مي گويند تب تند زود به عرق مي نشيند. درست مانند هيجاني كه برخي گروه هاي سهامدار جبهه اصلاحات دچار آن شدند. طبيعي است سياستمداري كه دچار هيجان شد و اختيار خويش به دست ديگران سپرد، فرجامي جز آن كه سعيد حجاريان در مقاله «كلبي مسلكي سياسي» عنوان كرد، پيدا نمي كند. او اخيراً گفته است «در ايامي كه ما را وقت خوش بود و همه دوستان پس از دوم خرداد احساس پيروزي مي كردند، من مقاله كلبي مسلكي سياسي را نوشتم كه در مورد انفعال و انزوا هشدار داده بودم... بعد از دوم خرداد همه دنبال سهم خود بودند.»
زمستان سال 1381 كه حزب مشاركت در غياب مجمع روحانيون فهرست خود براي دومين دوره انتخابات شوراي شهر تهران را مي چيد و پا در باتلاق افراطي گري مي گذاشت، محتشمي پور رئيس فراكسيون دوم خرداد مجلس هشدار داد كه «باز هم چهره هاي بيمار اقدامات سياسي، نامزد شده اند». آن هشدار جدي گرفته نشد و حزب مشاركت، كارگزاران سازندگي و گروهك نهضت آزادي كه افراطيون آنها از سال ها قبل دست در دست هم نهاده بودند، با هم به زمين خوردند و ورشكستگي بزرگ آشكار شد.
امروز گويي دوباره همان آش است و همان كاسه. برخي طيف ها كه از انتخابات مجلس هفتم كامي نگرفتند، اسب هاي از نفس افتاده خود را بي هيچ استراحتي براي انتخابات رياست جمهوري سال آينده زين كرده اند و بامزه تر از همه، جرياناتي هستند كه دم از «خروج از حاكميت» مي زدند و هم اكنون هم رو به همان جهت نشسته اند در حالي كه مركبي كه بر آن سوارند، به سمت حاكميت (رياست جمهوري) يورتمه مي رود. آنها فقط وارونه بر اسب نشسته اند.
حالا كه به تدريج تب انتخابات رياست جمهوري، گروه هاي سياسي رقيب را در جريان هاي مختلف فرا مي گيرد و شايد طي هفته ها و ماه هاي آتي، زماني باشد كه آنها به تصميم در اين باره برسند، توجه دادن آنان به برخي نكات، پراهميت به نظر مي رسد، همچنان كه جبهه هاي سياسي معمولاً سراغ نخبگان و گروه هاي مرجعي مي روند كه حلقه واسط ميان احزاب و نهادهاي قدرت با مردم هستند و افكار عمومي را مي سازند. از اين جهت ماه هاي آتي براي گروه هاي مرجع نيز به لحاظ تصميم گيري اهميت دارد. برخي از اين گروه هاي مرجع (مانند بعضي تشكل هاي دانشجويي و مطبوعات) در بحران مشروعيت نزد افكار عمومي به سر مي برند چرا كه اعتبار خويش را در جاهايي هزينه كردند كه مردم را خشنود نساخت و آنها متهم به اين شدند كه آلت دست سياست بازان حرفه اي شده و استقلال خويش را در رصد و گزارش كردن فرصت ها و تهديدها عليه منافع ملي از دست داده اند، حتي در ميان اقشاري كه برحسب ظاهر نمايندگي شان را مي كردند.
به عنوان مثال هيئت مديره انجمن صنفي روزنامه نگاران كه قريب به 2500 عضو دارد، ديروز در استمرار مشي سابق خود براي حمايت از برخي نشريات زنجيره اي نشستي ترتيب داد كه حتي 100 نفر از اعضا هم با آنها همدلي نكرده و در آن تجمع حاضر نشدند و اين در حالي بود كه سران افراطي اين نهاد همواره ادعا داشته اند كه از حقوق و حيثيت روزنامه نگاران تحت فشار حمايت مي كنند. در ابعاد وسيع تر، آنچه در ماجراي تحصن نمايندگان افراطي مجلس ششم در آستانه انتخابات مجلس هفتم رخ داد، اسباب پندگرفتن و درس آموزي است. در آن معركه گيري هم نه شعبه دانشجويي افراطيون به مدد آمد و نه مردمي كه ادعا مي شد اين يقه دراني ها به خاطر آنهاست. ده ها شاهد از اين دست نشان مي دهد كه دل مشغولي مردم و حتي نزديك ترين گروه هاي بسيج گر به جريان مدعي اصلاحات، كوپن مدعيان مردم سالاري و حقوق شهروندي را پايان يافته مي دانند. و از اين نظر معضل اصلي اين جريان ها، شكاف عميق پيش آمده با مردم و قشرهاي حامي واسطه است نه نامزد بازي تا انتخابات.
در اين باره كه چرا ميان مردم و گروه هاي واسطه از يك سو، و مردم و گروه هاي واسطه با احزاب سياسي ذي نفوذ از طرف ديگر فرسنگ ها فاصله افتاد، عوامل مختلفي را مي توان احصا كرد كه تا اين عوامل و موانع مرتفع نشوند، آن شكاف بزرگ هم پر نخواهد شد.
مردم به ويژه قشرهاي صاحب فكر و حساسيت، آشكارا مي بينند كه در جبهه 18پاره اصلاحات از هر روزني صدايي بر مي خيزد و تنها بهانه گردهم آمدن اين است كه از اين لحاف چندپاره، سهمي هم به ايشان برسد. پس تنها آرمان قابل مشاهده، سهم از قدرت است در حالي كه مردم و نخبگان در عالم واقع و در پس 8 سال كنجكاوي ملال آور هيچ نسبتي ميان زندگي و آمال خويش و آن جبهه غوغايي نمي يابند؛ نه در معاش، نه در كرامت انساني، نه در شريك شدن در رنج ها و محروميت ها، نه در اعتقاد و مرام و آرمان.
بي ترديد افكار عمومي در محاسبه مدامند كه از اين مدعيان، دينشان آباد شد يا دنياشان يا هيچ يك؟ مردم مي پرسند كه اگر به قول حضرات رئيس جمهور نبايد تداركاتچي باشد -كه طبق قانون اساسي الزاماً بايد تداركاتچي معاش و معاد شهروندان باشد- پس چرا احزاب ائتلافي از همان روز اول در او به چشم تداركاتچي نگريستند و تا به امروز فزونخواهانه سهم خويش مطالبه مي كنند؟ و مردم مي پرسند نامزد -يا نامزدهاي- آينده اين طيف ها قرار است تداركاتچي پدرخوانده ها و برادرخوانده ها باشد يا عامه مردم؟
اگر امثال عباس عبدي اذعان مي كنند كه «از همان بدو پيروزي در دوم خرداد 76 و در جلسات خصوصي خروج از حاكميت را مطرح كرديم» آيا نبايد پاسخ داد كه در آويختگان در نامزدهاي -بخوانيد قربانيان- بعدي مي خواهند براي مردم، خدمتگزار معرفي كنند يا فرصت سوزي ها و خيانت هاي گذشته را پي بگيرند؟ آنها همچنين بايد توضيح دهند كه خاتمي را در نهان و آشكار چقدر حرمت نهادند كه با نامزد -يا نامزدهاي- بعدي؟ مردم چگونه در برخي از اين طيف احساس شخصيت و انسانيت و صداقت كنند و نخبگان با چه اعتمادي به آنان اعتنا ورزند؟
اين حق عوام و خواص مردم است كه بپرسند عضو فراري مركزيت حزب توده (بابك اميرخسروي) كه تا مدت ها در استخدام حزب كمونيست شوروي بود و هم اينك در پاريس براي اربابان جديد خدمت مي كند و در مقالات خارج از كشورش صراحتاً مردم را به خاطر ياري مستمر انقلاب، توده هاي فاقد شعور مي خواند و بر سرنگوني جمهوري اسلامي تأكيد مي ورزد، چگونه سر از نشريه آفتاب (به عنوان محفل اصلاح طلبان ذي نفوذ در قدرت و وابسته به مديركل سابق مطبوعات داخلي وزارت ارشاد) سردرمي آورد و مقاله اي را به چاپ مي رساند كه چندين بار در آن بر مرزبندي ميان روشنفكران ديني و عرفي (لائيك) لعنت مي فرستد و حتي امثال خاتمي و كروبي را به باد ناسزا مي گيرد. و آخرالامر از مشاركتي ها و سازمان مجاهديني ها دعوت مي كند كه به نهضت آزادي و جريان اپوزيسيون بپيوندند؟
به تازگي يكي از عناصر لائيك (حاتم قادري) كه سلسله مقالاتي را براي دلسرد كردن مردم از انتخابات در صفحه2 ارگان مطبوعاتي حزب مشاركت (ياس نو) به چاپ مي رساند، گفته است:
«آيا روشنفكر لزوماً فردي متعهد است؟ عده اي براي روشنفكر مسئوليت و تعهد اجتماعي قائلند مانند آل احمد و شريعتي... البته من شك دارم كه روشنفكر بايد فردي متعهد و روشنگر باشد... آيا روشنفكر فردي لزوماً اخلاقي است؟ آيا روشنفكر نقش پيامبرگونه دارد؟ آيا روشنفكر لزوماً فردي راستگو است؟ آيا روشنفكر كسي است كه معتقد به آرمانشهر است و به آن وفادار مي ماند؟ گروهي معتقدند كه روشنفكري با آرمانشهري سازگاري ندارد... به نظر من هيچ آرمانشهري وجود ندارد.» (ايسنا، 5/5/83)
مردم و نخبگان منصف آن البته اين بي وفايي را بارها درميان مدعيان دموكراسي سراغ گرفته اند و حق دارند كه تلنگر چند دهه پيش جلال آل احمد درباره خيانت روشنفكران را نصب العين قرار دهند.
راستي آل احمد كه آن روزگار رودرروي هويداي فراماسون و بهايي ايستاد و به ناسزا كشيد كه «مردك مي خواهي ما را بخري؟ ما وامدار مردميم»، اگر امروز بود و مي شنيد گردانندگان روزنامه هاي زنجيره اي چند هفته قبل از انتخابات مجلس، پشت درهاي بسته با خاوير سولانا دبيركل سابق سازمان نظامي ناتو رايزني و هماهنگي كرده اند، چه حالي پيدا مي كرد و چه مي گفت؟ نمي دانم. اما اين سخن چند ماه پيش تيري ميسان پژوهشگر شهير فرانسوي در ذهن موج مي زند كه «سولانا كه سوابق ديريني در ناتو دارد، بيش از آنكه اروپايي باشد در خدمت آمريكاست».
سالي تا انتخابات رياست جمهوري باقي است و تب آن زودتر از آنچه تصورش مي رفت برخي حرفه اي هاي گود سياست را دربرگرفته. اما پيداست آن كه بايد نظرش جلب شود مردم و نخبگانند نه فلان و بهمان رجلي كه قرار است لحاف چهل تكه آنان را بخيه بزند و در ترديد، كه بزند يا نزند.
محمد ايماني