روح ناشناخته ايراني
روح ايراني تا كجا اوج مي كشد و در كدام قله ها به قرار و آرامش مي
رسد؟ آنجا كه به حس رضايت مي رسد، كدام مقصد دست يافتني است و ناخشنودي هاي
او را در كدام ريشه ها بايد جست؟ چه چيزي روح عطشناك ايراني را سيراب مي
كند؟ آيا در عصر انفجار اطلاعات و تنوع روزافزون كه بيش از هرچيز، زبانه
كشيدن وسوسه هاي گوناگون را گريبانگير نوع آدم ساخته، مي توان از چيزي به
نام «وجدان جمعي ايراني» سخن گفت و بر بنياد آن به تحليل آينده نشست؟
انديشيدن درباره اين پرسش ها بيش از همه، نياز صاحب منصبان و جريانات سياسي
است كه موقعيتي دارند و تصميم سازند.
بحث درباره روح و وجدان جمعي ايراني مي تواند چالش برانگيز باشد. در اين باره چند نكته قابل تأمل به نظر مي رسد:
1-ديروز
در جاي جاي ايران از گرماي محبت ديرپاي صديقه كبري ام ابيها(س) كه در جان
ايرانيان خلجاني دوباره يافته بود، غوغا به پا خاست. براستي در پس آن
تأثرها و گريه هاي سوگواران كه بوي يتيمي و حسرت مي دهد و ايراني را صاحب
عزاي واقعه اي مي كند كه 14قرن پيش رخ داده و علي الظاهر تمام شده، كدام
وجدان جمعي نهفته است؟
ظهر ديروز فقط در ميدان ولي عصر(عج) تهران ده ها
هزار نفر از 4 گوشه شهر گرد آمدند، در حالي كه آفتاب سوزان تابستاني از
تابيدن بي امان هيچ دريغ نداشت. آن همه جمعيت بي هيچ تكلف و تبليغاتي از
دور و نزديك آمدند تا نمادي از همبستگي اجتماعي باشند. در آن غوغاي جمعيت
عزادار از همه اقشار و سلايق مي شد سراغ گرفت. ديروز چادري و مانتويي به يك
اندازه براي بانويي كه رسول خدا درباره اش فرموده بود «فداها ابوها» ضجه
مي زدند. فراوان بودند بانواني كه فرزندان شيرخواره را با خويش آورده بودند
تا شاهدي براي دنيا و عقبا باشند. ديروز كسي حتي آن بانواني را كه سرو وضع
و حجاب درستي نداشتند ، به ديده سرزنش ننگريست كه آنها در طلب همان جوهر و
گوهر حقيقي آمده بودند كه ديگران. پس دل ها بيشتر به هم گره خورد و
دانستيم بيش از همه فاطمي و علوي هستيم، با همه تلاش هايي كه كرده اند تا
روح ايراني را شقه شقه كنند. كدام تعلق، اين دل هاي گونه گون و به ظاهر
پراكنده را شيداي فاطمه(س) كرده است؟ مگر فاطمه كه بود و چه كرد؟ در حديث
شريف آمده كه هركس به فاطمه عليهاسلام معرفت پيدا كند، شب قدر را درك كرده
است. بهره ما از اين معرفت چيست؟
ما پاره تن پيامبر را به خيركثيرش مي
شناسيم، به غمخواري محرومان و بخشندگي اش. آنجا كه پيراهن عروسي را به سائل
بخشيد و گردنبند را به گرسنه اي، و قرص نان را در سه روز متوالي به مسكين و
يتيم و اسير در حالي كه خود و همسر و فرزندانش در آن سه روز روزه داشتند و
رنگ از رخسارشان پريده بود. ما فاطمه را به ساده زيستي اش مي شناسيم و
دعاي فراوان براي همسايه كه «الجار ثم الدار. اول همسايه بعد خانه».
ملت
ما فاطمه را با پيامبرش مي شناسد كه هرگاه دردانه خلقت را مي ديد، مي
بوييد و مي بوسيد و مي گفت بوي بهشت مي دهد فاطمه، خدا به رضايت او خشنود
شود و از ناخشنودي و غضب او به خشم آيد و... ملت ما ريحانه النبي را به
تنهايي، امتي غيور براي مولا و مقتدايي مي شناسد كه چون نامردمي صاحبان
نفوذ و شوكت و قدرت را ديد، ناچار از پرده برون شد و به فرياد و پژواك آمد
براي امام دست بسته اي كه روزگاري حيدر كرار بود و فاتح خيبر.
گويي طوفاني كه او آن روز در مسجد و در مخاطبه با جماعت مسلمين و بزرگان آنها برپا كرد، هنوز در غوغاست:
«...مردم
چندان كه گفتم من فاطمه ام و پدرم محمد(ص). همانا پيامبري از ميان شما به
سويتان آمد كه رنج شما بر او دشوار بود و به گرويدنتان اميدوار و برمؤمنان
مهربان و غمخوار... شما بر لبه پرتگاهي از آتش، خوار بوديد و طعمه هر درنده
و لگدكوب هر رونده... پست و ناچيز بوديد و از هجوم هر همسايه ترسان تا
آنكه خدا با فرستادن پيغمبر خود، شما را از خاك مذلت برداشت و سرتان را بر
اوج رفعت افراشت. چون خدا همسايگي پيامبران را براي رسول خويش برگزيد،
دورويي آشكار و كالاي دين بي خريدار شد. هر گمراهي دعو ي دار و هر گمنامي
سالار و هر ياوه گويي در كوي و برزن در پي گرمي بازار... چه زود رنگ
پذيرفتيد و بي درنگ در غفلت خفتيد... اكنون پس از آن همه زبان آوري، دم فرو
بستيد و واپس نشستيد آن هم برابر مردمي كه پيمان خود را گسستند و حكم خدا
را به كار نبستند... جز اين نيست كه به تن آسايي خو كرده و به سايه امن و
خوشي رخت برده ايد. از دين خسته ايد و از جهاد در راه خدا بازنشسته و آنچه
را شنيده، كار نبسته... من آنچه شرط بلاغ است با شما گفتم اما مي دانم
خواريد و در چنگال زبوني گرفتار. چه كنم كه دلم خون است و بازداشتن زبان
شكايت از طاقت بيرون...».
فرومايگي و تن آسايي و گريختن از مجاهدت بازگشته بود و فاطمه زنگ خطر را تا ابديت نواخت و خواب راحت از ديده حق طلبان اعصار ربود.
2-خدمتگزاري،
عدالت طلبي و فسادستيزي همان آب حيات روح تشنه ايراني است. براي چنين روح
بلند و عطشناكي بي ترديد، دم از توسعه سياسي يا اقتصادي محض زدن اگر هم
صداقتي در خويش نهفته داشته باشد، حداكثر، نقش شورآب و دوغي خواهد بود كه
به جاني عطش زده عرضه شود و داغ جگر ننشاند.
در سالياني كه شعار توسعه
اقتصادي توسط گروهي از سياست پيشگان حلوا حلوا شد و در دوره بعدي كه جماعتي
ديگر با شكل و شمايلي ارشميدوسي، توسعه سياسي را به ميدان آوردند، همواره
سخن از احترام به مردم و جلب رضايت مشتري بود اما از اين بازار، كمتر
خريداري راضي برگشت همچنان كه در پس ساليان موسوم به عصر اصلاحات، اينك
نشريه برنامه (ارگان سازمان مديريت و برنامه ريزي) نتايج يك نظرسنجي از
مردم را منتشر مي كند كه در آن آمده است:
«88 درصد مردم معتقدند فاصله
طبقاتي نسبت به گذشته افزايش يافته است... 70درصد آنان از اوضاع اقتصادي
ناراضي اند و 81درصد معتقدند نداشتن پول و پارتي باعث ضايع شدن حقوق فردي
مي شود... 69درصد نماز را هميشه يا اكثر اوقات مي خوانند و 86درصد به روزه
گرفتن پايبندند... اعتماد به اخبار صدا و سيما از 35درصد در سال 79 به
45درصد در سال 82 افزايش يافته اما همزمان اعتماد به اخبار مطبوعات و
راديوهاي خارجي از 35درصد به 23 درصد كاهش يافته است».
پيام چنين
نظرسنجي هايي روشن است. عدالت و خدمت، و گارد مخالفت با تبعيض هنوز در
برنامه جريان هاي سياسي اولويت نيافته است. براستي اگر همزمان با اين
نظرسنجي، روزنامه هاي اصلاح طلب، نظرسنجي جهاددانشگاهي را منتشر مي كنند كه
در آن تصريح شده «رضايت از شهرداري تهران به نسبت دوره شهردار قبلي از
13درصد به 44درصد (طي يك سال فعاليت شهردار جديد) افزايش يافته»، چه قضاوتي
بايد كرد. آيا اين رضايت رو به فزوني حاكي از آن نيست كه مردم نكته سنج و
تيزبين ما در عين حال سريع الرضا هستند و خدمتگزاران را از كاهلان و كم
فروشان به راحتي تشخيص مي دهند؟
چرا دولتمردان در سالياني كه مدام به
مردم گفته شد «درآمدهاي ارزي به خاطر افزايش قيمت نفت رو به رشد و صعود
است»، «رشد اقتصادي رو به افزايش است»، «سپرده هاي ارزي ايران در خارج
فزوني يافته و به 17ميليارد دلار رسيده» و... نتوانستند به احساس رضايت
عمومي دامن بزنند؟ چرا اكثريت مردم برداشتشان اين شده كه شكاف طبقاتي رو به
فزوني است؟ آياگروكشي هاي سياسي و نگاه غنيمت گونه به مسئوليت در ائتلاف
هاي شوم و نامبارك، منشأ اين نارضايتي عمومي نبوده است؟
دل مردم را به
دست آوردن آسان است. كافي است عنايت داشته باشيم كه در انتخابات مجلس شوراي
اسلامي (اسفند82) به نسبت به انتخابات يك سال قبل آن (شوراها) در تهران كه
12درصد واجدان شرايط شركت كرده بودند، حدود 40 درصد شركت جستند و ميل
مشاركت چند برابر شد به اعتبار آن رضايتي كه در مردم در كمتر از يك سال
خدمات شهرداري به ارمغان آمد.
3-اين روزها بازار حدس و گمان و شايعه درباره نامزدهاي انتخابات رياست جمهوري بتدريج داغ شده است.
در
اين ميان بيش از هرچيز بايد به جريان هاي سياسي توجه داد كه به جاي دغدغه
كسب يا حفظ قدرت، نيم نگاهي هم به روح تشنه ايراني داشته باشند و به جاي
شخصيت سالاري و حدس و گمان و راه انداختن جنگ رواني در حاشيه آن، از برنامه
هاي خود درباره مطالبات اصلي مردم در حوزه خدمت، عدالت گسترده و تبعيض
زدايي بگويند و توضيح دهند كه آيا نامزدشان مرد چنين آوردگاه مبارزه و
مجاهدتي هست يا نه؟ و براي چنان جهادي آيا حاضر است با فرصت طلبان حرفه اي
مرزبندي داشته باشد يا مي خواهد آلت دست آنان قرار گيرد يا لااقل زياده
خواهي آنان را محترم بشمارد.
بايد از گذشته عبرت گرفت. جناح ها و جريان
ها براي اين عبرت سزاوارترند. آنچه در دوم خرداد 76، 7اسفند 81 و اول
اسفند82 روي داد، چشمه هايي از تكاپوي روح حق طلب و ولايت مدار ايراني است؛
روحي كه خميره آن با ارزش هاي حيات بخش دين و ولايت سرشته است.
محمد ايماني
بسم رب النور