براساس يك واقعيت
علي اكبر بهشتي
تهران، سه راه جمهوري، بيت رهبري، يك
روز بعد از شام غريبان علي(ع). شب آخر فاطميه دوم، ... و غم فراق و مثل هر
سال، روضه عباس؛ آقايي كه نشان داد مي توان از زني ديگر زاده شد اما فرزند
فاطمه بود؛ آنقدر كه آخر اين مرد «سرباز ولايت» بود... عباس و فاطمه اما نه
تنها در سيرت كه در صورت هم به هم مي آمدند؛ در روايات، فاطمه را «رشيده»
و عباس را «رشيد» خوانده اند. اين هر دو ولي اوج شباهتشان، هنگامه
شهادتشان بود، كه از قامت رشيدشان هيچ اثري نبود؛ يكي خون دل، آبش كرده بود
و ديگري آب آب گفتن هاي طفل رباب، كبابش نموده بود. و همچنان كه فاطمه،
تنها يك بار از علي پيشي گرفت، عباس هم فقط يك بار، حسين را برادر خطاب
كرد، و نه عجب كه اين هر دو كار در واپسين لحظات عمر اين دو بزرگوار از
ايشان سرزد.
¤¤¤
غرق در افكار خود بودم و خيل جمعيت كه از بيت بيرون
مي آمدند نيز؛ فاطميه هم تمام شد!... سوار ماشين شدم. زن و مردي جوان كنار
خيابان ايستاده بودند. گفتند؛ آزادي؟ گفتم؛ بياييد بالا. ثواب داشت. سوار
كه شدند، مرد پرسيد؛ بعد از آزادي مسيرتان كجاست؟ جواب دادم؛ كجا مي خواهيد
برويد؟ گفتند؛ ترمينال. گفتم؛ مي رويم ببينيم چه مي شود. بعد مرد شروع كرد
با خانمش صحبت كردن. لهجه داشتند؛ ببيني از كدام شهرستان آمده بودند تا در
مراسم شركت كنند؟
¤¤¤
به ترمينال كه رسيديم و آن دو كه از ماشين
پياده شدند، چشم تيز كردم سوار كدام ماشين مي شوند. غوغايي بود؛ رشت.زنجان.
آستارا. تبريز...، جوانكي داد مي زد، همدان... همدان؛ رفتند بالا!
¤¤¤
يك بار هم نوشتم؛ ولايت «داستان دل» است!
بسم رب النور