گواهي خون
حسين قدياني
دغدغه اي مدتهاست كه در گوشه ذهنم مرا به خود واداشته
است. مدتهاست كه از خود مي پرسم؛ «آيا بالاتر از انسان هايي كه نام شان تا
ابد در تاريخ زنده مي ماند، مرداني مي توان سراغ گرفت؟» ...، تا اينكه
ديروز در سالگرد شهادت فرمانده بسيجي تبار ارتش امير سپهبد، علي صياد
شيرازي نگاهي بر سنگ مزار زيبايش انداختم و دريافتم كه؛ آري! شهدا
بالاترند. بالاتر از انسان هايي كه نام شان تا ابد در تاريخ زنده مي ماند.
چه اينكه تاريخ، خود زنده به نام «شهيد» است. همچنانكه آسمان با تمام
بزرگي، بي وجود خورشيد، مشاهد نمي گردد، تاريخ نيز بي نور شهيد «ظلمتكده اي
تاريك» است زيرا اگر شهيد نباشد، هيچ شاهدي بر حوادث تاريخ به عدالت،
شهادت نخواهد داد، و تواي دوست! اينها كه مي خواني... «گواهي خون» است:
«عظيم ترين نعمت خدا را نعمت عظيم ولايت مي دانم و استحكام در پيوند با
ولايت را ضمانت بخش هدايت و عاقبت به خيري مي پندارم. لذا نه تنها در قلب و
زبان، بلكه در عمل كوشيده ام ارادتم را به ولايت به ثبوت برسانم و از
خداوند متعال مسئلت دارم كه مرا در اين مهم ياري فرمايد... معتقدم هرچه بر
شدت و غلظت فضاي معنوي كار افزوده گردد، زمينه نزول معرفتها، بصيرتها و
نصرت هاي الهي براي هر مجموعه اي فراهم تر مي گردد... در تجربه 20 سال خدمت
به انقلاب رمز موفقيت فردي و جمعي را در ادامه راه شهدا و رسيدن به
«والذين جاهدوا» مي دانم و به لطف خدا تجربه سنگيني را كسب نموده ام...»
¤ ¤ ¤
علي
صياد شيرازي در كودكي زندگي پرفراز و نشيبي داشت. بخشي از اين مسئله به
خاطر شغل پدر بود. پدر ايشان از عشاير بود، كه پس از استخدام در ژاندارمري
مجبور بود هرچند سال يك بار محل و شهر زندگي اش را ترك گويد. پدر صياد اما
ظلم را برنتافت و درست در همان سالي كه صياد سال آخر دبيرستان را در تهران
با نمرات بالا قبول شده بود، از كار اخراج شد. مشكلات مالي، صياد را يك سال
از شركت در كنكور منصرف كرد ولي سال بعد در حالي كه كار هم مي كرد از طريق
شركت در آزمون دانشگاه دولتي به دانشگاه افسري رفت. صياد در اين دانشگاه
پله پله رشد كرد تا اينكه در سال 52 براي تكميل تخصص هاي توپخانه، از طرف
ارتش به آمريكا اعزام شد. چندي بعد وقتي تنور انقلاب گرم تر شد، صياد به
دوستان گفت «تقيه» را كنار بگذارند و در عمل نيز «ارتش امام» باشند. رژيم
شاه اما اين كار صياد را با دستگيري او پاسخ داد. انقلاب كه پيروز شد، صياد
آزاد گرديد. ايشان بعد از انقلاب به دليل شناخت درست جريانات، از همان اول
به مخالفت با افرادي نظير بني صدر پرداخت كه سبب شد آن خائن، وي را از
كاربركنار كند.
¤ ¤ ¤
با سقوط بني صدر، شهيد رجايي، صياد را با
دو درجه ارتقاء عازم غرب كشور كرد كه ايشان با تأسيس قرارگاه حمزه به كمك
سپاه، شهرهاي بوكان و اشنويه را آزاد كرد. مجموعه اي از اين موفقيتها باعث
شد كه در هفتم مهر ماه سال 60، حضرت امام(ره) ايشان را به فرماندهي نيروي
زميني ارتش منصوب نمايند. وي در سال 65 از فرماندهي استعفا داد و با
پيشنهاد رئيس جمهور وقت (حضرت آيت الله خامنه اي) و تصويب امام(ره) به سمت
نمايندگي امام در شوراي عالي دفاع منصوب شد. صياد در سال 66 درجه سرتيپي
گرفت و سپس به عنوان جانشين رياست ستاد كل نيروهاي مسلح، مشغول خدمت شد.
همسرش مي گويد؛ «ايشان در طول 8 سال جنگ، 5 مرتبه زخمي شد و 22 تركش در بدن
داشت. يك بار پاي ايشان زخمي شد بطوري كه سه ماه با ويلچر حركت مي كرد اما
در همين مدت نيز جبهه رفتنش ترك نشد!»
¤ ¤ ¤
فرزند شهيد مي گويد؛
«در زمان حيات پدر نامه هايي به منزل ما مي آمد كه ما فكر مي كرديم نامه
هاي اداري است و در موردشان كنجكاوي نمي كرديم. تا اينكه بعد از شهادت پدر
متوجه شديم اين نامه ها از آن خانواده هاي محرومي است كه پدر به آنها كمك
مالي مي كرده اند. مادر بعدها فهميد كه؛ دو سوم حقوق پدر صرف اين خانواده
ها مي شد.»
¤ ¤ ¤
شهدا ستاره هايي هستند كه بعد از خاموش شدن،
روشن مي شوند؛ آخر وقتي روشن اند، آنقدر نوراني اند كه ما فقط نور را مي
بينيم؛ نمي توانيم ببينيم «منبع نور» از كجاست!
¤ ¤ ¤
... نور به كنار، مجسمه تواضع بود، «صياد».
بسم رب النور