زنان و مردان ميانسال امروز كه ربع قرن پيش، همه اميد و آرزوهاي جواني خويش را در آيينه انقلاب جست وجو مي كردند، لابد به خاطر دارند كه در سال هاي نخست پيروزي، با وجود شيريني شكست رژيم خودكامه و استقرار نظام مبتني بر خواست ملت،
چه روزهاي پردغدغه و آشوبي را در تقويم عمر خود ورق زده اند. انقلاب پيروز شده بود اما در هر گوشه كشور، علم اختلاف و جنگ، يكي پس از ديگري بر سر دست مدعيان به اهتزاز درمي آمد.
در كردستان، به اسم خودمختاري، مزدوران قدرت هاي بين المللي با خوانين محلي دست به يكي كرده، با حمله به پادگان ها و خلع سلاح مراكز نظامي و انتظامي مسلح شده بودند و با رژه مسلحانه در خيابان ها و معابر، توي دل هواداران انقلاب را خالي مي كردند.
در خوزستان- اين اصلي ترين پشتوانه اقتصاد كشور- اجيرشدگان حزب بعث عراق، با شعارهاي پان عربيستي، سوداي خام آزادسازي! عربستان غصب شده (خوزستان) و محمره (خرمشهر) و عبادان (آبادان) را در سر مي پروراندند و براي آن كه ثابت كنند در اين ادعا، خيلي هم جدي هستند، هر روز در مسير يكي از لوله هاي انتقال نفت، انفجار و آتشي تدارك مي ديدند و بر اضطراب و نگراني مردم تازه انقلاب كرده مي افزودند.
تركمن صحرا، زاهدان، بندرلنگه، بندرانزلي و مناطق و شهرهاي ديگري از اين دست هم كم نبودند كه به اندك بهانه اي از قبيل دعواهاي قومي، مذهبي و يا شورش صنفي به آشوب كشيده مي شدند.
افزون بر اين موارد، تهران به عنوان پايتخت و نقطه اصلي هدايت نظام تازه تأسيس، شاهد تاخت وتاز و ميدان داري گروه ها و احزابي بود كه هر يك، ميراثي از رژيم ساقط شده را طلب مي كردند و با نصب نشانه اي از خود بر فراز ساختمان و محلي، موجوديت خويش را به رخ مي كشيدند و در اين ميان، گروه هايي همچون چريك هاي فدايي، مجاهدين خلق (منافقين) حزب توده و گروهك هاي مائوئيستي علاوه بر مانور مسلحانه در شهر، دفاتري را هم در دانشگاه ها برپا كرده و از آنجا عمليات اعزام عناصر مسلح را به جبهه جنگ با نيروهاي دولتي و انقلابيون حاضر در مناطق بحراني و آلوده نظير كردستان و گنبد و بلوچستان هدايت مي كردند.
از طرفي هم سايه شوم حاكميت دوگانه بر سر كشور سنگيني مي كرد؛ آنجا كه مهندس بازرگان هر روز براي حذف نهادهاي تازه تأسيس انقلاب نقشه تازه اي مي كشيد و كابينه خود را از صف انقلاب و رهبري امام جدا مي كرد و يا بني صدر-به عنوان رئيس جمهور- براي ارضاء كيش شخصيت و عقده هاي افزايش قدرت در وجود خويش، به جنگ لفظي با اصولگرايان مجلس، قوه قضائيه و دولت رجايي برخاسته بود و در ماه هاي نخست سال 60 ضمن توسل به اتحاد تاكتيكي با ساير ليبرال ها و منافقين و چريك هاي افراطي ماركسيست زمينه جنگ داخلي در كشور را فراهم مي ساخت.
خزانه مملكت هم خالي بود و در حالي كه جنگ و تجاوز جنون آساي صدام و تجهيز ماشين نظامي كشور، بودجه و امكانات مضاعفي را مي طلبيد، آمريكا، ايران را محاصره اقتصادي كرد و روزهايي پشت سر گذاشته شد، كه دولت شهيد رجايي حتي براي تأمين گندم هم، پول نداشت. به گفته اين شهيد بزرگوار به نقطه اي رسيديم كه در اواخر سال 59، كمتر از 200 ميليون دلار در خزانه كشور ارز، موجود بود.
در كنار همه اين موارد و از همه دردناك تر، جلوه هاي ناگوار اختلاف و چنددستگي در ميان اقشار مردم، ايران آن روز را آزار مي داد. دامنه اين اختلافات در بسياري از موارد، به خانواده ها كشيده مي شد و چه بسا پدر و مادر خانواده، هوادار سرسخت بهشتي و يارانش در حزب جمهوري اسلامي بودند و فرزندان آنان سرسپرده دارودسته هاي منافقين و بني صدر و... خلاصه، فتنه اي در پيكره جامعه نوپاي صدر انقلاب افتاده بود كه گاه فكر كردن به عواقب آن، مو بر تن نيروهاي انقلاب راست مي كرد.
در آن شرايط، نيروهاي وفادار به امام-كه اصطلاحاً آن روز به ايشان «مكتبي» مي گفتند- با نگراني از خود مي پرسيدند: عاقبت، اين قصه به كجا خواهد انجاميد؟ چگونه ممكن است فتنه اي كه يك سوي آن بروبچه هاي جوان و نوجوان فريب خورده خودمانند و سوي ديگرش رندان كهنه كار عالم سياست و محيط بر اين دو، سايه شوم هجوم بيگانه و فشار بين المللي بر انقلاب نوخاسته است، فروكش كند؟ هيچ كس، به راستي پاسخ آرام كننده اي براي اين دغدغه و دلشوره نداشت اما از فرداي واقعه 7 تير كه با ترور هولناك بهشتي بزرگ و جمع زيادي از نيروهاي مركزيت انقلاب همراه بود، كم كم احساس تازه اي در دل ها شعله كشيد و همين احساس، زمينه غلبه بر فتنه ها و مشكلات را هموار كرد.
جانمايه اصلي اين احساس مبارك، بريدن از بازيگران نام و نشان دار عرصه سياست و روي آوردن به مرداني از جنس خود مردم بود و بر اين اساس رجايي رئيس جمهور شد و باهنر نخست وزير. و وقتي آن دو نيز بر جام پرافتخار شهادت بوسه زدند حضرت خامنه اي و ميرحسين موسوي جايشان را گرفتند و كابينه اي فراهم آوردند از مردان جواني كه ميانگين سني شان اندكي بيش از سي سال بود.
خون پاك بهشتي و يارانش، گويا فديه گرانبهايي بود كه ايران و انقلابيون واقعي بايد مي پرداختند تا بر آن نگراني و دلشوره بزرگ فائق آيند و سايه هاي يأس و افسردگي، جاي خود را به اميد و سرزندگي دهد. اين تعبير معروف و مكرري است كه خيلي ها پس از شهادت بهشتي، نادم از ناسزاها و ياوه گويي هاي خود عليه آن سيدمظلوم، تازه به صف انقلاب پيوستند و آن روزها آغازي شد براي شكل گيري جنبش واقعي انقلاب و قدرت گرفتن حزب اللهي هاي اصولگرا در اركان جامعه ايراني.
در سال هاي اخير و در پي اوج گيري فتنه تجديدنظرطلبان و افراطيون منحرف كه خاطرات تلخ ساليان نخست انقلاب را در اذهان زنده كرد، اين پرسش بار ديگر در ميان وفاداران دلسوخته انقلاب مطرح شد كه آخر، اين داستان به كجا مي انجامد؟
ساده نبود. از نيمه دهه هفتاد به اين سو، شعارهاي ضدانقلابيون اول انقلاب، باز توليد شد. برخي از همان جماعت ستيزه جو با انقلاب دوباره به صحنه برگشتند؛ البته اين بار به جاي اسلحه، در دستانشان يا قلم بود يا دوربين و يا با زهر كلام و نيش زبان، انقلاب را نشانه مي رفتند و در اين حال، جمعي از ياران پيشين انقلاب را هم با خود همداستان ساخته و از اين راه، به درون اركان نظام نفوذ كردند. دوباره رابطه تنگاتنگ ميان جريان منحرف سياسي با سرمايه داري منحط و وابسته آغاز شد. شعارهاي فريبا، باز جمعي از جوانان و نورسيدگان دنياي سياست را فريفت. آتش نفاق و اختلاف در خرمن جمع ملت افتاد. مردم را دسته دسته كردند؛ دسته اي را اصلاح طلب، دسته ديگر را محافظه كار و جمعي را اقتدارگرا و گروهي را دموكرات و... ناميدند. حاكميت دوگانه را اين بار در شكلي تازه به صحنه آوردند و وقيحانه براي پايان دادن به نظام از درون آن نقشه كشيدند. در مجلس و دولت، كم و بيش كساني رخنه كردند كه رسماً از پايان دوره حكومت ديني و قانون اساسي نظام جمهوري اسلامي دم مي زدند و براي قوت بخشيدن به حرف و عمل خود، بيگانه را شريك گرفتند؛ بيگانگاني از جنس ضدانقلاب خارج نشين و يا دولت هاي اروپايي و آمريكا تا در هنگامه تسويه حساب با جناح رقيب، مگر به كارشان آيند و كفه شان را سنگين كنند.
الحق، دشمن خارجي هم براي اعمال فشار بر انقلابيون و اصولگرايان كم نگذاشت؛ تهديد پشت تهديد، عمليات رواني گسترده، تحريك بخش هايي از جامعه، ايجاد شورش هاي خياباني نظير آنچه در تيرماه 78 و سال گذشته به وقوع پيوست، ناراضي تراشي در ميان مردم با دامن زدن به تورم و گراني، القاي بدبيني به كشور خود و در همان حال تبليغات مثبت براي دشمنان اين آب و خاك، شبيه آنچه سرمقاله نويس به اصطلاح روشنفكر يكي از روزنامه ها در هفته هاي اخير، با بي شرمي تمام، نظاميان وحشي و متجاوز آمريكا را به خاطر حمله به عراق، ارتش آزاديبخش لقب داد و با فاشيست و ديكتاتور معرفي كردن جمهوري اسلامي، براي حمله ارتش آمريكا به خاك ايران عزيز، زمينه چيني كرد. كار خوش رقصي امثال اين نويسنده-مثلاً ايراني- براي سرويس هاي اطلاعاتي بيگانه، چنان بالاگرفت كه كشور خود را به داشتن-يا تلاش براي دستيابي به- سلاح اتمي متهم كردند و از آمريكا خواستند كه هرچه زودتر اين حكومت را كه فاقد «تقواي اتمي» است، گوشمالي دهد!
چنين حال و هوايي و با چنين فتنه گسترده اي كه به جان انقلاب افتاده، بار ديگر اصولگرايان را در اين انديشه برد كه اين بار بايد چه فديه گرانقدري بپردازند تا انقلاب و كشورشان را از كام گرگ هاي خون آشام و روباه هاي حيله گر برهانند؟ حالا، اين فديه، خون كدام چهره نوراني از نسل بهشتي ها و رجايي هاست؟
اما گويا اين بار قرار نبوده و نيست كه تسويه انقلاب از ناپاكان، بهايي سنگين همچون نثار خون پاكترين فرزندان اين ملت داشته باشد. اين داستان را پايان ديگري رقم خورده است. موج بازگشت نخبگان و توده مردم به متن انقلاب در يكي دو سال اخير، نشان داد كه تكرار وقايع ناگوار سال هاي نخست انقلاب همچون هفتم تير و موج ترور مردم كوچه و بازار توسط ضدانقلابيون در اوايل دهه شصت، نه ممكن است و نه براي عاملانش مفيد. جنگ و غائله هايي همچون آشوب هاي كردستان و نظير آن هم، تجربه هاي شكست خورده اي است كه دشمنان ايران، به آساني خود را در باتلاق آن گرفتار نخواهند كرد و با اقتداري كه امروز، نظام و انقلاب به بركت نهادهاي متحدش از آن برخوردار است، كمتر مدعي نابكاري، سوداي براندازي آن را در سرمي پروراند.
اين همه اكنون در كف ماست، بي آن كه براي به دست آوردنش همانند واقعه هفتم تير، ناگزير از پرداخت فديه هاي گراني همچون جان پاك بهشتي شده باشيم. فديه اين دستاورد، چيزي جز توسعه معرفت و آگاهي در عمق جان جامعه امروز ايران نبوده است. اين آگاهي اگرچه از يك طرف مرهون خيزش مجدد اصولگرايان در دو سه سال اخير است و از سوي ديگر نشئت گرفته از بدعملي و سوءكردار مدعيان دروغين اصلاحات و دموكراسي، اما از آن دو بالاتر، محصول درس ها و تجربه هاي گرانسنگي است كه جامعه و ملت ما از وقايع تلخ و دردناكي همچون هفتم تير و هشتم شهريور و سال هاي اول دهه شصت به چنگ آورده است. حقيقتاً اگر حافظه تاريخي مردم ايران از ماجراهايي همچون انفجار حزب جمهوري اسلامي و ترور شخصيت و حذف فيزيكي ياران امام به جرم مسلماني و مردم دوستي، خالي بود، از كجا معلوم كه ادعاهاي بهشتي كشان ديروز و آزاديخواهان و دموكرات هاي امروز، در دل مردم كارگر نمي افتاد؟
گفتيم و ديديم كه در پسين روزهاي فاجعه هفتم تير، ملكه آگاهي و تعهد و اصولگرايي پا به عرصه حيات ايران انقلابي گذارد و آن تاريخ، مبدأ ظهور حاكميت واقعي ملت بر سرنوشت خويش شد. اكنون نيز شاهديم كه به يمن آگاهي مردم، رويكرد دوباره آنان به سمت اصولگرايان كم ادعا و پركار آغاز شده است. ديروز در انتخابات شوراهاي شهر، امروز با برگزيدن مجلس اصولگرا و انقلابي و فردا با اعتماد ورزيدن به چهره اي از اين دست براي اداره ركن اجرايي كشور.
سلام بر شهيدان هفتم تير كه حياتشان درس آموز بود و شهادتشان مايه عبرت شد و سرگذشت شان، اينك پس از ساليان سال، بيدارگر جامعه ما در عبور از كژراهه هاي فراموشي و غفلت است.
حسين صفارهرندي