بهروز ساقي
براي ديدنت آئينه بود مي بايد
غبار آينه ها را زدود مي بايد
تو آنچنان كه بزرگي و حيرت انگيزي
به ديدنت همه تن ديده بود مي بايد
بهار خرم روي نگار در راه است
تمام پنجره ها را گشود مي بايد
به قبله رخ نازت نماز مي آريم
كه در مقابل كعبه سجود مي بايد
قدوم سبز تو را لاله شكفت از خاك
به خاك پاي شما ديده سود مي بايد
نه اينكه روي تو تنها ستود نيست عزيز
كه هر كه عشق تو دارد ستود مي بايد
هواي بي تو برايم هميشه بارانيست
غم فراق تو را ديده رود مي بايد
«ز گريه نرگس چشم نشسته در خون است»¤
به راهت اي گل نرگس كبود مي بايد
گرفته گوهر نام تو بر زبان «ساقي»
به بوسه از لب لعلش ربود مي بايد
¤ حافظ شيرازي