گرا شعر و ادبيات مي شود يك تفنن، بيشتر به فيلم و سگا و چيزهاي فوق مدرن و سينماي فضايي و موسيقي فضايي و جزايي و قضايي و از اين چيزها رويكرد دارد. خوب اين نتيجه همان فلسفه است. از يكي از سران «ك.گ.ب» پرسيده بودند شما چطور توانستيد با «ماترياليزم» آن هم به اين صورت كه الآن خودتان در آن تجديدنظر كرده ايد، هفتاد سال دوام بياوريد؟ گفته بود با ادبيات. ما به هر كسي كه يك رمان مي نوشت، كلي امكانات مي داديم. هنوز هم روسيه اگر روسيه است به خاطر ادبياتش است. البته من همه ادبيات روسيه را قبول ندارم، اگرچه به نوعي از «فرماليزم» نومايا كوفسكي علاقه اي دارم. چون كه به نظر من «فرماليزم» خوب درك نشده است. درحقيقت رهبران انقلاب روسيه، رمان نويس هايي مثل ماكسيم گوركي بودند منتها اينها فقط مشكل «ماترياليزم» داشتند. وقتي كه يك حقيقتي به اسم خدا را از انسان بگيريد و او را ابتر كنيد. ما داريم كه «دلي كز معرفت نور و صفا ديد به هر چيزي كه ديد اول خدا ديد» با گرفتن خدا از انسان، فقط يك مشت ادبيات مي ماند و ادبياتي كه خالي از روح است. در دوران انقلاب اسلامي با اين نوع توهم مقابله شد و شعراي انقلاب در اين زمينه بسيار موفق بودند. من در زمينه موسيقي راضي نيستم، در زمينه فلسفه راضي نيستم، به دليل اينكه بحث هاي فلسفي رواج ندارد، بيشتر بحث هاي ژورناليستي و جناحي و سياسي هست كه به نظر من مخل ادبيات هم مي باشد. ولي شعر در اين زمان برجستگي ويژه اي دارد.
¤ هجوم شعر به ذهن و زبان شما چگونه است؟
يك سوژه خوب رامثل يك عكاس از زواياي مختلف مورد توجه قرار مي دهم. شاعري نقاشي با كلمات است. فرض كنيم ما يك نقاشي چندبعدي داشته باشيم، كه بعد فلسفي داشته باشد، بعد تاريخي داشته باشد، بعد سياسي، اجتماعي و... داشته باشد. من حقيقتاً متأثر مي شوم از يك واقعه، شعر، شكستن سد ناخودآگاه است. خودآگاه در حقيقت لوكوموتيوي است كه حامل مسافر آن ناخودآگاه است. هي ادبيات سوار و پياده مي كند. شكست سد ناخودآگاه باعث مي شود سيل تركيبات و تشبيهات و كلمات جاري شود. گاهي اين سيل جنبه عاطفي بيشتري دارد، گاهي جنبه خيالي آن بيشتر است. گاهي جنبه فلسفي و عرفاني آن بيشتر است. ولي شعر خوب آن است كه همه اينها را توأمان داشته باشد. به قول «قيصر امين پور» فلسفه مثل ويتامين درون ميوه باشد، نه مثل شكر در مربا كه زيردندان عقل و تفكر صدا بدهد. يك تعبير هم شنيده بودم كه مي گفت: شعر، عرق ريزي روح است. راست مي گويد و من اين را به تجربه دريافته ام. اما معمولاً عرق ريزي ما از راه مژگان است.
¤ درباره ويژگي هاي شعر انقلاب داشتيد مي گفتيد، سبك، قالب ها، موسيقي، محتوا؟
در شعر انقلاب اقبال بسيار زيادي به تفكر شده است. يعني شهر متفكرانه است. البته قبل از انقلاب هم پايه هاي آن توسط برخي شاعران ريخته شده بود. مثلاً «هيچ كس زاغچه اي را سر يك مزرعه جدي نگرفت.» يك فكر فلسفي است. شعراي انقلاب فكر فلسفي دارند. از نظر قالب، شعراي انقلاب در قوالب متعدد كار كردند. در زمينه شناخت ادبيات موفق بوده اند. برداشت بسيار متحولي از ادبيات كهن خودمان دارند. از عنصر ايماژ بسيار استفاده شده است. از تخيل قوي، از عاطفه بسيار استفاده شده. يكي از مهمترين ويژگي هاي شعر انقلاب اين است كه شعر اهل بيت كه در طول قرن ها به غبار فراموشي سپرده شده بود، احيا شد. الآن ما شاخه پرشكوفه اي بنام شعر اهل بيت داريم. شاعران انقلاب در تمام سبك ها تبحر دارند منتها با روحي جديد.
شعراي انقلاب توانستند تركيب خوبي از شعر كلاسيك و نو بوجود بياورند. ما مثلاً قصيده با تمام مشخصات قديم آن داريم كه توسط «سهيل محمودي» در قالب نو سروده شده با نام «در ياد غدير». شعر قبل از انقلاب داشت ما را از فرهنگ گذشته جدا مي كرد مثل هندي ها كه زبان انگليسي را در آنجا رايج كردند و از زبان فارسي بيگانه شدند كه يك سياست استعماري بود. اينها هم با تبليغ انواع فكرها داشتند اين كار را مي كردند. در دوران طاغوت از هر جا كه مي آمدي مي توانستي در اينجا براي خود بساط پهن كني، يكي صوفي بود، يكي قطب بود، يكي قطب نما بود، يكي مرتاض هندي بود، يكي نهيليست بود، يكي لاادري گر بود، خلاصه بازار همه اينها گرم بود و تنهاچيزي كه درش را تخته مي كردند بازار دين و مذهب اسلام بود. البته جوانه هاي اين شعر قبل از انقلاب زده شد، توسط شاعراني مثل «آقاي گرمارودي» قبل از انقلاب بسيار شعرهاي قوي و مدرني ساختند. بعد از انقلاب الحمدلله اين محدوديت ها را نداريم و ما مي توانيم در سايه سار آن تخيل هاي بزرگ و آن سرمايه عظيمي كه از ادبيات كلاسيك داريم، اين باغ را به ثمر برسانيم كه البته تا حدود زيادي هم به ثمر رسيده است.
درباره موضوعات و مضامين شعر انقلاب هم بايد گفت كه تحولي شگفت صورت گرفته است. موضوع شهادت وارد شعر شده است. شهادت ارزيابي شده است، دفاع از كشور، دفاع از كيان علمي، فرهنگي ما مطرح شده است. مثلاً در گذشته نوعي از فلسفه حوزه زده دانشگاهي بود كه اصلاً نمي توانستند از فلسفه نتيجه عملي بدست بياورند. بالاخره بايد جوابگو مي بود، تنها كسي كه اين كار را كرد، شهيد مطهري بود. يعني فلسفه راوارد ميدان مبارزات اجتماعي كرد.
شعراي ما هم شعر را به ميدان مبارزات اجتماعي كشاندند، هم مردم را با نگاه تاريخي جديدي روبرو كردند و با مضامين جديد در قالب ها و سبك هاي متنوع، معنويت خاصي در شعر حاكم كردند.
يك روز آقاي «براهني» از من تعريف مي كرد كه شما نثرتان بسيار شكفته است. گفتم من آدم فوق العاده ترسويي هستم. از كنار يك فولكس واگني كه رد مي شوم، «قل هوالله احد» مي خوانم. ولي شماها خيلي بي محابا هستيد، تاريخ با اين عظمت انگار شكلات است كه در دهانتان گذاشته ايد. از نظر تاريخي كجاي تاريخ را تماماً زيسته ايد و به اين نتيجه رسيده ايد، بايد دست به دامان فلسفه شد. كه اينها فلسفه شان هم ماركسيستي است، خوب حالا مي شود با يك ماركسيست هم نشست و بحث فلسفي كرد ولي وقتي ايشان مصاحبه مي كند و مي گويد: «آزادترين كشور جهان آمريكاست! اين ديگر حتي روشنفكر هم نيست. كه بيايد و درباره ادبيات قضاوت منصفانه بكند. در مورد سپهري من مطمئنم قضاوت غيرمنصفانه كردند. بطور عجيبي سپهري را بايكوت كردند. همه نقدش مي كردند، آقاي شفيعي كدكني، آقاي رضا براهني، آقاي عليرضا طبايي و... آقاي دستغيب نقد كرده بود كه اين سياستي كه سپهري مي گويد: «من قطاري ديدم كه سياست مي برد و چه خالي مي رفت» نخير خالي نيست، پر از توپ و تانك است. در حالي كه اصلا منظور سپهري اين چيزها نيست، سپهري سياست دوران هويدا را مي گويد كه خالي بندي و خالي بود. يامرحوم «شاملو» مي گفت كه سپهري مي گويد «آب را گل نكنيم» در حالي كه سر جوي سياست سر مي برند. بابا سپهري آب فطرت انساني رامي گفت گل و آلوده نكنيم. اينها برداشت هاي مبتذل روشنفكرانه است.
¤ به نظر مي آيد اين آقايان روشنفكرمآب يك مشكل تاريخي با مضامين عرفاني، فلسفي و بومي دارند.
شعر معاصر جهان، شعر اپيكوري و لذت طلبانه است. آن هم بيشتر در فرم. در حالي كه رسالت شعري چيز ديگري است و شاعر خيلي عظمت دارد. حتي گفته اند: «پس شعرا آمد و پيش انبيا».
شعر قبل از انقلاب هم شعر اپيكوري بود. خوب ما در مقابل تاريخ و علم و فرهنگ مسئوليم. فرد مثلا آقاي رئيس جمهور را محكوم نمي كنند كه فلان سياست او درست بود يا غلط، شاعران را مسئول خواهند دانست. يادم هست كه «كسروي» در جايي اين بيت سعدي را كه مي گويد:
«در آن ساعت كه ما را وقت خوش بود
ز هجرت ششصد و پنجاه و شش بود»
نقد مي كرد و مي گفت: اين چه شاعري است كه در آن زمان كه مغول به ايران حمله مي كند «وقت خوش» مي نامد. اين برداشت مضحك است. مگر سعدي نادرشاه افشار بوده است. چرا بي كفايتي امرا و تكه تكه شدن ايران را گردن سعدي بيندازيم. ولي به هر حال شاعران شاهدان زمان خويش هستند و به همين خاطر هم مورد اتهام قرار مي گيرند. چرا كه شاعران اساسا مسئوليت تصفيه روح انسان را دارند. اين است كه مي گويم ما در شعر انقلاب موفق عمل كرديم. همانطور كه گفتم در زمينه موسيقي خوشبين نيستم، در زمينه تئاتر و سينما نگرانم. در زمينه فلسفه هم به نظر من آن شوري كه در اوائل انقلاب بود، الان نيست. در حالي كه من خود آدمي بودم كه در «سرچشمه» زندگي مي كردم و نان شب نداشتم ولي صبح تا شب مي دويدم كه بفهمم آيا جهان حادث است، اگر حادث است، ذاتي است يا قديم و اگر قديم است، قديم زماني است يا قديم امكاني. اين بحث برايم از هر چيزي مهمتر بود. خوب اينهايي كه الان يك جريانات انحرافي هم در مسير شعر قرار داده اند، دنبال چه فلسفه اي هستند؟ خيل عظيمي از شعرايي كه خودشان را به آن راه مي زنند يعني كه ما شما را بجا نمي آوريم، تفكراتشان نهايتا به يك نوع نهيليسم مي رسد. تحول هايي هم كه صورت مي دهند بيشتر در قالب و فرم است كه مثلا وزن جديد آورديم. وزن جديد آورديد ولي معناي جديد چه؟ تفكر جديد چه داريد. شعر بايد وارد قلب مردم بشود. شعر بايد آنقدر زيبا باشد كه نتوان انكار كرد. ولي اينها ساعت ها در رگ ما شعر تزريق مي كنند اما هيچ چيز در آن نيست. من نمي دانم منظور از پست مدرن چيست. اگر منظور اين است كه ادبيات را ارتقا بدهيم قبول، اما اگر منظور اين است كه ما ادبيات و شعر را به زبان اجنه جديد تبديل كنيم، به نظر من اين يك كار ارتجاعي است. بالاخره «پست مدرن» ها حداقل از نظر ادبي بايد موضع خود را روشن كنند. در آمريكا «سبك باروت» بوجود آمد و اينها شعر را ارتقا دادند. ولي «پست مدرن» چه ادعايي دارد؟ اگر صرفا در قالب تحول ايجاد شود مثل اين مي ماند كه ما پنير را از حقيقت خودش خالي كنيم و فقط قالب آن بماند. ما وارد مريض خانه شعر مي شويم كه «قرص هاي فلسفه» به ما داده شود، آمپول عرفان زده شود كه بتوانيم درد و رنج جهان و بودن را تحمل كنيم و در حقيقت تحت مراقبت ويژه فلسفه و عرفان باشيم.
زبان مدرن ادبي بسيار مهم است. ما بايد خيلي سينماگرانه رفتار كنيم، ايجاز خيلي مهم است. ما بايد با كمترين كلمات بيشترين معاني را انتقال دهيم. نه اينكه هفتصد صفحه رمان بخوانيم كه آخرش هيچ دستگيرمان نشود. مثل آن كوه نورد كه تخته سنگ بزرگي مي بيند كه روي آن نوشته اين سنگ را تكان دهيد، با هزار زور زدن آن را جابجا مي كند و مي بيند زير آن نوشته لطفا سرجايش بگذاريد. اين است كه اينها نمي توانند به مردم خوراك خوبي بدهند. اين خوراك دمده است.
هدايت به نظر من بايد بوسيله شعر ارائه شود. در قرآن و نهج البلاغه نگاه كنيد، آنجا كه قرآن داستان تولد حضرت مسيح را مي گويد ببينيد چطور شاعرانه به تصوير مي كشد، سخنان حضرت علي(ع) را ببينيد كه از نظر شعري در اوج است. كمترين كلام، بيشترين معاني. در قرآن حالت سينمايي هم داريم. «والتين و الزيتون و طور سينين». اصلا ببينيد دوربين را كجا كاشته است، اين يك «لانگ شات» است. انسان هم در حقيقت يك موجود سينمايي است. اين جهان يك «لوكيشن» است. نورپردازي دارد، ماه، خورشيد، ستاره زواياي متعدد دارد. ما انسان ها دو دوربين و دو ضبط سرصحنه داريم. با «تراولينگ» پاهايمان حركت مي كنيم. بنابراين ما پايه فلسفه را خصوصا درشعر بايد توسعه دهيم. ما همه نمي توانيم «ملاصدرا» شويم و حرف هاي او را هم شايد نتوانيم خوب بفهميم اما شعراي قوي هستند كه مي توانند اين نظريات را بصورت شعر دربياورند و قابل درك كنند. با يك بيت، يك كتاب فلسفي را شرح دهند. مي شود يك كتاب صدهزار صفحه اي را با ايجاز نوشت.
يكي از مشخصات شعر انقلاب اين است كه صرفا تولايي نيست، فقط هوهوكشيدن نيست، تبرايي هم هست. مولانا مثلا درباره حضرت علي شعر گفته ولي هم كم گفته و هم تولايي است، يك بعدي است. «تا صورت جان بود و جهان بود علي بود/ تا نقش زمين بود و زمان بود علي بود» تولايي است، اما «اي اذان محض اين تقدير ناب/ اي علي اي مرزبان آفتاب»، «جز تو پيغمبر تبسم با كه كرد/ آفتاب آخر تكلم با كه كرد»، «جز تو اي ثقل زمين اي بوتراب/ با كه بود آخر سلام آفتاب» من درزمينه شعر انقلاب بسيار خوشبين هستم، هم ازنظر كمي و هم كيفي شاعران بعداز انقلاب را خيلي بالاتر ازشعراي جهان مي بينم. حتي شعراي گذشته ما هم همينطور است. يك بيتي مولانا گفته و تمام شاعران جهان هنوزاز آن تقليد مي كنند و الهام مي گيرند.
¤ ازنظرشما شعر چيست؟
شما مي پرسيد شعر چيست، بفرمائيد چه چيزشعر نيست. شما از همين پنجره قله دماوند را نگاه كنيد، لب بركه ها رقص درناها را ببينيد، سمفوني صبحگاهي گنجشك ها را گوش كنيد، همه جهان شاعرانه است. جهان موجودي شاعرانه است و آن كسي هم كه اين را ساخته بسيار شاعرانه و با شعور ساخته است. شعر درحقيقت برآيند طبيعي جهان است. مكانيزمي است كه از طبيعت به بعضي از ذهن هاي انساني منتقل مي شود. شاعر يك آنتن يا ديش ماهواره اي عظيم كائنات دارد، امتياز عظيم شاعري هم اين است كه مثل نقاشي به رنگ نياز ندارد، مثل مجسمه سازي نياز به سنگ ندارد و مثل سينما نياز به پرده ندارد. شما مي توانيد يك كلمه بگوئيد و يك منظره را ترسيم كنيد.
¤ نظرشما درباره شعر خوب از نظر زباني چيست؟ عده اي معتقدند مهم مخاطب خاص است و براي خواص شعر مي گويند و شعر ديگران را به عوامانه بودن متهم مي كنند، درمقابل گروهي هم معتقدند زبان شعر بايد هرچه بيشتر به زبان محاوره و عوامانه نزديكتر باشد.
اگر منظور از عوام، مردم است، مردم مقدس است، معلوم است كه ما بايد شعر مردمي بگوئيم. به قول صاحب «قابوس نامه» كه در وصيتنامه اش به فرزندش مي گويد: «بدان اي فرزند كه شعر را از بهر دل مردمان مي گويند نه از بهر دل خود.» اگر منظور از خواص اين است كه شعر را خوب بفهمد، چيز خوبي است. يك وقت است كه ما درباره شعر يا ادبيات مي نويسيم، درباره فلسفه شعر تحليل مي كنيم خوب معلوم است كه خواص بيشتر مي توانند از آن استفاده كنند ولي عموما مردم عادي و به قول آقايان «عوام» كه لفظ موهني هم هست، معمولا طرفداران اصلي و واقعي شعر را تشكيل مي دهند. مسلم است كه هرچه جلوتر مي رويم بايد واژه هاي جديدتري وارد زبان كنيم ولي اين بدان معنا نيست كه به فلكوريك پشت كنيم، مشتري شعر، بيشتر مردم هستند. من در روستا سوار برقاطر بودم روستايي اي كه جلوتر از من حركت مي كرد شعرهايي مي خواند كه من گريه مي كردم. كي بود كه نوك انگشتاش پر از تيغ بود و من دانه به دانه آنها را درمي آوردم و همان روستايي ساده اينقدر شعرهاي عالي مي گفت، مگر مولانا كه مي فرمايد:
فتنه و آشوب و خونريزي مجو
بيش از اين از شمس تبريزي مگو
اين نفس جان دامنم برتافته است
بوي پيراهان يوسف يافته است
شمس تبريزي كه نور مطلق است
آفتاب است و ز انوار حق است
اين نرم افزار فكر مولانا است كه به اين زيبايي و سادگي و همه فهم ارائه كرده است.
¤ يكي از مرزهايي كه در زمان ما مخدوش و مبهم است، مرز ميان شعر و نثر است، نظم داريم، شعر داريم، نثر داريم، نشر شاعرانه و شعر منثور داريم، قطعه ادبي و... به نظر شما مرز ميان شعر و نثر كدام است؟
- شاعري در هر حال نوعي تصرف در كلمات است. شاعرگونه اي جابجايي شاعرانه انجام مي دهد و شعر بوجود مي آيد. مثل كبريتي كه بزني و روشنايي ايجاد شود. شاعر در حقيقت «مديوم» معاني پشت ميز كلمات است و كلمه احضار مي كند. هرچه دايره واژگان بيشتر باشد، هرچه شعاع انديشه بالاتر باشد، هرچه شاعر به مركز زمين نزديكتر شود، به مركز جهان نزديكتر شود، مي شود «مولوي»
«لامكاني كه در آن نور خداست»
«ماضي و مستقبل و حالش كجاست»
شعر منثور اگر از موسيقي دروني برخوردار نباشد ناموفق است. مثلا «ميرشكاك» گفته بود:
«تنها تو مي تواني مرا از مسير سرگرداني برگرداني» اين تصرف در كلمات است و شعر است. يا من در جايي در همين شطحيات گفته ام: «دردا دردا بي او مي آيد فردا».
وزن مانع تخيل و عاطفه نمي شود، وزن در حقيقت تلق و تلوق قطار تفكر شاعرانه است. اين موسيقي حتي اگر در شعر مولانا هم نباشد آن جذابيت و زيبايي را نخواهد داشت. شاعري در اصل يك آشپزي معنوي است.
¤ با اين حساب، گلستان سعدي و تاريخ بيهقي را هم شما شعر و نثر شاعرانه مي دانيد؟
- بله مثلا نهج البلاغه، نثر است و در عين حال شاعرانه، يعني بلندترين معاني را در كوتاه ترين عبارت ها گنجانده اند. وزن هم مثل شمشيري است كه شاعر با استفاده بجا از آن مي تواند بر رقبا پيروز شود. شاعر بايد از تمام عناصر بتواند بهره ببرد.
¤ در خاتمه اگر حرف ديگري داريد بفرماييد؟
- حرف ژرف ديگري ندارم. متشكرم.